2
زندگینامه حضرت سلیمان (ع)

حضرت سلیمان (ع)

  • کد خبر : 1459
  • ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۳:۳۳
حضرت سلیمان (ع)

نـام سـليـمـان در تـاريـخ بـه عـنـوان پـيـغـمـبرى رئوف و سلطانى دادگستر و حكمرانى فرزانه ثبت شده است. اكثر مورخان نوشته اند: هنگامى كه داود آن حضرت را به جانشينى خود برگزيد، از عمر سـليـمـان بـيش از سيزده سال نگذشته بود.

به نام خدا

نـام سـليـمـان در تـاريـخ بـه عـنـوان پـيـغـمـبرى رئوف و سلطانى دادگستر و حكمرانى فرزانه ثبت شده است.
اكثر مورخان نوشته اند: هنگامى كه داود آن حضرت را به جانشينى خود برگزيد، از عمر سـليـمـان بـيش از سيزده سال نگذشته بود. و اين مطلب در حديثى از امام موسى بن جعفر نـيـز روايـت شـده اسـت. در پـاره اى از احـاديـث نـقـل اسـت كـه چـون داود خـواسـت سـليـمـان را ـ كـه كودكى بود ـ وصى خويش كند، علما و بـزرگـان بـنـى اسـرائيل به مخالفت برخاستند و گفتند داود مى خواهد جوان نورسى را بـر ما امير گرداند با اين كه ميان ما بزرگ تر از او نيز وجود دارد. خداى تعالى به او وحى فرمود: مجلسى ترتيب دهد و عصاهاى آنان كه مدعى جانشينى داود هستندو هم چنين چوب دسـتـى سـليـمـان را بگيرد و در اتاقى بنهد و روز ديگر آن عصاها را بيرون آورند و هر كدام از آن ها كه سبز شده بود، جانشين داود مى باشد. چون اين كا ررا كردند و روز ديگر بدان اتاق رفتند، ديدند كه چوب دستى سليمان سبز شده است.
در بـعـضـى احـاديـث سـبـب ايـن كـه حـضـرت داود، سليمان را به جانشينى خود برگزيد، قضاوتى بود كه سليمان ـدر همان كودكى – درباره صاحب زمين و گوسفندان كرد و خداى تعالى در سوره انبياء بدان اشاده كرده است. گزيده داستان اين است كه دو نفر به نزد داود آمـدنـد و يكى از آن دو گفت: من زمينى كشاورزى داشتم كه آن را كشت كرده بودم و چون سـبـز شـد، گوسفندان اين مرد شبانه آمدند و زراعت مرا خورده اند و در روايات زيادى است كه گفت: زراعت مزبور درختان مو بوده و خوشه هاى انگور در آن ها ظاهر گرديده بود.
داود بـراى قضاوت در آن ماجرا سليمان را طلبيد و با او به گفت وگو و مشورت پرداخت يـا بـه نـقـل بـعضى از روايات، قضاوت را در آن باره به سليمان سپرد و فرمود: نزد سليمان برويد تا وى درباره شما حكم كند. سبب مشورت يا ارجاع به سليمان هـمـيـن بـود كـه مـى خـواسـت شـايـسـتـگـى او را بـراى جـانـشـيـنـى خـود بـه بـنـى اسرائيل گوش زد ساخته و به آن ها بنماياند.
سـليـمـان حـكـم كـرد گـوسـفنداان را به صاحب زمين بدهند و زمين را به صاحب گوسفندان بسپارند تا وقتى كه زراعت به حالت اوّليه بازگردد و در اين مدت، صاحب زمين از شير و پـشـم گـوسـفـنـدان استفاده كند و صاحب گوسفندان نيز به زراعت زمين همت گمارد،بدين تـدتيب زيانى متوجه هيچ يك از دو طرف نخواهد گرديد. در حديث كلينى كه از امام صادق (ع) روايت كرده، حضرت داود بدو فرمود كه چرا خود گوسفندان را به صاحب زمين ندادى چنان كه علماى بنى اسرائيل چنين حكم مى كنند؟
سـليـمـان گـفـت: زيـرا گـوسـفـنـدان ريـشـه زراعـت و درخـتـان را كـه نـخـورده انـد و سال ديگر زراعت به حال سابق باز مى گردد.
به دنبال اين حكم، وحى الهى نيز به داود نازل گردند و خداى تعالى بدو فرمود: حكم هـمـان اسـت كـه سـليمان كرده. بدين ترتيب استعداد و شايستگى سليمان براى جانشينى داود نزد بنى اسرائيل و فرزندان ديگر داود آشكار گرديد.

آغاز كار سليمان

مورخان نوشته اند: سليمان داراى برادران ديگرى بود كه از طرف مادر از او جدا بودند و چـون عمرشان بيش از سليمان بود خود را به جانشينى پدر و پادشاهى سزاوارتر مى دانستند.
هنگمى كه داود به فرمان پروردگار متعال سليمان را به جانشينى خود برگزيد، يكى از بـرادران سـليـمـان به نام آبشالوم برآشفت و در صدد مخالفت و جنگ با پدر برآمد و گـروهى را به خود همراه كرده و به جنگ داود آمد. داود از ترس او به شرق اردن گريخت و آبـشـالوم براى چندى بر تخت سلطنت داود تكيه زد تا اين كه حضرت داود لشكرى به سـركردگى شخصى به نان يوآب به جنگ آبشالوم فرستاد و آبشالوم در آن جنگ كشته شد و داود به سلطنت بازگشت.
پـس از فـوت داود، بـرادر ديـگـر سـليـمـان به نام اءدوينا مخالفت آغاز كرده و به همراه هـواداران آبـشـالوم بـه جـنگ سليمان رفت و پس از جنگى كه شد، اءدوينا نيز كشته شد و پايه هاى سلطنت سليمان ميان بنى اسرائيل مسبقر گرديد.

نعمت هايى كه خداوند به سليمان داد

خـداى تـعـالى بـه سـليـمـن نـيـز مـانـنـد پدرش داود نعمت هاى بسيارى بخشيد و موهبت هاى فـراوانـى بـدو عنايت فرمود، مانند: نبوت، سلطنت، علم منطق الطير، علم قضاوت، حكمت و فـرزانـگـى، رام كـردن باد و جنّيان و ديوان و شياطين براى او و نعمت هاى ديگرى كه شـرحـش خـواهـد آمـد. مـتـاءسـفـانـه احـوالات ايـن پيغمبر بزرگوار و تاريخ آن حضرت در بـسـيـارى از حـاهـا بـه دسـت افـسانه پردازان و خرافه نويسان افتاده و اسرائيليات در تـاريخ سليمان بسيار راه يافته است تا آن جا كه نسبت هاى ناروايى به آن حضرت داده انـد كـه حـتـى نـقـل آن هـا نيز در اين جا مناسب نيست، چنان كه به پدرش داود هم نظير آن نسبت ها را داده بودندو ما به هماست خداى تعالى در هر قسمت، آن چه مطابق احاديث صـحـيـح اسـت بـراى شـمـا ذكـر نـمـوده و از نـقـل احـديـث و روايـاتـى كـه سـنـدش بـه امثال وهب بن منبه و كعب مى رسد و بيشتر به افسانه و خرافه شباهت دارد تا حديث صحيح، خوددارى مى كنيم.
بـارى چـنان كه گفتيم خداى تعالى نبوت و سلطنت را با هم به سليمان عنايت كرد واو را بـر كـشـور حـاصل خيز و پهناورى كه از خليج عقبه تا رود فرات وسعت داشت فرمان روا گـردانـيد و به وسيله جنيان و شياطين و نيروى باد كه در اختيار آن حضرت بود، توانست بـنـاهـاى مـرتـفـع و شـگـفـت انـگـيـزى مـانـنـد بـيـت المـقـدس و هـيـكـل مـعـروف و تـدمـر و سـايـر آثـار كه هنوز هم نمونه هاى بسيارى از آن هادر سرزمين فـلسطين و شامات موجود است، بسازد و نگارنده از نزديك تعضى از قسمت ها را ديده ام و بـراى بيننده جاى ترديد باقى نمى ماند كه براى ساختمان هاى مزبور و بالا بردن آن سنگ هاى بزرگ، از نيروهاى نامرئى استفاده شده است.

بناى بيت المقدس

بـعـضى از مورخان بناى بيت المقدس را به داود پيغمبر نسبت داده اند و گفته اند: در زمان داود عـده اى بـه طاعونى سخت مبتلا شدند و داود چون در مكان فعلى مسجد اقصى ديده بود كـه فـرشتگان از آن جا به آسمان مى روند، به همراه مردم به منظور دعا بدان جا رفت و بـراى بـرطـرف شـدن طاعون، به درگاه خداى تعالى دعا كرد و خداوند هم به دعاى او، طاعون را از مردم برطرف نمود.
از آن پس داود دستور داد در آن مكان مسجدى بسازند و خود دست به كار شروع آن گرديد، امـا پيش از آن كه بناى آن پايان پذيرد، داود از دنيا رفت و به سليمان وصيت كرد آن را بـه اتـمـام برساند. البته قولى هم هست كه خود داود پس از اين كه شهر بيت المقدس را بـسـاخـت، دسـت بـه كـار بـنـاى مـسـجـدى شد و بناى آن را نيز به اتمام رسانيد و طلا و جـواهـرات بـسـيـارى براى تزيين سقف ها و ديوارهاى آن به كار برد و چون بناى آن به پايان رسيد، جشن مفصلى برپا داشت و آن روز را عيد قرار داد و قربانى ها كردند.
در مـقابل اينان هم گروهى گفته اند كه داود خواست تا دست به كار بناى آن شودولى از جـانـب خـداى تـعـالى بـدو وحـى شـد كـه ايـن كـار بـه دست تو انجام نمى شود آن را به فرزندت سليمان واگذار كن. در نقلى هم ـ كه به نظر نگارنده چندان اعتبارى ندارد ـ آمده است كه داود مصالح ساختمان مسجد بيت المقدس را تهيه كرد، ولى سليمان دست به كار آن گـرديـد و مصالح عبارت بود از يك صد هزار وزنه طلا و يك ميليون وزنهئ نقره و مقدارى فـراوان مـس و آهـن كـه قـيـمـت نـقـره اش بـه بـهاى امروز ۰۰۰/۰۰۰/۳۴۲ و بهاى طلايش ‍ ۰۰۰/۵۰۰/۸۸۹ ليـره انـگـليـسـى مـى شـود. سـليـمـان در سـال چـهـارم سـلطنبش بناى هيكل را ـ كه همان معبد بيت المقدس بود ـ آغاز كرد و ۶۰۰/۱۸۳ نـفـر را در سـاخـتـانـش بـه كـار گـمـاشـت. سـاهـتـمـان ايـن مـعـبـد هـفـت سـال ونـيـم طول كشيد و به سال ۱۰۰۵ قبل از ميلاد مسيح پايان يافت و نيكوترين بناى دنيا و فخر اورشليم گرديد.
مـرحـوم طـبـرسـى در مـجـمـع البـيـان از جـبـايـى كـه جـزء گـروه اوّل اسـت نـقـل مـى كـنـد كـه خـداى عـزوجـل طـاعـوت را بـر بـنـى اسـرائيـل مـسـلط كـرد و جـمـع بـسيارى در يك روز هلاك شدند. داود به آن ها دستور داد كه غـسـل كنند و با زن ها بچه هاى خود به صحرا روندو به درگاه خداى تعالى زارى كنند، بـلكـه خـداونـدان ان را مـورد رحـمـت و لطـف خـويـش قـرار دهـد. صـحراى مزبور ـ كه بنى اسـرائيـل بـراى دعـا بـه آن جـا رفـتـنـد ـ هـمان سرزمينى بود كه بعداً مسجد را در آن بنا كردند. خود داود نيز بالاى صخره (و سنگى كه اكنون نيز هست) برفت و به سجده افتاد و بـه درگـاه خـدا نـاليد و بنى اسرائيل نيز با او به سجده افتادند. هنوز سر از سجده برنداشته بودند كه خداوند طاعون را از ميان آن ها برداشت.
پـس از ايـن كـه سـه روز از ايـن ماجرا گذشت، داود آن ها را جمع كرد و به ايشان فرمود: خداى تعالى بر شما منّت گذاشت و مورد لطف خويش قرارتان داد. اكنون به شكرانه اين نـعـمـت بـيـايـيـد و در آن نـقـطـه اى كـه دعـايـتـان بـهـاجـابـت رسيد مسجدى بنا كنيد. بنى اسرائيل به دستور داود عمل كرده و دست به كار بناى بيت المقدس شدند و داود از كسانى بـود كـه سـنـگ بـر دوش خـود حـمـل مـى كـرد و بـزرگـان و نـيـكـان بـنـى اسـرائيل نيز به داود تاءسّى كرده و سنگ مى آوردند تا ديوارهاى آن را به مقدار يك قامت بـالا بردند و در آن روز از عمر داود ۱۲۷ سال گذشته بود. خداى تعالى به داود وحى فرمود كه اتمام بناى آن به دست فرزندت سليمان انجام خواهد شد.
وقتى داود به ۱۴۰ سالگى رسيد، سليمان را به جانشينى خود برگزيد و سپس از دنيا رفـت. سـليـمـان نـيز جنّيان و شياطين را جمع كرد و كارهاى ساختمان را ميان ايشان تقسيم نـمـود و هـر دسته اى را به كارى گماشت و جمعى از جنّيان و شياطين را براى تهيه سنگ هـاى مـرمـر و بـلور بـه كندن معادن وادار كرد و دستور داد شهر بيت المقدس را از سنگ هاى مـرمـر سـفـيـد بـنـا كـنـنـد و بـراى آن دوازده قـالع سـاخـت و هـر يـك از تـيـره هـاى بـنـى اسرائيل را در قلعه اى اى داد.
هـنـگامى كه از بناى شهر فراغت يافت، شروع به ساختن مسجد كرد و شياطين و ديوان را گـروه گـروه بـه اسـتـخـراج مـعـادن طـلا و جـوهـرات فـرسـتـاد و دسـتـه اى را هـم بـراى حمل آن ها به بيت المقدس گماشت و گروهى نيز مشك، عنبر و ساير عطرها را برايش ‍ مى آوردنـد و دسـتـه اى هـم مـاءمـور تـهـيـه مـرواريـد از قـعـر دريـاهـا و حمل آن به بيت المقدس گرديدند. در نتيجه آن قدر سنگ هاى معدنى، طلا، جواهر و تهيه شـد كـه انـدازه آن هـا را جـز خدا كسى نمى دانست. سپس فرمان داد حجّاران و سنگ تراشان زبردست را حاضر كردندو دستور داد سنگ ها و جواهرات را طبق دستور معماران حجارى كنند آن گاه به وسيله آن ها، سليمان مسجد را با سنگ هاى سفيد و زرد و سبز بنا كرد و ستون هـاى آن را از سـنـگ هـاى مـرمر بلورين قرار داد و سقف و ديوارهاى آن را به انواع جواهرات مزين ساخت و كف آن را با صفحه هايى از فيروزه فرش كرد و در روى زمين جايى زيبابر و درهشنده بر از آن جا نبود و چنان بود كه در شب تاريك چون ماه شب چهارده مى درخشيد.
وقـتـى سـاخـتـمـان آن بـه پـايـان رسـيـد، بـزرگـان و نـيـكـان بـنـى اسـرائيـل را جـمع كردو به ايشان خبر داد كه من اين بنا را براى خداى تعالى ساختم و آن روز راكه بناى مسجد به اتمام رسيد، جشن گرفت و بيتالمقدس هم چنان بود تا وقتى كه بـخت النصر به جنگ بنى اسرائيل آمد و شهر را ويران كرده، دستور خرابى مسجد را داد و طـلا و جـواهـرى كـه در آن بـود هـمـه را بـه پـايـتـخـت كـشـور خـود در سـرزمـيـن عـراق برد.
اين بود آن چه جبائى درباره ساختمان شهر تاريخى بيت المقدس و مسجد اقصى ذكر كرده و مـا مـيان روايات مختلف از مورخان و جغرافى دانان به همين مقدار اكتفا مى كنيم و بد نيست ايـن را هـم بـدانـيـد كه شهر بيت المقدس با اين كه نه شهر تجارتى بوده و نه از نظر كـشـاورزى مـورد تـوجـه بوده است، ولى در طول تاريج از هر شهرى بيشتر مورد حمله و قـتـل و غـارت قـرار گـرفـتـه و چـنـديـن بـار آن جـا را سـوزانـده انـد و مـردم آن راقتل عام كرده اند و چندين بار اين شهر مقدس ميان يهود و نصارى و مسلمانان دست به دست شـده و هـنـوز هـم بـر سـر حاكميت آن جنگ برقرار است و در آينده هم معلوم نيست چه وضعى خـواهـد داشـت و جـنـايـاتـى كه به خصوص در جنگ هاى صليبى به دست كشيشان مسيحى و طـرف داران صـليـب – كـه خـود را رسولان رحمت و مبشران صلح و سلامت مى انستند ـ در اين شهر اتفاق افتاده و كشتارهايى كه آنان از مردم بى گناه و زنان و كودكان مسلمان كردند، در تـاريـخ كـم نظير است و قلم از نقل برخى قسمت هاى آن شرم دارد و ما براى نمونه يك قسمت از كتاب گوستاولوبون فرانسوى كه خود جزء مسيحيان بوده و او نيز قسمت مزبور را از يـكـى از كـشـيـشـان بـه نـام ريموند داجيل، كشيش شهر لوپوى كه خود شاهد رفتار وحـشـيـانـه مـسـيـحـيـان در بـيـت المـقـدس ‍ بـوده و مـشـاهـدات خـود را در كتاب نوشته است، نقل مى كنيم.
هـنـگـمـى كـه لشـكـر مـا بـرج و بـاروى شهر بيت المقدس را گرفت، حالت بهت و منظره هولناكى مردم مسلمان شهر را فرا رفت. سرها بود كه از تن جدا مى شد اين كوچك ترين كارى بود كه به سرشان مى آمد. برخى را شكم مى دريدند و به ناچار خود را از بالاى ديـوار پـرتـاب مـى كـردنـد. بـرخـى را در آتش مى سوزاندند؛ يعنى بعد از اين كه مدت زمـانـى او را شـكـنجه و زجر داده بودند، او را مى سوزاندند. در كوچه ها او ميدان هاى بيت المـقـدس جز تل هايى از سر و دست و پاى بريده مسلمانان چيزى ديده نمى شد و راه عبور تـنـها از روى كشته هاى ايشان بود، تازه اين ها مختصرى از مصيبتى بود كه بر سرشان مـى آمـد. بـه راسـتـى قـشـون مـا در هيكل سليمان، در خون ريزى افراط كردند. از يك سو لاشـه هـاى كـشتگان در خون خود دست و پا مى زدند، از طرف ديگر دست و بازوى قلم شده گـويـا بـا انـگـشـتـانـشـان تـسـبـيـح مـى گـفـتـنـد، و هـر كـدام مـى خـواسـتـنـد بـه بـدنى مـتـصـل گـردند. ميان دست ها و بدن ها به هيچ نحو تميز داده نمى شد. لشكرى كه مباشر چنين كشتار بى رحمانه اى بودند، از بخار خون ها به زحمت افتاده بودند.
جـنـگ جـويـان صـليـبـى به اين كشتار اكتفا نكردند، بلكه انجمنى كردند و در آن جا قرار گـذاردنـد تـمام ساكنان بيت المقدس را اعم از مسلمانان و يهود و مسيحى كه تعدادشان به شـصـت هـزار نـفـر مـى رسـيـد نـابـود كـنـنـد و در مـدت هـشـت روز ايـن عمل را انجام دادند و حتى به زنان و كودكان و پيران هم رحم نكرده همه را بدون استثناء از دم شمشير گذراندند.
سـپـس بـراى آن كـه از خـسـتـگـى ايـن قـتـل عـام بـيـرون آيـنـد، بـه يـك سـلسـله اعـمـال زشـت و نـنـگـيـنـى دست زدندو انواع بدمستى ها و عربده كشى ها را انجام دادند، به طـورى كـه مـورخـان مـسـيـحـى كه عموماً جنايات صليبيان را ناديدن انگاشته از اين سلوك زشـتـشـان بـه خـشم آمده تا آن جا كه برنارد خازن آن ها ره به ديوانگان تشبيه كرده و بودن رئيس كشيش هاى دل آن ها را به حيواناتى تشبيه كرده كه در كثافات و نجاسات خود مى غلطيدند.

بناهاى ديگر سليمان

در قـرآن كـريـم در سـوره هـاى انـبـيـاء و سبا و ص آياتى آمده است كه اشاره اجمالى به سـاخـتـان هاى بزرگ، معابد، حوض هاى سنگى، ديگ هاى بزرگ و كه جنيان و شياطين بـه فـرمـان سـليـمـان مـى سـاخـتـنـد كـرده اسـت و از تـورات (بـاب سـفـر مـلوك اوّل) نـقـل شـده: سـاخـتـمـان هايى كه به دست سليمان ساخته شد، بدين قرار بود: بيت الرب، بـيـت المـلك، ديـوار اورشـليـم، حاصور، مجدو، چارز، بيت حورون سفلى، بعله و تـدمر. اين ها غير از محازن و سربازخانه هاى بزرگى بود كه در اطراف مملكت براى او سـاخـتند و غير از بناهايى است كه در لبنان و ديگر جاها از آن حضرت به يارگار مانده است.
دربـاره ديـگ هـا و حوض هاى سنگى بزرگى كه براى خوراك و آب دادن لشكريان او مى ساختند، اقول شگفت انگيزى نقل شده، مانند آن كه بعضى گفته اند: سر هر ديگ هزار مرد جمع مى شدند و از آن غذا مى خوردند.
يكى از نويسندگان معصر درباره قصر سلطنتى و تخت پادشاهى سليمان مى نويسد: از سـاخـتـمان هاى مهم عصر سليمان، قصر سلطنتى او بوده كه با چوب هاى زركوب و سنگ هـاى گـران قـيـمـت ساخته و به جوهر الوان و تمثال هاى فلزى درختان و جانوران آراسته شـده بـود و تـخـتـى بـسـيار زيبا و باشكوه در آن قصر بود كه از چوب هاى گران بها مـزيـّن به طلا و عاج و مرصّع به جواهر فراهم شده بود و در دو طرف آن تخت مجسمه دو شير و بر فرازش دو كركس ترتيب داده بودند كه چون مى خواست به تخت برآيد آن دو شـيـر دسـت هـا را مـى گـشـودنـد تـا قـرم بـر آن نهد و چون بر تخت مى نشست، كركسان بال و پر بر فراز سرش مى گستردند.
داسـتـان تـخـت مـزبـور را تـاريـخ ‌نـگـاران و مـفـسـران نـيـز بـه اخـتـلاف نـقـل كـرده انـد. بـرخى از مورخان بناى شهر بعلبك را نيز ـ كه داراى ساختمان هاى بى نـظـيـر و قـلعـه هـاى سنگى عجيبى بوده است ـ به حضرت سليمان نسبت مى دهند، چنان كه يـاقـوت حـموى گويد: در آن شهر بناهايى عجيت و آثارى عظيم و قصرهايى از سنگ مرمر وجـود دارد كـه در دنـيـا بـى نـظير است. هم اكنون نيز سياحان و توريست هاى جهان براى ديدن آن آثار شگفت انگيز به آن جا مى روند و آن ها را از نزديك تماشا مى كنند.

بساط سليمان و تسخير باد

در قـرآن كـريـم نـامـى از بساط سليمان نيست و تنها در بعضى روايات از آن ذكرى شده اسـت. در كـيـفـيـت و طـول و عـرض آ نـيـز افـسـانـه هـايـى از وهـب بـن مـنـبـه و كـعـب نـقـل شـده و در بـرخـى از آن هـاسـت كـه بـسـاط مـزبـور، از چـوب بـوده و چـنـد كـيـلومـتـر طول و عرض ‍ داشته و چند هزار كرسى در آن قرار مى گرفت و آن حضرت با لشكريان خـود در آن سـوار مـى شـدنـد و بـاد بـه فرمان سليمان آن را حركت مى داد و يكم ماه راه را صبح در هوا مى رفت و يك ماه را عصر، و صبح با آن بساط از بيت المقدس حركت مى كرد و ظـهـر را در اصـطـخـر (بـلاد شـيـراز) و شـام را در خـراسـان به سر مى برد و مطالب ديـگـرى كـه نـه در قرآن كريم ذكرى از آن ها شده و نه در اخبار معتبر، و آن چه در قرآن آمـده و شـايـد هـمان منشاء ذكر قسمتى از اين افسانه ها گرديده، آياتى كست كه در سوره انـبـياء و سوره سباء و سوره ص ذكر شده و در آن سوره ها نيز بيش از اين نيست كه خداى متعال داستان تسخير باد را براى سليمان ذكر فرموده است:
در سوره انبياء چنين آمده است:
وَ لِسُلَيْ مانَ الرِّيحَ ع اصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلى الْأَرْضِ الَّتِي ب ارَكْن ا فِيه ا وَ كُنّ ا بِكُلِّ شَيْءٍ ع الِمِينَ؛
باد سركش را براى سليمان رام كرديم كه به فرمان وى به سرزمينى كه در آن بركت قرار داده بوديم روان بود و ما به همه چيز داناييم.
وَ لِسُلَيْ مانَ الرِّيحَ غُدُوُّه ا شَهْرٌ وَ رَو احُه ا شَهْرٌ؛
باد را براس سليمان رام كرديم كه بامداد رفتنش يك ماه راه و شامگاهش يك ماه راه بود.
در سوره ص چنين است:
فَسَخَّرْن ا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخ اءً حَيْثُ أَص ابَ؛
پس باد را رام وى كرديم كه هر جا قصد داشت به فرمان وى به نرمى مى رفت.
از ايـن آيـات بـه طـور اجـمـال اسـتفاده مى شود كه باد در اختيار حضرت سليمان بود كه بـراى اداره مـمـلكـت و امـور جـنـگى و كارهاى ساختمانى و ساير امور از آن استفاده مى كرد، چـنـان كـه جـنـّيـان و شـيـاطـين در تسخير او بودند و براى او ستون هاى بزرگ سنگى و تمثال ها و ديگ هاى بزرگ مى ساختند و ممكن است براى رساندن پيام ها و اخبار از بادهاى سريع و غير سريع و امواج هوايى استفاده مى كرد.
چـنـان كـه در پـاره اى از روايـات نـيـز اشـاره اى بـدان شـده و البـتـه ايـن احـتـمـال وجـود دارد كـه خـود سـليـمـان يا برخى از لشكريان و ماءموران او نيز گاهى از نـيـروى بـاد اسـتـفـاده كـرده و به وسيله آن به اين طرف و آن طرف مى برد، اما آن چه در نقل هاى مزبور است بعيد به نظر مى رسد و اساساً سليمان نيازى به ترتيب دادن چنان بـسـاط و آن گـونـه مـسـافرت ها نداشت، گذشتهاز اين كه از داستان سليمان و مورچه و گفتارى كه آن مورچه با مورچگان داشت، مشخص مى شود مسافرت هاى جنگى سليمان كه با لشكريانش انجم مى داده است، در روى زمين بوده نه هوا، و اللّه اعلم.

سليمان و مور

در قـرآن كـريـم سـوره اى بـه نـام نمل (مورچه) آمده است. سبب نام گذارى آن، همان ذكر داسـتـان مـورچـه و سـليـمـان اسـت كـه خـداى تـعـالى ضـمـن چـنـد آيـه، داستان مزبور را نقل فرموده است.
ترجمه آن آيات چنين است: و سپاهيان سليمان از جنّ و انس و پرنده تحت نظم و ترتيب گـرد آمـدنـد تـا بـه وارى مورچگان رسيدند. مورچه اى گفت: اى مورچگان! به مسكن هاى خـويـش درآيـيـد كـه سـليـمـان و سـپـاهـيـانـش در حـال بـى خـبـرى شـمـا را پايمل نكنند. پس سليمان از گفتار او تبسّمى كرد و گفت: پروردگارا! به من الهام كن تا سـپـاس گـزارى نـعـمـتـى را كـه بـه مـن و پـدر و مـادرم داده اى بـه جـاى آرم و عـمـل صـالحى كنم كه آن را پسند كنى و مرا به رحمت خويش در زمره بندگان صالح خود درآورى. در تفسير آيات فوق چند مطلب ورد بحث قرار گرفته:
۱ـ جـمـعـى از مـفـسـران گـفـته اند: اينت آيات دلالت دارد بر اين كه سليمان و لشكريانش سـوره و پـيـاده بـر روى زمـيـن عـبـور مـى كـرده انـد، نـه در هوا، و گرنه مورچگان ترس پـايـمـال شـدن زيـر دست و پاى آن را نمى كردند. اگر چه در برخى از روايات آمده كه گـفـتـار مـورچـه را بـاد در هـوا بـه گـوش سـليـمـان رسـانـيـد و بـه دنـبـال آن سـليـمـان بـه بـاد دسـتـور داد كـه بساط او را نگاه دارد و مورچه را به نزد او آورند.
۲ـ از اين آيات معلوم مى شود كه سليمان علاوه بر آن كه زبان پرندگان را مى فهميد، زبـان حـيـوانات ديگر و حشرات را نيز درك مى كرد. اگرچه برخى مى گويند: مورچگان مـزبـور از مورچگان بالدار بوده اند، ازاين رو پرندگان محسوب شده اند و سليمان به جز زبان پرندگان زبان حيوانات ديگر را نمى فهميد.
۳ـ در اين كه وادى نمل كجا بوده است، اختلاف كرده اند: برخى گفته اند كه در شام بوده، قـول ديـگـر آن اسـت كـه در انـتهاى يمن بود، در روايت ديگرى آمده كه در سرزمين هند يا تـبـّت بـوده اسـت. از يـاقـوت حـمـوى و ابـن بـطـوله نـقـل شـده كـه گـفته اند: وادى نمل در سرزمين عقلان كه نام شهر زيبايى از شهرهاى شام اسـت، بـوده و عـبـدالوهـاب نـجـّار و بـرخـى از نـويـسـنـدگـان ديـگـر هـمـيـن قـول را اخـتـيار كرده اند. على بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق (ع) روايت كرده كه خداى تعالى را سرزمينى است كه در آن طلا و نقره مى رويد و خداوند آن وادى را به وسيله ناتوان ترين مخلوق خود ـ كه مورچگان هستند – محافظت فرموده است.
۴ـ بـيـشـتـر گـفته اند: تبسمى كه از گفتار مورچه به سليمان دست داد، به سبب تعجبى بـود كـه از اين سخن مورچه كرد. به دنبال آن در روايات آمده كه سليمان ايستاد و مورچه را خواست و با او به گفت وگو پرداخت و مورچه از آن حضرت سؤ الاتى كرد. از آن جمله سليمان به مورچه فرمود: اى مورچه! مگر نمى دانى كه من بپيغمبر خدا هستم و به كسى ظلم و ستم نمى كنم؟ مورچه در جواب گفت: آرى. سليمان فرمود: پس چرا مورچگان را از سـتـم مـن بـيـم دادى و گـفتى كه به خانه هايتان درآييد كه سليمان و لشكريانش شما را پايمال نكنند؟ مورچه گفت: ترسيدم آن ها به عضمت تو نظر كنند و مفتون گردند، پس از ذكر خدا دور شوند.
د رنـقـل فـخـر رازى است كه گفت: به آن ها گفتم كه به خانه هاشان بروند تا اين همه نعمتى را كه خدا به تو داده نبينند و به كفران نعمت هاى الهى مبتلا نشوند.
شـيـخ صـدوق در كـتـاب من لا يحضره الفقيه و مسعودى در اثبات الوصيه داستان ديگرى نـيـز از سـليـمـان و مورچه روايت كرده اند كه اجمالش اين است: در زمان سليمان مردم به خشك سالى دچار شدند و از آن حضرت خواستند براى طلب باران به درگاه خداى تعالى دعـا كـنـد. سـليـمـان بـا اصحاب خود از شهر خارج شدند تا به مكانى رفته و درخواست باران كنند. در هنگام عبور نظر سليمان به مورچه لى افتاد و ديد كه آن مورچه دست هاى خـود را بـه سـوى آسـمـان بـلنـد كرده و مى گويد: پروردگارا! ما هم مخلوق تو هستيم و نيازمند روزى تو مى باشيم، پس ما را به گناهان آدم هلاك مكن.
سـليـمـان رو بـه هـمـراهان خود كرد و فرمود: برگرديد كه از بركت ديگران، شما نيز سـيـراب شـديـد و در آن سـال بـيـش از هـر سال ديگر باران آمد.

طـبـق ايـن ضـبـط، بـازگـشـت داسـتـان بـه هـمـان ضـرب المـثـل فـارسـى اسـت و شـاعر عرب نيز همان قصه ران ملخ و مور را به شعر درآورده، اما بعيد نيست روايت اول صحيح تر باشد.
بـه هـر صـورت خـلاصه داستان چكاوك و هديه او به پيش گاه سليمان، طبق حديثى كه مـرحـوم كـليـنى از امام سجاد(ع) روايت كرده اين گونه است كه چكاوك نر با جفت خود جمع شـدنـد و چـون وقت تخم گذارى شد، به جفت خود گفت: در كجا مى خواهى تخم بگذارى؟ چكاوك ماده گفت: نمى دانم! بايد از جاده عبور مردم دور باشد. چكاوك نر گفت: اما نظر من آن اسـت كـه هـمـان نـزديـك جـاده تـخـم گـذارى، زرا اگـر دور از جـاده بـاشـد، از پـايـمـال شـدن آن هـا بـه وسـيـله رهـگـذران ايـمن نخواهى بود، اما در كنار جاده كه باشد رهگذران خيال مى كنند براى برچيدن دانه بدان جا آمده اى.
چـكـاوك ماده پذيرفت و در كنار جاده تخم گزارى كرد و همين كه نزديك شكافتن تخم ها و بـيـرون آمـدن جوجه شد، روزى ديد كه سليمان بى داود با لشكريانش از راه مى رسند و پـرنـدگـان نـيـز بـالاى سـر آن هـا سـايـه افـكـنـده انـد. چـكـاوك فـرياد زد: سليمان با لشـكـريـانـش از راه مـى رسـنـد و مـى تـرسـم مـرا بـا ايـن تـخـم هـا زيـر پـاى خـود پايمال كننئ. چكاوك نر گفت: سليمان مرد مهربانى است، اكنون بگو آيا براى جوجه هـاى خـود چـيـزى ذهيره كرده اى؟ گفت: آرى ملخى را ذخيره كرده ام براى وقتى كه آن ها از تـخـم بـيرون آمدند. آياتو هم چيزى براى آنها ذخيره كرده اى؟ گفت: آرى من نيز خرمايى براى آن ها اندوخته ام.
چكاوك ماده گفت: پس تو خرما را بردار و من نيز ملخ را برمى گيرم و براى سلسمان مى بريم، زيرا او مردى است كه هديه را دوست داد.
چـكـاوك نـر خـرمـا را بـه مـنـقار گرفت و در سمت راست جاده ايستاد و چكاوك ماده ملخ را به چـنـگـال خـود گرفت و سمت چپ جاده ايستاد. سليمان پيش آن ها رسيد و متوجه آن ها گرديد. دسـتـور تـوقـف داد و دسـت دراز كرده هديه ايشان را پذيرفت و از حالشان پرسيد و چون وضـع خـود رابدان حضرت گفتند، سليمان دستور داد لشكريانش از كنارى عبور كنند كه آن هـا را پـايمال نكنند و سپس ‍ دستى بر سر آن دو كشيد و دعاى خير درباره شان كرد. از بـركـت دسـتـى كه سليمان بر سرشان كشيد، كاكلى كه اكنون دادند در سرشان پديدار شد.

سليمان و داستان رژه اسبان

در سوره ص داستانى از عرضه كردن اسبان باد پا و تندرو در نزد سليمان ذكر شده و موجب تفسيرهاى گوناگونى گرديده است. متن آيات اين است:
وَ وَهَبْن ا لِد اوُدَ سُلَيْ مانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّ ابٌ إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصّ افِن اتُ الْجـِي ادُ فـَق الَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتّ ى تَو ارَتْ بِالْحِج ابِ رُدُّوه ا عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْن اقِ؛
مـا بـه داود سـليـمـان رابـخـشـيـديم، نيكو بنده اى بود، و بسيار توبه كننده بود. چون نزديكى غروب اسبان تيزرو بر وى عرضه شد، پس ‍ سليمان گفت: من اين اسبان را به خـاطـر پروردگارم دوست دارم (و مى خواهيم از آن ها در جهاد استفاده كنم. او هم چنان به آن هـا نـگـاه مى كرد) تا از ديدگانش پنهان شدند. (آن ها به قدرى جالب بودند كه گفت:) بـار ديـگر آنها را نزد من بازگردانيد و به پاها و گردن هاى آن ها دست كشيد (و نوازش كرد).
نـخـسـتـيـن مطلبى كه دانستن آن در تفسير اين آيات لازم است، اين است كه سليمان پيغمبر بـراى سـركـوبـى دشـمـنـان و كـشـور گـشايى هايى كه كرد، بيشتر وقت خود را صرف كـارهـاى جـنگى مى كررد و به همين دليل عنايتى به پرورش اسبان و تهيه ساز و برگ جنگ و سربازان كار آزموده داشت و خداى تعالى نيز به آن حضرت كمك كرد و گذشته از سـربـازان مـجـهـزى كـه داشـت، جـنّيان و شياطين و پرندگان و حتى باد را نيز در اختيار سـليـمـان قـرار داد. در مـيان همه وسايل جنگى در آن زمان، اسب تيزرو و تربيت شده اهميت بـيـشترى براى پيروزى بر دشمن و شكست آن ها داشت، ازاين رو سليمان به خاطر عشق و عـلاقه اى كه به جنگ در راه خدا و پيش ‍ برد مرام مقدس توحيد و ترويج دين الهى داشت، بـه رژه اسـبـان و نـوازش آن هـا اهـمـيـت بـيـشـتـرى مـى داد و آيـات فـوق نـيـز قـبـل از هـر گـونـه تفسير و توضيحى به اين مطلب اشاره كرده و علاقه سليمان را به نوازش و تربيت اسبان جنگى و سان ديدن از سواركاران و سربازان تذكر مى دهد.
دربـاره تـفـسـيـر قـسـمت هاى ديگر اين آيات و مرجع ضميرهاى آن اختلاف است و بعضى از وجوهى كه ذكر كرده اند، با مقام نبوت سليمان سازگار نيست و به آن حضرت نيبت ظلم و ستم داده اند كه ائمه بزرگوار ما آن ها را مردود دانسته و تكذيب كرده اند؛ مانند آن چه از كـعـب نقل شده كه گفته است: سليمان سرگرم ديدن اسبان گرديد تا وقتى كه خورشيد غـروب كـرد و نـمـاز عصر از وى قضا شد. سليمان خشمناك شد و دستور داد اسبان را باز گـردانـدنـد و بـه بـلافـى اين كار دستور داد همه آن اسبان را كه به نقلى هزار است يا بـيـشـتـر بـوده انـد پـى كـرده و سـر بـريـدنـد و بـه دنـبـال آن داسـتـان هـاى ديـگرى هم نقل كرده كه همگى آن ها با مقام نبوت سازگار نبوده و قابل قبول نيست.
مـا آن چـه در روايـات مـعـتـبـر از اهـل بيت روايت شده آن است كه گفته اند: سليمان به رژه اسـبـان سـرگـرم شـد تـا ايـن كه نماز عصر از وى فوت شد، آن گاه دستور خداوند به فـرشـتگان موكل بر خورشيد فرمان داد تا براى اداى فريضه عصر، خورشيد را براى او بازگردانند و وقتى خورشيد را برگرداندند، سليمان و همراهانش كه فريضه عصر را نـخـوانـده بودند، به عنوان وضو دست به گردن و پاهاى اسبان كشيدند و نماز عصر را خواندند.
ايـن تـفـسير ائمه، مرجع ضمير توارت و ردُّوها را خورشيد دانسته اند و تـفـسـيـر مذكور با توجه به صدر و ذيل آيه و رعايت تناسب جملات آن بهترين تفسيرى اسـت كـه بـر آيـه شـده اسـت، و مـسئله برگشت خورشيد نيز براى سليمان پس از اثبات مـعـجـزات انـبـيـاى الهـى و اوصياى آن ها(صلوات اللّه عليهم اجمعين) مسئله ساده اى است مه قابل گفت وگو و بحث نيست و در روايات ما نظير آن براى يوشع بن نون و على بن ابى طالب نيز ذكر شده است.
تـفـسـيـرهـاى ديـگـرى نـيـز از مـفـسـران نـقـل شـده كـه بـرخـى از آن هـا در خـور دقـّت و قـابل توجه است. مانند آن كه گفته اند مرجع ضمير در توارت و ردّوها اسبان هستند و معناى آيه چنين است:
سـليـمـان هـنـگـام عـرضـه اسـبـان دسـتور تاختن آن ها را داد تا سرعت آن ها را در راه رفتن بيازمايد. سواران به فرمان سليمان اسب ها را به تاختن واداشتند و هم چنان رفتند تا از ديـدگـان سـليـمـان پـنهان شدند، پس از آن سليمان دستور داد آن ها را بازگردانند و آن گاه برخاست و گردن و ساق هايشان را با دست نوازش كرد.
تـنـهـا مـطـلبـى كـه طـبق اين تفسير باقى مى ماند اين جمله است كه سليمان گفت: إِنِّي أَحـْبـَبـْتُ حـُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي و آن را نيز چنين معنا كرده اند: سليمان گفت: اين كـه مـن بـه تـماشاى رژه اسبان آمدم و آزمايش و تربيت آن ها را دوست دارم، به خاطر ذكر خـدا و بـراى پـيـش رفـت ديـن اوسـت، نـه ايـن كـه طـبـق خـواهـش دل و هواى نفسانى باشد.
طـبـق ايـن تـفـسـيـر مـمـكـن اسـت مـرجـع ضمير را در توارت خورشيد بگيريم و در ردُّوهـا هـمـان اسـبـان بـدانـيـم و اشـكـالى هـم پـيـش نـمـى آيـد، چـنـن كـه بـر اهل فن پوشيده نيست.

سليمان و بلقيس

در سـوره نـمـل داسـتـان سـليـمـان و مـلكـه سـبـا بـه تـفصيل ذكر شده و چنان كه تاريخ ‌نگاران و مفسران گفته اند: نام ملكه سبا بلقيس دختر شـراحـيـل يـا شـرحـبيل بوده است. داستان آن حضرت با بلقيس را از روى آيات قـرآنـى بـا تـوجـه بـه بـرخـى از تـوضـيـحت و تفاسيرى كه در اخبار، احاديث و گفتار مـورخان و مفسران رسيده ذكر مى كنيم و از نفل اختلافات و افسانه هايى كه در پاره اى از كتاب ها آمده خوددارى مى نماييم.
سليمان پس از آن كه از بناى بيت المقدس فراغت يافت، عازم حج گرديد و همره گروهى به مكه رفت و خانه كعبه را زيارت كرد و پرده اى قيمتى از پارچه هاى قباطى مـصـر بـر آن پـوشـانـد و پـس از ايـن كـه مـدتـى در آن سـرزمين توقف كرد، تصميم به بازگشت گرفت.
پـيـش از ايـن گفتيم كه سليمان زبان پرندگان را مى فهميد و هرگاه مى خواست آن ها را به دنبال ماءموريّتى مى فرستاد و پرندگان نيز مانند جنّيان و شياطين و باد در اختيار او بودند.
بـيـن راه در جـسـت وجـوى آب مـقـدارى كـاوش كـردنـد، ولى آبـى نـيـافتند و سليمان براى بـرطـرف شـدن ايـن مـشـكـل، متوجه پرندگان شد، اما هدهد را كه مى توانست در اين باره كـمـكـى بـدو بـنـمايد و به جاى گاه آب راهنمايى اش كند، نديد و سوگند ياد كرد كه اگر براى غيبت خود عذرى موجّه و حجتى روشن نياورد، او را به سختى تنبيه كرده يا ذبحش كند.
طـولى نكشيد كه هدهد آمد و گفت: به چيزى اطلاع يافتم كه تو از آن خبر ندارى و براى تـو از سـبـا خـبرى قطعى آورده ام. من در آن جا زنى را ديدم كه بر مردن آن سامان فرمان روايـى مـى كـرد و داراى هـمـه گونه قدرتى بود و نيز تخت بزرگى داشت. ولى او و قـومـش ‍ آفـتاب را به جاى خدا مى پرستند و شيطان اين كار را براى آن ها جلوه داده و از راه حق بازشان داشته است و راستى چرا نبايد آن ها خدايى را بپرستند كه آن چه در آسمان ها و زمين است را آشكار مى سازد و آشكارا مى داند، خداى يكتايى كه جز او معبودى نيست و پروردگار عرش بزرگ است.
سـليـمـان پـس از شنيدن سخن هدهد فرمود: ما در اين باره تحقيق خواهيم كرد تا ببينيم تو راسـت مـى گـويـى يااز دروغ گويانى؟ آن گاه نامه اى نوشت و مهر كرده به هدهد داد و فـرمـود: ايـن نـامـه مـرابـبر و نزد ايشان بيفكن، آن گاه از آن ها دور شو و در گوشه اى گوش فرا دار و ببين چه مى گويند.
هـدهـد نـامـه را گـرفـت و بياورد و نزد بلقيس افكند. ملكه سبا نامه را خواند و بزرگان مـمـلكـت و امـراى لشـكـر خـود را جـمع كرد و به ايشان گفت: نامه اى گرامى به سوى من افـكـنـده شـد و آن نـامـه از سـليمان است ك اين چند جمله در آن نوشته شده است: بسم اللّه الرحمن الرحيم، بر من برترى مجوييد و مطيعانه پيش من آييد.
پس از خواندن نامه از آن ها نظر خواست تا راءى خود را درباره آن بگويند و گفت: اكنون بـگـويـيـد چـه بايد كرد كه من بدون نظر شما كارى نخواهم كرد؟ بزرگان مملكت سبا و امـراى لشـكـر بـلقـيـس ك بـه نـيرو و قدرت خود مغرور بودند و تحت تاءثير احساسات سـلحـشورانه خود قرار گرفته بودند، گفتند: ما از هر نظر نيرومند و آماده و مجهز براى جنگ و نبرد هستيم، اما كار به دست توست و ما مطيع فرمان توييم تا چه باشد و چه حكم فرمايى.
مـلكـه سـبا به فكر عميقى فرو رفت و بدون آن كه تحت تاءثير احساسات حماسى آن ها قرار گيرد، زير و روى كار را سنجيد و صلح را بهتر از جنگ ديد و زيان هايى را كه جنگ و ستيز به دنبال داشت، پيش خود مجسم ساخت و به آن ها گفت: پادشاهان وقتى شهرى را بـگيرند و با جنگ و نبرد آن را فتح كنند ويران و تباهش مى كنند و عزيزانش را خوار و زبون مى سازند و كارشان اين گونه است.
من مصلحت ديده ام كه هديه اى به سوى آن ها بفرستم تا ببينم فرستادگان ما چه خبر مى آورند و آيا هديه ما را مى پذيرند يا نه؟

مـفـسـران گفته اند: بلقيس با اين كار خواست بداند كه سليمان پادشاه است يا پيغمبر و فـرسـتـاده الهـى، چون مى دانست عادت و شيوه پادشاهان آن است كه از هديه خوششان مى آيد و معمولاً آن را مى پذيرند، ولى پيغمبران الهى آ را نپذيرفته و باز مى گردانند.
درباره اين كه هديه بلقيس كه به دربار سليمان فرستاد چه بوده ميان تاريخ ‌نگاران و مـفـسران اختلاف اس و از مجموع گفتارشان به دست مى آيد كه هديه مزبور مقدار زيادى جـواهـر قـيـمـتـى و غـلام و كـنـيـزانـى زيبا بود كه آن ها را به همراه چند تن از خردمندان و بزرگان دربار خود به نزد سليمان فرستاد.
هـدهد پيش از رسيدن فرستادگان بلقيس خود را به سليمان رسانيد و موضوع را به آن حضرت اطلاع داد و سليمان خود را آماده ورود حمل كنندگان هداياى بلقيس، پيش روى آن ها صف كشيدند تا عظمتش در دل آن ها جاى گيرد.
فرستادگان بلقيس وارد بيت المقدس شدند و از مشاهده آن همه زيبايى و شكوه خيره و بهت زده گـرديـدنـد و بـا ديده حقارت به خود و هدايايى كه آورده بودند نگريسته و شرمنده شدند. سپس وارد قصر سليمان شده و هداياى بسيارى را كه همراه خود آورده بودند تقديم كردند.
سـليـمـان هـدايـاى ايـشـان را نـپـذيـرفـت و بـه آن هـا فـرمـود: آيـا مـرا بـه مـال و مـنـال كمك مى دهيد؟ آن چه را خداوند به من عطا فرموده، بهتر است از آن چه كه شما آورده ايـد و ايـن شـمـايـيـد كـه بـه هـدايـاى خـود شـادمـان و دل خـوشـيـد. مـن هـرگـز با مال به طمع نمى افتم و از دعوت به حق و پرستش خداى يكتا دست نخواهم كشيد.
سـپـس فـرسـتـادگـان را مـخـاطـب سـاخـتـه و فرمود: به سوى مردم سبا بازگرديد كه من لشـكـرى به جنگ آن ها خواهم فرستاد كه تاب مقاومت در برابر آن ها را نداشته باشند و اگر سر به فرمان ننهند از آن سرزمين به خوارى بيرونشان خواهيم كرد.
فـرسـتـادگـان بـلقـيس هداياى خود را به نزد ملكه سبا بازگرداندند و آن چه را ديده و شـنـيـده بـودنـد بدو بازگفتند. بلقيس دانست كه تاب مقاومت و نبرد با سليمان را ندارد، ازايـن رو تـصميم گرفت به عنوان تسليم و اطاعت، با سران قوم و بزرگان مملكت خود بـه دربـار سـليـمـان و شـهـر اورشـليـم بـرود و بـه دنبال آن به سوى بيت المقدس حركت كند.
جـبـرئيـل مـجـرا را بـه اطـلاع سـليمان رسانيد و او براى آن كه بزرگى خود و نعمت هاى بسيارى را كه خدا بدو عنايت كرده بود به بلقيس ‍ بنمايد يا چنان كه برخى گفته اند: بـراى ايـن كـه مـعـجـزه اى بـه عنوان اثبات نبوت خويش بدو نشان دهد، يا براى اين كه عـقـل و زيـركـى او بـيـازمـايـد، خواست تا به وسيله اى پيش از آمدن بلقيس، تخت عظيم و قـيمتى او را به اورشليم و نزد خود بياورد، ازاين رو به ياران و لشكريان خود فرمود: كدام يك از شما مى تواند پيش از ورود آن ها تخت بلقيس را نزد من حاضر سازد؟
ديـوى نـيـرومند از جنّيان گفت: من مى توانم پيش از آن كه از جاى خود برخيزى آن را به نزد تو آورم و من بر اين كار توانا و امين هستم كه در آوردن آن نيز شرط امانت را به جاى مى آورم.
سـليمان كه به گفته برخى مى خواست تا كسى را بيابد كه زودتر از آن تخت مزبور را نـزدش بـيـاورد بـاز هـم نـگـريـست تا اين كه آصف بن خيا وزير و برادر زاده سليمان كـه از علم كتاب نيز بهره مند بود و چنان كه در روايات آمده و جمعى از مفسران نيز گفته اند، قسمتى از اسم اعظم الهى را مى دانست به سليمان عرض كرد: من پيش از آن كـه چشم برهم زدنى آن را نزد تو حاضر مى كنم و چنان كه در حديثى از امام صادق (ع) روايـت شـده، آصـف بـن بـرخـيـا از طريق طىّ الارض تخت را نزد سليمان حاضر كرد. هنگامى كه سليمان آن تخت را نزد خود ديد، سپاس خدا را به جاى آورد و گفت: اين از كرم پروردگار من است تا بيازمايد كه آيا سپاس او را مى دارم يا كفران مى كنم.
ضـمناً سليمان دستور داد تا براى ورود و پذيرايى بلقيس قصرى از آبگينه بسازند و وضـع تـخـت بـلقـيـس را عـوض كـنـند و تغييراتى در آن پديد آرند تا در وقت ورود او را بيازمايند و ببينند آيا تخت را مى شناسد يا نه؟
وقتى بلقيس وارد شد، بدو گفتند: آيا تخت تو چنين است؟ بلقيس گفت: گويى همان است. و سـخـت در حـيـرت فرو رفت، زيرا آن تخت بزرگ را در شهر سبا به جاى گذاشته و نـگـهـبـانانى بر آن گماشته بود و همين سبب بالا رفتن شناخت وى به مقام نبوت سليمان گرديد.
سـپـس دسـتـور ورود بـه قـصر آبگينه را به وى دادند و چون به قصر درآمد، شيشه هاى بـلوريـن را آب پـنـداشـت و سـاق هـا را بـرهـنـه كـرد تـا از آن بـگـذرد. سـليـمـان گـفت: پـروردگـارا! مـن بـه خويشتن ستم كردم كه سال ها را در كفر به سر بردم و اكنون به سليمان ايمان آورده و مطيع پروردگار جهانيان هستم.
در آخـر كار بلقيس نيز اختلاف است جمعى گفته اند كه سليمان او را به ازدواج خويش در آورد و سـلطـنـتـش رابـه او بـازگـردانـد و بـعـضـى از پـادشـاهـان حـبـشـه خـود خود را از نـسـل سليمان و بلقيس دانسته اند. برخى هم گفته اند كه او را به عقد پادشاهى به نام تبّع درآورد.

وفات سليمان

سـليـمـان پـيـغـمـبـر بـا هـمـه حـشـمـت و سـلطـنـتـى كـه داشـت و مـال و مـنـال بـسـيـارى كـه در اخـتـيـارش بـود، خـود در كمال زهد و بى اعتنايى به دنيا زندگى مى كرد و خوراكش نان جو سبوس دار بود.
ديلمى در ارشاد القلوب گويد: سليمان با همه سلطنتى كه داشت، جامه مويى مى پوشيد و در تاريكى شب، دست هاى هود را به گردن مى بست و تا به صبح گريان به عبادت حق مى ايستاد و خوراكش از زنبيل بافى اداره مى شد كه به دست خود مى بافت و اين كه از خـدا آن سـلطـنـت عـظـيـم را درخـواسـت كرد، براى آن بود كه پادشاهان كفر را مقهور خويش سـازد. بـه نـظـر مى رسد آن چه ديلمى در اين باره ذكر كرده، مضمون حديث يا احاديثى باشد كه بدان تصريح نكرده است.
شـيـخ طـبـرسـى در مـجـمـع البـيـان نـقـل كـرده كـه سـليـمـان گـاهـى يـك سال يا دو سال و يك ماه و دو ماه و بيشتر و كمتر در مسجد بيت المقدس اعتكاف مى كرد و آب و غـذاى خـود را هـمـراه خـود مـى بـرد و بـه عـبـادت پـروردگـار مشغول بود تا در آن وقتى كه مرگش فرا رسيد. روزى گياهى را ديد كه سبز شده از وى نـامش را پرسيد و او گفت: نام من خرنوب است. سليمان دانست كه به زودى خواهد مرد، از ايـن رو بـه خدا عرض كرد: پروردگارا! مرگ مرا از جنّيان پنهان دار تا انسان ها بدانند كـه جـنـّيـان عـالم بـه غـيـب نـيـسـتـنـد و از بـنـاى سـاخـتـمـان او يـك سال مانده بود و به خاندان خود نيز سپرد كه جنّيان را از مرگ من آگاه نكنيد تا از بناى سـاخـتـمـان فـراغـت يـابـنـد، سـپـس ‍ بـه مـحـراب عـبـادت داخـل شـد و تـكـيـه زده بـر عـصـاى خـود ايـسـتـاد و از دنـيـا رفـت و يـك سـال هـم چـنـان بـر سـر پـا بـود تـا بـنـاى يـزبـور بـه پـايـان رسـيـد، آن گاه خداى متعال موريانه را ماءمود كرد تا عصا را بخورد و سليمان بر زمين افتاد و جنيان از مرگ آن حـضـرت مـطـلع شـدنـد در روايتى است كه خداى تعالى سليمان را از فرا رسيدن زمان مرگش مطلع ساخت. پس آن حضرت غسل و حنوط كرد و كفن پوشيد. از امام صادق (ع) روايت شده كه در اين مدت كه سليمان بر سر پا ايستاده بود، آصف بن برخيا كارها را اداره مى كرد تا وقتى كه موريانه عصارا خورد.
در حـديـثـى كـه صدوق در عين الاخبار و علل الشرائع از امام صادق (ع) روايت كرده، همين داسـتـان بـا اخـتـلاف و شـرح بـيـشـتـرى نـقـل شـده اسـت. در آن حـديـث، ذكـرى از مدت يك سال نشده و امام (ع) آن مدت را به اجمال بيان فرموده است.
تـرجـمـه حـديـث اين است كه امام هشتم از پدرش از حضرت صادق (ع) روايت كرده است كه روزى سـليـمـان بـن داود بـه اصحاب خود فرمود: خداى تعالى چنين سلطنتى كه شايسته ديگرى نبود به من عنايت كرده، باد و انس و جن و پرندگان و وحوش را در اختيار من قرار داده و زبـان پـرنـدگـان را بـه مـن آمـوخـتـه و از هـمـه چـبـز بـه مـن داده و بـا هـمـه ايـن احـوال، خـوشـى يـك روز تـاشـب بـراى مـن كـامـل نـشـده و مـن مـيـل دارم فردا به قصر خود درآيم و به بالاى آن بروم و بر آن چه در فرمان روايى من است بنگرم. كسى را اجازه ندهيد بر من وارد شود تا يك روز را به آسايش بگذرانم.
اصـحـاب پـذيـرفـتند و فرداى آن روز سليمان عصاى خود را به دست گرفت وارد قصر شـده بـه بـلنـدتـريـن نـقـطـه آن رفت و هم چنان تكيه بر عصا زده و با خوش حالى به اطراف قصر مى نگريست و از آن چه خدا بدو عطا كرده بود مسرور بود كه ناگاه جوانى زيبا صورت و خوش لباس را ديد كه از گوشه قصر پديدار شد.
سـليمان كه او را ديد گفت: چه كسى تو را وارد اين قصر كرده است و به اجازه چه كسى داخل شدى؟
جوان پاسخ داد: پروردگار قصر مرا داخل آن كرده و به اجازه او وارد شدم.
سليمان گفت: البته پروردگار آن سزاوارتر از من بوده، اكنون بگو كه كيستى؟
جوان گفت: من فرشته مرگ (و ملك الموت) هستم.
سليمان پرسيد: براى چه آمده اى؟
جوان گفت: آمده ام تا جانت را بگيرم و قبض روحت كنم.
سليمان گفت: ماءموريت خود را انجام ده كه اين روز خوشى و سرور من بود و خدا نخواست كه من جز به وسيله ديدار او سرورى داشته باشم.
فـرشـته مرگ جان سليمان را هم چنان كه به عصا تكيه داده بود بگرفت و تا وقتى كه خدا مى خواست با اين كه مرده بود هم چنان سر پا ايستاده و بر عصا تكيه رده بود و مردم او را مـى نـگـريـسـتند و خيال مى كردند زنده است. همان وضع سبب شد كه مردم درباره آن حـضـرت سـخـنـانـى بـگويند: جمعى مى گفتند: او كه در اين مدت بسيار سر پا ايستاده و احـسـاس خـستگى نمى كند و نمى خوابد و احتياج به آب و غذا ندارد، پروردگار ماست كه شايسته پرستش است.
دسته اى مى گفتند: او ساحر است و ما را جادو كرده است، ولى مردمان مؤ من گفتند: سليمان بنده خداو پيغمبر اوست كه خدا هر چه مى خواهد درباره اش انجام مى دهد. چون گفت وگو و اخـتـلاف در آن هـا پـديـد آمـد، خـداونـد موريانه را فرستاد تا درون عصاى او را بخورد و بدين ترتيب عصاى مزبور بشكست و سليمان از بالاى قصر بر زمين افتاد.
آرى اميرمؤ منان (ع) در اين باره فرموده است:
وَ لَوْ اَنَ اَحَداً اِلَى البَقاءِ سُلَمَاً اَو الى دَفْع المُوتِ سَبيلاً لَكانَ ذ لِكَ سُليمانُ بنُ داود عليه السلام الذُّى سُخِّرَ لَهُ مُلْكُ الجِن و الانس ‍ مَعَ النَّبُوةِ و عظيم الزُّلفَةِ، فلَما اسْتوف ى طـُعمَتَه و استكْمَلَ مُدَّتَهُ رَمَقَهُ قسىُّ الفنا بِنَبالِ الموتِ، وَ اءَصْبَحتِ الدِّار مَنْهُ خاليِةً و المساكين مُعَطَّلةً و وَرثها آخرونَ؛ اگـر كـسـى بـراى مـانـدن در دنـيا وسيله اى به دست مى آورد يا براى جلوگيرى از مرگ راهـى داشـت آن كـس سـليـمـان بـن داود بـود كـه جـن و انس مسخر او بودند، علاوه بر منصب پيغمبرى و منزلت والايى كه داشت، ولى هنگامى كه از روزى مقدّر خود بهره مند گرديد و مـدّتـش بـه سـر آمـد، كـمـان نـيستى با تيرهاى مرگ او را ز پاى درآوردو ديار از وجود او خالى و خانه ها تهى ماند و ديگران آن ها را به ارث بردند.
بـيـشتر مورخان مدت عمر سليمان را ۵۵ سال نوشته اند. البته برخى هم مانند يعقوبى ۵۲ سال ذكر كرده اند. قبر آن حضرت در كنار قبر پدرش داود در بيت المقدس است.

قوم سبا

چـون در داسـتان سليمان و بلقيس نام قوم سبا برده شده و خداى تعالى نيز داستان آن ها را در قـرآن كـريـم نـقـل فـرمـوده و سـوره اى بـديـن نـام نازل كرده است، در اين جا اجمال سرگذشت مردم سبا را از نظر شما مى گذرانيم.
اما آن چه قرآن كريم درباره آن ها فرموده است:
لَقـَدْ ك انَ لِسـَبـَإٍ فـِي مـَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّت انِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِم الٍ كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشـْكـُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْن ا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْن اهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَو اتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ ذ لِكَ جَزَيْن اهُمْ بِم ا كَفَرُوا وَ هَلْ نُج ازِي إِلا الْكَفُورَ مـردم سـبـاء را در جـايگاهشان برهانى بود: دو باغستان از راست و چپ (به آن ها گفت شد) بـخـوريد از روزى پروردگارتان و سپاس ‍ گزارى و شكر وى را بجا آريد، كه شهرى پـاكـيـزه و پـروردگـارى آمـرزنـده داريـد، ولى آن ها (از اطاعت حق و سپاسگزارى او) روى گـردانـدنـد و مـا نيز سيلى سخت بر آن ها فرستاديم، و در باغستان (پر نعمت) آن ها را به دو باغستان تبديل كرديم كه بار درختانش ميوه تلخ و شوره گز و اندكى سدر بود، و اين كيفر ما بدان جهت بود كه كفران نعمت كردند، و آيا ما جز كفران پيشه را كيفر كنيم؟
و امـا وضـع جـغـرافـيـايـى سـبـا و اجـمـال داستان مردم آن:
كـشـور يـمـن در جـنـوب غـربـى شـبـه جزيره عربستان قرار دارد و از زمان هاى قديم بين كـشـورهاى بزرگ آن زمان بر سر تصرف آن ناحيه جنگ و اختلاف بوده است و يك بار هم در زمـان سـاسـانـيـان بـه دسـت ايـرانـيان افتاد. گاهى هم دولت هاى خود مختارى در آن جا تـشـكـيـل مـى شـد، از آن جـمـله بـه گـفـتـه يـكـى از دانـشـمـنـدان، در حـدود سـال ۸۵۰ قـبـل از مـيـلاد، مـلوك سـبـا در يـمـن دولتـى تـشـكـيـل دادنـد كـه بـيـش از شـشـصـد سـال حـكـومـتـشـان طـول كـشـيد و از آثار و اكتشافاتى كه اين اواخر به دست آمده و اكنون در موزه هاى اروپا نمونه ها آن موجود است، معلوم شده كه مردم سبا از عالى ترين تمدن ها بر خوردار بوده انـد و در سـاخـتـن ظـروف طـلا و نـقـره و بـناهاى باشكوه و آبادى و نزيين شهرها مهارتى كامل داشته اند.
از كارهاى مهم پادشاهان سبا كه با نبودن وسايل امروزى انجام داده اند، ساختن سدّ ماءرب است و ماءرب پايتخت سلاطين سبا بود.
اين شهر در دامنه درّه اى قرار داشت كه بالاى آن كوه هاى بزرگى وجود داشت. در آن درّه، تنگه اى كوهستانى و در دو طرف آن تنگه، دو كوه معرو به كوه بلق است كه فاصله آن ها ششصد قدم است.
خاك يمن پهناور و حاصل خيز بود، ولى در آن جا هم مانند ساير نقاط عربستان، آب كمياب بـود و رودخانه هاى مهمى نداشت و گاه گاهى بر اثر باران هاى فصلى، سيلى بر مى خـاسـت و در دشت پهناور به هدر مى رفت، از اين رو مردم يمن به فكر ساختن سدّ افتادند تـا زيـادى آب بـاران رادرپـشـت آن سـدهـا ذخـيـره كـنـنـد و در فصل تابستان از آن ها استفاده نمايند.
طـبـق ايـن فكر و چنان چه برخى گفته اند: سدهاى بسيارى ساختند و مهم ترين آن ها، سدّ مـاءرب در فـاصـله دو كـوه بـلق بود كه طبق اصول هندسى، در دو طرف آن دريچه هايى بـراى اسـتـفاده از آب سد قرار دادند و در اوقات لازم مى توانستند به وسيله آن دريچه ها آب را كم و زياد كنند.
طول اين سد به گفته مورخان، در حدود هشت صد قدم و عرض آن حدود پنجاه قدم بود.
بـعـد از سـاخـتـن ايـن سـد، دو طـرف آن بـيـابـان بـه شـهـرهـاى سـر سـبـزى تبديل شر كه به گفته بعضى مجموعاً سيزده شهر بود و آن ريگ هاى سوزان، به باغ جـنـان مـبـدّل گـشـت و دربـاره تـوصيف آن شهرها و فراوانى نعمت در آن جا سخن هاى اغراق آميزى گفته اند:
به گفته برخى، كسى كه در آن باع ها قدم مى گذشت، درختان ميوه آن طورى بود كه ده بـوز راه، رنـگ آفتاب را نمى درد و اين راه بسيار رادر زير سايه درختان خرم و پر ميوه طى مى كرد.
برخى گفته اند: زن ها زنبيل ها را روى سر مى گذاشتند و چون چند قدم از زير درختان مى گذشتند، زنبيل هاشان پر از ميوه مى شد.
بـه هـر صورت بر اثر بستن آن سدها، از هواى لطيف و ميوه هاى فراوان و آب هاى روان و سـاير نعمت هاى بى حساب آن جا استفاده مى كردند و البته شايسته بود كه مردم سبا در برابر آن همه نعمت بى كران ـ كه خداوند به ايشان بخشيده بود ـ سپاس گزارى كند و خـدايى را كه از آن بى چارگى و گرسنگى نجاتشان داده بود شكر گويند، ولى اندك اندك غفلت برآن ها چيره گشت و به سركشى و خود پرستى دچار شدند.
خـداى تـعـالى بـراى ارشـاد و هدايتشان پيمبرانى فرستاد، ولى آن مردم به جاى اين كه سـخـنـان پـيـمـبـران الهـى را بـشـنـونـد و بـه مـوعـظـه هـا و نـصـيـحـت هـاشـان گـوش دل فـرا دهـند، به تكذيب آن ها پرداخته و در خوش گذرانى و شهوت رانى غرق گشتند و شايد مانند ساير ملت هاى سركش و شهوت ران ـ كه انبيا را سدّ راه لذت و شهوت خود مى ديدند ـ به آزار آن ها نيز كوشيدند و بدين ترتيب مستحق عذاب الهى گشتند.
خداى تعالى سيل عرم را بر آن سدّ بزرگ گماشت تا آن را ويران ساخت و آب، تـمـام دشت و باغ ها و خان ها ر بگرفت و همه را ويران كرد و پس از چندى آن وادى خرم را بـه صـحـراى خشك و سوزان تبديل كرد و به جاى آن همه درختان ميوه و باغ ها سر سبز، چـنـد درخـت اراك و درخـت شـوره گـز و انـدكـى درخـت سدر به جاى ماند و آن بلبلان خوش الحان جاى خود را به فغان بومان سپردند.

مجله تاریخ

پیچ اینستاگرام مجله تاریخ

منبع: تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)

لینک کوتاه : https://tarikh.site/?p=1459
  • نویسنده : مجله تاریخ
  • ارسال توسط :
  • منبع : تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)
  • 1381 بازدید
  • بدون دیدگاه

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0