3
زندگینامه حضرت ابراهیم (ع)

حضرت ابراهیم (ع)

  • کد خبر : 1387
  • ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۵:۵۸
حضرت ابراهیم (ع)

خـداونـد، حضرت ابراهیم (ع) را با القابى چون حنيف، مسلم، حليم، اوّاه، منيب و صديق  ياد كـرده و يـا او را با اوصافى چون شاكر و سپاس گزار نعمت هاى خدا، قانت و مطيع خالق تـوانـا، داراى قـلب سـليـم، عـامـل و فـرمـان بـردار كـامـل دسـتـورهـاى آفـريـدگـار حـكـيـم، بـنده مؤ من و … نام برده و وى را ستوده است.

به نام خدا

حضرت ابراهیم خلیل (ع) از پيمبران بزرگوارى است كه خداى تعالى بيش از ساير انبياى خود از او به عظمت ياد كرده و اوصاف ستوده و خصال پسنديده ئ او را در قرآن ذكر فرموده و قسمت زيادى از الطاف و عنايات خود را كه به او داده است در قرآن كريم تذكر داده است.
خـداونـد، ابـراهيم را با القابى چون حنيف، مسلم، حليم، اوّاه، منيب و صديق  ياد كـرده و يـا او را با اوصافى چون شاكر و سپاس گزار نعمت هاى خدا، قانت و مطيع خالق تـوانـا، داراى قـلب سـليـم، عـامـل و فـرمـان بـردار كـامـل دسـتـورهـاى آفـريـدگـار حـكـيـم، بـنده مؤ من و نيكوكار و شايسته و صالح درگاه پـروردگـار، نام برده و وى را ستوده است. هم چنين ابراهيم را به منصب هايى چون امامت و پـيـشـوايـى مـردم، برگزيدگى و شايستگى هر دو جهان و مقام خلّت و دوستى خود مفتخر داشته است.
از جمله الطاف بسيارى كه درباره او مبذول داشته اين ها است:
او را يكى از پيمبران اولوالعزم خويش قرار داده است،
نبوت را در ذريّه و نسل او گذارده است،
به وى علم، حكمت، كتاب و شريعت داده است،
ملك و هدايت خود را بدو عنايت فرموده است،
درود و سلام مخصوص خود را بر او فرستاده است،
خود و خاندانش را مشمول رحمت و بركات خويش ساخته است،
او را به تنهايى امّت واحده خوانده است،
خانه كعبه را كه به دست تواناى او بنا شده بود، قبله مردمان جهان كرد؛
رنـج هـايـى را كـه براى برافراشتن پرچم توحيد در آن سرزمين داغ و سوزان كشيد به صـورت خاطراتى فراموش ناشدنى درآورد و با تشريع حج آن خاطرات را براى هميشه زنده و جاويد نگاه داشت،
دعاى گرم و عاشقانه و تقاضاى پُرمعنا و عارفانه او را كه از سينه اى سوزان و قلبى لبـريـز از ايـمان برخاست و در آن صحراى خشك و وادى بى آب و علف طنين انداخت اجابت فرمود و دل هاى اهل عرفان و قلب هاى عاشقان حق جو را به سوى فرزندان او متوجه ساخت و نيز الطاف و عنايات فراوان ديگرى كه در صفحات آينده مورد بحث قرار خواهد گرفت.

اين ها قسمتى از القاب و اوصاف و ساير افتخارات ابراهيم است كه در قرآن كريم بدان ها تصريح و يا اشاره شده و در اخبار نيز قسمت هاى ديگرى ذكر شده است.
حال بد نيست كه قبل از ورود به شح حال آن پيغمبر والامقام درباره برخى از اين اوصاف وافتخارات، توضيح مختصرى بدهيم.
از جمله القاب آن حضرت حنيف بود كه لغت شناسان آن را به ثابت در دين مستقيم، جـويـاى ديـن حـق، پـايـدار در ديـن و امـثـال ايـن هـا معنى كرده اند. اوّاه به كسى گويند كه با آه و ناله، خشيت و خوف خود را از خداى تعالى اظهار كند. هم چنين در روايات اوّاه را پردُعا و پُرگريه معنى كرده اند.
مـفـسـّران در تفسير آيه انّ ابراهيم لاوّاه حليم  معناى بسيارى براى اوّاه ذكر كـرده انـد، مـانـنـد مـهـربـان نـسـبـت بـه بـنـدگـان، مـؤ مـن و كـسـى كـه اهـل يـقين و جوياى آن باشد، پارسا و فروتن باشد و تسبيح خدا گويد و بسيار ياد خدا كندو….
ابـوعـبـيـده كـه يـكى از دانشمندان اهل لغت و تفسير است، معناى نسبتا جامعى براى اوّاه ذكر كـرده و گـفـتـه: اوّاه كـسـى اسـت كـه از روى تـرس و بـيـم آه كـشـد و بـا يـقين به اجابت پروردگار و ملازمت طاعت و فرمان بردارى وى، به درگاهش تضرّع و زارى نمايد.
مـُنـيـب بـه مـعـنـاى تـوبـه كـنـنـده و كـسـى اسـت كـه بـا اخـلاص در عمل، به درگاه خداى تعالى رجوع كند.
صـدّيـق بـه شـخـصى گويند كه بسيار راست گو باشد به هر چه مى گويد، خـود عـمـل كـنـد و هـر چـه را انـجـام دهـد بگويد و در مجموع، گفتار و كردارش يك ديگر را تصديق كند و اختلاف و تنقاضى ميان آن ها نباشد.
چرا ابراهيم، خليل خدا شد؟
خليل به معناى دوستى است كه خللى در محبت و دوستى او نباشد. طبرسى (ره) در تـفـسـيـر آيـه واتـّخـذ اللّه ابـراهـيـم خـليـلا در سوره نساء مى گويد:اما اين كه ابـراهـيـم دوست خدا بود، يعنى دوست دار دوستان خدا و دشمن دشمنان خدا بود. اما منظور از ايـن كـه خدا خليل و دوست ابراهيم بود، يعنى او را در برابر دشمنان و بدانديشان يارى مى كرد، چنان كه از آتش نمرود نجاتش داد و آن را بر وى سرد كرد و در داستان ورود به مـصـر، بـه شـرحـى كه پس از اين خواهد آمد، او را از پادشاه مصر محافظت فرمود و امام و پيشواى مردم قرارش داد.
بـرخـى در تـفـسـيـر آن گـفـتـه انـد: يـعـنـى خـدا او را بـه طـور كامل دوست داشت و ابراهيم نيز به همين گونه به خدا مهر مى ورزيد.
در احـاديـث عـلّت هـاى جـالب و آمـوزنـده بـراى آن ذكـر شـده است. از آن جمله در حديثى كه صـدوق (ره) از امـام صادق (ع) روايت كرده، آن حضرت فرمود:اين كه خداوند ابراهيم را خـليـل خـود قرار داد. براى آن بود كه هيچ كس را از در خانه اش بازنگرداند و از احدى جز خداى بزرگ سؤ ال نكرد.
در حـديـث كـليـنى (ره) است كه امام صادق (ع) فرمود: ابراهيم ميهمان دوست بود و هرگاه مـيـهـمـان نـداشـت بـراى پـيـدا كـردن مـيـهمان از خانه بيرون مى رفت و درهاى خانه اش را قفل مى كرد و كليدهاى آن را همراه خود مى برد. تا روزى درها را بست و بيرون رفت. چون بـازگـشـت درها را بازديد و مردى را در خانه خود مشاهده كرد، بدو گفت: اى بنده خدا به اجازه چه كسى وارد اين خانه شدى؟
در پاسخ گفت: به اجازه پروردگارم و اين جمله را سه بار تكرار كرد.
ابراهيم دانست كه او جبرئيل است و خداى را سپاس گفت.
سپس جبرئيل رو به ابراهيم گفت: پروردگار تو مرا نزد بنده اى از بندگانش كه او را خليل خويش گردانيده فرستاده است.
ابـراهـيـم پـرسـيـد: به من بگو چه كسى است كه تا زنده هستم خدمتش را انجام دهم (و خدمت گزار او گردم)؟
گفت: تو همان خليل خدا هستى.
پرسيد: به چه علت؟
گـفت: بدان سبب كه تاكنون از احدى چيزى نخواسته اى و تاكنون چيزى از تو درخواست نشده است كه در جواب آن نه گفته باشى.
به راستى معناى دوست هم همين است كه از كسى جز دوست خود چيزى نخواهد.
در حديث ديگرى است كه شخصى از امام صادق (ع) پرسيد كه به چه علّت خدا ابراهيم را خليل خود گردانيد؟ حضرت فرمودند: براى سجده بسيارى كه بر زمين مى كرد.
در روايـت ديـگـرى آمـده اسـت كـه جـابـرانـصـارى گـويـد: از رسـول خـدا شـنـيـدم كـه مى فرمود: خداوند ابراهيم را دوست خود نكرد، جز بدان خاطر كه ابـراهـيـم، بـيـنـوايـان و مردم ديگر را خوراك مى داد و در وقتى كه مردم در خواب بودند، براى خدا نماز مى گزارد.
در داسـتـان نـزول فـرشتگان براى عذاب قوم لوط، به شرحى كه در داستان لوط خواهد آمـد، از امـام صـادق (ع) روايـت شـده اسـت كه فرمود: همين كه فرشتگان به خانه ابراهيم آمـدنـد، حـضـرت گـوسـاله بـريـانـى بـراى آن هـا آورد و بـه آن ها فرمود كه بخوريد. فـرشـتـگـان گفتند: ما نمى خوريم تا به ما بگويى بهاى آن چيست؟ ابراهيم گفت: چون خـورديـدبـسـم اللّه بـگـوييد و چون از خوردن فراغت يافتيد الحمداللّه بـگـوييد. در اين وقت جبرئيل رو به همراهان خود كرد و گفت: خدا حق دارد كه چنين شخصى را خليل خود گرداند.
عـلىّ بـن ابـراهيم در تفسير خود از امام باقر(ع) روايت مى كند كه ابراهيم، نخستين كسى بـود كـه ريـگ بـرايـش بـه آرد تـبـديل شد. به اين شرح كه هنگامى براى قرض كردن خـوراكـى بـه سـوى دوسـتـى كـه در مـصـر داشـت حـركـت كـرد، ولى او در مـنـزل نـبـود و ابـراهـيـم نـخـواسـت بـا خـورجـيـن خـالى بـه مـنـزل بـازگـردد، از ايـن رو وقـتى برگشت آن را پر از ريگ كرد و به خانه آمد. چون از سـاره خـجـالت مى كشيد(كه بگويد دوستم در خانه نبود و خورجين پر از ريگ است) الاغش را پيش ساره رها كرد و خود داخل اتاق شد و خوابيد.
سـاره بـيـامـد و خورجين را باز كرد و بهترين آردها را در آن ديد. بى درنگ مقدارى را خمير كرده و نانى پخت و غذاى لذيذ آماده كرد و نزد ابراهيم آورد. ابراهيم پرسيد: اين غذاو نان را از كـجـا تـهـيـه كـردى؟ گـفـت: از آن آردى كـه از نـزد خـليـل (دوسـت) مـصـرى خـود آوردى! ابـراهـيـم گـفـت: آرى او خليل من است، اما مصرى نيست. از همين جا مقام خُلّت و دوستى به وى داده شد و پس از آن خدا را شكر كرد و به خوردن آن مشغول شد.

مقام امامت نيز به ابراهيم تفويض شد

خداى تعالى در قرآن كريم در سوره بقره مى فرمايد:و هنگامى كه خداوند ابراهيم را بـه كـلمـاتـى (يـعـنى امور و تكاليفى) آزمود و آن ها را به پايان رسانيد و بدو گفت: (اكـنـون) مـن تـو را امـام مـردم قـرار مـى دهـم و به امامت منصوب مى دارم. ابراهيم گفت: از فرزندان من؟ خدا فرمود: عهد من (يعنى امامت) به ستم كاران نمى رسد.
در تـفـسـيـر ايـن آيـه، حـديثى نيز از امام صادق (ع) رسيده است به اين مضمون كه خداى تـعـالى ابـراهـيـم را بـنده خود گرفت پيش از آن كه به نبوت انتخابش كند و به نبوت انـتـخـابـش فـرمـود پـيـش از آن كـه رسـول قـرارش دهـد و او را رسول خود ساخت قبل از آن كه امامش ‍ گرداند و چون همه اين منصب ها را برايش فراهم كرد، آن گـاه بـدو فـرمـود: مـن تـو را امـام مردم ساختم. و به سبب عظمتى كه اين منصب در نظر ابراهيم داشت، گفت: و از فرزندان من؟ فرمود: عهد من به ستم كاران نمى رسد.
در مـعـنـاى آيـه و حـديث شريف، سخنان بسيارى گفته اند كه خلاصه آنها چنانچه از خود آيه و حديث هم استفاده مى شود، اين مطلب است كه منصب امامت وقتى به ابراهيم رسيد كه از هـر نـظر شايستگى خود را نشان داده و مورد آزمايش هاى گوناگونى مانند افتادن در آتش نـمـروديـان، ذبح اسماعيل، دورى از زن و فرزندو… قرار گرفته بود و البته همه جا بـه خـوبـى امـتـحـان پس داد و خدا هم او را كمك كرد.آن گاه بود كه آماده دريافت اين منصب الهى گرديد و به مقام امامت نايل آمد.
از آن قسمت آيه شريفه كه ابراهيم از خدا خواست كه امامت را در فرزندانش قرار دهد، معلوم مـى شـود كـه ايـن مـقام در اواخر عمر آن حضرت به وى عطا شده است، يعنى پس از آن كه فرزندانى چون اسماعيل و اسحاق پيدا كرد، از خدا خواست كه اين منصب را به فرزندانش نيز عطا فرمايد كه آن پاسخ را دريافت داشت.
ونيز روشن مى شود كه مقام امامت الهى چه منصب بزرگى است و رسيدن به اين مقام والا چه شـرايـط و مـقـدماتى دارد، از آن جمله اين كه هيچ ستمى (چه ستم به نفس يعنى گناه و چه سـتـم بـه ديـگـران) نبايد در دوران زندگى او ديده شود و به اصطلاح بايد معصوم از خطا و گناه باشد.
بـراى تـوضـيح بيشتر بايد به تفاسير و روايات مراجعه كرد. استاد محترم ما، دركتاب تـفـسـيـرالمـيـزان بـا اسـتـنـاد بـه آيـات ديـگـر قـرآن كـريـم مطال زير را هم از اين آيه استفاده كرده و اثبات مى كند.
۱٫ امـامـت مـنـصـبـى اسـت كـه از طرف خدا بايد به افراد بشر واگذار شود و امام بايد از طرف خدا به اين مقام منصوب گردد؛
۲٫ امام بايد به عصمت الهى معصوم باشد؛
۳٫ زمين هيچ گاه خالى از امام حق نخواهد بود؛
۴٫ امام بايد از جانب خداى تعالى تاءييد و يارى شود؛
۵٫ اعمال بندگان خدا از علم امام پوشيده و پنهان نيست،
۶٫ امام بايد به همه آن چه مورد نياز و احتياج دنيا و آخرت مردم است، عالم و دانا باشد؛
۷٫ مُحال است ميان مردم كسى برتر از امام در فضايل نفسانى باشد.
و مطالب ديگرى كه از حديث بالا استفاده كرده و در تفسير آيه شريفه ذكر نموده است كه ما براى فهم معناى امامت به همين مقدار اكتفا مى كنيم.

ابراهيم به تنهايى يك امّت بود

از افـتـخـاراتـى كـه خـداوند به ابراهيم عطا كرد، اين بود كه او را به تنهايى يك امّت خوانده و درباره اش فرموده:به راستى ابراهيم يك امّت بود كه فرمان بردار و مطيع خدا بوده و از مشركان نبود.
درمـعـنـاى آن وجوهى گفته شده، از آن جمله گفته اند: امّت به معناى معلّم و مقتداست يا چون در زمـان ابـراهـيم، خداپرستى جز او نبود، خدا او را يك امّت خوانده يا گفته اند: امّت به مـعـنـاى امـام و هـادى اسـت يا چون قوام امّت به وى بود. ولى شايد ازهمه اين معانى بهتر، معنايى است كه راغب براى اين آيه كرده و روايت نيز شاهد آن است، اگر چه معناى دوم نيز مـعـناى خوبى است و شاهد حديثى هم دارد. وى مى گويد: انّ ابراهيم كان امّة قانتاللّه  يـعـنـى ابـراهيم در عبادت خدا به تنهايى همانند جماعت و گروهى بود، چنان كه گويند فلانى به تنهايى يك عشيره و قبيله است.
خـلاصـه ايـن مـعـنـا آن اسـت كه عبادت ابراهيم به درگاه خدا به قدرى پرارزش بود كه مـثـل عـبـادت يـك مـلت و گـروه بـود، مـانـنـد حـديـثـى كـه شـيـعـه و سـنـّى از رسول خدا روايت كرده اند كه درباره على (ع) فرمود:
ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين، ارزش ضربت على در جنگ خندق، از عبادت ثقلين بيشتر است.
اين بود پاره اى از توضيحات در معناى بعضى از القاب و افتخارات ابراهيم كه تذكر آن در ايـن جـا لازم بـه نـظـر مـى رسـيـد. اكـنـون در شـرح حال آن بزرگوار مى پردازيم.

آغاز زندگى ابراهيم (ع) و مبارزه او با بت پرستى

از جمله موضوعاتى كه بايد در اين بحث شود، موضوع نسب ابراهيم است، چون از يك سو در قرآن كريم نام پدر ابراهيم، آزر ذكر شده و او را مردى بت پرست كه در پرستش بت هـا پـافـشـارى داشـتـه مـعـرفـى كـرده واز سـوى ديـگـر، طـبق رواياتى كه شيعه و سنى نـقـل شـده، پـدران رسـول خدا همگى خداپرست بوده اند و مشركى ميان آن ها وجود نداشته اسـت. هـم چـنـيـن مـورخـان نـام پـدر او را تارخ ذكر كرده اند، چنان كه در تورات كـنـونـى هـم هـمـيـن نـام ذكـر شـده اسـت. از ايـن رو اين بحث پيش آمده كه آزر چه نسبتى با ابـراهيم داشته كه او را پدر خويش خوانده و معناى اين كه او را پدر خود ناميده و قرآن در چند مورد نقل كرده، چيست؟ البته اگر بخواهيم همه سخنانى را كه دانشمندان و مفسران در ايـن بـاره گـفـتـه انـد بـه تـفـصيل نقل كنيم، از شيوه نگارش اين كتاب خارج مى شويم، گـذشـتـه از اين كه بسيارى از آن بحث ها مورد نياز ما نيست، لذا فشرده آن ها را به طور اجمال در اين جا ذكر نموده به ادامه شرح حال آن بزرگوار مى پردازيم.

نسب ابراهيم (ع)

ظاهرا ميان نسب شناسان و مورخان اختلافى نيست كه نام پدر ابراهيم تارخ بوده و بعضى نسب آن بزرگوار را تا نوح پيغمبر چنين نوشته اند:
ابراهيم بن تارخ بن ناحور بن سروج بن رعو بن فالج بن عابر بن شالح بن ارفخشد بن سام بن نوح.
اگـر چـه در بعضى از تواريخ، در ضبط نام اجداد آن حضرت اختلاف به چشم مى خورد، ولى ظـاهـرا در نـام پـدرش تـارخ اخـتـلافـى نـيـسـت، چـنـان كـه از زجـاج نـقـل كـرده انـد كـه گـفـتـه اسـت: مـيـان نـسـب شـناسان اختلافى نيست كه نام پدر ابراهيم تارخ بوده است. و لذا اين بحث پيش آمده كه آيااولا آزر لقب يا وصف همان تارخ اسـت و هردوى آن ها يكى هستند يا آن ها دو نفر بوده اند؟ و ثانيا آن مردى كه ابراهيم او را مخاطب قرار داده و بدو مى گويد:… آيا بت هايى را به خدايى مى گيرى؟ به راستى مـن، تـو وقـوم تـو را در گـمـراهـى آشـكـارى مى بينم. يا آن جا كه خدا مى گويد:… ابراهيم به پدر و قوم خود گفت كه اين تصويرها چيست كه به عبادت آن ها كمر بسته ايد…؟ و يا در جاى ديگر مى گويد:ابراهيم به پدرش گفت: اى پـدر! چـرا مـى پـرسـتـى چـيزى را كه نمى شنود و نمى بيند و كارى براى تو انجام نـمـى دهـد وبـارى از دوشـت بـرنـمـى دارد؟اى پدر! شيطان را پرستش و بندگى نكن كه به راستى شيطان نافرمان خداى رحمان است. اى پدر! من بيم آن دارم كه از پروردگار رحمان عذابى به تو برسد و دوست دار شيطان گردى. آيا هـمـان تـارخ بـوده، و ايـن مرد مشرك بت پرست پدر نسبى ابراهيم است يا شخص ديگرى است كه ابراهيم او را پدر خطاب كرده است؟!
البته بحث اوّل از نظر ما چندان مهم نيست، اگر چه از اين نظر كه ميان ظاهر قرآن كه مى گـويـد:ابـراهـيـم بـه پـدرش آزر گـفـت… و قـول نـسـب شـنـاسـان – بـلكـه اتـفـاقـى كـه از آن هـا نـقـل شده كه نام پدر ابراهيم تارخ بوده – منافات و تناقض مشاهده مى گردد از اين نظر قـابـل بـحث و دقّت است، اما با سخنانى كه در اين باره گفته اند، مانند اين كه آزر لقب تـارخ اسـت يـا ابـراهـيم با اين لفظ او را مذّمت كرده، زيرا آزر در لغت بمعناى اعرج (كج سـليقه) يا مُخطى (خطاكار) يا خرفت و امثال اين هاست يا با اين توجيه كه مطابق قرائت بـعـضـى، آيـه اءزرا بـده نـه آزر، كـه هـمـزه اسـتـفـهـام از اوّل آن حـذف شـده و اءزر را بـه مـعـنـاى قـوت، نـيـرو، نـصـرت، مـعـاونـت و امـثـال آن مـعنا كرده و گفته اند معناى آيه اين است هنگامى كه ابراهيم به پدرش گفت: آيـا بـه خـاطـر كـمـك و نيروى خويش بت ها را به پرستش ‍ گرفته اى… يا با اين اعراب كه آزر را مفعول براى فعل محذوفى بگيريم و چنان كه بعضى گفته اند: آزر هم نـامـى بـتـى بـاشـد يعنى…ابراهيم به پدر خود گفت آيا آزر را معبود خود مى گيرى؟ و يـا تـوجـيهات ديگر كه مشكل را حل مى كند. با اين كه در خود آن اجماع زجاج – كه تارخ پدر ابراهيم است – خدشه كرده اند و فخر رازى آن را مردود مى داند.
امـا آن چـه از نـظـر ما اهميّت دارد و بايد در مورد آن بحث كنيم، اين مسئله است كه با اتفاق نـظـر بـزرگـان و اهـل حـديـث شـيـعـه، كـه مـيـان اجـداد رسـول گرامى اسلام بت پرستى وجود نداشته و همگى خداپرست بوده اند، بايد ببينيم اين مرد بت پرستى كه ابراهيم او را پدر خود خوانده چه كسى بوده است؟
پـرواضـح اسـت كـه مـا چـه لفـظ آزر را لقـب تارخ يا نام بتى بدانيم و چه آن را وصف تـارخ يـا بـه مـعـنـاى نـصـرت و امـثـال آن بـگـيـريـم، جـواب گـوى ايـن مشكل نخواهد بود و بايد راه ديگرى را بپيماييم.
آن چـه اشـكـال را حـلّ مـى كـنـد، دقـّت در سـخـنـان ائمـه اهـل بيت و مفسّران حقيقى قرآن است. از مجموع رواياتى كه در اين باب رسيده، با مختصر توضيحى كه بزرگان براى آن ذكر كرده اند چنين به دست مى آيد: در زبان عرب و نيز ساير زبان ها، چنان كه به پدر صلبى و نسبى انسان پدر مى گويند، به پدر مادرى، عمو، پدر زن و حتى به كسانى هم كه انسان به نحوى تحت سرپرستى او به سرمى بـرد – اگـر چـه او بـيگانه باشد – پدر گفته مى شود، چنان كه از طرفى به فرزند بـرادر و نوه دخترى هم فرزند مى گويند. بهترين شاهد براى اين سخن قرآن كريم است كـه دربـاره يعقوب در سوره بقره مى فرمايد:آيا شما حاضر بوديد آن دم كه يعقوب را مـرگ در رسـيـد و بـه پسران خويش گفت پس از من چه مى پرستيد؟ گفتند: خداى تو و خـداى پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق خداى يگانه را (پرستش مى كنيم) و در برابر او تـسـليم هستيم. و با اين كه اسماعيل عموى يعقوب است، براو اطلاق پدر شـده اسـت. هـم چـنـيـن در داسـتـان يـوسـف از قـول آن حـضـرت نقل مى كند كه جدّ پدرى و به اسحاق كه جدّ اوست، پدر اطلاق شده است.
هـمـيـن طور موارد ديگرى كه در قرآن كريم ديده مى شود كه به عمو و جدّ پدرى، پدر و به نوه دخترى، فرزند اطلاق شده است، چنان كه خداى تعالى عيسى را كه از طرف مادر نـسـبـش بـه ابـراهـيـم مـى رسـد، از فرزندان او دانسته و در سوره انعام فرمود:و بدو اسـحـاق و يعقوب را بخشيديم و همه را هدايت كرديم و از نژاد او (و فرزندان اويند) داود، سليمان، ايوب، يوسف، موسى، هارون و نيكوكاران را اين گونه پاداش مى دهيم و نيز زكريا، يحيى، عيسى و الياس كه همگى از شايستگان اند.
در ايـن جـا نـيز چنان كه در روايات فرموده اند، آزر جدّ مادرى ابراهيم يا عموى آن حضرت بـوده اسـت كـه چـون تـارخ (پدر ايشان) در زمان كودكى ابراهيم از دنيا رفته بود، آزر سرپرستى او را به عهده داشت و به همين دليل ابراهيم، او را پدر خطاب كرده است.
مـسـعـودى در اثـبات الوصيه گويد: طبق روايتى كه رسيده، آزر جدّ مادرى ابراهيم و منجّم مـخـصـوص نـمـرود بـوده و هـنـگـامـى كـه تـارخ از دنـيـا رفـت، ابـراهـيـم كـودك كم سنى بود.
در حـديـثـى كـه از قـصـص الانـبـيـاء راونـدى از امـام صـادق (ع) نقل شده آن حضرت فرمود: آزر عمومى ابراهيم و ستاره شناس نمرود بود.
چـنـان كه گفتيم اين مطلب ويژه زبان عرب نبوده و در ساير زبان ها نيز اين توسعه در اطـلاق وجـود دارد و طبق آن چه گفته شد، احتياجى به پيمودن راه هاى پرپيچ و خم و بحث هـاى مـشـكـلى كـه در لفـظ و مـعـنـاى آزر كـرده اند، نداريم و آزر هركه بوده و به هر معنا باشد، نام، لقب يا وصف شخصى است كه پدر صُلبى و نسبى ابراهيم نبوده، ولى آن حضرت به اعتبار اين كه تحت سرپرستى او به سر مى برد و يا به اعتبارات ديگرى، او را بـه عـنـوان پدر خوانده و با او بحث نموده است كه قسمتى از گفت وگو و بحث او در قـرآن كـريـم ذكـر شـده و آن را در صـفـحـات آيـنـده مـطالعه خواهيم كرد. (و در آن جا شاهد ديگرى نيز بر اين مطلب خواهد آمد).

ولادت ابراهيم (ع)

در روايـات و تـواريـخ دربـاره داسـتـان ولادت حـضـرت ابراهيم چنين آمده است كه آزر منجّم مـخـصـوص نمرود بود و از روى حساب نجوم به دست آورد كه كودكى به دنيا مى آيد كه ديـن و آيـيـن نـمـروديـان را بـرهـم خـواهد زد. هنگامى كه آزر اين مطلب را به نمرود گفت، نمرود پرسيد: اين كودك در چه سرزمينى به دنيا خواهد آمد؟ آزرگفت: در همين سرزمين.
در بـرخـى از تـفـاسـيـر اسـت كـه نـمـرود در خـواب ديد ستاره اى طلوع كرد كه نور ماه و خورشيد را از بين برد و زير پرتو خويش قرار داد. وقتى تعبير آن را از خواب گزاران پـرسـيـد، بـدو گـفـتند: كودكى به دنيا مى آيد كه نابودى پادشاهى تو به دست اوست.
جـمعى گفته اند: نمرود اين مطلب را از روى پيشگويى هاى گذشتگان و كتاب هاى پيمبان دانـسـت. بـه هـر صـورت، نـمـرود دسـتـور داد هـمـه پـسـرانـى را كـه در آن سـال بـه دنيا آمده بودند، به قتل رسانند. مردان از زنان كناره گيرى كنند و زنان آبستن را كنترل و تا هنگام زاييدن در جايى حبس كنند و چون زاييد، اگر نوزادش پسر بود، او را بـه قـتـل بـرسـانند. اما برخلاف تمام پيش بينى ها و سخت گيرى هايى كه در اين باره انـجـام داد، نـطـفه ابراهيم در رحم مادرش جاى گير شد و جهان تاريك آن روز براى ولادت مقدم گراميش آماده گرديد.
شيخ صدوق از امام صادق (ع) روايت كرده كه وقتى مادر ابراهيم به وى حامله شد، نمرود زن هـاى قابله را ماءمور كرد تا براى بررسى نزد آن زن بروند و دقت كنند تا آيا اثر حـمـلى در وى مـشـاهـده مـى كـنـنـد يـا نـه؟ زنـان مـزبـور بـا كـمـال مـهـارتـى كه در فنّ خود داشتند، نتوانستند اثر حاملگى را در شكم آن زن بفهمند و خـداى تـعـالى مـانـع ديـد آن هـا شـد، از ايـن رو به نمرود گفتند: ما چيزى در شكم اين زن نديديم.
ابراهيم در شكم مادر بزرگ گشته و به تدريج زمان زايمان نزديك شد. على بن ابراهيم در تفسير خود نقل كرده كه چون زمان ولادت فرا رسيد، مادر ابراهيم به شوهرش گفت: من بـيمارم و مى خواهم به كنارى بروم. بدين ترتيب مادر ابراهيم به غارى رفت و ابراهيم در هـمـان غار به دنيا آمد وقتى كودك را زاييد، در پارچه اى پيچيد و در غار نهاد و مقدارى سنگ بر در غار چيد و به شهر بازگشت.
ولى در روايت صدوق و ديگران آمده است: ابراهيم در همان خانه پدر به دنيا آمد و پدرش بـه دليـل بـيـمـى كـه از نـمـرود داشـت، مـى خـواسـت فـرزنـدش را بـه وى تـحـويـل دهـد، امـا مادرش مانع شد و گفت: پسرت را به دست خود براى كشتن پيش نمرود مبر. او را به من واگذار تا به غارى از غارهاى كوه ببرم و در آن جا بگذارم تا مرگش در رسـد و تـو بـه دسـت خـود پـسـرت را نـكـشته باشى. پدر نيز اجازه داد وآن زن فرزند دل بـندش را به غارى برد و پس از اين كه او را شير داد، در همان جا گذاشت و جلوى غار را سنگ چيده و بازگشت.
ابـراهـيـم بـه طـور غيرطبيعى بزرگ مى شد و طبق روايات، رشد هر روز او به مقدار يك هـفـتـه بـچـه هـاى ديـگـر بـود و روزىِ او را نـيـز خـداى قـادر متعال به صورت شير در انگشت او قرار داده بود كه آن را مى مكيد و مى خورد. مادرش نيز گـاه گـاهـى به بهانه هاى مختلف از شوهر اجازه مى گرفت و نزد فرزند مى آمد و او را شـيـر مـى داد و پـس از بـوسـيـدن و بـويـيـدن او را بـغل كرده، در همان غار نهاده به شهر باز مى گشت تا هنگامى كه ابراهيم بزرگ شد و از غار بيرون آمده و با پاى خود به شهر درآمد.
مـسـعـودى در اثـبـات الوصـيـه گـويـد: خـداونـد مـحـبـت او را در دل مادر انداخت، چنان كه حال ساير انبيا و ائمه نيز چنين بوده است. ابراهيم مدتى در همان وضـع بـه سـر بـرد تـا روزى كـه مـادر آمـد تـا از حـال او بـا خـبر شود. وقتى ديد چشمانش چون ستاره مى درخشيد، او را در برگرفت و به سينه چسبانيد و شيرش داده بازگشت. روزى ديگر كه مادر نزد او آمد و خواست برگردد، ابراهيم دست به دامن او زده و گفت: مرا نيز با خود ببر.
مـادر گـفـت: بـاشـد تـا من از پدرت اجازه بگيرم، آن گاه تو را نزد او ببرم. وقتى به شهر آمد مطلب را به پدرش گفت. او در جواب اظهار داشت: او را در سرراه بنشان. وقتى بـرادارانـش بـر او بـگـذرنـد، او نيز همراه برادران به خانه بيايد تا كسى از وضع او مطّلع نشود.
مـادر ابـراهـيـم هـمـيـن كـار را كـرد و به اين ترتيب ابراهيم به خانه آمد. وقتى آزر وى را بـديـد، خداوند محبتى از او در دلش انداخت (كه به شدت دوستى او در دلش جايگير شد). ايـن وضـع ادامـه داشـت تـا روزى كـه مـردم هـم چنان بت مى ساختند، ابراهيم نيز چوبى را برداشت و آن را نجّارى كرد و بتى كه تا آن روز نظيرش ديده نشده بود بساخت. آزر كه چنان ديد به مادرش گفت: اميد است كه از بركت اين پسر تو، بركت زيادى به مابرسد. امـا نـاگـهـان ديـد كـه ابـراهـيـم تـبـرى بـرداشـت و هـمـان بـت را شـكـسـت. آزر بـه ايـن عمل او پرخاش كرد. ابراهيم گفت: مگر شما مى خواستيد با اين بت چه كاركنيد؟ گفتند: مى خواستيم آن را پرستش كنيم.
ابراهيم با تعجب پرسيد: آيا چيزى را كه به دست خود مى تراشيد، پرستش مى كنيد؟
در اين وقت آزر كه جدّ ابراهيم بود، گفت: آن كسى كه نابودى اين سلطنت به دست اوست، همين فرزند است.

زادگاه ابراهيم

در روايـات مـخـتـلف، زادگـاه ابراهيم جايى به نام كوثى ربى ذكر شده است. يـاقـوت حـمـوى گـفـتـه: كـوثـى نـهـرى اسـت در عـراق در سـرزمـيـن بـابـل كه آن را به نام كوثى يكى از فرزندان ارفخشد بن سام بن نوح، نام گـذارده انـد و آن نـخستين نهرى است كه از فرات منشعب مى شد. كوثى عراق در دو جاست: يـكـى كـوثـى طـريـق و ديـگـرى كـوثـى ربـى كـه مـحـل تـولد ابراهيم بوده و در همان جا او را درون آتش انداختند و هر دو كوثى در سـرزمـيـن بـابـل اسـت و سـعـدبن ابى وقاص (كه سرزمين عراق را فتح كرد) پس از فتح قادسيه آن جا را تصرف كرد.
در بـرخـى از تـواريـخ، زادگـاه حـضـرت ابـراهـيـم شـهر اءورا- كه از شهرهاى بـابـل است – ذكر شده است. در قسمتى از كتاب ادب و علوم المنجد گويد: اءورا نام آثارى در عراق و شهر كلدانيان است كه ابراهيم خليل از آن جا بيرون آمده است.
ولى در قـصـص الانـبـيـاء نـجـّار اسـت كـه ابـراهـيـم خليل جوانى بود از اهل فدان آرام در سرزمين عراق و مردم آن جا بت پرست بودند. پـدر ابـراهـيـم نـجـّار بود كه بت مى تراشيد و به بت پرستان مى فروخت (چنان كه در انجيل برنابا است) و ابراهيم با هدايت حق تعالى به مبارزه بت ها برخاست، تا آن جا كه پس از يكى دو صفحه مى گويد: ابراهيم كه چنان ديد، از ماندن نزد پدر و قوم خود خسته و بيزار و به اءوركلدانيان رهسپار شد و از آن جا به حاران رفت.
از مـجـمـوع آن چـه گـفـتـيـم، اسـتـنـبـاط مـى شـود كـه زادگـاه ابـراهـيم در سرزمين عراق و بـابـل بـوده و در روايـت عـلى بـن ابـراهـيـم كـه قـسـمـتـى از آن را قـبـلا نـقـل كـرديـم، امـام صـادق (ع) فـرمـوده است: منزل نمرود نيز در همان سرزمين كوثى ربى بوده و ابتداى كار مبارزه ابراهيم نيز از همان جا شروع شد.

گفت وگوى ابراهيم با آزر

پـس از ايـن كـه ابـراهـيـم به سنّ رشد رسيد و به ميان مردم آمد، متوجه شد كه آزر و مردم ديـگـر بـه عـبـادت چـيـزهايى كه به دست خود ساخته و سود و زيانى براى آن ها ندارد، مـشـغـولنـد. وى در آغـاز بـراى هـدايـت آن هـا، بـا مـنـطـقـى نـيـرومـنـد بـه استدلال پرداخت تا آن ها را متوجه اشتباه بزرگ خود كرده و از پرستش بتان باز دارد.
خـداى تـعـالى در سـوره مـريـم قـسـمـتـى از احـتـجـاج او را بـا آزر چـنـيـن نـقـل فرموده است:ودر اين كتاب ابراهيم را ياد كن كه وى پيغمبرى راست گو (وراستى پـيـشـه) بود آن دم كه به پدرش گفت: اى پدر! چرا پرستش مى كنى چيزى را كه نمى شـنـود و نـمـى بـيند و كارى براى تو نسازد؟ اى پدر! به راستى كه مرا دانشى آمده كه تـو را نـيـامـده از مـن پـيـروى كـن تا تو را به راهى راست هدايت كنم. اى پدر! شيطان را پرستش مكن كه شيطان نافرمان خداى رحمان است. اى پدر! من بيم دارم كه از خداى رحمان عـذابـى بـه تـو بـرسـد و دوست شيطان گردى،(آزر) بدو گفت: مگر تو اى ابراهيم از خـدايـان مـن روگـردانى. اگر بس نكنى (و دست از از اين سخنانت برندارى) تو را سنگ سار مى كنم (يا دشنام و ناسزاگويم) و بايد زمانى دراز از پيش من دور شوى، (ابراهيم گفت:) درود برتو به زودى از پروردگار خود براى تو آمرزش خواهم خواست كه او به مـن مـهـربـان و رحـيـم اسـت و از شـمـا و آن چـه جـز خـدا مـى پرستيد كناره گيرى مى كنم و پـروردگـار خـود را مـى خـوانـم امـيـدوارم كه در مورد خواندن پروردگارم بدبخت نباشم.
و در سـوره انـبـيـاء چـنـيـن اسـت:و مـااز پـيـش، رشـد ابـراهـيـم را بـدو داديـم و بـه حـال او دانـا بـوديـم، هـنـگـامـى كـه بـه پـدر و قـومش گفت: اين تصويرها چيست كه به پـرسـتـش آن هـا كمر بسته ايد؟ گفتند: پدران خويش را چنين يافتيم كه عبادت آن ها را مى كـردنـد. گـفت: شما با پدرانتان در گمراهى آشكارى بوده ايد. گفتند: آيا به حق نزد ما آمـده اى يـا تـو از بـازيـگـران هـستى؟ ابراهيم گفت: بلكه پروردگار شما پروردگار آسمان ها و زمين است كه آن ها را آفريده و من بر اين ها گواهم.
و در سـوره شعراء فرموده است: وبخوان بر ايشان خبر ابراهيم را كه به پدر وقوم خـود گـفـت: چـه مـى پـرسـتـيد؟ گفتند: بت هايى را پرستش مى كنيم و به عبادتشان كمر بـسـتـه ايـم. ابـراهيم گفت: آيا وقتى آن ها را مى خوانيد سخن شما را مى شنود يا سود و زيـانـى بـه شما مى رسانند؟ گفتند: ما پدران خود را يافتيم كه چنين مى كردند. ابراهيم گـفـت: آيـا مى دانيد كه آن چه شما و پدران پيشينتان مى پرستيده اند، همه دشمن من هستند مـگـر پـروردگار جهانيان آن كس كه مرا آفريده و هدايتم كند و آن كس كه غذايم دهد و آبم دهـد و چـون بيمار گردم بهبودم دهد و آن كس كه بميراندم و سپس زنده ام گرداند و آن كس كـه طـمع دارم در روز جزا خطايم را ببخشد تا آن جا كه فرمودپروردگار! پدرم را بيامرز كه از گمراهان است.
و آيات ديگرى كه در سوره صافات و زخرف و ممتحنه به همين مضامين آمده است.

نكته

در آياتى كه درباره استغفار ابراهيم براى پدرش ذكر شده، اين گونه است كه ابراهيم پـس از بـحـث بـا آزر و قوم خود، بدو وعده داد كه از خدا برايش آمرزش بخواهد و به اين وعده وفا كرد، اما وقتى متوجه شد كه او دشمن خدا بوده و اصلاح شدنى نيست، از او كناره گـيـرى و بـيـزارى جـست، اما در پايان عمر مى بينم براى خود، پدر، مادر و مؤ منان طلب آمرزش مى كند. از اين جا معلوم مى شود اين شخصى كه او را پدر خود خوانده و با او بحث كرد و براى او آمرزش خواست و بعد چون فهميد كه او دشمن خداست از وى بيزارى جسته، پدر صلبى و نسبى او نبوده كه در آخر عمر براى او آمرزش خواسته است.
امـا اصـل وعـده ابـراهيم در آيات سوره مريم بود كه خوانديد و وفاى بدان نيز در سوره شـعـراء ذكـر شـده كـه بـه خـدا عـرض ‍ كـرد:پـروردگارا! پدرم را بيامرز كه وى از گـمـراهـان است. اما بيزارى جستن و كناره گرفتن از وى را خداوند در سوره تـوبـه چـنـيـن بيان فرموده:پيغمبر و كسانى كه ايمان آورده اند نبايد براى مشركان آمـرزش بـخـواهـنـد پـس از آن كـه بـراى ايـشـان آشـكـار شـد كـه آن هـا اهـل دوزخ انـد، ابـراهـيم هم كه براى پدرش آمرزش خواست فقط به سبب وعده اى بود كه بـدو داده بـود و چـون بـراى او آشـكـار شـد كـه وى دشـمـن خـداسـت از او بـيـزارى جـسـت.
ايـن داسـتـان بـه اين جا خاتمه مى يابد، و ابراهيم چون از ايمان وى ماءيوس گرديد، از آمـرزش خـواهى براى او صرف نظر كرد و از وى و قوم بت پرستش كناره گرفت و خداى تـعـالى نـيـز فـرزنـدانـى بـدو عنايت كرد. خداوند اين مطلب را در سوره مريم چنين بيان فـرمـوده:وهمين كه ابراهيم از آن ها و بت هايى كه به جز خدا پرستش مى كردند كناره گـيـرى كـرد مـا بـدو اسـحـاق و يـعـقـوب را بـخـشـيـديـم و هـمـه را پـيـغـمـبـر قرار داديم.
وقـتـى كه خداوند اسماعيل و اسحاق را به او عطاكرد و هر دو بزرگ شدند و عمر ابراهيم به آخر رسيد، در اواخر عمر اين دعا را كرد كه در سوره ابراهيم ذكر شده:
ربّنا اغفرلى ولوالدىّ و للمؤ منين يوم يقوم الحساب
پروردگارا! روزى كه حساب برپا شود مرا و پدرومادرم و مؤ منان را بيامرز.
واضـح اسـت ايـن پدرى كه ابراهيم در اين جا آمرزشش را در روز قيامت از خدا مى خواهد و او را با خود و مؤ منان ديگر هم نشين فرمايد، غير از آن پدرى است كه پيش از اين آمرزشش را خواست و چون دانست دشمن خداست از وى بيزارى جست.
بـه گـفـته يكى از استادان، لطف مطلب در اين است كه خداوند آن پدر را همه جا با لفظ اءب در قـرآن ذكـر كـرده اسـت:اذ قـال لابيه… و اغفرلابى… و و مـا كـان اسـتـغـفار ابراهيم لابيه… و لفظ اءب چنان كه گفتيم به غير از پدر صلبى و نسبى اطلاق نمى شود.
به هر صورت، از اين آيات كه درباره گفت وگو و بحث ابراهيم با آزر و آمرزش خواهى بـراى او در قـرآن ذكـر شـده، تـاءيـيـدى بـراى مطلب قبلى ما به دست آمد كه اين شخص،تـارخ و پـدر صلبى ابراهيم نبوده و اين، دليلى ديگر براى گفتار شيعه در اين مورد است.

ابراهيم درصدد شكستن بت ها برآمد

چـنـان كـه گـفـتـيـم، ابـراهـيـمـر آغـاز بـا كـمـال ادب و بـا مـنـطـقـى مستدّل و تذكراتى سودمند به دعوت آزر و مردم بت پرست شهر خويش ‍ پرداخت، اما وقتى ديـد سـخـنـان مـنـطـقـى او در دل آن مـردم فـريـب خـورده اثـر نـمـى كـنـد و بـه جـاى اسـتـدلال بـه يـك سـلسـله سـخـنـان پـوچ و بـى اسـاس مـتـوسـل مـى شـونـد و بـه آن حـدّ از رشـد نـرسيده بودند كه وضع ناهنجار خود را از راه تـذكـرات سـودمـنـد وى درك كـنـنـد، در صـدد بـرآمـد از راه عـمل، فطرت خفته آن ها را بيدار كند تا بفهمند كه در مورد پرستش بتان بى جان اشتباه مى كنند.
به همين منظور تصميم گرفت مجسمه هاى چوبى، سنگى و فلزى را كه منشاء بدبختى و عـقـب مـانـدگـى مـردم شـده بـود، در هـم بـشـكـنـد و در عـمـل بـه آن هـا نـشان دهد كه آن بتان، مالك چيزى نيستند،سودى به كسى نمى رسانند و حـتى قادر به دفع ضرر و زيان از خود هم نيستند و در لابه لاى سخنان خود اين مطلب را بـه آن هـا گـوش زد كـرد و بـه شـكستن بت ها تهديدشان نمود و چنين گفت: و به خدا سـوگـنـد پس از آن كه (به سخنان من گوش فراندهيد و) پشت كنيد و برويد، در كار بت هاتان تدبيرى مى كنم. براى انجام اين مهمّ، تبرى تهيه كرد و در انتظار فرصتى بود تا منظور خود را عملى سازد.
اين فرصت هنگامى به دست ابراهيم افتاد كه مردم براى برگزارى مراسم عيد مخصوص خـود – كـه مـطـابـق روايـتـى كـه مجلسى (ره) نقل كرده و روز نوروز بود – عازم خروج از شهر شده دسته دسته از شهر بيرون رفتند.
در ايـن جا قرآن كريم داستان را چنين بيان مى كند:ابراهيم نگاهى به ستارگان كرد و گـفـت كـه مـن بيمارم، مردم نيز روى از وى گردانيده و (او را در شهر گذارده و) رفتند و، ابراهيم نزد خدايانشان آمد و گفت: چرا چيزى نمى خوريد؟ شما را چه شده كه سخنى نمى گوييد؟ آن گاه (پيش آمد و) ضربتى سخت برآن ها نواخت.
آن چـه از ايـن آيات به دست مى آيد، اين است كه مردم نزد ابراهيم آمده و از وى خواستند او نـيـز بـه همراه آنان براى برگزارى مراسم عيد به خارج شهر رود. ابراهيم نگاهى به ستارگان كرد و گفت: من بيمارم و نمى توانم با شما بيايم. و اين سخن را به اين علّت گفت تا او را به حال خود بگذارند و فكرى را كه درباره برانداختن بت ها كرده بود با استفاده از خلوت بودن شهر و با خيالى آسوده انجام دهد.
در ايـن جـا اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا ابراهيم به راستى بيمار بود يا اين سخن را از روى مصلحت گفت؟ هم چنين علّت نظر او به ستارگان چه بود؟
در پـاسـخ اين سؤ ال جواب هايى گفته اند كه ذكر همه آن ها، سخن را به درازا كشانده و مـوجب خستگى خواننده محترم مى شود. شايد بهترين جواب اين باشد كه برخى گفته اند: ابـراهـيـم در آن هـنـگـام، از نـظـر جسمى هيچ بيمارى نداشت، اما از نظر روحى به سختى افـسرده و بيمار بود، زيرا مى ديد جمعى سود جو براى استعمار آن مردم بى چاره سنگ و چـوب هـايـى را تـراشـيـده، به صورت خدايانى درآورده اند و مردم را به پرستش آن ها واداشته و از راه راست منحرف كرده اند و نيز با تبليغات پوچ و بى مغز، آن ها را در بى خبرى و جهالت نگاه داشته و بر آن ها فرمانروايى مى كنند. مردم نادان نيز فريب آن ها را خـورده و از حـق روگردان شده اند و حاضر نيستند به خود آيند و ببينند در چه بدبختى و سـيـه روزى بـه سـرمـى بـرنـد. آرى ايـن اوضـاع مـردان خـدا و دل سوز به حال اجتماع و ملت را افسرده كرده و روحشان را بيمار مى سازد.
امـا عـلت ايـن كـه سـتارگان نگاه كرد و گفت: من بيمارم، اين بود كه وقتى آن ستارگان درخـشـان و زيـبـا را در آسـمـان فـيـروزه فـام مـشـاهـده كـرد كـه هم چون قطعات الماس ميان اقيانوسى بى كران خودنمايى مى كنند، فكرش متوجه خالق بزرگ آن ها گرديد كه به راستى چه آفريدگار بزرگى بوده كه اين همه ستارگان را در اين فضاى بى پايان خلق فرموده و از طرف ديگر آن مردم نادان را ديد كه تا چه اندازه كوته نظرند و تا چه حدّ مقام خود را پست كرده اند كه به جاى آن كه آفريدگار بزرگ را بپرستند، روى نياز بـه پـيـش بـت مـى آورند و او را معبود خويش مى پندارند و شايد همان نگاه به ستارگان سـبـب ايـن فـكـر و بـه دنـبـالش آن انـدوه و بـيـمـارى دل گرديد و فرمود: من بيمارم.
مـطـلب ديـگـرى كـه از ايـن آيات به دست مى آيد، اين است كه آن مردم احمق هنگام رفتن به خارج شهر براى بت هاى خود غذاى رنگارنگ و گوناگون تهيه كرده و پيش آن ها گذارده بودند، لابد به اين منظور كه اگر آن بت ها گرسنه شدند، غذا بخورند، يا به اين جهت كـه آن غـذاها متبرّك شود و شب كه از مى گردند از آن خوراك هاى متبرّك بخورند. همى چنين مـمكن است خود حضرت ابراهيم غذايى تهيه كرده وبراى ريش خند و مسخره نزد بت ها آورده و براى خوردن بدان ها تعارف كرده باشد.
بـه هـر صورت مردم بيرون رفتند و ابراهيم را در شهر به جاى گذاشتند، بلكه مطابق نـقـل عـلى بـن ابـراهـيـم (ره)، نـمـرود ابـراهـيـم را موكل بت خانه كرد و كليد آن جا را به او داد تا در نبود آن ها از بت ها محافظت كند! گويا آن بـى چـاره خـبـر نـداشـت سـرسـخت ترين دشمن بت ها همان مرد است و اين موفقيت ديگرى بـراى پـيـش بـرد هدف حضرت ابراهيم بود كه نصيب وى شد. ابراهيم صبر كرد تا همه خـارج شدند، سپس تبرى را كه پيش از اين تهيه كرده بود، برداشت و به بت خانه آمد و درهـا را بـازكـرد. هـنـگـامـى كـه غذاها را در برابر بت ها ديد از روى مسخره آن ها را مخاطب سـاخـته گفت: چرا غذا نمى خوريد؟ وقتى ديد سخن نمى گويند و هم چنان خاموشند، بدان ها گفت: شما را چه شده كه سخن نمى گوييد؟
در ايـن وقـت بـود كـه غـيـرت آن حـضـرت بـه جوش آمد تبر را بلند كرد و بر سر بت ها كـوفـت. طـولى نـكـشـيـد كـه آتش انتقام آن بزرگوار از آن بت هاى بى روح و وسيله هاى بـدبـخـتـى، كـار خـود را كـرد و هـمـه بت ها به جز بت بزرگ زير ضربه هاى محكم آن حـضـرت درهـم شكسته و به صورت تلّى پيش روى او درآمدند و فقط بت بزرگ بود كه از ضربات سخت آن حضرت در امان ماند و آسيبى نديد. سپس حضرت ابراهيم تبر را به گـردن او انـداخـتـه و رفـت. ايـن هـم بـدان جـهـت بـود كـه شـالوده اسـتـدلال نـيـرومـنـد خـود را بـديـن وسـيـله ريـخـتـه بـاشـد و درضـمـن ايـن عمل شجاعانه، فطرت خفته شان را بيدار كند و آن ها را به اشتباهشان واقف سازد.
در ايـن هـنـگـام حـضـرت ابـراهـيـم نـفـسـى آسـوده از تـه دل بـركـشـيـد و با دلى شاد از بت خانه بيرون آمد، زيرا ماءموريت خطرناك خود را تا آن مـرحـله بـه خـوبـى انـجـام داده بـود. حالا مردم چه واكنشى نشان خواهند داد و چه بر سراو خـواهـنـد آورد؟ انـتـقـام خـدايـان خـود را چگونه از او خواهند گرفت؟ اين سؤ الات به فكر ابراهيم هم نمى آمد و هراسى از آن ها نداشت.
بـارى مـردم مـراسـم عـيـد را انـجـام دادنـد و هـنـگـام غـروب بـود كـه دسته دسته به شهر بـازگشتند و به منظور تجديد عهد با بت ها، يا انجام عبادات روزانه به سوى بت خانه آمدند. همين كه وارد بت خانه شدند، با منظره اى روبه رو شدند كه مدتى مبهوت گشته و خـيـره خـيـره بـه هـم نـگـاه مـى كـردنـد. تـمـام بـت هـايـى كـه با رنج فراوان تراشيده و پول ها خرج تهيه و نگه دارى آن ها كرده بودند و كوچك ترين اهانت را به آن ها روا نمى داشتند، همگى خرد و قطعه قطعه شده و روى زمين ريخته و به جز بت بزرگ، بتى سالم نمانده بود و جز قطعات خرد شده شان چيزى به چشم نمى خورد. ديدن اين منظره سبب شد كـه بـا كـمـال تـعـجـب و نـگرانى از هم بپرسند:چه كسى با خدايان ما چنين كرده، به راستى كه او از ستم كاران است؟
چـون كـم و بـيـش از طـرز فـكـر ابـراهـيـم آگاه بودند و تهديد او را درباره بت ها شنيده بـودنـد فـريـاد زدنـد:جوانى رامى شنيديم كه بت ها را ياد مى كرد كه به او ابراهيم گـويـنـد،ايـن كار اوست كه ما را از پرستش آن ها منع مى كرد و بت ها را به مسخره و تحقير مى گرفت و گرنه شخص ديگرى جرئت انجام چنين كارى را نداشته و به شكستن آن ها اقدام نكرده است.

محاكمه ابراهيم

بـعد از اين واقعه، قوم او گفتند:پس او را در برابر ديد مردم بياوريد شايد گواهى دهد و با اين گواهى او را به سزاى عملش ‍ برسانيم.
ابراهيم اين ماجرا را پيش بينى مى كرد و انتظار مى كشيد كه او را براى محاكمه علنى در حـضـور مردم ببرند تا او در برابر اجتماع برهان خود را عليه بت پرستان بيان و آن ها را بـه اشـتـبـاهـشـان واقـف سـازد و از پـيش با سالم گذاشتن بت بزرگ، زمينه اى براى پاسخ خود فراهم كرده بود. همين كه او را در حضور مردم بودند و به عنوان بازپرسى گفتند:آيا تو با خدايان ما چنين كرده اى، اى ابراهيم؟
وى در پـاسـخ گـفـت:بلكه اين بزرگشان اين كار را كرده از خودشان بپرسيد، اگر سخنى مى گويند.
ابـراهـيـم بـا اين پاسخى كه به آن ها داد، هم تاءييدى براى گفته هاى قبلى خود آورد و كـه مـى خـواست به آن ها بفهماند مگر من به شما نگفتم كه اين بت ها قادر به دفع زيان از خـود نـبـوده و حـتـى سـخـن گـفـتـن هـم نـمـى تـوانـنـد، و هـم شـالوده اى بـراى اسـتـدلال بـعـدى خـود ريـخـت كـه آن هـا را بـه بـاد مـلامت گرفته و فرمود:آيا جز خدا چيزهايى ار مى پرستيد كه به هيچ وجه سود و زيانى براى شما ندارند… و هم اين كه برخلاف آن چه بسيارى از اهل سنت پنداشته اند، مرتكب خلاف و دروغ گويى هم نشد.
امـام صـادق (ع) در حـديـثـى كـه عـلى بـن ابـراهـيـم و ديـگـران نـقـل كـرده انـد، فـرمـود: بـه خـدا سوگند نه بت ها اين كار را كرده بودند و نه ابـراهـيـم دروغ گـفـت. وقـتـى از آن حـضـرت پـرسـيـدنـد كـه پس چگونه بود؟ در جواب فـرمـود:ابراهيم گفت كه بزرگشان كرده اگر سخن مى گويند و اگر سخن نمى گويند بزرگشان اين كار را نكرده است.
به هرحال چنان كه گفتيم، ابراهيم با اين جواب مى خواست آن ها را به اشتباه چندين ساله و بـدبـخـتى هايى كه قرن ها از راه بت پرستى گريبان گيرشان شده بود واقف سازد. هـمـيـن كـار را هـم كـرد، زيرا خداى تعالى نقل مى كند كه پس از اين پاسخ به فكر فرو رفـتـه و بـه درون خويش مراجعه كردند و گفتند:به راستى كه شما(در مورد پرستش بـتـان) سـتم گردانيد، سپس سر به زير (به ابراهيم گفتند) تو خود مى دانى كه اينان سخن نمى گويند.
ابـراهـيـم كـه گـويا منتظر اين حرف بود و آن سخن را به آن صورت گفته بود تا چنين اقـرارى از آن ها بگيرد، بالحنى كوبنده و سرزنش آميز به ايشان گفت: پس چرا غير از خـدا چـيزى را پرستش مى كنيد كه به هيچ وجه سود وزيانى براى شما ندارد، اف بر شـمـا و ايـن بـتـانـى كـه بـجـز خـدا مـى پـرسـتـيـد آيـا تعقل نمى كنيد!
مـنـطـق ابـراهـيـم بـه قـدرى قـوى و كـوبـنـده بـود كـه مـجـال پاسخ را از مردم گرفت و ديگر جاى سخنى براى آن ها باقى نگذاشت و همه را در حـيـرت فـرو بـرده و مـجـبـور بـه سـكوت و عجز كرد. اما مگر اين بشر مغرور و خيره سر حـاضـر اسـت بـه اشـتـباه خود اعتراف كند و از عقيده نادرست (به ويژه اگر پدرانشان هم پـيـرو آن بـوده بـاشند) دست بردارد، به علاوه دست هاى نيرومندان و استعمارگران هم از پشت سركمكشان مى كرد. زيرا اگر بشر از نظر منطق عاجز شود، براى كوبيدن سخن حق بـه زور و زر مـتـوسـل مـى شـود، چـنـان كـه نـمـروديـان در آخـر كـار بـه هـمـيـن وسـيـله مـتـوسـل شدند و درصدد نابود كردن ابراهيم و اعدام او به سخت ترين راهى كه ممكن بود بـرآمـدنـد، از ايـن رو فـريـاد زده و گفتند:ابراهيم را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد اگر آن ها را يارى مى كنيد!.

ابراهيم ميان آتش نمروديان

حكم سوزاندن حضرت ابراهيم از دادگاه فرمايشى نمرود صادر شد. قرار شد ابراهيم را به جرم حق پرستى و مبارزه با بت پرستى با سخت ترين شكنجه ها نابود كنند و او را زنـده زنده بسوزاند تا عبرتى براى ديگران باشد كه هيچ گاه در فكر شكستن بت ها و روشـن سـاخـتـن افـكـار مردم و آزاد ساختن آن ها از قيد بندگى و اسارت ستم گرانى چون مـردم نـادان هـم كـه هـرچـه مـى كـشـيدند از نداشتن رشد و درك بود و كاسه ليسان دربار نـمـرود نـمـى خواستند آن ها درك و علمى پيدا كنند و چيزى بفهمد، از اين راءى صادرشده، هـلهـله هـا و شـادى هـا كردند و درصدد تهيه هيزم برآمدند. كار به جايى كشيد كه تاريخ نـگـاران و مـفـسـّران گفته اند: هم چنان كه امروز مردم هنگام مرگ وصيت مى كنند فلان مقدار مـالشـان را صـرف كـارهـاى نيك كنند، در آن روزها اگر مردى مى خواست بميرد، وصيت مى كـرد كـه فلان مقدار از مال مرا هيزم بخريد و به صرف سوزاندن ابراهيم برسانيد، يا فلان زن چرخ ريس از صبح تا شام جان مى كند و چند دوكى پشم و پنبه مى ريسيد و به هـنـگـام غـروب، مـزد آن را مـى گـرفـت و هـيـزم مى خريد و براى سوزاندن ابراهيم، روى هـيزمهاى ديگر مى گذاشت و زن ها براى بهبودى از بيمارى و رسيدن به آرزوهاى خود در تهيه هيزم شركت مى كردند.
پـرواضـح اسـت كه دستگاه هاى حاكم نيز در رهبرى و كمك به اين گونه برنامه ها، نقش مـهـمى را برعهده داشته اند و با وسايل تبليغاتى خود، مردم را بيشتر تحريك و تشويق مـى كردند تا بلكه چند سالى بيشتر از آنها بهره بگيرند، و ضمنا وقتى مى ديدند كه مردم چگونه از روى خلوص و ايمان، برنامه هاى آنها را اجرا مى كنند، از حماقت آنها لذت برده و از ته دل به آنها مى خنديدند.
تـا جـايـى كه مى توانستند هيزم تهيه كردند و چون به اين كار جنبه مذهبى و عقيدتى هم داده بـودنـد، مردم با عنوان يك عمل مقدس در تهيه آن شركت كردند و مى توان حدس زد كه چـه هـنـگـامـه اى بـرپـا شـد و چـه كـوه عـظـيـمـى از هـيـزم تشكيل شد.
وقـت آن رسـيد كه محكوم را از زندان بيرون آورند و در حضور مردم هيزم ها را روشن كنند و او را در آتـش افـكـنـند، اما به اين فكر افتادند كه اولين كوه هيزم وقتى روشن شود خطر آتـش سـوزى بـه سـرايـت بـه اطراف را دارد از اين رو بايد اطراف آن را ديوارى كشيد و بدين وسيله آتش را مهار كرد. ثانيا حرارت چنين آتشى مانع از آن است كه انسانى بتواند حـتـى از صـدمـتـرى بـدان نـزديـك شود تا ابراهيم را در آن بيندازد. براى رفع خطر با مـشـكـل اول (بـه گفته ابن عباس) محوطه وسيعى را انتخاب كردند و اطراف آن ديوارهايى بـه ارتـفـاع سـى ذرع كـشـيـدنـد و تـا جـايـى كه مى توانستند از آن هيزم ها در آن محوطه انباشتند.
بـراى رفـع مـشـكـل دوم نـيـز در فكر بودند كه با چه وسيله اى مى توانند ابراهيم را از فـاصـله دورى بـه آتـش بيندازند تا آنكه (برطبق بعضى روايات) شيطان به صورت انـسـانـى نـزد آنها آمد و چگونگى ساخت منجنيق را به آنها ياد داد. هنگامى كه منجنيق ساخته شـد، هـيـزم هـا را برافروختند و آتش مهيبى روشن شد شعله هاى آتش از فرسنگ ها راه به چـشـم مـى خـورد و حـتـى پرندگان هم نمى توانستند از هوا به زمين به آن محوطه نزديك شـونـد. در ايـن وقـت بـود كـه ابـراهـيـم را دست بسته ميان منجنيق گذارده و به سوى آتش پرتاب كردند.
غوغايى برپا شده بود، مردمى كه از راه هاى دور و نزديك براى تماشاى اين مراسم آمده بودند، غريو هلهله و شاديشان فضا را پر كرده بود، اما در عالم بالا نيز(مطابق روايات) هنگامه اى ميان فرشتگان برپا گرديد و همگى روى تضرّع به درگاه خداى بى نياز آورده گـفتند: پروردگار! خليل تو ابراهيم به دست آتش سپرده مى شود و مى سوزد؟ تا آنـجـا كـه جبرئيل به خداى تعالى عرض كرد: پروردگارا! در روى زمين جزء ابراهيم كس ديگرى نيست كه تورا عبادت كند. او را به دست دشمن سپردى كه بسوزانندش؟
حتى در برخى از احاديث است كه زمين و جنبدگان آن نيز ناله ها و شكوه ها كردند و هركدام به زبان خويش از آفريننده جهان نجات يگانه خداپرست روى زمين را خواستار شدند.

جبرئيل نزد ابراهيم آمد

در چند حديث از احاديث اهل بيت اين مطلب را مختصر اختلافى ذكر شده كه چون ابراهيم را در منجنيق گذاردند يا پس از اين كه به سوى آتش پرتاب كردند و ميان زمين و هوا به طرف آتش سرازير گرديد جبرئيل نزد آن حضرت آمده گفت:
هل لك حاجة:آياحاجتى دارى؟

ابراهيم در جواب گفت:
اما اليك فلا؛ به تو هيچ حاجتى ندارم!
بـديـن تـرتـيـب نـهـايـت تـوكـل، تـسـليـم و رضـاى خـويـش را بـه پـيـشـگـاه خـليـل خـود به ظهور رسانيد و بزرگ ترين فرشتگان الهى را شيدا و حيران رفتار خود گردانيد.

بـارى، ابـراهـيـم بـادلى سـرشـار از ايـمـان به حق، روحى آرام و مطمئن و چهرهاى خندان بـدون هـيـچ بـيـم و هـراس خـود را تـسليم آتش – و در حقيقت تسليم رضاى حق – كرد و به سـوى جـبرئيل امين يعنى بزرگ ترين فرشته درگاه حق نيز دست حاجت دراز نكرد و بدين وسـيله عالى ترين درس مردانگى، توكل و عزت نفس را تا قيامت به فرزندان آدم آموخت. عـجـيـب آن اسـت كـه در بـعـضـى از نـقـل هـا آمـده كـه در آن روز از عـمـر ابـراهـيـم شـانـزده سال بيش نگذشته بود و به اصطلاح جوانى نورس بود!

نمرود و آزر چه ديدند؟

در تـواريـخ و روايـات آمـده اسـت كـه نمرود دستور داد كه در آن نزديكى ساختمان بلندى بـراى او بـسـازند تا از آن جا كيفيت سوختن ابراهيم را تماشا كند و هنگامى كه ابراهيم را بـه هـوا پـرتـاب كـردند، آزر را نيز همراه خود به بالاى آن بنابرد. ناگهان برخلاف انـتـظـار و بـا كـمـال تـعـجـب ديـد كه ابراهيم به سلامت ميان آتش نشسته و آن محوطه به صـورت بـاغ سـرسـبز و خرمى درآمده و ابراهيم با مردى كه دركنار اوست به گفت وگو مشغول است. نمرود رو به آزر كرد و گفت: اى آزر! بنگر كه اين پسر تو تا چه حدّ پيش پروردگارش گرامى است.
و در نقل ديگرى است كه چون نمرود آن منظره را ديد فرياد زد:
من اتّخذ الها فليتّخذ مثل اله ابراهيم،
هـركـس مـعـبـود و خـدايـى بـراى خـود انـتـخـاب مـى كـنـد، بـايـد مـعـبـودى مثل خداى ابراهيم براى خود برگزيند.
و سخن حق بى اختيار برزبانش جارى گرديد.
خداى تعالى ماجرا را با اين بيان نقل فرموده كه گويد:
قلنا يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم، فارادوا به كيدا فجعلناهم الاخسرين،
بـه آتـش گـفـتـيـم: اى آتش سرد و سالم باش بر ابراهيم، و اينان درباره او توطئه و نيرنگى داشتند و ما زيان كارشان كرديم.
در سوره صافّات فرموده:
فارادوا به كيدا فجعلناهم الاسفلين،
آن ها خواستند نيرنگى درباره ابراهيم انجام دهند و ما آن ها را پست و حقير گردانديم.

مبارزه با بت هاى جان دار

تـا اين جا ابراهيم خليل سرگرم مبارزه با بت هاى بى جان و شكستن آن ها بود كه در اين راه بـا خـطـرهـاى بـسـيـارى مـواجـه شـد و خـداونـد او را حـفـظ كـرد، امـا مـشـكـل فقط اين نبود كه آن مجسمه هاى چوبى وسنگى را از سرراه بردارد و در هم بشكند، بـلكه بت جان دارد و نيرومندترى پيدا شده بود كه به سبب اين كه چند صباحى خداوند، نـيـرو و قـدرتـى بدو داده بود، باد غرور و نخوت در مغز او جاى گرفته و به تدريج خـود را خـداى مـردم خـوانـده بـود و از سـايـر خـدايـانـى كـه مـردم بـه عـبـادتـشـان مشغول بودند، خود را برتر مى دانست و اين بت همان نمرود بود.
شـايـد مـنـطـق او اين بود كه وقتى بنا شد مردم در برابر بت هايى بى جان كه به دست خـود سـاخـتـه انـد سـرتـعـظيم و پرستش فرود آورند، بهتر است اين كرنش را در برابر شـخص جان دار و نيرومندى مثل من انجام دهند و البته تشويق به پرستش بت ها را نيز خود او و نـزديكان و مشاورانش رهبرى مى كردند تا راه را براى پرستش بت هاى جان دار هموار سازند.
اگـر چـه سـرزنـش ابـراهـيـم از بـت پـرسـتـى و پـرسـتـش غـيـرخـدا، شـامـل هـمـه پـرستش هاى غلط مى شود و پرستش نمرود را هم كه يكى از اين پرستش هاى غـلط بـود در بـرمـى گرفت، اما ابراهيم به صراحت نمى توانست چيزى بگويد و مبارزه خـود را مـتـوجـه او سـازد، پس از ماجراى شكستن بت ها و انداخته شدن ابراهيم در آتش، اين فـرصـت پـيـش آمـد و ابـراهـيـم بـا نـمـرود روبـه رو شـد. نـوبـت در هم شكستن اين بت هم فرارسيده بود.
در تـواريخ و روايات از كيفيت روبه رو شدن ابراهيم با نمرود بحثى نشده و معلوم نيست در كجا و به چه وسيله اين موقعيت پيش آمد كه حضرت ابراهيم بتواند با چند جمله كوتاه، نمرود را محكوم و به تعبير قرآن كريم مبهوت و عاجز سازد.
نـمـرودى كـه حـاضـر نـبـود حـتى نام ابراهيم را پيش او ببرند و در جامعه او را به عنوان آشـوب طـلب مـعـرفـى كـرده بود و نمى خواست سايه او را هم در شهر و ديار خود ببيند، چـگـونـه حـاضـر شـد پـيـش روى ابـراهـيـم بـنـشـيـنـد و بـه استدلال او در مسئله خداشناسى پاسخ گويد و خود را آن گونه رسوا و سرافكنده سازد؟ و چه مطلب مهمى پيش آمد كه او را به اين كار واداشت؟ معلوم نيست.
بـعيد نيست سبب عمده اش شهرت فوق العاده اى بود كه ابراهيم پس از نجات از آتش كسب كرد و نام او به عنوان يك قهرمان مبارزه با بت پرستى و يك انسان برتر در سرتاسر مـمـلكـت پـيـچيد و داستان نجات يافتن او از آتش (آن هم آتش بى سابقه) به صورت يك مـعـجـزه بـزرگ الهى درآمده و بحث روز شده بود. يعنى اين جريان سبب شد تا نمرود به خـود آيـد و احـسـاس خـطر جدّى براى حكومت يا خدايى خويش كند و به فكر بيفتد تا او را به قصر سلطنتى خويش دعوت كند يا جاى ديگرى را براى اين كار انتخاب كند، تا هم از نـزديـك ابـراهـيـم را بـبـيـنـد و هـم بـا مـغـلطـه كـارى بـتـوانـد او را مـحـكـوم سـازد و بـا وسايل تبليغاتى خود او را در هم بكوبد.
بـه هـرحال خدا مى خواست در اين فرصت پيش آمده، اين بت را هم مغلوب ساخته و اقتدار او را درهم بشكند.
قـرآن كـريـم گـفـت وگـوى ابـراهـيـم و نـمـرود را ايـن گـونـه نقل مى كند:آيانديدى آن كس را كه – با اين كه خداوند به او ملك و پادشاهى داده بود- بـا ابـراهيم درباره پروردگارش محاجّه كرد،آن دم كه ابراهيم گفت: پروردگار من كسى اسـت كـه زنده مى كند و مى ميراند. او گفت: من هم زنده مى كنم و مى ميرانم. ابراهيم گفت: خـداى يـكـتـا خـورشـيـد را از مـشـرق مـى آورد تـو آن را از مـغـرب بـيـاور! پـس (در مقابل اين حجت نيرومند) آن كس كه كفر مى ورزيد مبهوت شد.
چـنان كه از اين آيات استفاده مى شود، نمرود در آغاز راه سفسطه و مغالطه را پيش گرفت و خواست در ديده حاضران، خود را حاكم جلوه دهد و از انحراف فكرى مردم آن زمان – كه از خلال اين داستان ظاهر مى گردد- به نفع خود بهره بردارى كند. پس بى درنگ در پاسخ جـمـله نـخـست ابراهيم در مورد معرفى پديدآورنده اين جهان هستى او نيز خود را برابر با خـداى عـالم مـعـرفى كرد و در جواب اين كه ابراهيم گفت:پروردگار من كسى است كه جان مى بخشد و جان مى ستاند، مى ميراند و زنده مى كند.
گـفـت:مـن هـم زنـده مـى كـنـم و مى ميرانم. و طبق روايات، براى اثـبـات ادّعـاى خـود دستور داد دو نفر را از زندان آوردند. آن گاه را آزاد ساخت و ديگرى را به قتل رسانيد. حاضران هم بر اثر كج روى فكرى يا از روى چاپلوسى برهان نمرود را پذيرفتند.
اما خداى تعالى خليل خود را با منطق نيرومندترى مجهز كرده بود كه دشمنان را با برهان مـحـكـم خـويـش مـحـكـوم مـى كـرد و در سـوره انـعـام پـس از نـقـل قـسـمـتـى از دلايـل آن حـضـرت، ايـن امـتـيـاز را بـراى ابـراهـيـم بازگو مى كند و مى فرمايد: و تلك حجتنا آتيناها ابراهيم على قومه نرفع درجات من نشآء.
چـنـان كـه در داسـتان شكست بت ها و داستان هاى ديگر مشاهده مى شود، ابراهيم با چند جمله كـوتـاه مجال سخن را از دست دشمن مى گرفت و جايى براى ادامه سخن باقى نمى گذارد در ايـن جا نيز مطلبى را پيش كشيد كه ديگر جاى و مغلطه اى براى نمرود باقى نماند و با كمال سرافكندگى مبهوت شد و در عمل عجز خود را در برابر ابراهيم ثابت كرد.
ابـراهـيم نخواست با تشريح داستان زندگى و مرگ و بيان مغالطه اى كه نمرود كرده و مـرگ و زنـدگـى مـجـازى را به جاى مرگ و زندگى حقيقى به كار برده بود، نادرستى اسـتـدلال او را آشـكار سازد، زيرا مى ديد كه اثبات اين مطلب به پيمودن راه هاى علمى و مـفـصـّل احـتـيـاج دارد و بـا آن فـرصـت كـوتـاه و مـردم كـوردل، شـايـد كـار مـشـكـل و بـلكه ناممكنى بود. از اين رو آن مطلب را رها كرد و نشانه آشكار ديگرى را پيش كشيد و آن مسئله طلوع خورشيد از مشرق و غروب آن در مغرب بود كه بـا ذكـر ايـن نـشانه الهى، فرصت سفسطه و مغالطه را از دست نمرود گرفت و او ديگر نـتـوانست امر را برحاضران مشتبه سازد، زيرا مسئله گردش خورشيد و طلوع آن از مشرق، مـليـون ها سال قبل از خلقت نمرود به همين ترتيب بوده و نمى توانست بگويد اين كار را مـن هـم مـى تـوانـم انـجـام دهم يا قدرت انجام عكس آن را دارم و بدين ترتيب حيران و شكست خورده ماند.

گفت وگوى ابراهيم با ستاره پرستان

مـشـكـلاتـى كـه ابـراهيم خليل درهموار ساختن راه خداپرستى داشت، كم نبود. چون دشمنان يـكـتـاپـرسـتى، تنها بت پرستان نبودند، بلكه گروه بسيارى نيز معتقد به خدا بودن سـتارگان، ماه و خورشد بوده و آن ها را به جاى خداى يكتا پرستش مى كردند يا شريك او قـرار مـى دادنـد و چـنـان كـه از تـواريـخ مـعـلوم مـى شـود، در هـمـان بـابـل و حـران (كـه هجرت گاه دوم ابراهيم بود) از اين نوع منحرفان بسيار ديده مى شد كه معابد و هيكل هايى به نام ستارگان ساخته و آن ها را پرستش مى كردند.
ابـراهيم وظيفه خود مى دانست كه با همه اين انحرافات مبارزه كند و به طريقى مردم را از اين پرستش هاى غلط و عقايد انحرافى باز دارد. مهم ترين وسيله اى كه او در دست داشت، هـمـان منطق نيرومند و حجت دندان شكنى بود كه خداى تعالى بدو عنايت فرموده بود و همه جـا از آن تـيـغ بـرّان اسـتـفـاده مـى كـرد و دشـمـن را مـغـلوب استدلال هاى كوبنده خويش مى ساخت.
ابـراهـيـم رد مـبارزه با ستاره پرستى راه بسيار كوتاه و هموارى را پيمود و به صورت بـسـيـار جـالبـى اسـتدلال خود را مطرح كرد و مانند جاهاى ديگر دشمن را با ذكر چند جمله مغلوب ساخته و راه اشكال و فرار را برآن ها بست.
ابـراهـيـم در آغـاز بـدون آن كـه آشـكـارا عـقـايد باطل آن ها را به رُخشان بكشد، خود را در صـورت ظـاهر با آن ها هماهنگ نشان داد و عقيده باطنى خويش را پنهان كرد تا بهتر عواطف آن هـا را بـه خـود جـلب كـنـد و در ايـشـان آمـادگـى بـيـشـتـرى بـراى گـوش دادن بـه استدلال خويش ‍ فراهم سازد. به همين منظور ميان آن مردم رفته و خود را مانند يكى از آن ها جلوه داد.
تاچون پرده تاريك شب افق را فراگرفت يكى از ستارگان را كه به گـفـتـه بـعـضـى سـتـاره زهـره بـود، بـديـد و بـراى ايـن كـه آن هـا را بـه شنيدن استدلا ل نيرومند خود در نادرستى عقيده انحرافيشان آماده سازد، تظاهر به هماهنگى با آنها كرد و طبق عقيده آن ها گفت: اين است پروردگار من!
ايـن جمله را گف و تا وقتى آن ستاره غروب كرد ديگر سخنى بر زبان نراند. هنگامى كه سـتـاره مـزبـور غـروب كـرد، ابـراهـيـم پـيـش روى مـردم بـه دنـبـال آن بـه ايـن طـرف و آن طرف آسمان نگريست و به جست وجو پرداخت. سپس با آواز بلند گفت:من خدايانى را كه غروب كنند دوست ندارم.
ابـراهـيم در اين جا بيش از اين چيزى نگفت و به همين يك جمله كه من خدايى را كه غروب كند دوست ندارم اكتفا كرد.
به دنبال آن ماه بيرون آمد. و چون ديد ماه طلوع كرده؟ باز براى هماهنگى با مردم گفت: اين است پروردگار من؟ و چون ماه نيز غروب كرد گفت:به راستى اگر پروردگارم مرا هدايت نكند، مسلّما از گمراهان خواهم بود.
در ايـن جا ابراهيم قدرى صريح تر عقيده انحرافى آنان را گوش زد كرده و ضمن آن كه هـدايـت خود را از پروردگار عالم درخواست مى نمايد، ماه و ستاره پرستى را گمراهى مى نامد و در قالب اين بيان، گمراهى مردم را نيز به آن ها تذكر مى دهد.
بـا سـپـرى شدن شب اندك اندك هوا روشن شد و همه خود را براى پذيرايى خورشيد آماده كـردند. خورشيد از شرق بيرون آمد و چون ابراهيم خورشيد را ديد كه طلوع كرد و گفت: ايـن است پروردگار من، اين بزرگ تر است! و چون غروب كرد گفت:اى مردم! من از آن چه شما شريك خدا مى دانيد، بيزارم.
در ايـن جـا ديـگـر ابراهيم پرده را بالا زد و آشكارا آن مردم را مخاطب قرار داد و عملشان را شـرك نـاميد و بيزارى خود را از آن عقايد انحرافى اظهار كرد و سپس عقيده باطنى خود را آشـكـار نـمـود و فـريـاد زد:مـن روى دل (و پرستش خود را) به كسى متوجه مى دارم كه آسمان ها و زمين را آفريده و از مشركان نيستم.
در ايـن وقـت مـردم بـه بـحث با وى برخاستند و ناگهان متوجه شدند كه ابراهيم عقيده اى بـه سـتـارگان، ماه وخورشيد نداشته و اگر سخنى هم گفته، براى هماهنگى با آن ها و مـقـدمـه اى بـراى ابـراز عـقـيده قلبى خويش بوده است. خواستند تا به وسيله اى او را از عقيده توحيد برگردانند. ابراهيم در جوابشان فرمود:آيا درباره خداى يكتايى كه مرا بـه راه راسـت هـدايـت كـرده بـا مـن محاجّه مى كنيد و از آن چه با او شريك مى پنداريد بيم ندارم مگر آن كه پروردگارم چيزى بخواهد.
گـرچـه قـرآن كـريـم از مـتـن گـفـتـار آن هـا و تـهـديدى كه در مورد روگرداندن از ستاره پـرسـتـى يـا پـرسـتـش بت كرده اند چيزى بيان نكرده، ولى از كلام ابراهيم به خوبى معلوم مى شود كه آن ها وقتى متوجه شدند كه او با آن ها هم عقيده نيست و اظهار بيزارى از پرستش بت، ستاره، ماه و خورشيد مى كند، ابراهيم را ز خشم خدايان خويش برحذر داشته و به او گفته اند كه از مخالفت اينان بترس كه تو را صدمه و آزار مى رسانند(چنان كه خودشان اين عقيده را داشته اند).
ابـراهـيـم بـا ايـن روش مـى خـواهـد بفرمايد كه من از خشم اين خدايانى كه شما براى خود انـتـخـاب كـرده ايـد واهـمـه اى نـدارم، چـون ايـن هـا قـادر نـيستند به كسى سود يا زيانى بـرسـانـنـد و ايـن شـمـايـيد كه در حقيقت بايد از خشم پروردگار بزرگ عالم بترسيد و آفريده هايش را شريك او قرار ندهيد!

ابراهيم (ع) و نشانه روز قيامت

از جـمـله مـاجـراهـايى كه در زندگى ابراهيم خليل اتفاق افتاده و در قرآن كريم ذكر شده است، درخواست او از خداوند در نشان دادن كيفيت زنده كردن مردگان در روز قيامت است.
خـداونـد بـه او وحـى كـرد: چـهار پرنده بگيرد و آن ها را بكشد. بعد بدن هاشان را در هم بـكـوبـد و بـه يـك ديـگـر بـيـامـيـزد و سـپس هر قسمت را سركوهى بگذارد. سپس آن ها را بخواند و بنگرد چگونه هر جزيى به بدن اصلى باز مى گردد و زنده مى شود.ابراهيم نيز اين كار را انجام داد و آشكارا زنده شدن مردگان را مشاهده كرد.
اصل داستان در قرآن كريم چنين بيان شده است:و چون ابراهيم گفت: پروردگارا به مـن بـنـمـا چـگـونـه مـردگـان را زنده مى كنى؟ خداوند گفت:مگر ايمان نياورده اى؟ ابـراهـيـم (ع) گـفت: چرا،ولى مى خواهم (تا با مشاهده آن) دلم آرام گيرد، فـرمـود:چهار پرنده را بگير، و آن ها را (بكش و گوشتشان را) در هم بياميز سپس بر سـر هـر كوهى قسمتى از آن ها را بگذار، آن گاه آن پرندگان را بخوان كه شتابان به سوى تو آيند و بدان كه خداوند نيرومند و فرزانه است.
چـنـان كـه امـام صـادق (ع) طـبـق حـديـثـى كـه صـدوق (ره) در مـعانى الاخبار از آن حضرت نـقـل كـرده و از آيـه شـريـفـه هـم ظاهر مى شود، درخواست ابراهيم از چگونگى زنده كردن مردگان به قدرت الهى بود، نه از اصل برانگيخته شدن آن ها در قيامت، و او مى خواست تـا از نزديك چگونگى آن را ببيند و اطمينان قلب بيشترى در اين باره پيدا كند، اگر چه در اصـل مـسـئله رسـتـاخـيـز هـيـچ تـرديـدى نـداشـت و يـقـيـنـش در آن مـورد كـامـل بـود. خـداى تعالى نيز دستورى با آن ويژگى ها به وى داد كه با انجام آن آرامش دل بيشترى پيدا كند و بينشش ‍ در اين باره افزون گردد و به گفته امام صادق (ع) چنين سـؤ الى مـوجـب عـيـب سـؤ ال كـنـنـده نمى شود و نشانه آن نيست كه در يگانه پرستى وى نقصى وجود دارد.
حـالا در انـگيزه طرح اين سؤ ال اختلاف است و مفسّران سخن ها گفته اند و حديث هايى هم در اين مورد از ائمه اطهار رسيده است.
از جـمـله حديثى است كه صدوق و على بن ابراهيم از امام صادق (ع) روايت كرده اند كه آن حـضـرت فـرمود:ابراهيم مرادى را در كنار دريا مشاهده كرد كه درندگان صحرا و دريا از آن مـى خوردند،سپس همان درندگان راديد كه به يك ديگر حمله كردند و برخى از آنها بـرخـى ديـگـر راخـوردنـد و رفتند.ابراهيم كه آن منظره راديد،به فكر افتاد چگونه اين مـردگـانى كه اجزاى بدنشان بايك ديگر مخلوط شده،زنده مى شوند؟ ودر شگفت شد.به هـمـيـن سـبـب ازخـداى تعالى درخواست كرد كه چگونگى زنده شدن مردگان رابه وى نشان دهد.
ايـن قـولى اسـت كـه ازحـسـن،ضـحـاك و قـتـاده نـيـز در تـفـسـيـر آيـه شـريـفـه نقل شده است.
قـول ديـگـر كه نظر جمعى از مفسّران چون ابن عباس و سعيدبن جبير و سدّى است وبر طبق آن نـيـز بـاكـمـى اخـتلاف،حديثى از امام هشتم رسيده،آن است كه خداى تعالى به ابراهيم وحـى كـرد:مـيان بندگانم براى خود خليل و دوستى انتخاب كرده ام كه اكر از من درخواست كـنـد،مـردگـان رابـرايـش زنـده خـواهـم كـرد.ابـراهـيـم بـه دلش افـتـاد كـه آن خـليـل اوسـت،ودر روايـتـى كـه ازابـن عـبـاس و ديـگـران نـقـل شـده،فـرشـتـه اى بـه اوبـشـارت داد كـه خـداونـد اورا خـليـل خـود گـردانـيده و دعايش را مستجاب و مردگان رابه دعاى او زنده مى كند.در اين وقت بود كه ابراهيم براى آن كه به اين مژده دل گرم و مطمئن گردد و به يقين بداند كه آن خـليـل اوسـت وبه دعايش مردگان زنده مى شوند،ازخدا چنين درخواستى كرد و معناى اين كه گـفـت:بلى ولكن ليطمئنّ قلبى  اين است كه مى خواهم مطمئن شوم كه آن خليل من هستم.
قـول سـوم كـه ازمـحـمـدبـن اسـحـاق بـن يـسـارنـقـل شـده،آن اسـت كـه سـبـب ايـن سـوءال،همان بحثى بودكه آن حضرت بانمرود داشت كه چون نمرود گفت:من،هم زنده مى كنم وهم مى ميرانم و به دنبال آن محبوسى رااز زندان آزاد كرد و انسان بى گناه ديـگرى رابه قتل رسانيد تا گفته خود را ثابت كند،ابراهبم بدوگفت كه اين زنده كردن نـيـسـت و سـپـس از خدا خواست تاچگونگى زنده كردن مردگان رابه وى نشان دهد تانمرود بداند كه زنده كردن مردگان چگونه است.
قـول چـهـارم آن اسـت كـه ابـراهـيـم بـاايـن كـه ازراه اسـتدلال و برهان،داناى به رستاخيز بود،امّا مى خواست به روشنى برانگيختن مردگان رابـبـيـنـد و وسـوسـه هـاى شـيـطـانـى رااز خـاطـر بـزدايـد.ازايـن روسوءال مزبور رااز خداى تعالى كرد.
مـرحـوم طـبـرسـى (ره) گـفـتـه اسـت: قـوى تـريـن گـفـتـه هـا، هـمـيـن قـول اسـت. البته بعيد نيست منظور روايتى نيز كه در بالا از صدوق و على بن ابـراهـيـم نـقـل كـرديـم، هـمين قول باشد. هم چنين از آيه شريفه نيز استنباط مى شود كه ابـراهـيـم بـراى اطـمـيـنـان خـاطـر يـا بـراى مـشـاهـده زنـده شـدن مـردگـان و يـقين به اين خـليـل خـدا كـسـى جـز او نـيـسـت، ايـن درخـواسـت را كـرد و انـگـيـزه ايـن سـؤ ال همان يقين و آرامش خاطر بوده است.
هم چنين روايات در مشخص كردن نام پرندگان، با هم اختلاف دارند.
در حديثى است كه آن ها طاووس، خروس، كبوتر و كلاغ بود؛
در روايـت ديـگـرى طـاووس، بـاز، مـرغـابـى و خـروس آمـده كـه جـمـعى از مفسران نيز همين قول را اختيار كرده اند؛
در تـفـسـيـر عـيـاشـى در حـديـثـى آمـده اسـت كـه آن هـا طـاووس، هـدهـد، كـلاغ و صرد بوده اند.
در حديث ديگرى است كه شترمرغ، طاووس، مرغابى و خروس بود؛
در روايـات اهـل سـنت نيز اختلاف درباره آن چهار پرنده بسيار است و به نظر مى رسد در همه آن ها نام طاووس ذكر شده است.
موضوع ديگرى كه باز مورد بحث واقع شده، تعداد كوه هايى است كه ابراهيم ماءمور شد اجـزاى درهـم و گـوشـت هـاى كوبيده بدن پرندگان را بالاى آن ها بگذارد. در روايات ده كـوه ذكـر شـده و بـرخى از مفسّران آن ها را هفت تا و بعضى ديگر چهار كوه ذكر كرده اند. مجاهد و ضحاك هم گفته اند كه عدد معيّنى ندارد و منظور از كوه، كوه خاصى نيست.
نـكته اى كه بعضى از مفسّران گفته اند اين است كه اين موضوع پس از هجرت ابراهيم از سـرزمـيـن بـابـل و ورود آن حـضـرت بـه شـام اتـفـاق افـتـاد، زيـرا در سـرزمـيـن بـابـل كـوهـى وجود ندارد و شام و سوريه است كه مكان هاى مرتفع و كوه دارد. در حديثى كـه عـيـاشـى از امـام بـاقـر(ع) روايـت كرده، مكان آن كوه ها را در اردن (كه در آن روز با سوريه و فلسطين يكى و همگى به شامات معروف بوده است) تعيين و تعداد آن ها را نيز ده تا ذكر فرموده است.
بـه هـرحـال ادامـه داسـتـان چـنـيـن اسـت كـه ابـراهـيـم طـبق دستور، آن چهار پرنده را كشت و گـوشتشان را در هم كوبيد و ده قسمت نمود و هرقسمتى را بالاى كوهى گذاشت، سپس به فـرمـان الهـى هـر يـك را به نام خودش صدا زد. ناگهان مشاهده كرد كه آن اجزاى مخلوط و پراكنده به قدرت الهى هر كدام به سرعت در جاى خود قرار گرفت و روح در آن دميده شد و به سوى ابراهيم به پرواز در آمد. اين جا بود كه ابراهيم گفت:به راستى كه خدا عزيز و فرزانه است.

ابراهيم (ع) در شام

داسـتـان مـناظره ابراهيم با ستاره پرستان را، بعضى از مورخان در وطن ابراهيم (سرزمين بـابـل) ذكـر كـرده و بـرخـى پـس از هـجـرت وى بـه سـوى شـام و فـلسـطـيـن نـقـل نـمـوده انـد كـه وقـتـى در مسير شام به شهر حران (يا حاران) رسيد، مدتى در آن جا تـوقـف كرد و در خلال توقف، متوجه شد كه مردم آن جا ستاره مى پرستند و همان طور كه ذكر شد، با آن ها بحث كرد.
مـوضـوع ديـگـر، ايـن اسـت كـه بـيـشـتـر مـورخـان بـراى ابـراهـيـم سه هجرت و مسافرت نقل كرده اند: از بابل به شام، از شام به مصر و بازگشتن از مصر به شام.
در قرآن كريم، داستان هجرت ابراهيم از زادگاه خويش به شام در چند جا ذكر شده است. يكى در سوره انبياء كه پس از نقل داستان نجات ابراهيم از آتش نمروديان فرموده:وما ابراهيم و لوط را به سرزمينى كه آن جا را براى جهانيان بركت داديم، رهايى بخشيديم. كـه مـنـظـور از آن سـرزمـيـن شـام اسـت. هـم چـنـيـن در سـوره عـنـكـوبـت بـه دنـبـال داسـتـان فـوق مـى گـويـد: لوط بـه وى ايـمـان آورد و گـفـت: مـن بـه سـوى پـروردگـارم مـهاجرت مى كنم كه او نيرومند و فرزانه است. و عموما گفته انـد كـه مـنـظـور هـجـرت بـه شـام بـوده اسـت. نـيـز در سـوره صـافـات پـس از نقل داستان مزبور مى فرمايد:و ابراهيم گفت: من به سوى پروردگارم مى روم كه او مرا هدايت خواهد فرمود.
اما از سفر آن حضرت به مصر ذكرى نشده است، ولى عموم مورخان نوشته اند: هنگامى كه ابـراهـيـم مـدتـى در شـام مـانـد، قـحـطـى و خـشـك سـالى شـد و تـهـيـه آذوقـه مـشـكـل گـرديـد، از ايـن رو ابـراهـيـم نـاچـار شد كه به مصر سفر كند. در آن جا ثروتى بـيندوخت و مورد حسد مردم واقع گرديد، از اين رو دوباره به شام برگشت  و در آن جـا رحـل اقـامـت افكند و غالبا داستان گرفتارى ساره به دست پادشاه را در همان سفر مصر نوشته اند، چنان كه در تورات نيز ذكر شده است.
داسـتان گرفتارى ساره، از جمله مطالبى است كه در قرآن ذكر نشده، ولى در تورات، تـواريـخ و روايـات اهـل سـنـت و شـيـعـه بـه اخـتـصـار و تفصيل نقل شده است. اصل داستان اين است كه ساره به سبب زيبايى كه داشت، مورد نظر پـادشـاه مـصر يا شام قرار گرفت و او را قصر خويش برد و خواست بدو دست دراز كند، ولى بـرايـش مـيـسـر نشد و به ناچار هاجر را نيز به ساره بخشيد و هردو را به ابراهيم بازگردانيد.
البـتـه در ايـن جامطلبى به ويژه در روايات اهل سنت، صحيح بخارى و ديگران به چشم مـى خـورد كـه مـنـاسـب بـا مـقـام پـيـامـبـرى مـثـل ابـراهـيـم خـليـل الرحـمـان نـيست، مانند اين كه وقتى از ابراهيم پرسيدند: اين زن چه نسبتى با تو دارد؟ وى گـفـت: خـواهـر مـن اسـت… و ايـن را دروغـى از ابـراهـيـم دانـسـتـه و درصـدد تاءويل آن برآمده اند كه البته در روايات شيعه اثرى از آن ها ديده نمى شود.
در ايـن جـا بـراى ايـن كـه اشاره اى به اصل داستان شده باشد و سخن را به اختصار رها نـكـرده بـاشيم، متن حديثى را كه كلينى (ره) در اين باره روايت كرده و در آن علت هجرت ابـراهـيـم و مـطـالب ديـگـر ذكـر شـده و نـيـز جامع ترين حديث اين باب است، براى شما نقل مى كنيم و به ادامه داستان باز مى گرديم.
قـبـل از نـقـل حـديـث خـوانـنده محترم بايد دو مطلب را كه از آيات فوق به دست مى آيد به خاطر بسپارد تا وقتى به دنباله داستان مى رسيم، ابهامى براى او ايجاد نشود:
يـكـى اصـل داسـتـان هـجـرت ابـراهـيـم بـه شـام و ديـگر اين كه در مدت توقف ابراهيم در بـابل و مبارزاتى كه با بت پرستان كرد، افراد اندكى بدو ايمان آوردند كه از آن جمله لوط بـود كـه بـه گـفـتـه بـرخـى پـسـر خـاله ابـراهـيـم و بـه قول بعضى ديگر پسرعموى وى بوده است.

حديث روضه كافى

ابـراهـيـم بن ابى زياد كرخى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه فرمود: تولّد ابراهيم در شـهـر كـوثـى ربـى اتـفـاق افـتـاد. پـدرش نـيـز اهل آن جا بود و مادر ابراهيم كه ساره نام داشت با مادر لوط كه نامش ورقه (و در نسخه اى رقيه) هر دو خواهر يك ديگر و دختران لاحج بودند كه او هم پيغمبرى مُنذر بود (بيم دهنده)، ولى مقام رسالت نداشت. ابراهيم در دوران جوانى بر فطرت خداپرستى زندگى مى كرد تا آن كه خداى متعال او را به دين خود هدايت فرمود و وى را برگزيد.
ابـراهـيـم سـاره (دخـتر لاحج) را كه دختر خاله اش بود، به همسرى انتخاب كرد. سـاره داراى رمـه وگـلّه بـسـيـار و مالك زمين هاى وسيعى بود كه پس از ازدواج همه را به ابـراهـيـم داد. ابـراهـيـم نـيـز اداره آن هـا را به عهده گرفت و با سرپرستى آن حضرت، امـوال او بـسـيـار شـد تـا آن جا كه در سرزمين كوثى ربى وضع زندگى كسى بهتر از ابراهيم نبود.
وقـتـى ابـراهـيـم بـت هـا را شـكـست، نمرود دستور داد او را دربند كنند، سپس گودالى حفر كـردنـد و آتـش بـسـيـارى در آن ايـجاد كرده و ابراهيم را دست بسته در آن انداختند و صبر كردند تا آتش خاموش شود. وقتى پس از خاموشى آتش به ديدن او رفتند، او را صحيح و سالم و همان طور نشسته در گودال يافتند. واقعه را كه به نمرود گزارش دادند، دستور داد تا ابراهيم را از آن سرزمين تبعيد ولى از بردن دارايى و اموالش جلوگيرى كنند.
ابـراهـيـم در ايـن بـاره بـا آن هـابـه مـنـازعـه بـرخـاسـت وگـفـت: اگـر مال و رمه مرا بگيريد، بايد آن مقدار از عمر مرا نيز كه در سرزمين شما از بين رفته به مـن بـازگـردانـيـد. نـزد قـاضـى رفـتـنـد و او حـكـم كـرد كـه ابـراهـيـم مال و رمه اى كه به دست آورده به آن ها بدهد و ايشان نيز عمر سپرى شده ابراهيم را به او بـازگـردانند. موضوع را به نمرود گفتند. وى دستور داد كه ابراهيم را با اموالش از آن سـرزمـيـن بـيـرون كنند و به مردم گفت: اگر اين مرد در كشور شما بماند، آيين شمارا تباه خواهد كرد و خدايانتان زيان مى بينند. هم چنين به دستور نمرود، لوط را (كه به وى ايـمـان آورده بـود) نـيـز هـمـراه ابـراهـيم و همسرش ساره بيرون كردند. در اين جا بود كه ابراهيم بدان ها گفت:
انّى ذاهب الى ربّى سيهدين
من به سوى پروردگارم روانم كه او مرا رهبرى خواهد فرمود.
و منظورش مسافرت به بيت المقدس بود.
به هر صورت ابراهيم با اموال و رمه خود به سوى شام روان شد و روى غيرتى كه به نـامـوس خـود داشت، صندوقى تهيه كرد و ساره را در آن نهاد تا از نظر نامحرمان محفوظ بـاشـد. بدين ترتيب از آن سرزمين بيرون آمد و به قلمرو حكومت پادشاهى از قبطيان كه نامش ‍ عراره بود وارد شد.
بـه مـرز كـه رسـيد، ماءموران گمرك جلوى ابراهيم را گرفتند و از وى يك دهم اموالى را كـه هـمـراه داشـت، بـه عـنـوان حـق گـمـرك مطالبه كردند. وقتى صندوق ساره را ديدند، گفتند: اين صندوق را هم بازكن تا يك دهم هر چه در آن سات را به عنوان گمرك بگيريم. ولى ابـراهـيـم امـتـنـاع كـرد و آن هـا نـيز اصرار كردند. ابراهيم فرمود: فرض كنيد اين صـنـدوق پـراز طـلاونـقـره اسـت. يـك دهـم آن را بـگـيـريد، ولى من آن را بازنخواهم كرد. مـاءمـوران حـاضـر نشدند و گفتند: به ناچار بايد باز شود و سرانجام ابراهيم را مجبور كـردنـد تـا در آن صندوق را باز كند. همين كه در صندوق باز شد و چشم ماءموران گمرك به ساره كه زنى زيبا بود افتاد، به ابراهيم گفتند: اين زن چه نسبتى با تو دارد؟
ابراهيم گفت: اين زن همسر و دخترخاله من است.
ماءموران گفتند: پس چرا در صندوق پنهانش كرده اى؟
ابراهيم (ع) گفت: چون همسرم بود و نمى خواستم مردم او را ببينند.
گـفـتـنـد: تـو را رهـا نـمـى كـنـيـم تـا مـوضـوع را بـه شـاه گـزارش دهـيـم. و بـه دنبال اين سخن كسى رانزد شاه فرستاده موضوع را به وى اطلاع دادند.
شاه نيز دستور داد آن صندوق را چنان كه هست نزد وى ببرند.
ابراهيم كه چنان ديد فرمود: تا جان در بدن من است، هرگز از اين صندوق جدا نمى شوم. ايـن سـخـن را كـه بـه شـاه گـفـتند، دستور داد خود او را نيز با صندوق نزد وى ببرند. بدين ترتيب ابراهيم را با اموال ديگرى كه همراه داشت نزد شاه بردند.
شاه گفت: در صندوق را بگشا.
ابراهيم گفت: اى پادشاه! همسر و دخترخاله من در اين صندوق است و من حاضرم همه دارايى ام را به جاى آن به تو واگذار كنم.
شاه، ابراهيم را مجبور كرد تا در صندوق را بازكند. وقتى در صندوق باز شد و ساره را ديـد، خـواسـت به سوى او دست دراز كند. ابراهيم روگردانده و سربه سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! دست او را از همسر و دخترخاله من بازدار.
دعـاى ابـراهيم به اجابت رسيد و دست شاه از حركت ايستاد به طورى كه نه توانست آن را بـه سـوى سـاره دراز كـند و يا به طرف خود بازگرداند. شاه كه چنان ديد به ابراهيم گفت: به راستى خداى تو با من چنين كرد؟
ابراهيم گفت: آرى خداى من غيور و باغيرت است و كار حرام (ناشايست) را دوست ندارد و او بود كه ميان تو و كارى كه بر تو ناروا بود مانع گرديد.
شـاه گـفـت: از خـداى خـويـش بـخـواه تـا دسـت مـرا بـه حال نخست بازگرداند و من ديگر به همسرت دست دارزى نمى كنم.
ابـراهـيـم دعـا كرد: خدايا دستش را بازگردان تا از دست درازى به همسر من خوددارى كند. خـداونـد دستش را به حال عادى بازگرداند. ولى دوباره خواست دستش را به سوى ساره دراز كـنـد، بـاز ابـراهـيـم نـفـريـن كـرد و دسـتـش مـانـنـد بـار اوّل خـشـك و بـى حـركـت شـد و از ابـراهـيـم خـواسـت تـا دعـا كـنـد خـداونـد دسـت او را بـه حال اوّل بازگرداند و بدو گفت: به راستى كه خداى تو غيور است و تو نيز مرد غيرت مـنـدى هـسـتـى. از خـداى خـود بـخـواه تـا دسـت مـرا بـه حال اوّل بازگرداند و من ديگر چنين كارى نخواهم كرد.
ابـراهـيـم فـرمـود: ايـن بـار هـم دعـا مـى كنم ولى به شرط اين كه اگر دستت خوب شد و دوباره چنين كردى، ديگر از من درخواست دعا نكنى؟
شاه گفت: قبول كردم.
ابراهيم دعا كرد و دستش به حال اوّل برگشت. اين معجزه در نظر شاه خيلى مهم جلوه كرد و ابراهيم در ديده او مرد بزرگى آمـد. بـدو گـفـت: تو در امان هستى و مال و همسرت در اختيار توست و به هرجا بخواهى مى توانى بروى، ولى مرا به تو حاجتى است. ابراهيم پرسيد: حاجتت چيست؟
پـادشـاه گـفـت: دلم مـى خواهد به من اجازه دهى تا كنيزك زيبايى را كه از قبطيان نزد من است، به اين زن ببخشم و به خدمتش بگمارم.
ابـراهـيـم بـا تـقـاضـاى او مـوافـقـت كـرد و شـاه كـنـيـز خـود را كـه هـمـان هـاجـر (مـادر اسـمـاعـيـل) بـود، بـه سـاره بـخـشـد. ابـراهـيـم هـم سـاره و هـاجـر را بـا اموال خود برداشت و به راه افتاد.
در ادامـه حـديث است كه ابراهيم به شام آمد و در بالاى شام سكونت كرد و لوط را در قسمت جـنـوبـى شام گذاشت. بعدها وقتى ديد از ساره فرزندى متولد نمى شود به او فرمود: خـوب اسـت هـاجر را به من بفروشى، شايد خداوند از وى فرزندى به من بدهد. تا آخر حديث كه در صفحات بعد مطالعه خواهيد كرد.
ايـن بـود قـسـمت عمده اين حديث شريف درباره علت خروج ابراهيم از زادگاه خود به شام و داسـتـان گـرفـتـارى سـاره و نـجـات او از دست شاه و راه يافتن هاجر در زندگى ابراهيم خـليـل و كـسى كه از كتاب هاى تاريخى در اين باره اطلاع داشته باشد، مى داند كه جامع تـرين و در عين حال معتبرترين روايت در اين باره، همين حديث شريف است كه از امام صادق (ع) نـقـل شـده و مـا نـيـز بـا نـقـل هـمـيـن حـديـث از ذكـر سـايـر اقوال خوددارى مى كنيم.

داستان ابراهيم (ع) و عابد

چـنـان كـه ضـمن شرح حال ابراهيم اشاره كرديم، زندگى آن حضرت بيشتر با دام دارى اداره مـى شـد و در تـاريـخ دام دارى آن حـضـرت، داسـتـان هـا نـقـل شـده كـه در هـمـه جـا چـهـره نورانى و قلب با ايمان آن بزرگوار جلوه خاص خود را آشكار مى سازد.
داسـتـان زيـر نـيـز از آن جـمـله كـه صـدوق (ره) با مختصر اختلافى آن را در كتاب اماى و اكمال الدين از امام باقر و صادق (ع) نقل كرده و نيز از قصص الانبياء راوندى بدون سند و بى انتساب به معصوم با شرح زيادترى حكايت شده است. آن چه در كتاب امالى از امام صـادق (ع) نـقـل كـرده، چـنـيـن است كه آن حضرت فرمود: ابراهيم در كوه بيت المقدس به دنـبـال چـراگـاهى براى گوسفندان خود مى گشت كه ناگاه صدايى به گوشش خورد و سـپـس مـردى را ديد كه ايستاده و نماز مى خواند (و در قصص الانبياء راوندى نامش را ماريا بن اوس ‍ ذكر كرده است).
ابراهيم بدو فرمود: اى بنده خدا! براى چه كسى نماز مى خوانى؟
گفت: براى خدا.
– آيا از قوم و قبيله توجز تو كسى به جاى مانده است؟
– نه.
– پس از كجا غذا مى خورى؟
آن مـرد بـه درخـتى اشاره كرد و گفت: تابستان از اين درخت ميوه مى چينيم و ضمن خوردن، مقدارى را خشك مى كنم و در زمستان از آن چه خشك كرده ام مى خورم.
ابراهيم پرسيد: خانه ات كجاست؟
آن مرد به كوهى اشاره كرد و گفت: آن جاست.
– ممكن است مرا همراه خودت ببرى تا امشب را نزد تو به سرم برم؟
– در سرراه ما آبى است كه نمى شود از آن عبور كرد.
– پس تو چگونه از آن مى گذرى؟
– من از روى آن راه مى روم.
– مرا هم با خود ببر شايد آن چه خدا به تو لطف كرده، روزى من هم بكند.
عابد دست آن حضرت را گرفت و هر دو به راه افتادند تا بدان آب رسيدند. عابد از روى آب عبور كرد و ابراهيم نيز همراه او رفت.
وقتى به خانه آن مرد رسيدند، ابراهيم از وى پرسيد: كدام يك از روزها بزرگتر است؟
عابد گفت: روز جزا كه مردم از هم ديگر بازخواست مى كنند.
– بيا دست به دعا برداريم و از خدا بخواهيم ما را از شرّ آن روز محافظت كند.
– بـه دعـاى مـن چـه كـار دارى. بـه خـدا سـى سال است به درگاهش دعايى كرده ام، ولى اجابت نشده است.
– به تو بگويم چرا دعايت اجابت نشده؟
– بگو!
چـون خداى بزرگ دعاى بنده اى را كه دوست دارد نگاه مى دارد تا با او راز گويد و از او درخواست و طلب كند و چون بنده اى را دوست ندار، دعايش را زود اجابت كند يا دردلش نوميد اندازد. و به دنبال اين سخن فرمود:(اكنون بگو) دعايت چه بوده؟
– گله گوسفندى بر من گذشت و پسرى كه گيسوانى داشت، همراه آن گوسفندان بود، و (در قـصـص الانـبـيـاء اسـت كه آن پسر فرزند ابراهيم، اسحاق بود) من بدو گفتم كه اى پسر اين گوسفندان كيست؟
گـفـت: از آن ابـراهـيـم خـليـل الرحـمـان است. من دعا كردم و گفتم: خدايا اگر در روى زمين خليلى دارى به من بنما!
ابـراهـيـم فـرمـود: خـدا دعـايـت را مـسـتـجـاب كـرد و مـن هـمـان ابـراهـيـم خليل الرحمان هستم.

داستان هاى ديگرى از زندگى حضرت ابراهيم

در زنـدگـى ابراهيم، داستان هاى ديگرى هم هست كه همه جا همراه با تربيت دينى، هدايت به سوى ذات يكتاى الهى و مبارزه با شرك و بت پرستى بوده و همگى از عشق سوزان و قـلب سـرشار از ايمان آن بزرگوار به پروردگار جهانيان حكايت مى كند، به ويژه آن كـه ابـراهيم در مواجهه با بلاها و امتحانات بسيار، همه جا با نيروى فوق العاده ايمان و از روى كمال اخلاص، بارها سنگين و كمرشكن بلا را در راه معشوق حقيقى خويش به دوش كشيد تا جايى كه ضرب المثل ايمانى ميان اديان آسمانى و مذاهب عالم گرديد و همگى به وجود آن بزرگوار افتخار مى كنند.
از آن جمله، داستان تولد فرزندش اسماعيل و سختى هايى است كه ابراهيم براى سكونت او و مادرش هاجر در سرزمين مكه و حجاز متحمل شد، تا سرانجام به داستان ذبح او كشيد و خـداوند وى را از ذبح نجات داد. هم چنين داستان بناى كعبه و برپا ساختن اساس توحيد و خـداپـرستى به دست او در برابر بت خانه ها، آتش كده ها و بناهاى ضدّ توحيدى كه در آن زمان در سرزمين حجاز و بابل و جاهاى ديگر برپا شده بود و نيز ساير داستان ها كه هر كدام افتخار بزرگى براى آن بزرگوار محسوب مى گردد.
امـا از آن جـايـى كـه داسـتـان هـاى مـزبـور، ارتباط مستقيمى با زندگى زنان و فرزندان ابـراهـيـم دارد و آن هـا نـيـز در ايـن افـتـخـارات سـهـمـى دارنـد، نـقـل آن هـا را بـه بـعـد مـوكـوى مـى داريـم و ان شـاءاللّه در جـاى خـود هـنـگـام شـرح حـال زنـان و فرزندان آن حضرت، داستان هاى مزبور را نيز شرح خواهيم داد و اكنون با ذكـرى از صـحـف ابـراهـيـم و مـدت عـمـر و زمـان وفـات آن بزرگوار، به بحث خود در اين فصل خاتمه مى دهيم.

صحف ابراهيم

خـداى تـعـالى در سوره اعلى از صحف ابراهيم نام برده و اختلاف است كه آن ها چه بوده و تعدادش چه مقدار است؟
چـنـان كـه قـبـلا اشـاره شـد، مـطـابـق روايـاتـى كـه شـيـعـه وسـنـى از رسـول خـدا نـقـل كـرده انـد، مـجـمـوع كـتـاب هـايـى كـه خـداونـد بـر انـبـيـاى خـود نـازل فـرمـوده، ۱۰۴ كـتـاب بـود كـه طـبـق حـديـثـى ۱۰ صـحـيـفـه بـرآدم نـازل شـد، ۵۰ صـحـيـفـه بـرشـيـث، ۳۰ صـحـيـفـه بـر ادريـس و۱۰ صـفحه بر ابراهيم نـازل گـرديـد كـه ۱۰۰ صـحـيـفـه مـى شـود و آن چـهـار صـحـيـفـه ديـگـر تـورات، انجيل، زبور و قرآن است.
طـبـق روايـت ديـگـرى كـه صـدوق (ره) از ابـوذر غـفـارى از آن حضرت روايت كرده، صحف ابراهيم ۲۰عدد بوده و نامى از ۱۰ صحيفه آدم برده نشده است.
در روايـات بسيارى ائمه دين فرموده اند: صحف ابراهيم نزد ماست و آن ها الواحى است كه از رسول خدا به ما ارث رسيده است.
در حـديـثـى كـه در كـتـاب هـاى شـيـعـى و سـنـى مـانـنـد خـصـال صـدوق (ره) و كـامـل ابـن اثـيـر بـا مـخـتـصـر اخـتـلافـى از ابـوذر غـفـارى (ره) نـقـل شـده اسـت، رسـول خـدا فـرمـوده انـد: صـحـف ابـراهـيـم مـَثـَل هـايـى بـوده اسـت بـديـن مـضـمـون: اى پادشاه مسلط و گرفتار و مغرور! من تو را بـرنـيـنـگيختم تا اموال را روى هم انباشته و جمع كنى، بلكه تو را برانگيختم تا دعاى مظلومان را از من بازگردانى و (نگذارى ستم ديدگان به درگاه من رو آورند) كه من دعاى سـتـم ديـده و مـظـلوم را بـازنـگـردانم (و آن را مستجاب گردانم) اگر چه كافرى باشد. شـخـص عـاقـل (وخـردمند) اگر گرفتار نباشد و بتواند، بايد وقت خود را سه قسمت كند، قـسـمـتـى را بـا خـداى بزرگ و پروردگار خود راز و نياز كند، قسمت ديگر را به حساب رسـى نـفس خود بپردازند، و از خود حساب بكشد(كه در گذشته چه كردى؟) و قسمت سوم را بـه تـفـكـر در كـار خـدا بـگـذارنـد و فـكـر كـنـد كـه خـداى عـزوجـل دربـاره او چـه كـرده اسـت و سـاعـتـى هـم خـود را بـراى اسـتـفـاده هـاى حـلال و بهره هاى مشروع نفسانى آزاد بگذارد، زيرا كه آن ساعت كمك ساعت هاى ديگر است و دل را خرّم و آسوده و آماده مى سازد.
شخص عاقل بايد به وضع زمان خود بينا و بصير باشد و موقعيت خود را در نظر داشته و نـگه دار زبان خود باشد، زيرا كسى كه خود را از رفتار خود بداند، سخنش كم باشد (وكمتر حرف بزند) و جز در آن چه به كارش آيد سخنى نگويد.
شخص عاقل بايد طالب يكى از سه چيز باشد: ترميم معاش و وضع زندگانى، توشه گيرى براى روز بازپسين و معاد و كام يابى از غير حرام و لذت بردن از آن چه مشروع و حلال است.

وفات ابراهيم، مدت عمر و محل دفن آن بزرگوار

داسـتـان وفـات ابـراهـيـم و سـبـب آن را در كـتـاب هـاى اهـل سـنت و بعضى از روايات شيعه، شبيه به هم روايت كرده اند، جز آن كه در كتاب هاى اهـل سـنـت، بـه شكلى نقل شده كه خالى از ايراد نيست و حتى خود راويان حديث بدان ايراد كرده اند، اما در روايات شيعه به نحوى روايت شده كه ايرادهاى مزبور بر آن وارد نيست.
مـثـلا طـبرى و ابن اثير نقل كرده اند: چون خداى تعالى اراده قبض روح ابراهيم را فرمود، مـلك المـوت را بـه صورت پيرى فرتوت نزد وى فرستاد. ابراهيم كه مهمان نوازى را دوست داشت، پيرمرد را در گرما مشاهده كرد پس براى اطعام و نگه دارى او الاغى فرستاد تـا او را سـوار كرده نزدش آورند. پيرمرد مزبور هنگام غذا خوردن براثر ضعف و پيرى بـه جـاى آن كـه لقمه را در دهانش بگذارد، به طرف چشم و گوشش مى برد و پس از آن كه در دهانش مى گذارد و فرو مى داد، بلافاصله از مخرجش بيرون مى آمد.
ابـراهـيـم نـيـز از خـدا خـواسـتـه بـود كـه قـبـض روح او را بـه اخـتـيـار و مـيـل خـود او واگـذاركـنـد و هـر زمـان او خـواسـت قبض روحش كند. در اين وقت ابراهيم به آن پـيـرمـرد گـفـت: اى پـيـرمـرد! ايـن چـه كارى است مى كنى؟ پاسخ داد: علّش پيرى و عمر طولانى است.
ابراهيم پرسيد: علّتش پيرى و عمرطولانى است.
ابراهيم پرسيد: مگر چند سال دارى؟
چـون عـمـر خـود را گـفـت، ابـراهـيـم مـتـوجـه شـد كـه آن پـيـرمـرد دو سـال از او بـزرگ تـر اسـت از ايـن رو گـفـت: مـن هـم دو سـال ديـگـر بـه ايـن حـال مـى افـتم و همين سبب شد كه به خدا عرض كند: خدايا! جانم را بـگـيـر. نـاگـهـان ديـد هـمـان پـيـرمـرد- كـه مـل المـوت بود- برخاست و جان او را گرفت.
ابن اثير پس از نقل اين حديث مى گويد: به نظر من، اين حديث خالى از ايراد نيست، زيرا چـگـونـه ابـراهـيـم تـا بـه آن روز كـه بـه نـقـلى دويـسـت سـال عـمـر كـرده بـود، كسى را كه دو سال از خودش بزرگ تر باشد نديده بود تا با ديـدن آن مـنظره چنين سخنى بگويد. گذشته از آن، مگر ابراهيم از عمر طولانى نوح خبر نداشت و نمى دانست كه نوح با آن كه عمر طولانى داشت، دچار بيمارى و چنين سرنوشتى نشد.
امـا در روايـات شـيـعـه، در حـديـثـى كـه صـدوق (ره) در كـتـاب علل الشرائع و امالى از اميرمؤ منان (ع) روايت كرده، مى فرمايد: هنگامى كه خداوند اراده فـرمـود تا ابراهيم را قبض روح كند، ملك الموت را نزد وى فرستاد و چون برآن حضرت فـرود آمـد بـر وى سـلام كـرد و جـواب شـنيد. سپس ابراهيم به وى گفت: اى ملك الموت! بـراى دعـوتـم آمـده اى يـا بـراى مصيبت؟ گفت: براى دعوتت آمده ام. حق را لبيك گوى و اجابت كن.
ابراهيم فرمود: هيچ ديده اى كه خليلى، خليل خود را قبض روح كند و بميراند؟
مـلك المـوت كـه ايـن سـخـن را شنيد، براى كسب تكليف نزد خداى تعالى بازگشت و گفت: خـدايـا سـخـن خـليـل خـود ابراهيم را شنيدى. خداى تعالى فرمود: اى ملك الموت! نزد وى بـازگـرد و بـگـو: هـيـچ ديده اى دوستى ديدار دوستش را خوش نداشته باشد! هر دوستى ديدار دوست خود را دوست دارد.
حـديـث ديـگـرى – كـه در هـمـان كـتـاب عـلل الشـرائع از امـام صـادق (ع) نقل كرده – بدين مضمون است كه ساره، به ابراهيم گفت: عمرت زياد شده و مرگت نزديك گـرديـده. خـوب اسـت از خـدا بـخـواهـى تـا عـمـرت ار طـولانـى كـنـد و سال ها نزد ما بمانى و موجب روشنى ديده ما باشى. ابراهيم اين را درخواست كرد و خداى تعالى نيز دعاى او را مستجاب كرده و بدو وحى فرمود كه هر مقدار بخواهى عمرت را زياد مـى كـنـم. ابراهيم پس از مذاكره با ساره از خدا خواست كه وقت آن را به درخواست خود او مـوكول سازد و خداى تعالى نيز اجابت فرمود. ابراهيم موضوع را به ساره گفت و ساره بـه وى عـرض كرد: خوب است براى شكرانه اين نعمت، خوراكى فراهم كنى و مستمندان و نـيـازمندان را طعام دهى. ابراهيم اين كار را كرد و نيازمندان و مستمندان را به خوارك دعوت كـرد و مـردم نـيز آمدند. ابراهيم ميان آن ها پيرمرد ضعيف نابينايى را ديد كه شخصى به عنوان عصاكش، دست او را گرفت و بر سرسفره غذا نشانيد.
در ايـن وقـت ابـراهـيـم ديد كه پيرمرد لقمه اى برداشت و آن را به طرف دهان برد، اما از شـدت ضـعـف دسـتـش به اين طرف و آن طرف رفت و نتوانست آن را به دهان ببرد تا همان عـصـاكش، دستش را گرفت و به سوى دهانش برد. پيرمرد لقمه ديگرى برداشت و باز هـم نـتوانست تا با كمك همان شخص به دهان خود گذارد. ابراهيم كه به پيرمرد و رفتار او نـگـاه مى كرد، در شگفت شد و از آن شخص ‍ سبب را پرسيد. آيا چنان نيست كه من هم چون بـه پـيـرى برسم، ماند اين مرد خواهم شد؟ همين سبب شد كه از خداى تعالى مرگ خود را بـخـواهـد و بـه خـدا عـرض كـرد: خدايا مرگى را كه براى من مقدر كرده اى برسان و مرا برگير كه زياده از اين عمر نمى خواهم.
امـا مـدت عـمر آن حضرت را به اختلاف نوشته اند. طبرى و ابن اثير طبق قولى گفته اند كـه آن حـضرت در هنگام وفات، دويست سال داشت  و نيز روايت ديگرى ذكر كرده انـد كـه ۱۷۵ سـال  از عـمـر آن حـضـرت گـذشـتـه بـود و هـمـيـن قـول از تـورات نـيـز نـقـل شـده، و درحـديـثـى كـه صـدوق (ره) در كـتـاب اكـمـال الدين از رسول خدا روايت كرده، همين قول روايت شده است. قولى نيز هست كه عمر آن حضرت ۱۲۰ سال بود.
مـحـل دفـن آن حضرت نيز در سرزمين فلسطين در حبرون است  جايى كه اكنون به شهر ابراهيم خليل معروف است و مسعودى نوشته كه آن حضرت را در زمينى دفن كردند كه پيش از آن خودش آن جا را خريدارى كرده بود.

مجله تاریخ

پیچ اینستاگرام مجله تاریخ

منبع: تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)

لینک کوتاه : https://tarikh.site/?p=1387
  • نویسنده : مجله تاریخ
  • ارسال توسط :
  • منبع : تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)
  • 1005 بازدید
  • بدون دیدگاه

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0