4
زندگینامه حضرت داوود (ع)

حضرت داوود (ع)

  • کد خبر : 1457
  • ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۳:۰۶
حضرت داوود (ع)

بـنـى اسـرائيـل پـس از يـوشـع بـن نـون دچـار اخـتـلاف و كـشـمـكـش ى بـه تعبير جامه تر دچار نـافـرمـانـى و مـعـصـيـت الهـى شـدند و دشمنان آن ها ـ كمه در كمين بودند ـ از اين فرصت اسـتـفـاده كـرده و انـدك انـدك قـسمتى از شهرها و زمين هايى را كه در دستشان بود از آن ها گرفتند.

به نام خدا

چـنـان كـه در خـلال گـفـتـار قـبـلى يـادآور شـديـم، بـنـى اسـرائيـل پـس از يـوشـع بـن نـون دچـار اخـتـلاف و كـشـمـكـش ى بـه تعبير جامه تر دچار نـافـرمـانـى و مـعـصـيـت الهـى شـدند و دشمنان آن ها ـ كمه در كمين بودند ـ از اين فرصت اسـتـفـاده كـرده و انـدك انـدك قـسمتى از شهرها و زمين هايى را كه در دستشان بود از آن ها گرفتند و افراد بسيارى از ايشان را در جنگ كشتند.
بـنـى اسـرائيـل صـنـدوق و تـابـوتـى داشـتـد كـه بـنـابـر بـرخـى از روايـات، طـول و عـرضـش سـه ذرع در دو زرع بـود و بـه خـاطـر مـحـتـويـات آن يـا عـوامل ديگر، خداى تعالى خاصيتى در آن نهاده بود كه هرگاه به جنگ دشمنان مى رفتند، آن ار پـيـش روى لشـكـر خـود مـى گـذاشـتـنـد و هـمـان مـوجـب آرامـش دل و پيروزى آنان بر دشمن مى شد و حتى طبق پاره اى از روايات، با آن ها سخن مى گفت و راه خـيـر و شـرّ و صـلاح و فـسـاد آن هـا را بـديـشـان يادآورى مى كرد و شايد چنان كه بـرخـى احـتـمـال داده انـد، مـنـظـور ايـن بـاشـد كـه هـمـان ايـمـانـى كـه داشتند، موجب آرامش دل آن هـا بـود و قـهراً سبب هدايت ايشان مى گرديد يا راه خير و هدايت به دلشان الهام مى شد.
بـر اثـر اخـتـلاف، ظـلم، سـركـشـى و گـنـاهـانـى كـه مـيـان بـنـى اسـرائيل پيدا شد، كم كم شوكت و قدرتشان از دست رفته و دشمنان بر آن ها مسلط شدند و در يـكـى از جـنگ ها آن تابوت مقدس نيز بدست دشمنان افتاد و روح افسردگى و شكست در آنـان پـديـدار شـد و كـارشان به جايى رسيد كه جالوت يكى از پادشاهان و دشمنان بنى اسرائيل آن ها را به جزيه دادن و باج و خراج مجبور كرد و زبون و خوار گردانيد.
ضـمناً چنان كه على بن ابراهيم در تفسير خود از امام باقر(ع) روايت كرده و در برخى از تـواريـخ نـيـز آمـده، تـا آن زمـان مـقـام پـيـامـبـرى در بـنـى اسـرائيـل مـخـصـوص بـه خـانـدان لاوى بـود كـه خـداى تـعـالى پـيـغـمـبـران بـنـى اسـرائيـل را از مـيـان فـرزنـدان او انـتـخـاب مى فرمود و مقام پادشاهى در خاندان يوسف و فرزندان او بود و خداوند نبوت و سلطنت را براى آن ها در يك خاندان گرد نياورده بود.

اشموئيل و طالوت

خـداى تـعـالى از خـانـدان لاوى پـيـغـمـبـرى بـه نـام اسـمـوئيـل يـا شـمـوئيـل مـبـعـوث فـرمـود آن پـيـغـمـبـر الهـى چـنـان كـه گـفـتـه انـد، در طـول چـهـل سـال رنـج و مـشـقـت، تـوانـسـت تـا حـدودى بـه وضـع سـيـاسـى بـنـى اسرائيل سر و سامانى بدهد و بيشتر آن ها را از بت پرستى و انحراف بازدارد.
بـنـى اسـرائيل براى جنگ با دشمنان و باز گرفتن سرزمين هاى از دست رفته و شوكت و عـظمت خود، از وى خواستند پادشاهى براى آن ها تعيين كند تا با سرپرستى و فرمان او با دشمنان بجنگند و او از طرف خداى تعالى طالوت را براى ايشان تعيين كرد.
داسـتـان مـزبـور را خـداى تـعـالى ايـن چـنين بيان فرموده است: آيا داستان آن دسته از بـزرگـان بـنـى اسـرائيـل را پس از موسى نشنيدى كه به پيغمبر خود گفتند: پادشاهى بـراى مـا نـصـب كـن تـا در راه خـدا كـارزار كـنـيم. وى گفت: شايد وقتى كارزار بر شما نوشته (و مقرر) شود كارزار نكنيد (و شانه از زير بار فرمان الهى خالى كنيد)؟ گفتند: چـرا در راه خـكـدا كـارزار نكنيم با اين كه از ديار و فرزندان خود دور شده ايم، اما وقتى كارزار بر آها مقرر شد، جز اندكى از ايشان (از جنگ با دشمن) روى بگردانيدند و خدا به كـار سـتمكاران دانا و آگاه است. پيغمبرشان به ايشان گفت: همانا خداوند طالوت را به پـادشـاهـى شـمـا نـصـب فـرمـود. آن ها (به صورت اعتراض) گفتند: از كجا وى را بر ما پـادشـاهـى بـاشـد بـا ايـن كـه مـا بـه پـادشـاهـى از او سـزاوارتـريـم و او را وسـعـت مـال نـيـسـت (و مـال فـراوان ندارد). پيامبرشان به آن ها گفت: نشانه حكومت او اين است كه صندوق عهد را به سوى شما خواهد آمد.
بـديـن تـرتـيـب اسـمـوئيل نشانه پادشاهى و فرمان روايى طالوت را براى ايشان بيان فـرمـود و پـاسـخ ايـرادشـان را نـيـز داد و طـالوت پـادشـاه بـنـى اسرائيل شد.
مـورخـان مـوضـوع آمـدن تـابـوت بـه نـزد بـنـى اسـرائيـل را چـنـيـن نـقـل كـرده انـد كه وقتى دشمنان بنى اسرائيل تابوت را از آن ها گرفتند، به بت خانه خـود آورده و در مـحـلى گـذاشـتـنـد. امـا پس از چند روز دردى در گردن خود احساس كردند و دانستند كه اثر همان تابوت است. به ناچار جاى آن را تغيير دادند، اما هر جا تابوت را مـى بـردند، بلا و مرگ و وبا در آن جا ظاهر مى شد، ازاين رو در صدد برآمدند آن را به بـنـى اسـرائيـل بـازگـردانـنـد و از نـزد هـود خارج كنند. به همين منظور آن را روى تختى گـذاشـتـنـد و تـخت را بر پشت دو گاو بستند و گاوها ر رها كردند تا اين كه فرشتگان الهـى آمـدنـد و گـاوهـا را به سوى بنى اسرائيل سوق دادند و بدين ترتيب تابوت به نزد بنى اسرائيل بازگشت.
بـنـى اسـرائيـل پـس از مـشـاهـده تـابوت، اطاعت طالوت را گردن نهادند و آماده فرمان او شدند. طالوت نيز آن ها را به جنگ جالوت برد.
قـرآن كـريـم ادامـه داسـتـان را اين گونه نقل فرموده است: و چون طالوت سپاهيانش را حـركـت داد به آن ها گفت: خداوند شما را به نهرى آزمايش مى كند. هر كس از آن بنوشد از مـن نـيـسـت و هـر كـس از آن نـنـوشد از من است مگر آن كس كه با دست خويش كفى برگيرد و (چون به نهر رسيدند) جز اندكى از ايشان (ديگران) از نهر نوشيدند.
لشـكـريـان طـالوت كـه بـه قـولى هـشـتـاد هـزار و بـه نـقـل ديـگـر هـفتاد هزار نفر بودند، سخت تشنه شدند. طالوت به آن ها گفت: سر راه شما نـهـر آبـى اسـت، امـا هـر كـس بـيـش از يـك مشت از آن بخورد پيرو من نيست و اين آزمـايـشـى اسـت از جـانـب خـداى تـعـالى تـا فرمان بردارى و نافرمانى شم امعلوم شود. هـنـگـامـى كـه بـه آب رسـيدند، جز اندكى از آن ها كه مطابق روايات سيصد و سيزده نفر بودند، بقيه به دستور طالوت عمل نكرده و هر چه توانستند از آن آب خوردند و همين سبب شد كه بر تشنگى آن ها افزوده شود و سيراب نگردند و در روز كارزار نيز بى تابى و ترس خود را اظهار كنند و بگويند: ما امروز طاقت جنگ با جالوت و سپاهيانش را نداريم. ولى آن هـا كـه بـه دسـتـور عـمـل كرده و آب نخورده و اگر هم خوردند به جز مشتى از آب نـيـاشاميدند، تشنگيشا برطرف شد و در وقت جنگ نيز چابك و آماده كارزار شدند و انبوهى لشـكر دشمن آن ها را مرعوب نساخت و گفتند: چه بسيار گروه هاى اندك كه به خواست خدا بر گروه هاى زياد غلبه كرده و خدا پشتيبان صابران است. و از هداى تـعـالى نـيز كمك طلبيده و عرض كردند: پروردگارا! به ما صبر و شايدارى بده و بر گروه كافران پيروزمان گردان.
بدين ترتيب اهل اخلاص و اطاعت از نافرمانان نفاق پيشه ممتاز شده و طالوت دانست كه جز انـدكـى از لشـكـريـان وى، بـقـيـه آن هـا افرادى سست عنصر و ناپايدار هستند و در وفت آزمايش، باطن نافرمان خود را آشكار مى سازند.
كـشـتـن شـدن جـالوت بـه دسـت داود و پـيـروزى بـنـى اسرائيل
دو لشـكـر بـه هـم رسـيدند و در برابر يك ديگر صف كشيدند. در ميان سربازان طالوت سـه بـرادر بـودنـد كـه پدر پيرى به نام ايشا داشتند و برادر كوچكى هم به نام داود. ايـشـا آن سه پسر را به همراه لشكريان طالوت به جنگ فرستاد، ولى برادر كوچكشان داود را بـراى چـرانـيـدن گـوسعندان و رفع احتياجات خود نگه داشت، زبرا او كار آزموده براى جنگ نبود و ايشا فكر مى كرد كه داود داراى قدرت و نيروى كافى نيست كه بتواند بـا لشكريان جالوت بجنگد. بعد از مدتى كه ايشا ديد جنگ طولانى و دشوار شده و كار لشـكـريـان طـالوت سـخت گرديده است، داود را خواست و بدو گفت: قدرى خوراكى و غذا براى برادران خود ببر و در ضمن از اوضاع ميدان جنگ اطلاع تازه اى براى من بياور.
داود فـلاخـن خـود را كـه مـعـمـولاًهنگام چرانيدن گوسفندان همره برمى داشت تا جانوران را بـدان دور كـنـد و گـوسـفندان را به وسيله آن رام خويش گرداند، با خود برداشت و غذاى بـرادران را گـرفته به ميدان جنگ آمد.در راه كه مى رفت، چند سنگ نيز از زمين برداشت و با خود برد.
هـمـين كه وارد ميدان شد، از سريازان طالوت شنيد كه از دلاورى و شجاعت جالوت سخن مى گـفـتـند و كا راو را بزرگ مى شمردند. داود به آن ها گفت: چرا از هيبت جالوت ترسيده و كـار او را بـزرگ مـى شـمـاريد؟ به خدا اگر من او را ببينم، به قتلش خواهم مى رساند. سـربازان سخن او را به گوش طالوت رساندند و طالوت او را خواست و از وى پرسيد: نيروى تو چيست و چگونه خود را آزموده اى؟ داود گفت: نيروى من چنان است كه گاهى شير درنـده به گوسفندانم حمله كرده و گوسفندى را برگرفته و من به تعقيب شير رفته و سرش را گرفته ام و با دست هاى خود فك بالا و پايين او را از هم شكافته و گوسفند را از دهانش بيرون كشيده ام.
پـيـش از آن نـيـز خـداى تـعـالى بـه طـالوت وحـى كـرده بـود كـه قـاتـل جالوت كسى است كه وقتى زره تو را بر تن كند، به قامتش راست آيد. در اين وقت طـالوت زره خـود را خـواسـت و بـر تن داود پوشاند و ديد كه زره بر تن او راست آمد. اين جريان سبب شگفتى طالوت و حاضران گرديد و گفت: اميد است خداى تعالى به دست اين جوان جالوت را بكشد و نابود گرداند.
چـون روز ديـگـر شد و دو لشكر برابر هم قرار گرفتند، داود گفت كه جالوت را به من نـشان دهيد و چون او را به داود نشان دادند، سنگى در فلاخن گذاشت و پيشانى او را هرف گـرفـتـه و سـنگ را به سمت او پرتاب كرد. آن سنگ سر جالوت را از هم بشكافت، پس سنگ دوم و سوم را نيز رها كرد و جالوت را سرنگون ساخت و لشكريانش را درهم شكست.
ايـن وضـوع سـبـب شـد كـه نام داود بر سر زبان ها بيفتد و اندك اندك عظمتى پيدا كند و بـنـى اسـرائيـل وى را بـه فـرمـان روايـى خود انتخاب كنند و خداى تعالى نيز او را به نبوت خويش برگزيد.
در تـواريـخ و روايات اهل سنت آمده است كه طالوت دختر خود را بدو داد و پس از آن بـه داود حسد برد و در صدد قتل وى برآمد، ولى خداى تعالى او را حفظ كرد. ولى اين روايـات قـابـل اعتماد نبوده و ساحت طالوت كه خداوند او را به علم و حكمت ستوده و فرمان روايـى بـنى اسرائيل را به وى عنايت فرموده، مبراى از اين سخنان است. به همين سبب ما آن قـسـمـت از سـرگـذشـت طـالوت را كـه نـجـّار و ديـگـران نقل كرده اند، بيان نكرده و اين فصل را به همين جا خاتمه مى دهيم.

آن چه خداوند به داود داد

خـداى تـعـالى گـذشـتـه از آن كـه مـعـم نـبـوت را بـه داود داد، سـلطـنـت بـنـى اسـرائيـل را نـيز به آ حضرت ارزانى داشت واين دو مقام را براى او جمع كرد. و نـعـمـت هـاى ديگرى نيز به ان عنايت فرمود، از آن جمله در سوره انبياء فرموده است: و كـوه ها و پرندگان را رام و مسخر داود كرديم كه با وى تسبيح مى گفتند و ساختن زره را براى شما بدو يا د داديم تا شما را از كارگر شدن سلاح ها محافظت كند.
البـتـه در ايـن كـه مـنـظـور از تـسـبـيـح كوه ها و پرندگان چيست وت تسبيح آن ها با داود چـگـونه بوده است، در تفاسير اختلاف است. برخى گفته اند: منظور آن است كه كوه ها و پـرنـدگـان از روى اعـجـاز همراه او مى رفتند و رام او بودند و معناى تسبيح آن ها همين رام بودن و رفتن آن ها همراه داود بوده است.
نقل ديگر آن است كه به همراه تسبيح داود، آن ها نيز تسبيح مى كردند.
قـول سـوم آن اسـت كـه خداى تعالى كوه ها را مسخر داود كرد تا به هر جا كه بخواهد چاه حـفـر كـنـد و چـشـمه احداث كرده و معدن استخراج نمايد، درباره صنعت زره بافى داود نيز مـطـابـق روايـات وت تـواريخ، خداى تعالى آهن را د ردست او نرم كرده بود و بى آن كه بـه كـوره و آتش احتياج داشته باشد، قطعه هاى آهن را به دست مى گرفت و چون در دست داود مـى آمـد، هـم چـون مـوم و خـمـيـر نـرم مـى شـد و آن حـضـرت آن را بـه صـورت مفتول هاى باريك درآورده و زره مى بافت.
قـتـاده يـكـى از مـفـسران گفته است: داود نخستين كسى بود كه زره بافت و از ان در جنگ ها اسـتـفـاده كـرد. خـداى تـعـالى در ايـن بـاره فـرموده: و به داود از جانب خود فـضـلى (و بـرتـرى و مزيتى) داديم (كه گفتيم:) اى كوه ها! با وى هم آواز شويد و اى پـرنـدگـان! و آهـن را بـراى او نـرم كـرديـم و (بـدو گـفـتـيـم) زره هـاى كامل (يا فراخ) بساز و حلقه هاى آن را متناسب (و يك نواخت) كن و كار شايسته كنيد كه من بدان چه مى كنيد بينا هستم.
در سـوره ص فـرمـوده اسـت: بـنـده مـا داود را كـه صـاحـب نيرو بود ياد كن كه به راستى وى بسيار بازگشت كننده (به سوى خدا) بود. ما كوه ها را رام او كرديم كه شبان گـاه و هـنـگـام بـرآمـدن آفـتـاب بـا وى تسبيح مى كردند و پرندگان را نيز دسته جمعى (مسخر او كرديم) كه همگى با او تسبيح مى كردند و پادشاهى او را محكم كرديم و حكمت و فرزانگى به او داديم و سخن نافذ بدو داديم. كه به گفته بسيارى از مفسران منظور از جمله اخير، علم و داورى ميان مردم بود.
ايـن اثير مى گويد: از جمله نعمت هايى كه خدا به داود عنايت كرده بود، صداى روح افزا و گـيـرايـى بود كه وى داشت و هرگاه لب به خواندن زبور مى گشود، وحوش بيابان اطراف وى اجتماع مى كردند.
بـه طـور اجـمـال نـعـمـت هـايـى را كـه خـدانـد به داود عنايت كرد، مى توان در جملات زير خلاصه كرد:
۱ـ كـوه هـا و پـرنـدگـان را مسخر وى گردانيد كه با او تسبيح مى گفتند و تحت اختيار و اراده وى بودند؛
۲ـ آهـن در دسـت وى نـرم شـد كـه مـى تـوانـسـت آن را بـدون گـرم كـردن در آتـش بـه هـر شكل و صورتى كه مى خواهد درآورد؛
۳ـ عـلم زره بـافـى بـدو تـعـليـم شـد كه در جنگ با دشمنان مورد استفاده بسيار قرار مى گرفت و سبب پيروزى بنى اسرائيل مى گرديد؛
۴ـ نيرويى فوق العاده كه خداوند از نظر جسم و علم و عبادت بدو عنايت فرمود؛
۵ـ پـايـه هاى فرمانروايى و سلطنت او را محكم گردانيد و از خليج عقبه تا رود فرات را تحت فرمان و اطاعت خويش درآورد.شهرهاى فلسطين را پس از جنگ هاى بسيار گرفت و دمشق را از دسـت آرمـيـيـن بـيـرون آورد و شـهـرهاى ساحلى فرات را فتح كرد و به طور كلى از خليج عقبه تا مرزهاى كشور ايران را تحت حكومت خود درآورد؛
۶ـ حكمت و فرزانگى و علم داورى را بدو داد؛
۷ـ علم منطق الطير را بدو عنايت فرمود كه سخن پرندگان را مى فهميد چنان كه جمعى از مـفـسـران گـفـتـه انـد و بـرخـى هـم از آيـه ۱۶ سـوره نـمل آن را استفاده كرده اند كه سليمان گفت: عُلِّمْن ا مَنْطِقَ الطَّيْرِ و هم چنين آيات سوره ص و سباء نيز اين مطلب را ذكر كرده اند؛
۸ـ زبـور را خـداونـد بـدو موهبت كرد كه شامل اوراد مذهبى ۷ تسبيح و تمجيد پروردگار و بـرخـى از اخـبـار آيـنـده بـود و در قـرآن نيز آمده كه خداى تعالى فرموده است: وَ لَقَدْ كـَتـَبـْن ا فـِي الزَّبـُورِ مـِنْ بـَعـْدِ الذِّكـْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يـَرِثـُه ا عـِب ادِيـَالصّ الِحـُونَ؛ در زبـور بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: بندگان شايسته ام وارث (حكومت) زمين خواهند شد.
۹ـ لحـن خـوش و صـداى گـيـرايـى بـدو عـنـايـت فـرمـود كـه تـاكـنـون ضـرب المـثـل قـرار گـرفـته و از گوشه و كنار شنيده مى شود كه برخى از مؤ سسات علمى در صدد برآمدند كه آن را با وسايل گيرنده علمى در فضا پيدا كنند؛
۱۰ـ خداوند به داود فرزندى هم چون سليمان عنايت كرد كه وارث دانش، حكمت و سلطنت او گرديد و يكى از انبياى بزرگ الهى شد.

عبادت و گريه داود

حـضـرت داود كـوشـش فـراوانـى در عـبادت حق تعالى داشت بسيار مى گريست. كلينى در حـديـثـى از امـام صادق (ع) روايت كرده كه روزه داود چنان بود كه تا پايان عمر يك روز روزه بود و يك روز افطار مى كرد.
صـاحب كامل التواريخ مى نويسد: داود شب زنده دار بود و نصف عمر خود را روزه گرفت، نـعـنـى يـك روز روزه مى گرفت و يك روز افطار مى كرد و عبادت و گريه اش بسيار بود. در عرائس الفنون داستان هاى عجيبى درباره گرنه حضرت داود نوشته شده اسـت، مـانـنـد ايـن كـه گـيـاه از اشـك وى سـبـز مـى شـد و از رسـول خـدا روايـت كـرده انـد كـه حـضـرت داود در گـونـه هايش مانند دو جوى آب پبديدار گشته بود، و اللّه اعلم.
هـم چـنـيـن نـقـل اسـت كـه حضرت داود روزگار خو را به چهار روز تقسيم كرده بود: روزى بـراى قـضـاوت مـيـان بـنـى اسـرائيـل، روزى براى رسيدگى به كار زنان خود، روزى بـراى تـسـبـيـح در كـوه ها و بيابان ها و روزى براى عبادت كه در خانه خلوت مى كرد و رهبانان نزد او مى آمدند و با او در ندبه و نوحه هم صدا مى شدند.
در جـاى ديـگـر نـقـل اسـت كـه داود روز خـود را به چهار قسمت تقسيم نموده بود: قسمتى را بـراى نـيـازهـا و امـور شـخـصـى، قـسـمـتـى را بـراى عـبـادت، بـخـشـى را بـراى حـلّ و فصل مرافعات و بخش چهارم را براى تربيت جوانان خود تخصيص داده بود.

قضاوت داود و توبه آن حضرت

در قـرآن كـريـم داسـتـانـى از قـضـاوت داود و آزمـايـش آن حـضـرت آن واقـعـه، بـه طـور اجـمـال ذكـر كـرديـده و مـوضـوع اسـتـغـفـار و آمـرزش داود بـيـان شـده كـه مـوجـب تـفاسير گـونـاگـونـى گـرديـده تا آن جا كه برخى از مفسران به پيروى از بعضى تفاسير و روايات اهل سنت و مندرجات تورات نسبت هاى نارويى به آن پيغمبر بزرگوار الهى داده و مـقـام شـامـخ آن حـضـرت را تـا سـر حـدّ آلودگـى بـه گـنـاه كـبـيـره تـنـزل داده انـد. مـا براى روشن شدن داستان مزبور در آغاز، آيات قرآنى را آورده، سپس گفتار اهل بيت و پاره اى از سخنان ديگر را در توضيح آن ذكر خواهيم كرد.
خـداى تـعـالى پـيـغـمـبـر اسـلام را مـخـاطـب سـاخـتـه و مـى فـرمـايـد: آيـا داسـتـان اهل دعوا كه بر ديوار محراب (يعنى محراب عبادت داود) بالا رفتند به تو رسيده، هنگامى كه بر داود درآمدند و او از ايشان بترسيد و آن ها گفتند: نبرس ما دو نفر صاحب دعوا هستيم كه بعضى ار ما بر بعضى ديگر ستم كرده و تو ميان ما به حق، حكم كن و جور (در حكم) مـكـن و مـا را بـه راه مـيـانه و عدل راهبرى نما؛ همانا بردر من نود و نه ميش دارد و من يك ميش دارم و او مـى گـويـد كه آن (يك ميش) را هم به من بده و مرا در گفتار مغلوب ساخته است. داود گـفـت: بـه درستى ك با درخواست ضميمه كردن يك ميش تو به ميش هاى خود،به تو ستم كرده و بسيارى از شريكانى كه با هم آميزش ‍ دارند به يك ديگر ستم مى كنند، مگر كسانى كه ايمان داشته و عمل شايسته انجام دهند و تعداد آن ها نيز كم است. و داود بدانست كـه مـا او را آزمـايـش كـرديـم و از پـروردگـار خـويـش آمرزش خواست و به ركوع افتاد و تـوبـه كـرد. ما نيز اين جريان را به او بخشيديم كه براى او نزد ما منزلت و سرانجام نـيـك بود. اى داود! ما تو را خليفه و جانشين در اين سرزمين قرار داديم، پس ميان مردم به حق داورى كن و از هواى نفس پيروى مكن كه از راه خدا گمراهت سازد و به راستى آن كسانى كـه از راه خـدا گـمـراه شـوند، عذاب سختى دارند به خاطر آن كه روز حساب را فراموش كردند.
از مـجـمـوع ايـن آيـات مـعلوم مى شود كه دو نفر از طريق غير عادى، يعنى از ديوار محراب بـراى رفع خصومت به نزد داود آمدند و داود به همين سبب كه آن ها را ناگهان بالاى سر خـود ديـد يـا بـه سـبـب آن كـه دشـمـنـان زيـادى داشـت و احـتـمـال مى داد آن ها براى كشتن او از اين طريق و به طور ناگهانى آمده اند، از آن دو نفر تـرسـيـد. ولى آن دو داود را دل دارى داده و گـفـتـند: ما به منظور داورى نزد تو آمده ايم و سـپـس مـوضـوع شـكـايـت خـود را مـطـرح كـردنـد و داود هـم بـدون تـاءمـل حـكـم كرد، اما بعد متوجه شد كه اين واقعه، آزمايشى از طرف خداى تعالى بود و چـنـان كه شواهد گواهى مى دهد و رواياتى هم در اين مورد رسيده، آن دو نفر فرشتگانى بـودنـد كـه به صورت انسان پيش حضرت داود آمدند تا او را آزمايش كنند، ازاين رو داود زبـان بـه اسـتغفار گشوده و از خداى خود آمرزش مى خواهد و خدا هم از او مى گذرد و بدو سفارش مى كند كه به حق حكم كند و از هواى نفس پيروى نكند.
ايـن اجـمـال داسـتـان طـبـق قرآن كريم بود، اما چون در اين آيات از آزمايش داود و استغفار و توبه و به دنبال آن امر خدا به داورى به حق و پيروى نكردن از هواى نفس سخن به ميان آمـده، مـفـسـران در صـدد تـحـقـيـق از اصـل داسـتـان بـرآمـده و خـواسـتـه انـد بـفـهـمـنـد آيـا قـبـل از ايـن مـوضـوع عـمـلى از داود سرزده بود كه سبب اين آزمايش و سپس موجب صدور آن دسـتـور گـردد يـا آن كـه خـود هـمين ماجرا و آمدن دو نفر انسان از طريق غير عادى و از روى ديـوار مـحـراب سـبـب سـوءظـن داود گـرديـد و مـومـجـب شـد تـا در صـدد انـتـقام و تنبيه يا قـتـل آن دو بـرآيـد، ولى نـاگـهـان بـه خـود آمـد كه اين احتمالات و افكار با شاءن نبوت سـازگـار نيست و روح و دل پاك او را آلوده كرده و امتحان و آزمايشى براى او بوده است؛ ازايـن رو اسـتـغـفـار و آمـرزش خـواهـى كـرد و بـه درگـاه الهـى تـوبـه كـرد. يـا آن كـه اصـل ايـن قـضـاوتـى كـه حـضـرت داود عـجـولانـه و بـدون تـاءمـل و پرسش حال دو طرف انجام داد، نوعى خطا بود كه از داود سرزد كه ناگهان به خطاى خويش پى برد و از پروردگار آمرزش خواست و خدا هم او را آمرزيد.
رخـى از مـفـسـران خـواسـتـه اند داستان مزبور را با موضوع ازدواج حضرت داود با همسر اوريـا مـربـوط سـاخـتـه و آن مـاجـرا را مـقـدمـه اى بـر ايـن داسـتـان بـدانند و گويا اينان اصل جريان ازدواج آن حضرت را با همسر اوريا از تورات گرفته و سپس براى ارتباط آن با موضوع قضاوت ميان آن دو نفر مقدارى هم از خود بر آن افزوده اند.
مـوضـوع ازدواج داود بـا هـمـسـر اوريـا در تـورات ايـن گـونـه نقل شده است كه روزى حضرت داود به پشت بام رفت و همسر اوريا را ـ كه زنى زيبا بود ـ بـديـد و بـدو مـتمايل شد و براى سردار خود در جنگ پيغام فرستاد كه اوريا را ـ كه در مـيـدان جـنـگ بود ـ پيش روى تابوت بدارد و به سوى حصار دشمن فرستد و منظورش آن بـود كـه اوريـا كـشـتـه شـود و او هـمـسرش را بگيرد. فرمانده سپاه نيز با آن كه نزديك شـدنـه بـه حـصـار دشـمـن بـرخـلاف آيـيـن جنگى بود، دستور داود را به كار بست و همين عـمل سبب شكست لشكريان گرديد، ولى اوريا در جنگ كشته شد و داود همسرش را به زنى گرفت.
پردازندگان اين داستان زننده و مجعول، براى برقرار كردن ارتباط ميان داستان مزبور و ماجراى قضاوت ميان صاحبان نود و نه ميش ‍ گفته اند: داود نود و نه زن داشت و چون به زن اوريـا مـايـل شـد، خـداونـد آن دو فـرشـته ار فرستاد تا او را متنبه و به خطايش واقف سـازنـد. آن هـا مـقـدمـه اى هـم بـر آن افـزوده و گـفـتـه انـد: داود در مـحـراب مـشـغول نماز بود كه ابليس به صورت پرنده سفيد و بسيار زيبايى پيش ‍ رويش مجسم گرديد. داود كه آن پرنده را ديد، نمازش را قطع كرد و وى را تعقيب كرد تا هم چنان به بـالاى بـام آمـد. پـرنـده مـزبـور خور را به خانه اوريا انداخت و داود با ديدگان خود آن راتـعـقـيـب كرد و چشمش به همسر اوريا كه در حال شست وشوى بدن خود بود افتاد و بدو متمايل شد، الى آخر.
ولى ايـنـان فـكـر نـكـرده انـد كه نسبت دادن چنين عملى به يك فرد عادى هم زشت است، چه رسـد بـه يـكـى از پـيـمـبـران بـزرگـوار الهـى بـا آن هـمـه عـبـادت و خضوع به درگاه پـروردگـر و بـه گـفـتـه مرحوم سيد مرتضى فساد اين گفتار روشن تر از اين است كه انسان بخواهد بدان پاسخ دهد و از تورات كنونى كه داود را پيغمبر نمى داند و گذشته از آن، به طورمسلم مندرحات آن دست خوش تحريف گرديده و در جاهاى ديگر نيز نظير اين اعـمـال را بـه پـيـمـبـران ديـگـر نـسـبـت مـى دهـد، تـعـجـب نـيـست كه چنين به داود دهد. اما از پـردازنـدگـان ايـن داسـتان و آن ها كه خواستهاند اينت دو واقعه را به هم مرتبط سازند، عـجـيـب اسـت و حـقـيـقـت آن اسـت كـه نـه داسـتـان ازدواج داود بـا هـمـسـر اوريـا بـديـن شكل بوده و نه آن كه اين دو داستان به هم ارتباط داشته است.
شنخ صدوق از اءباصلت هروى حديثى نقل كرده كه امام هشتم (ع) از على بن محمد بن جهم پـرسـيـد: مـردم دربـاره داود چـه مى گويند؟ هنگمى كه على بن محمد بن جهم داستان مجسم شدن شيطان را به صورت پرنده سفيد زيبا در پيش روى داود و قطع نماز و نظر كردن بـر بـدن هـمـسـر اوريـا و عـاقـبـت ازدواج بـا آن زن را بـه شـرحـى كـه نقل كرديم براى آن حضرت بيان كرد، امام هشتم (ع) دست بر پيشانى خود زد و فرمود: اِنـّاللّ ه وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُون شما به پيغمبريا از پيغمبران الهى نسبت مى دهيد كه به خـاطـر تـعـقـيـب يـك پرنده نماز خودرا قطع كرد و به اين مقدار نماز را سبك شمرد و سپس نسبت فحشا و به دنبال آن نسبت قتل به وى مى دهيد.
عـلى بـن مـحـمـد عـرض كـرد: اى فـرزنـد رسول خدا! پس موضوع خطاى داود چه بود؟ امام فـرمـود: واى بـر تـو، هـمـانـا داود پـيـش خـود خيال كرد كه خداوند كسى را از وى داناتر نـيـافـريـده، پـس خـداى عـروجـل دو تـن از فرشتگان را به نزد او فرستاد تا از بالاى مـحـراب بـه نـزد او رونـد و شكايت خود را بدين گونه كه در قرآن است مطرح كنند. داود عـجـولانـه و بـى تاءمل و بدون آن كه از مدّعى گواه طلب كند، بر ضدّ او قضاوت كرد و خـطـاى داود همين اشتباه در قضاوت بود نه آن چه شما پنداشتيد. مگر نشنيده اى كه خداوند در دنـبـال اين داستان فرموده است كه اى داود! ما تو را در اين سرزمين جانشين قرار داديم، پس ميان مردم به حق حكومت كن.
عـلى بـن محمد عرض كرد: پس داستان داود با اوريا چگونه بود؟ امام رضا(ع) فرمود: در زمـان داود رسـم ايـن بـود كـه چـون زنى شوهرش ‍ از دنيا مى رفت يا كشته مى شد، ديگر بـراى هـمـيشه با ديگرى ازدواج نمى كرد و نخستين كسى كه خداوند اين كار را براى وى مـباح كرد، داود بود كه چون اوريا كشته و عدّه همسرش تمام شد، آن زن را به همسرى خود درآورد.
وجـه ديـگـرى هـم كـه بـراى مـوضـوع آزمـايـش داود نـقـل شـده و در بـالا نـيز بدان اشاره شد، آن است كه فخر رازى و ديگران گفته اند: كه جـمـعى از دشمنان داود در صدد قتل وى برآمدند و روزى را كه داود براى عبادت خود خلوت كـرده بـود انـتـخـاب كـرده و از ديـوار مـحـراب بـالا رفـتـند و خود را بدو رساندند، ولى افـرادى را نـزد حـضـرت داود ديـدنـد كـه با وجود آن ها نمى توانستند به داود دسترسى پـيـدا كـنـنـد، از ايـن رو خـواسـتند براى آمدن خود در آن وقت و بدان كيفيت دليلى ذكر كرده باشند كه آن دعوا را بدان صورت بيان كردند و در حقيقت دعوايى ساختگى بود. حضرت داود كه از ضمير آن ها اطلاع يافت، در صدد انتقام برآمد، ولى ناگهان پشيمان شد و با خـود گـفـت كه آن ها كارى نكرده اندكه سبب انتقام باشند يا پيش خود فكر كرد شايد به چنين قصد سويى نيامده و به راستى براى رفع دشمنى آمده باشند. همين اتفاق آزمايشى براى داود بود كه موجب شد تا از آن فكرى كه درباره آن ها كرده و تصميمى كه در مورد انتقام از ايشان گرفته بود، توبه كند.

داستان هايى از قضاوت و زندگى داود (ع)

شـيـخ طـوسى در كتاب تهذيب به سند خود از امام باقر(ع) روايت كرده كه روزى امير مؤ مـنـان به مسجد درآمد و جوانى را ديد كه گريه مى كند و جمعى اطراف او را گرفته و از وى مـى خـواهـند كه آرام شود. على (ع) به آن جوان فرمود: چرا گريه مى كنى؟ آن جوان عرض ‍ كرد: اى اميرمؤ منان! شريح قاضى حكمى درباره ام كرده كه مرا به گريه وادار كـرده است. پدرم با اين چند تن به سفر رفت و چون بازگشتند، پدرم با آن ها پرسيدم كـه پـدرم چـه شـد؟ گـفـتـنـد مـرده اسـت. وقـتـى پـرسـيـدم اموال او چه شد، گفتند مالى نداشت. من آن ها را به نزد شريح آوردم و شريح نيز آن ها را قـسـم داد و آن ها به همان گونه قسم خوردند، در صورتى كه من مى دانم وقى پدرم به مسافرت مى رفت مال بسيارى داشت.
امـيـرمـؤ مـنـان (ع) دسـتـور داد جوان را با آن چند نفر به نزد شريح باز گردانند و چون پـيـش او آمـدنـد، حـضـرت رو بـه او كـرد و فرمود: اى شريح!چگونه ميان اينان قضاوت كـردى؟ عـرض كـرد: اى امـيـرمـؤ مـنان! اين جوان مدعى است كه پدرش با اين چند نفر به مسافرت رفته و با آن ها بازنگشته است. وقتى من اين دعوا را شنيدم، به جوان گفتم آيا شاهدى بر ادّعاى خود دارى؟ او گفت: نه و من هم آن هان را قسم دادم.
عـلى (ع) فـرمود: اى شريح! آيا در چنين جايى اين گونه قضاوت مى كنى؟ عرض كرد: پس حكم در اين باره چگونه است؟ على (ع) فرمود: اى شريح! به خدا سوگند امروز در اين باره حكمى خواهم داد كه كسى قبل از من جز داود پيغمبر چنين داورى نكرده باشد.
آن گـاه قنبر را طلبيد و فرمود كه سران سپاه را نزد من حاضر كن و هنگامى كه آمدند، هر يك از آن چند نفر را به يكى از سران سپاه سپرد، آن گاه نگاهى به صورت آن ها نكرد و بـا لحـن تـهـديـدآمـيـزى فـرمـود: شـمـا چـه مـى گـويـيـد (و چـه خـيـال مـى كـنـيـد؟) آيـا فـكـر مـى كـنـيد من نمى دانم با پدر اين جوان چه كرده ايد؟ در اين صورت من جاهل خواهم بود.
سپس دستود داد آن ها را از يك ديگر جدا كنند و سر و صورتشان را بپوشانند و هر كدام را پـاى يكى از ستون هاى مسجد نگاه دارند. آن گاه عبيداللّه بن ابى رافع كاتب و نويسنده مخصوص خود را خواسته و فرمود قلم و كاغذى بياورند وسپس خود آن حضرت در جاى گاه قضاوت نشست و مردم نيز اطراف على (ع) اجتماع كردند. حضرت به آن ها فرمود: هر زمان من تكبير گفتم (صدا به اللّه اكبر بلند كردم) شما نيز تكبير گوييد.
در ايـن وقـت دسـتـور داد يـكـى از آن چـنـد نـفـر را هـم چـنـان كه سر و صورتش بسته بود بياوردند. وقتى او را پيش آوردند، صورتش را باز كردند. آن گاه به عبيدالله بن ابى رافـع فـرمـود: هـر چـه مـى گـويـد بنويس. سپس از آن مرد پرسيد: شما در چه روزى از منزل بيرون رفتيد؟
ـ در فلان روز.
ـ در چه ماهى؟
ـ در فلان ماه.
ـ هنگامى كه مرگ پدر اين جوان رسيد به كجا رسيده بوديد؟
ـ به فلان جا.
ـ در كدام منزل از دنيا رفت؟
ـ در فلان منزل.
ـ بيمارى اش چند روز طول كشيد؟
ـ فلان مقدار.
چـه كـيـس از او پـرسـتـارى مـى كـرد؟ در چـه روزى مـرد؟ چـه كـسـى او را غـسـل داد؟ در كـجـا غـسلش داد؟ چه كسى او را كفن كرد؟ با چه كفنش كرديد؟ چه كسى بر او نـمـاز خـوانـد؟ چـه كـسـى در قـبـر او رفـت؟ و پـاسـخ هـمـه ايـن سـؤ ال هـا را نـوشـتـنـد و چـون بـه اتـمام رسيد، حضرت تكبير گفت و مردم نيز با آن حضرت تكبير گفتند. صداى تكبير كه به گوش آن چند نفر رسيد، يقين كردند كه رفيقشان حقيقت ماجرا را براى امير مؤ منان (ع) نقل كرده است.
آن گاه على (ع) دستور داد سر و صورت آن مرد را بپوشانند و به زندانش ببرند. سپس يـكـى ديـگر از آن ها را خواست و دستور داد او را پيش رويش بنشانند و سر و صورتش را بـاز كـنـنـد. وقـتـى صـورتـش بـاز شـد، بـدو فـرمـود: تـو خيال كردى من نمى دانم شما چه كرده ايد؟
آن مـرد گـفـت: اى امـيـرمـومـنـان! مـن يك نفربيشتر نبودم و به راستى كه كشتن او را خوش نـداشـتـم و نـمـى خـواسـتـم او را بـكـشـنـد. بـديـن تـرتـيـب بـه قـتـل پـدر آن جـوان اقرار كرد. سپس آن حضرت يك يك آن ها را نزد خود طلبيد و همگى به قـتـل آن مـرد و گـرفـتـن امـوال او اقـرار كـردنـدو آن مـرد را بـا ديـه قتل و خون بهاى وى از ايشان گرفت و به جوان پرداخت.
شريح عرض كرد: اى امير مؤ منان! قضاوت داود چگونه بود؟
حـضـرت فـرمـودنـد: داود بـه جـمـعـى از كـودكـان بـر خـورد كـه مـشـغول بازى بودند و يكى را به نام مات الدّين (يعنى دين و آيين مُرد) صدا مى زند. داود آن كودك را پيش خواند و فرمود: نامت چيست؟
ـ مات الدين.
ـ چه كسى تو را به اين نام ناميده است؟
ـ مادرم.
ـ داود نزد مادرش آمد و پرسيد: اى زن! نام اين پسرت چيست؟
ـ مات الدين.
ـ چه كسى اين نام را روى اين كودك گذاشته است؟
ـ پدرش.
ـ به چه مناسبت و براى چه؟
ـ پدرش با جمعى به سفر رفت و در آن وقت من بر اين كودك حامله بودم. پس از مدتى هم سـفـران شـوهـرم بـازگـشـتـنـد، ولى شـوهـرم هـمـراه آن هـانـيـامـد و مـن از ايـشـان حـال شـوهـرم را پـرسـيـدم. آن هـا گـفـتند كه او از دنيا رفت. پرسيدم كه مالش چه شد؟ گفتند مالى نداشت. از آن ها پرسيدم: آيا وصيتى نكرد؟
آن هـا گـفـتـنـد: آرى. گـفت كه همسرم حامله است، به او بگوييد اگر دختر يا پسر زاييد، نامش را مات الدين بگذار و من هم طبق وصيت شوهرم نام اين پسر را مات الدين گذاشتم.
داود بـه آن زن فـرمـود: زنده هستند يا مرده اند؟ زن گفت: زنده هستند. داود فرمود: مرا نزد آن ها ببر.وقتى به نزد ايشان رفت يك يك آن ها را از خانه هاشان بيرون آوزد و چنان كه اكـنـون ديـدى از آن ها اقرار گرفت (و معلوم شد كه آن ها پدر آن كودك را كشته و اموالش را برده اند) و سپس داود مال آن مرد را با خون بهاى او از ايشان بازگرفت و به زن داد و فرمود: نام پسرت را عاش الدّين بگذار، يعنى دين زنده شد.

مـجلسى در بحارالانوار از امام باقر(ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: روزى حضرت داود نـشـسـتـه بود و جوانى ژوليده با ظاهرى فقيرانه ـ كه خيلى نزد آن حضرت مى آمد ـ نيز در محضر آن حضرت حاضر بود. در اين هنگام ملك الموت وارد شد و نگاه تندى به آن جوان كرد و بر وى خيره شد.
حضرت داود به ملك الموت فرمود: به اين جوان خيره شدى؟
ملك الموت گفت: آرى من ماءمورم هفت روز ديگر جان اين جوان را در همين جا بگيرم.
داود پـيـغـمبر(ع) از اين سخن، دلش به حال آن جوان سوخت و رو به او كرد و فرمود: اى جوان! زن گرفته اى؟
پاسخ داد: نه، هنوز ازدواج نكرده ام.
داود بـه او فـرمـود: بـه نـزد فـلان مـرد ـ كـه يـكـى از بـزرگـان بـنـى اسرائيل بود ـ برو و از طرف من به او بگو كه داود به تو دستور داده كه دخترت را به هـمـسـرى مـن درآور و هـمـيـن امشب نزد آن دختر مى روى و خرج ازدواج تو نيز هر چه مى شود بردار و هم چنان نزد همسرت باش تا هفت روز ديگر و پس از هفت روز همين جا نزد من بيا.
جوان به دنبال مـاءمـوريت رفت و پيغام حضرت داود را به آن مرد بنى اسرائيلى رسانيد و او نيز دخترش را به آن جوان داد و همان شب، عروسى انجام شد و جوان هفت روز نزد آن دختر ماند و پس از هفت روز نزد حضرت داود بازگشت.
داود از وى پرسيد: وضع تو (در اين چند روزه) چگونه بود؟
پاسخ داد: هيچ گاه در خوشى و نعمتى مانند اين چند روز نبوده ام.
داود فرمود: اكنون بنشين.
جـوان نـشـسـت، و داود چـشم به راه آمدن ملك الموت بود تا طبق خبرى كه داده بود بيايد و جـان اين جوان را بگيرد. اما مدتى گذشت و ملك الموت نيامد، از اين رو به جوان رو كرد و فرمود: به خانه ات بازگرد و روز هشتم دوباره به نزد من بيا.
جوان رفت و پس از گذشت هشت روز دوباره به نزد داود بازگشت و هم چنان نشست و خبرى از ملك الموت نشد. و همين طور هفته سوم تا اين كه ملك الموت به نزد داود آمد.
داود بدو فرمود: مگر تو نگفتى كه من ماءمورم تا هفت روز ديگر جان اين جوان را بگيرم؟
پاسخ داد: آرى.
فرمود: تاكنون سه هشت روز از آن وقت گذشته است؟
مـلك المـوت گـفـت: اى داود! چـون تـو بر اين جوان رحم كردى، خداوند نيز او را مورد مهر خويش قرار داد و سى سال بر عمرش ‍ افزود.

شـيـخ صـدوق در كـتـاب اكمال و امالى به سندش از امام صادق (ع) روايت كرده كه روزى داود از خـانه بيرون رفت و زبور مى خواند و چنان بود كه هنگام زبور خواندن او، كوه و سـنـگ و پـرنـده و درنده اى نبود جز آن كه با او هم صدا مى شد. داود هم چنان رفت تا به كوهى رسيد كه در آن كوه پيغمبرى به نام حزقيل بود كه خدا را عبادت مى كرد.
هـمـين كه حزقيل آواز كوه ها و درندگان و پرندگان را شنيد، دانست كه داود بدان جا آمده و بـا وحـى الهـى داود را بـه نـزد خود برد. داود رو به او كرد و فرمود: آيا تاكنون قصد گناهى كرده اى؟
ـ نه.
ـ آيا تاكنون از اين عبادتى كه براى خدا مى كنى حالت خودپسندى تو را گرفته است؟
ـ نه.
ـ آيـا تـاكـنـون بـه دنـيـا مـتـمـايـل شده اى كه بخواهى از شهوات و لذات آن بهره اى برگيرى؟
ـ آرى گاهى به دلم خطور مى كند.
ـ در چنين وقتى چه عملى انجام مى دهى؟
ـ داخل اين غار مى شوم و بدان چه در آن است پند مى گيرم.
داود بـرخـاسـته و به درون آن غار رفت و در آن جا تختى از آهن ديد كه روى آن جمجمه اى پوسيده و استخوان هايى قرار داشت و در آن جا لوحى از آهن ديد كه در آن نوشته بود: من اورى شـلم هـسـتـم كـه هـزار سـال سـلطـنـت كردم و هزار شهر ساختم و از هزار دختر بكارت گرفتم، اما سرانجام من اين است كه خاك بسترم شده و سنگ سخت بالشم گرديده و مار و مورها همسايه ام مى باشند تا هر كس مرا مى بيند به دنيا مغرور نگردد.

ورّام ابن ابى فراس در كتاب تنبيه الخواطر (معروف به مجموعه ورام) در حديث مرفوعى از امـام صـادق (ع) روايت كرده كه داود پيغمبر به درگاه خدا عرض كرد: پروردگارا! هم نـشـيـن مـرا در بـهشت به من معرفى كن. خداى تعالى بدو وحى كرد كه او مَتى، پـدر يـونـس اسـت. داود از خداوند اجازه گرفت كه به ديدار او برود و خدا اجازه داد. پس به اتفاق سليمان فرزندش، به جاى گاه متى رفتند و خانه او را ـ كه خانه اى حصيرى بـود ـ پـيـدا كـردند. وقتى سداغش را گرفتند، به آن دو گفته شد كه او در بازار است. چون به بازار آمدند و پرسيدند، مردم گفتند كه او رابايد خاركنان پيدا كنيد. هنگامى كه بـه نزد خاركنان رفتند، گروهى از مردم گفتند: ما نيز در انتظار آمدن او هستيم و هم اكنون خواهد آمد.
داود و سليمان در آن جا به انتظار آمدن متى نشستند و ناگاه او را ديدند كه از دور مى آيد و پـشته اى از هيزم بر سر دارد. مردم كه او را ديدند برخاسته و پشته هيزم را از سر او بـرگـرفـتـنـد. متى حمد خداى را به جاى آورد و سپس گفت: كيست كه پاكى را به پاكى خـريـدارى كـنـد؟ يـكـى برخاست و قيمتى براى آن پشته هيزم گذاشت و خواست بخرد كه ديگرى جلو رفت و مقدارى بر آن مبلغ افزود تا سرانجام به يكى از آن ها فروخت.
در ايـن هـنـگـام داود و سـليمان جلو رفتند و بر وى سلام كردند. متى گفت: بياييد تا به خانه برويم، و مقدارى گندم خريد و به خانه آورد و آن را آرد كرد و سپس در ظرفى كه از تـنـه درخـت خـرمـا ساخته شده بود خمير كرد. آن گاه آتشى روشن كرد و آن خمير را در ظرفى نهاده روى آتش گذاشت و سپس به نزد داود و سليمان آمد و به گفت و گوى با آن دو مشغول شد.
آن گـاه بـرخـاسـت و ديـد كـه خـميرش پخته شد، پس آن نان را برداشته و در همان ظرف چـوبى كه از تنه درخت خرما بود گذاشت و وسط آن نان را باز كرد ومقدارى نمك روى آن ريـخـت. سـپس ظرفى از آب نيز در كنار خود گذاشت و لقمه اى از آن نان را برگرفت و چـون بـه طـرف دهان آورد بِسمِاللّه گفت و چون آن را فرو داد الحمدُللّه گفت و هر لقمه اى كه بر مى داشت، همين كار را مى كرد. آن گاه ظرف آب را برگرفت و بـسـم اللّه گـفـت و مـقـدارى نـوشـيـد و سـپـس الحـمـدللّه گـفت. سپس به دنـبـال آن گـفـت: پـروردگـارا! كيست كه او را همانند من نعمت داده باشى و چون من مورد عنايت و رحمت خود قرارش داده باشى؟ چشم و گوش و بدنم را سالم كردى و نيرو به من دادى تـا بـه سـراغ خـارى و درخـتـى كـه آن را غـرس نـكـرده و آبـيـارى اش نـكرده و رنج نـگـهـبـانـى آن را نـكـشـيـده بـودم رفتم. آن گاه كسى را برايم فرستادى كه آن را از من خـريـدارى كـنـد و مـن از پـول آن گندمى كه خود نكاشته بودم، خريدارى نمودم و آتش را مـسـخـر من كردى تا آن را پختم و به من اشتهايى دادى كه آن را بخورم و نيرو بگيرم تا فرمان بردارى تو را انجام دهم. اى خدا! سپاس و حمد مخصوص توست اين سخنان را گفته و گريست.
داود كـه آن مـنـظـره را ديـد رو بـه سـليمان كرد و گفت: اى فرزند! برخيز كه من هرگز بنده اى سپاس گزارتر براى خدا از اين مرد نديده ام.

عمر و وفات داود (ع)

صـدوق از امـام صـادق (ع) از پـدرانـش از رسـول خـدا روايـت كـرده كـه فـرمود: داود صد سال تمام عمر كرد كه چهل سال آن دوران سلطنت او بود.
نـظـيـر هـمـيـن گـفـتـار را ابـن اثـيـر در كـامـل التـواريـخ نـقـل كـرده و گـفـتـه اسـت: هـنـگـامـى كـه داود از دنـيـا رفـت، عـمـر آن حـضـرت ۱۰۰ سـال و مـدت سـلطـنـتـش ۴۰ سـال بـود و ايـن مـطـلب در روايـت صـحـيـحـى از رسول نقل شده است.
هـنـگامى كه مرگ آن حضرت فرا رسيد، سليمان فرزندش را به جانشينى خويش منصوب كـرد و وصـيـت هـاى خـود را بـه وى نـمـود و از دنـيـا رفـت و بـنـى اسرائيل جنازه آن حضرت را در بيت المقدس در قريه داود به خاك سپردند.
در خاتمه اين فصل، تذكر اين مطلب نيز لازم است كه جمعى از مورخان بناى بيت المقدس را به داود نسبت داده اند، ولى بيشتر كه بناى مزبور به دست سليمان انجام شد، و ما ان شاءاللّه تعالى شرح آن را در احوالات حضرت سليمان خواهيم نگاشت.

حكمت داود

در قـرآن كـريـم خـداى تـعـالى در سـوره نـسـاء و سـوره بـنـى اسـرائيـل فـرمـوده اسـت: مـا به داود زبور را داديم. و در سوره انبياء فرموده است: و ما در زبور پس از ذكر (تورات) نوشتيم كه زمين را بندگان صالح و شايسته من وارث خواهند شد.
زبـورى كـه اكـنـون در دسـت اسـت، مـشـتـمـل بـر صـد و پـنـجـاه مـزمـور اسـت كـه اوّل آن ايـن گـونـه است: خوشا به حال كسى كه به مشورت شريران نرود و به راه گـنـاه كاران نايستد و در مجلس استهزاء كنندگان ننشيند، بلكه رغبت او در شريعت خداوند اسـت و روز و شـب در شـريـعـت او تـفـكـر مـى كـنـد، پـس مـثـل درخـتـى نـشـانده نزد نهرهاى آب خواهد بود كه ميوه خود را در موسمش مى دهد. برگش پـژمـرده نـمـى گـردد و هـر آن چه مى كند نيك انجام خواهد داد. شريران چنين نيستند، بلكه مـثـل كـاه هـستند كه باد آن را پراكنده مى كند، پس ‍ شريران در داورى نخواهند ايستاد و نه گناه كاران در جماعت عادلان، زيرا خداوند طريق عادلان را مى داند، ولى طريق گناه كاران خواهد شد.
ايـن صـد و پـنجاه مزمور به پنج كتاب تقسيم مى گردد و چنان كه گفته اند، هفتاد و سه مـزمـور آن را بـه داود نسبت مى دهند و بقيه به اشخاص ديگر يا به نويسندگان نامعلوم منسوب است و مزمور ۷۲ و ۱۲۷ آن به نام مزمور سليمان ناميده شده است.
بـه طـور كـلى شـكـى نـيـسـت كـه قـسـمـتـى از زبـور فـعـلى، صـدهـا سـال پـس از داود تـنـظـيـم شـده مـانـنـد مـزمـور ۱۳۷ كـه با اين جمله آغاز مى شود نزد شـهـرهـاى بـابـل آن جـا نـشـيـتـيـم و مـعـلوم اسـت ايـن قـسـمـت پـس از اسـارت بـنـى اسـرائيـل و تبعيد ايشان به بابل در حمله بخت النصر نوشته شده است و نيز شكى نيست كه دست تحريف در آن راه يافته و تحريف كنندگان، نسبت هاى ناروايى به انبياى الهى داده و در زبور وارد كرده اند.
طـبـق روايـات مـا، سـخـنان حكمت آميز ديگرى نيز به حضرت داود وحى شد يا از آن حضرت روايـت شـده است كه ما قسمتى از آن ها را از روى روايات گلچين كرده و براى شما ترجمه مى كنيم و شايد با مراجعه و تتبّع، مضامين اين روايات را در زبور فعلى نيز بيابيد:
۱ـ شـيـخ صـدوق در امـالى و عـيـون و مـعانى الخبار از امام صادق (ع) روايت كرده است كه خـداى عـزوجـل بـه داود وحـى كـرد: گـاهـى بـنـده اى از بـنـدگـان مـن حـسـنـه (و عـمـل خـيـرى) نـزد مـن مى آورد كه به همان حسنه، بخشت خود را بر وى مباح مى كنم. داود عـرض كـرد: پـروردگـارا! آن حـسـنـه چـيـسـت؟ فـرمـود: در دل بـنـده مـؤ مـن مـن خوشى و سرورى وارد كند، لگر چه با دادن يك دانه خرما باشد. داود عـرض كـرد: بـراى كـسى كه تو را بشناسد، شايسته و سزاوار است كه اميدش را از تو قطع نكند.
۲ـ حميرى در قرب الاسناد به سند خود از امام باقر(ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: حـضـرت داود بـه فـرزنـدش سـليـمـان گـفـت كه پسرم! از خنده زياد بپرهيز، زيرا خنده بـسـيار بنده خدا را در روز قيامت حقير و پست مى سازد. فرزندم! دهانت را جز از سخن خير بـبـنـد، زيـرا يـك بـار پشيمانى از سخن نگفتن، بهتر است از چندين بار پشيمانى براى سـخـنـان بـسـيـار. فـرزنـدم! اگـر ارزش سـخـن گـفـتن نقره باشد، ارزش سكوت طلاست.
۳ـ شـيـخ طـوسـى در مـجـالس از رسول خد اروايت كرده كه خداى تبارك و تعالى به داود وحـى فـرمـود: اى داود! به راستى كه بنده من كار خير و حسنه اى د رروز قيامت پيش من آرد كه من به خاطر آن عمل او را در بهشت حكومت دهم. داود عرض كرد: پروردگارا! اين چگونه بـنـده اى اسـت كـه كـار خـيـرى پـيـش تـو آورد و بـه خـاطر آن در بهشت حاكمش گردانى؟ فرمود: بنده مؤ منى كه كوشش در برآوردن حاجت برادر مسلمانش كند و دوست داشته باشد (و بـخـواهـد) كـه حـاجـت بـرآورده شـود، خـواه حـاجـتـش بـرآورده شـود و خـواه بـرآورده نشود.
۴ـ از قـصـص الانـبياء راوندى در حديث مرفوعى روايت شده كه خداى تعالى به داود وحى كرد: اى داود! مرا در روزگار فراخى و خوشى ياد كن تا من هم در وقت سختى و گرفتارى دعايت را مستجاب كنم.
۵ـ كـليـنـى از امـام صـادق (ع) روايـت كـرده كـه در حـكـمـت آل داود اسـت كـه فـرمـود: شـخـص عـاقـل (و خـردمـنـد) بـايـد آشناى به زبان خود باشد و دنبال كار خود را گيرد و حافظ و نگهدار زبانش باشد.
۶ـ در حـديـث ديـگـرى از آن حـضرت روايت كرده اند، از جمله سخنانى كه خداى تعالى به داود وحـى كـرد، آن بـود كـه بـدو فـرمـود: اى داود هـم چنان كه نزديك ترين مردم به خدا فروتنان هستند، دورترين مردم از خدانيز متكبران مى باشند.
۷ـ ورّام بـن ابـى فـراس در تـنـبـيـه الخـواطـر روايـت كـرده كـه در حـكـمـت آل داود نـوشـتـه شـده اسـت: بـر شـخـص عـاقـل و خـردمـنـد لازم اسـت كـه از چـهـار سـاعـت غـافـل نـبـاشـد، سـاعـتـى كـه در آن با پروردگار خود مناجات كند و ساعتى كه در آن به حساب خود برسد و ساعتى كه به نزد برادران خود برود و آن ها از روى صدق و راستى او را به عيب هايش واقف سازند و ساعتى كه نفس خود را براى لذت هاى مشروع و پسنديده آزاد بگذارد، زيرا اين ساعت كمك آن ساعت هاى ديگر است.
۸ـ ابن فهدحلى در عدة الداعى فرموده كه از كلماتى كه خداوند به داود وحى فرمود، اين بـود: اى داود! من پنج چيز را در پنج چيز نهاده ام و مردم آن را در پنج چيز ديگر مى طلبند و نمى يابند. من علم را در گرسنگى و كوشش نهاده ام، ولى مردم آن را در سيرى و راحتى مـى طلبند و نمى يابند. من عزّت را در اطاعت و فرمان بردارى خود نهاده ام و مردم آن را در خـدمـت سـلاطـيـن مى يابند و بدان نمى رسند. من ثروت و غنا را در قناعت نهاده ام و آن ها در زيـادى مـال مـى جـويـنـد و نـمـى يـابند، و من راحتى را در بهشت نهاده ام و اينان در دنيا مى جويند و نمى يابند.
۹ـ و نـيـز فـرموده است: در زبور داود آمده است كه اى فرزند آدم! از من درخواست (چيزى) مـى كـنى و من طبق عملى كه درباره نفع و سود دارم، آن را از تو باز مى دارم (و به خاطر مـصـلحـت تو حاجتت را روا نمى كنم) سپس تو اصرار مى كنى تا من آن را به تو مى دهم و تو در راه معصيت و نافرمانى من از آن كمك مى گيرى.
۱۰ـ كـليـنـى در كـافـى از امـام صـادق (ع) روايـت كـرده كـه خـداى عـزوجـل بـه داود فرمود: اى داود! گناه كاران را مژده و صديقان را بترسان و بيمشان ده. داود عـرض كـرد: چـگـونـه گناه كاران را مژده دهم و صريقان را بترسانم؟ فرمود: گناه كـاران را مـژره ده كه من توبه را مى پذيرم و از گناه مى گذرم و صديقان را بيم ده كه در عـمـل هـاى خود دچار عجب و خودبينى نشوند، زيرا هيج بنده اى نيست كه من او را به پاى حساب آورم جز آن كه هلاك گردد.

مجله تاریخ

پیچ اینستاگرام مجله تاریخ

منبع: تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)

لینک کوتاه : https://tarikh.site/?p=1457
  • نویسنده : مجله تاریخ
  • ارسال توسط :
  • منبع : تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)
  • 1191 بازدید
  • بدون دیدگاه

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0