14
زندگینامه حضرت موسی (ع)

حضرت موسی (ع)

  • کد خبر : 1452
  • ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۲:۳۱
حضرت موسی (ع)

قـبـل از پـرداخـتـن بـه زنـدگـى مـوسـى لازم اسـت بـه طـور اخـتـصـار وضـع بـنـى اسـرائيـل را در كـشـور مصر از نظر بگذرانيم و از مشكلاتى كه داشتند و شكنجه و آزارى كـه از قـبـطـيـان و فـرعـون زمـان خـود مـى ديـدنـد، اطـلاع يـابـيـم، سـپـس بـه شـرح حال موسى و هارون بپردازيم.

به نام خدا

قـبـل از پـرداخـتـن بـه زنـدگـى مـوسـى لازم اسـت بـه طـور اخـتـصـار وضـع بـنـى اسـرائيـل را در كـشـور مصر از نظر بگذرانيم و از مشكلاتى كه داشتند و شكنجه و آزارى كـه از قـبـطـيـان و فـرعـون زمـان خـود مـى ديـدنـد، اطـلاع يـابـيـم، سـپـس بـه شـرح حال موسى و هارون بپردازيم.
پـيـش از ايـن در شـرح زندگانى يوسف گشت كه وقتى برادران، آن حضرت را شناختند، يـوسـف به آن ها دستور داد به كنعان بازگرديد و خاندان خود را همگى نزد من آريد. پس از آن كـه يـعـقـوب بـا خـاندان خود به مصر آمد، يوسف از فرعون و پادشاه آن زمان مصر خـواسـت تـا سرزمينى را به نام جاسان ـ كه چراگاه هايى براى گوسفندان و شترانشان داشت ـ به آن ها بدهد و آنان را در آن سرزمين سكونت دهد.
بـرخـى احتمال داده اند علت ديگر اين درخواست يوسف، آن بود كه مى خواست تا حدّ توان فـرزنـدان يـعـقـوب را از آمـيـزش بـا مردم مصر ـ كه به آيين بت پرستى مى زيسته اند ـ بـرحـذر دارد و سـعـى مـى كـرد بـه هر ترتيبى كه شده، يكتاپرستى در آن ها پابرجا بماند.
يـعـقـوب و فـرزنـدانـش بـدان سـرزمـيـن رفتند و زندگانى جديدى را در كشور مصر آغاز كـردنـد. تـعـداد افـراد خـانـدان اسـرائيـل در آن روز ـ طـبـق آن چـه از تـورات نـقل شده است ـ هفتاد نفر بود، ولى روزبه روز بر تعدادشان افزوده مى شد و فرزندان بـيـشـتـرى پـيـدا مـى كـردند تا پس از هفده سال كه از ماندن آن ها در آن سرزمين گذشت، يـعـقـوب از دنـيـا رفـت و طـبـق وصـيـتـى كـه كـرده بـود، جـنـازه اش را بـه فـلسـطـيـن منتقل كرده و در آن جا دفن كردند.
فـرزنـدان يـعـقـوب پـس از درگـذشـت او تحت سرپرستى يوسف ـ كه مورد علاقه و محبت شـديـد مـردم مـصـر بـود ـ بـه زنـدگـى بـاشـكـوه خـود ادامـه دادنـد و بـر اثـر ازديـاد نـسـل و فـرزنـدان بـسـيـارى كـه پيدا كردند، به تدريج گروه زيادى شدند و زمين هاى زيادترى را در آن نواحى اشغال كردند.
اين شكوه، امنيت و آسايش چندان طول نكشيد و با مرگ يوسف ـ كه به اختلاف روايات، بين بيست تا سى سال پس از فوت يعقوب اتفاق افتاد ـ كم كم مقدمات خوارى و آزار آن ها به دست فراعنه مصر آغاز كرديد.
پادشاهان يا فراعنه مصر كه پس از يوسف روى كار آمده و به سلطنت رسيدند، از زيادى فـرزنـدان يـعـقـوب و كثرت آنان در آن سرزمين، به وحشت افتادند و به گفته تورات، ترسيدند كه اينان با دشمنان مملكت مصر هم دست شده و عليه آنان قيام كنند و حكومت را از آن هـا بـگـيـرنـد. از ايـن رو به آزار، قتل و پراكنده كردن آنان اقدام كردده و انواع اهانت، تمسخر و اذيت را به آنان روا مى داشتند. به خصوص فرعونى كه موسى در زمان او به دنـيـاآمـد، از هـمـه بـيـشـتـر آن هـا را آزار داد و كـودكـانـشـان را بـه قتل رسانيد و در صدد نابودى آن ها بوده و دستور داده بود همه كارهاى سخت و پرمشقّت، مانند عملگى و بنايى و شغل هاى پست و اهانت آميز مانند تميز كردن كوچه ها و چاه كنى را بـه آنـان واگذار كنند.او ماءمورانى گمارده بود كه پيوسته آنان را به كار تگمارند و هـمـيـچ گـاه نـگذارند ايشان روى خوشى و استراحت را ببينند. هر گاه خدمت مى كردند و هر زمـان مـى خـواسـتـنـد زمـيـنـى را بـراى زراعـت و كـشـت مـحـصـول آمـاده سـازنـد، از وجـود مـردان و زنـان بـنـى اسـرائيـل استفاده مى كردند. حفاظت قصرهاى سلطنتى و خانه هاى مردم به عهده آن ها بود و نظافت محوطه كاخ ‌ها و معابر، وظيفه مسلم آنان شده بود. خلاصه هر كر سخت و دشوار و هر عمل پستى، انجامش به عهده آن ها بود.
قـرآن كـريـم در سـوره هـاى مـتـعددى مانند بقره، اعراف و ابراهيم، ضمن تذكر نعمت هاى بـسـيـارى كه به بنى اسرائيل عطا فرمود، همين نجاتشان را از آن وضع طاقت فرسا مى داند و چنين مى گويد: وَ إِذْ نَجَّيْن اكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذ ابِ يُذَبِّحُونَ أَبْن اءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِس اءَكُمْ وَ فِي ذ لِكُمْ بَلا ءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ
بـه يـاد بـيـاوريـد كـه مـا شـمـا را از فـرعـونيان نجات داديم كه به شكنجه سخت و بد دچارتان كرده بودند، پسرانتان را مى كشتند و زنان (و دخترانتان) را زنده مى گذاشتند و در اين كار بلايى بزرگ از پروردگارتان بود.
در سـوره قـصـص بـه هـمـيـن شـكـنـجـه هـا و اهـانـت هـايـى كـه فـرعـون بـه بـنـى اسرائيل روا مى داشت اشاره كرده و مى فرمايد:
إِنَّ فـِرْعـَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَه ا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ ط ائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْن اءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِس اءَهُمْ إِنَّهُ ك انَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ
بـه راسـتـى كـه فـرعـون در آن سرزمين بزرگى نمود و مردم آن جا را فرقه ها كرد كه دسـته اى از ايشان را زبون و خوار مى شمرد، پسرانشان را مى كشت و زنان (و دخترانشان) را زنده نگه مى داشت، به راستى كه او از فسادگران بود.

انگيزه فرعون از اين سخت گيرى ها چه بود؟

در ايـن كـه چـرا فـرعـون بـه ايـن انـدازه در مـورد بـنـى اسرائيل سخت گيرى مى كرد و انگيزه اش از اين همه آزار و شكنجه چه بود، اختلاف است. قـدر مـسلم آن است كه همان طور كه گفته شد، مى ترسيد آن ها به علّت تعداد زيادشان، موجبات سقوط او را فراهم سازند و حكومت مصر را از وى بگيرند و اين مطلبى است كه از قرآن كريم هم استفاده مى شود، در آن جا كه مى فرمايد: و اراده كرديم بر آن ها كه در آن سرزمين زبون و ناتوان به شمار رفته بودند منّت نهيم و پيشوايشان كنيم و آنان را وارث (سـرزمـيـن هاى فرعونيان و اموالشان) قرار داده و قدرت را در آن سرزمين به آنان بـسـپـاريـم و آن چه را از ناحيه ايشان مى ترسيدند، به فرعون و هامان و لشكريانشان بنمايانيم.
يـعنى به فرعون و دار و دسته اش نشان دهيم كه كار به دست آن ها نيست و چنان كه اراده مـا تعلق گيرد، با تمام سخت گيرى ها، شكنجه و آزارها، سربريدن ها و زنده به گور كردن ها، سرانجام باز هم بدان چه از آن بيم داشتند، دچار خواهند شد و حكومت و شوكتشان را بـه دسـت هـمـان بنى اسرائيل و فرزندان يعقوبى، كه آن همه اهانت درباره ايشان روا مى داشتند و پست و زبونشان مى شمردند، درهم مى كوبيم.
بـه گـفـتـه بـرخـى از مـفـسـران و مـورخـان، انـگـيـزه فـرعـون در كـشـتـن نـوزادان بـنـى اسـرائيل خوابى بود كه ديد. اينان گفته اند: فرعون شبى در خواب ديد آتشى از طرف بيت المقدس بيامد و خانه هاى مصر و قبطيان را فراگرفت و همه را سوزاند و ويران كرد و تـنـهـا بـنـى اسـرائيـل را فـرا نـگـرفـت. وقـتـين كه صبح خواب خود را براى منجّمان، جادوگران و خواب گزاران نقل كرد و تعبير آن را از ايشان جويا شد، بدو گفتند: در بنى اسـرائيـل نـوزادى به دنيا خواهد آمد كه نابودى سلطنت تو به دست او خواهد بود و تو و پيروانت را از اين سرزمين بيرون خواهد كرد و هم اكنون زمان ولادت او فرا رسيده است.
فـرعـون كه اين سخن را شنيد، قابله هاى مصر را فرا خواند و به آن ها دستور داد كه هر پـسـرى از بـنـى اسـرائيـل بـه دنـيـا آمـد، فـوراً او را بـه قـتـل بـرسـانـند و اگر دختر بود او را زنده بگذادند و براى انجام اين دستور افرادى را ماءمور كرد.
بـرخى ديگر گفته اند فرعون خوابى نديد، ولى وقتى زمان ولادت حضرت موسى فرا رسـيـد، مـنـجـمـان بـه او خـبـر دادنـد كـه مـا در عـلم خـود يـافـتـه ايـم كـه نوزادى در بنى اسـرائيـل بـه دنـيـا مـى آيد و بر تو پيروز مى شود و سلطنت تو را از بين مى برد و هم اكـنـون زمـان ولادت او فرا رسيده است. فرعون كه اين سخن را شنيد، دستور سر بريدن نوزادان و پسران بنى اسرائيل را صادر كرد.
از ابـن عـبـاس نـقـل شـده اسـت كـه وقـتـى تـعـداد بـنـى اسرائيل در مملكت مصر زياد شد، بناى سركشى گذاشتند و گناه مى كردند. بعد نيكان آن هـا نـيـز بـا اشـرار و بـدان هـمگام شده و امر به معروف و نهى از منكر را رها كردند، پس خـداى تـعـالى قـبـطـيـان را بـر آن هـا مـسـلط كـرد كـه بـه آن عـذاب هـاى سـخـت مـعـذّبشان كنند.

كار به كجا رسيد

كـار سـر بـريدن فرزندان بنى اسرائيل به جايى رسيد كه بزرگان مصر و نزديكان فرعون نزد وى آمدند و گفتند: با اين ترتيب طولى نخواهد كشيد كه با كشتن فرزندان و مـردن پـيـران بـنـى اسرائيل، نسل ذكور آنان از بين خواهد رفت و كارهاى آنان به عهده ما خـواهـد افتاد. خوب است در اين باره فكر ديگرى بكنى. فرعون كه چنان ديد، دستور داد يـك سـال نـوزادان را بـه قـتـل بـرسـانند و سال ديگر زنده شان بگذارند و هارون در آن سـالى كـه نـوزادان را نـمـى كـشـنـد به دنيا آمد و موسى در سالى كه پسران را سر مى بريدند، متولد شد.
امـام صـادق (ع) در حـريـثـى كـه صـدوق از آن حـضرت روايت كرده فرمود: وقتى فرعون اطلاع يافت كه نابودى سلطنت او به دست موسى است، كاهنان و پيش گويان را خواست و نسب موسى را از آن ها پرسيد. هنگامى كه نسب آن حضرت را دانست و فهميد كه وى از بنى اسـرائل خـواهـد بـود، دسـتـور داد شـكـم زن هـاى حـامـله بـنـى اسـرائيـل را پاره كنند و نوزادان را به قتل برسانند. به اين ترتيب بيش ‍ از بيست هزار نـوزاد را كـشـت، ولى چـون اراده حق تعالى بر اين تعلق گرفته بود كه موسى را حفظ كند، به وى دست نيافت.
وهـب بـن مـنـبـه گـفـتـه اسـت: بـراى دسـت يـافـتـن بـه مـوسـى هـفـتـاد هـزار كـودك را سـر بريدند.

اما خدا مى خواست

امـا چـون خـدا مـى خـواسـت كـه مـوسـى بـه دنـيـا بـيـايـد و بـه رشـد و كـمـال بـرسـد و بـه كمك همنى افراد ستم ديده فرعون بيدادگر را نابود كند، با تمام نـقـشـه هـايـى كـه طـرح كـردنـد و بـا هـمـه سـخـت گـيـرى هـا و فـشـارى كـه بـر بـنـى اسـرائيـل وارد سـاخـتند، خداوند نطفه ان حضرت را از صلب پدرش عمران به رحم مادرش منتقل فرمود و پس از گذشت دوران آبستنى، او را به دنيا آورد و تقدرات الهى آن حضرت را در دامان خود فرعون تربيت كرد.
عـبـدالوهـاب نـجـّار در كـتـاب قصص الانبياى خود مى نويسد: عمران (پدر حضرت موسى) يوكابد دختر را به همسرى اختيار كرد و خداوند از وى هارون و موسى را بدو داد، ولى جـمعى اين مطلب را انگار كرده و گفته اند: ازدواج با عمه در همه دين ها حرام بوده و گفته اند يوكابد از نوه هاى لاوى بوده است.
به هر صورت، برخى از مورخان داستان انعقد نطقه موسى را اين گونه نوشته اند كه مـنـجـمـان بـه فرعون گزارش دادند كه در فلان شب نطفه آن فرزند بنى اسرائيلى كه نـابـودى تو به دست اوست، منقد خواهدشد و فرعون دستور داد كه در آن شب هيچ مردى از بنى اسرائيل در كنار همسر خود نخوابد و مدرها را از همسرانشان جدا كرد.
عـمـران، پدر موسى كه خود از بنى اسرائيل بود ولى در دستگاه فرعون خدمت مى كرد و از نزديكان و ياران فرعون بود، در آن شب ماءموريت يافت كه از قصر فرعون نگهبانى كـنـد. نـيـمـه هـاى شـب بـود كـه عـمـران هـمـسـرش دا ديـد كـه بـه نـزد وى مـى آيـد، تـمـايـل هـمـبـسـتـر شدن در دو طرف به وجود آمد و تقدير الهى كار خود را كرد و در كنار قصر فرعون نطفه موسى منعقد شد.
عـمـران كـه احـسـاس كـرد آن چـه فـرعـون از آن مى ترسيد، به وسيله او انجام شده، به همسرش سفارش كرد داستان آن شب را پنهان دارد و دنباله ماجرا را به خدا بسپارد.
روز ديـگر منجمان به فرعون خبر دادند با تمام پيش بينى ها و سخت گيرى ها، نطفه آن نـوزاد بـنى اسرائيل در شب گذشته منعقد شده و طولى نخواهد كشيد آن مولود به دنيا مى آيد.
فـرعـون كـه چـنـان ديـد، دسـتـورد داد تـا از آن پـس هـر پـسـرى كـه در بـنـى اسرائيل به دنيا آمد، او را بكشند و افرادى را براى اين كار تعيين كرد و قابله هاى شهر را نيز ماءمور كرد تا گزارش تولّد نوزادان را به ماءموران بدهند.
مـرحـوم صـدوق در روايـتـى از امـام بـاقـر(ع) روايـت كـرد كه وقتى فرعون دستور كشتن نـوزادان بـنـى اسـرائيـل را صـادر كـرد، مـردان بـنـى اسـرائيـل بـا هـم گفتند: حال كه پسران را مى كشند و دختران را زنده مى گذارند، ما هم از رنان خود دورى كرده و با آن ها يزديكى نمى كنيم. ولى عمران پدر موسب گفت: اين كار را نكنيد و با آنان نزديكى كنيد، زيرا امر خدا انجام خواهد شد اگر چه مشركان نخواهند. آن گاه رو به درگاه خداى تعالى نمود گفت: پروردگارا! هر كس نزديكى زنان را بر خود حـرام كند، من بر خود حرام نخواهم كرد و هر كس آن را ترك نمايد، من آ را ترك نمى كنم و به دنبال آ با مادر موسى همبستر شد و آن زن به موسى حامله شد.

ولادت موسى

بـارى بـه گفته مولوى، به كورى چشم فرعون و دار و دسته اش، همسر عمران باردار شـد و هـر روز كـه مـى گـذشـت، ولادت مـوسـى نـجـات دهـنـده بـنـى اسـرائيـل از ظـلم و بـيـدادگـرى فـرعـون نـزديـك تـر مـى شـد و مـثـل رواياتى كه در باب ولادت حضرت مهدى ارواحنا فداه رسيده است، در دوران حاملگى آثـار آن در يـوكـابـد ظـاهـر نـشـد و تـا روزى كـه موسى به دنيا آمد، كسى از آبستنى او خبردار نشد.
از وهب بن منبه نقل شده است كه وقتى سال به دنيا آمدن موسى رسيد، فرعون به قابله ها دستور داد با دقت تمام زنان را تفتيش كنند و بنگرند تا كدام يك از آن ها حامله است، ولى از آن جـا كـه خـدا مـى خـواسـت، در مـادر مـوسى هيچ اثرى از آبستنى ظاهر نشد.نه شكمش ‍ بـرآمـدگـى پـيدا كرد نه رنگش تغيير كرد و نه شير در پستانش پديد آمد، به جز دختر يوكابد (مريم) خواهر موسى، كس ديگرى از ولادت او مطلع نشد.
در روايـن صـدوق آمده است كه فرعون قابله اى را مخصوص مادر موسى گماشته بود كه در هـر حـال بـا وى بـود و چون وى حامله شد، قابله ديد كه آ زن روزبه روز رنگش زرد و لاغر مى شود. روزى بدو گفت: دختركم! چرا هر روز زرد مى شوى و گوشتت آب مى شود؟
مـادر مـوسـى در جـواب گـفـت: بـراى آن كـه اگـر مـن فرزندى به دنيا بياورم، او را مى گيرند و سر مى برند.
قـابـله كـه مـحـبـّتـى از آن مـولود در دلش جـاى گير شده بود، بدو گفت: غم مخود كه من ولادت او را پنهان خواهم كرد.
مـادر مـوسـى سـخـن او را بـاور نـكـرد تـا وقـتى كه موسى به دنيا آمد. آن زن قابله پيش يـوكـابـد آمـد و بـه جـاى آن كـه بـه مـاءمـوران گـزارش ولادت آن مـولود را بـدهـد، بـه پـرسـتـارى وى مـشـغـول شـد و او را در بستر خوابانيد. سپس نزد ماءموران كه بيرون در خـانـه مـنـتـظـر گـزارش قـابـله بـودنـد آمـد و بـه ايـشـان گـفـت: بـه دنبال كار خود برويد كه از اين زن فقط مقدارى خون آمد و فرزندى نزاييد.
مـاءمـوران رفـتـنـد و مـادر بـا خـاطـرى آسـوده بـه شـيـر دادن و تـربـيـت فـرزنـد دل بـنـد خـود مـشـغـول شـدتـا وقـتـى كـه بـر اثـر گـريـه طـفـل تـرسـيد مبادا ماءموران و همسايه ها از وجود چنين نوزادى در خانه او مطلع گردند و در صدد قتل او برآيند.
قرآن كريم دنباله داستان را چنين نقل مى كند: به مادر موسى وحى كرديم كه و را شير بـده و چـون بـيـمـنـاك شدى به دريايش افكن و اندوهناك مباش كه ما او را به تو باز مى گردانيم و از پيغمبرانش خواهيم كرد.
برخى از اهل تاريخ، مثل عبدالوهاب نجّار در كتاب قصص الانبياء گفته اند: موسى سه ماه نـزد مـادر بود و آن گاه مادرش ترسيد كه مطلب فاش شود و به دستور خداى تعالى او را به دريا افكند.
در سـوره مـبـاركـه طـه آمـده اسـت كـه خداى تعالى در زمره نعمت هايى كه به موسى عنايت فـرمـوده، بـدو مى گويد: بار ديگر نيز به تو منّت نهاديم، آن گاه كه به مادرت آن چـه لازم بـود، وحـى كـرديـم كه او را در تابوت (و صندوق) بگذار و آن را به دريا افـكـن تـا دريا او را به ساحل افكند و دشمن من و دشمن او وى را برگيرد تا به آخر آيه.
مادر موسى طبق فرمان الهى، در صدد تهيه صندوقى برآمد تا موسى را در آن بگذارد و به رود نيل افكند. طبق برخى از روايات طرز ساختن آن صندوق را نيز خداوند به او الهام كـرد. بـه گـفـتـه بـرخـى از مـورخـان، بـراى سـاخـت آن صـنـدوق، از حـزقـيـل يـا حـزبـيـل كـه از قـبـطـيـان بـود، ولى بـه خـداى جـهـان ايـمـان داشـت و شـغـل او نـجّارى بود، كمك خواست تا براى وى صندوقى بسازد و پس از اين كه صندوق سـاخـتـه شد، موسى را ميان پارچه و پنبه وپيچيد و در آن صندوق گذاشت و اطراف آن را قـير اندود كرد و سوراخ آن را با قير گرفت. آن گاه طبق گفته برخى شبانه به كنار رود نيل آمد و صندوق را به آب انداخت.
امـواجـى كـه بـر اثـر وزش بـاد بـر سطح آب برخاسته بود، صندوق موسى را در خود فـروبـرد و مـادر مـوسـى بـا دلى مضطرب و چشمانى بى فروغ آن منظره هولناك را مى نگريست و چنان كه در دروايت است، بى تاب شد و خواست فرياد بزند، اما خداوند دلش را آرام كرد و او از فرياد زدن خوددارى نمود.

موسى در خانه فرعون

امـواج خـروشـان رود نـيـل، صـنـدوق حامل موسى را با خود برد. مادر موسى نيز به خاطر وحـى الهـى و وعده اى كه خداى تعالى به وى داده بود كه فرزندش را به او باز خواهد گـردانـيـد،بـا دلى آرام بـه خـانـه بـرگـشـت و چـنـان كـه ابـن اثـيـر در كامل گويد: سه روز بيشتر طول نگشيد كه ديدگان مادر به ديدار فرزندش روشن شد. قرآن كريم در سوره قصص فرموده: خاندان فرعون او را (از آب) گرفتند تا دشمن و مـايـه انـدوهـشـان شـود. بـه راسـتـى كـه فـرعـون و هـامـان و سـپـاهـيـانـشـان خـطـاكـار بودند.
در روايـتـى كـه صـدوق از امـام بـاقـر روايـت كـرده، آن حـضـرت تـفـصـيـل داسـتان را اين گونه بيان فرمود كه همسر فرعون ـ كه زنى صالح و از قبيله بـنـى اسـرائيـل بـود ـ در آن روزهـا كـه مـصـادف بـا فـصـل بـهـار بـود، از فـرعـون خـواسـتـه بـود تـا جـايـى بـراى وى در كـنـار رود نـيـل درسـت كـنـد تـا از هـواى بـهـارى دريـا بهره مند گردد. فرعون نيز طبق درخواست او، دسـتـور داد قـبـّه اى بـراى او و هـمـسـرش در كـنـار رود نـيـل بـزنند. روزى چنان كه رود نيل را نگاه مى كرد، ناگاه چشمش به صندوقى افتاد كه آب آن را به جلو مى برد و به كنيزكان و نزديكانش ‍ گفت: آن چه را بر دوى آب مى بينم شـمـا نـمى بينيد؟ گفتند: چرا اى بانوى محترم! ما هم چيزى بر روى آب مى بينيم. و به دنبال اين سخن پيش آمده و صندق را از آب گرفتند و وقتى در صندق را گشودند، نوزادى زيـبـاروى در آن ديـدنـد. بـه مـحـض ديـدن او، عـلاقـه آن نـوزاد در دل هـمـسـر فـرعـون جـاى گـيـر شـد و او را در دامـن خـود گرفته و گفت: اين پسر من است.
طـبـرى و ابـن اثـيـر گـفـتـه انـد كـه رود نـيـل صـنـدوق حـامـل مـوسـى را هـم چـنـان آورد تـا نزديكى خانه هاى فرعون و ميان دخت هاى آن جا انداخت. كـنـيـزكـان آسـيـه، هـمـسـر فـرعـون، كـه براى شست وشو و شنا رفته بودند، صـنـدوق مـزبـور را ديـده و آن را بـرداشـتـنـد و نـزد آسـيـه آوردنـد. ان هـا خيال مى كردند كه در آن مال يا اندوخته اى باشد. وقتى آن را باز كردند و چشم آسيه به آن نوزاد افتاد، محبت او در دلش حاى گير شد و او را نزد فرعون آورده و از وى خواست تا او را نكشند و به فرزندى برگيرند.
اين دو مورّخ در دنباله داستان گفته اند: به همين سبب اين نوزاد را موسى نام نهادند، زيرا مـو در اغت عبرى به معناى آب و سا به معناى درخت است، پس چون او را از مـيـان آب درخـت گـرفـتـه بـودنـد، مـوسـى نـام نـهـادنـد. شـيـخ صـدوق نـيـز در كـتـاب علل الشرائع همين معنا را از مقاتل بن سليمان روايت كرده است.
در اثـبـات الوصـيـه گويد: هنگامى كه مادر موسى براى دايگى و شير دادن او به قصر فرعون آمد و فرزند را در آغوش گرفت، بى اختيار گفت: مادرت به قربانت اى موسى! فـرعـون كه اين سخن را شنيد، به سختى خشمگين شد و پى برد كه آن زن مادر اوست، امـا خـداونـد زبان مادرش را گويا كرد و گفت: چون من شنيدم كه شما او را از آب گرفته ايـد، بـه ايـن نام خطابش كردم. فرعون كه اين سخن را شنيد خشمش آرام شد و گفت: آرى مـانـيـز او را مـوسـى مـى نـاميم. از اين روايت برمى آيد كه اين نام را قبلاً روى او گذارده بودند و اين قول به درستى نزديك تر است، واللّه اءعلم.

خداوند موسى را به مادر باز مى گرداند

مـادر مـوسى پس از اين كه كودك خردسال خود را به دريا افكند، به خانه بازگشت، اما لحـظـه اى از يـاد فرزند دل بند خود بيرون نرفت. افكار گوناگونى مغز او را احاطه كـرد و شايد هر ساعت با خود فكر مى كرد كه بر سر فرزندم چه مى آيد؟ آيا اكنون در كـام نـهنگ به سر مى برد يا در امواج دريا هم چنان پيش مى رود و يا به صخره هاى قعر رود نيل برخورد كرده و نابود گشته است؟
امـا وقـتـى بـه يـاد وعـده جـان بخش خداى جهان مى افتاد و مژده بازگرداندن او را ـ كه از پـروردگار مهربان ـ دريافت كرده بود، به ياد مى آورد، دلش آرام مى گشت و خاطر خود را به انتظار ساعت ديدار فرزند آسوده مى ساخت.
تـنـهـا كارى كه كرد اين بود كه به دخترش مريم گفت: به جست وجوى بادرت برو و بنگر تا بر سر او چه آمده است.
مريم به تحقيق و جست وجو پرداخت و اطلاع يافت كودك را خاندان فرعون از آب گرفته و اكـنـون در خـانـه آن هـا اسـت. پـس از تـحـقـيـق بـيـشـتـر مـطلع شد كه خداوند محبت او را در دل هـمـسـر فـرعـون انـداخـتـه و اكـنـون به دنبال دايه اى هستند كه او را شير دهد و هر زن شيردهى را نزد او آورده اند، پستانش را قبول نكرده و همسر قرعون مشتاقانه در صدد پيدا كـردن زن شـيـردهـى اسـت كـه كـودك پـسـتـان او را قبول كند و شير او را بخورد.
خـداى تـعـالى ايـن مـوضوع را نيز ضمن نعمت هايى كه به موسى عنايب فرمود، در قرآن كـريـم يـادآور شـده و مـى فـرمـايـد: زنـان شـيـرده را از پـيـش بـر او حـرام كـرديـم. خواهرش گفت: آيا شما را به خانواده اى راهنمايى كنم كه او را براى شما سرپرستى كنند و خيرخواه او باشند.
بارى آسيه براى تربيت اين نوزاد ـ كه بسيار مورد علاقه اش قرار گرفته بود ـ به دنـبـال زنـان شـيـرده فـرستاد، ولى هر دايه اى كه مى آورند، موسى پستانش را به دهان نمى گرفت و شيرش را نمى خورد. آسيه سخت ناراحت شد و در اندوه شديدى فرو رفت. فـرعـون نـيـز از انـدوه همسرش رنج مى برد و افراد زيادى را براى يافتن دايه به اين طـرف و آن طـرف فـرسـتـاده بـود و بـا ايـن كـه زنـان شـيـرده كه فرزندانشان به دست ماءموران فرعون به قتل رسيده بود بسيار بودند، اما هر دايه اى را به دربار مى آوردند و كودك را به او مى سپردند، پستانش را به دهان نمى گرفت.
در ايـن جـا مـطـابق روايتى كه صدوق از امام باقر(ع) روايت كرده خواهر موسى به خانه فـرعـون رفـت و گـفـت: شـنـيده ام كه شما براى تربيت كودك خود در جست وجوى دايه اى هستيد. من زن پاكى را سراغ دارم كه مى تواند از فرزند شما سرپرستى كند.
مـاءمـوران، هـمـسـر فـرعـون را از سـخـن آن دخـتـر مطلع كردند. او دستور داد دخترك را به داخل كاخ ببرند. از وى پرسيدند: اى دختر! از چه خاندانى هستى؟
پاسخ داد: از بنى اسرائيل.
همسر فرعون گفت: دخترك برو كه ما را به تو نيازى نيست.
زنـانى كه حضور داشتند بدو گفتند: اجازه بده تا او را بياورند و ببين آيا كودك پستان او را قبول مى كند يا نه؟
زن فـرعـون گـفـت: شـمـا خـيـال مـى كـنـيـد اگـر ايـن كـودك پـسـتـان ايـن زن را قـبـول كـنـد، فـرعـون نـيـز بـه ايـن امـر تـن مـى دهـد كـه زنـى از بـنـى اسـرائيـل كـودكى از همان ها را در خانه او شير دهد و بزرگ كند؟ هرگز فرعون به چنين امرى راضى نخواهد شد.
زنـان اصرار كردند تا همسر فرعون به دختر گفت: برو و آن زن را نزد ما بياور. دختر نـزد مـادر آمـد و او را به دبار فرعون برد. هنگامى كه موسى را به او سپردند و پستان در دهـان وى گـذارد، كـودك با اشتياق تمام شروع به شير خوردن كرد.همسر فرعون كه جـريـان را مـشـاهده كرد، برخاسته و نزد فرعون رفت بدو گفت: دايه اى براى فرزندم پيدا كردم كه پستانش را به دهان گرفته و شير مى خورد.
فرعون پرسيد: اين دايه از چه خانواده اى است؟
گفت: از بنى اسرائيل.
فـرعـون گـفـت: ايـن هـرگـز نـمـى شـود كـه كـودك از بـنـى اسرائيل و دايه نيز از همان ها باشد.
همسرش با اصرار او را راضى كرد كه با اين امر موافقت كند. از آن جمله بدو گفت: از اين كودك چه بيم دارى؟ او فرزند توست كه در كنار تو تربيت شده و در فرمان توست.
فـرعـون قـبـول كـرد و بـديـن تـرتـيـب خـداى مـهـربـان كـودك را بـه مـادر خـود بـازگـردانـد و مـادر بـا كمال آسودگى خاطر به شير دادن و بربيت فرزند خود همّت گماشت.
خـداى تـعـالى در پـايـان ايـن قـسـمت از دوران كودكى موسى مى فرمايد:و ما او را به مـادرش بـازگـردانديم تا ديده اش روشن شود و غم نخورد و بداند كه وعده خدا حق است، ولى بيشتر مردم (اين حقيقت را) نمى دانند.

مادر موسى فرزند را به خانه خود مى برد

تـاريـخ نـگـاران گـفـتـه انـد: هـمـگـامـى كـه هـمـسـر فـرعـون ديـد كـودك پستان آن زن را قـبـول كـرد و فـرعون را نيز براى نگهدارى و دايگى آن زن اسرائيلى ـ كه در حقيقت مادر مـوسـى بـود ـ راضـى كـرد وبراى او حقوق ماهيانه مقرر داشت، از وى خواست تا در قصر فرعون و نزد آن ها بماند و آن كودك را شير داده و سرپرستى كند، ولى مادر موسى كه با ديدن فرزند به وعده خدا دل گرم شده بود، از ماندن در قصر فرعون امتناع ورزيد و به ايشان گفت: من داراى خانه و فرزند هستم و نمى توانم به خاطر تربيت اين كودك، از خـانـه و فـرزنـدان خـود دسـت بـردارم و از آن هـا صـرف نـظـر كـنـم. اگـر مـايـل بـاشـيـد مـن مـى توانم اين كودك را به خانه خود ببرم و در آن جا به او شير داده و تـربـيـتـش را بـه عـهـده بـگـيرم.همسر فرعون با اين امر موافقت كرد. بدين ترتيب مادر موسى فرزند دل بند خود را به خانه آورده و با خاطرى اسوده و خيالى راحت به تربيت او هـمـت گـمـاشـت. و چـنـان كـه پـيش از اين اشاره شد، از روزى كه فرزند را در صـنـدوق گـذاشـتـه و بـه دريـاى نـيل افكند تا آن ساعتى كه ديده اش به ديدار فرزند روشـن شـد و او را در خـانـه فـرعـون بـه آغـوش كـشـيـد، سـه روز بـيـشـتـر طول نكشيد.
روزهـا و مـاه هـا مـى گذشت و موسى در دامان پر مهر مادر پرورش مى يافت و به زندگى خـانـواده خود روشنى مى بخشيد تا هنگامى كه دوران شير خوارگى او به پايان رسيد و او را بـه خـانـه فـرعـون بـاز گـردانـيـد. البـتـه طـبـيـعـى اسـت كـه در طول اين مدت نيز ـ كه در تاريخ ذكرى از مقدار آن نشده ـ به تقاضاى همسر فرعون گاه گاهى موسى را به خانه فرعون مى بردند و ديدارى از وى تازه مى كردند.

بازگشت به خانه فرعون

مـوسى دوباره به قصر فرعون قدم گذاشت و تحت سرپرستى سخت ترين دشمنان خود در بهترين آسايش ها و نعمت ها، نخستين روزهاى دوران كودكى را پشت سر نهاد. از اتفاقات دوران كـودكـى مـوسـى در خانه فرعون كه بيش تر مورخان نوشته اند و در روايات غير مـعـتبر نيز ذكرى از آن شده، آن است كه روزى هم چنان كه موسى در دامان فرعون يا پيش روى او بـازى مـى كـرد، دسـت انـداخـتـه و تـارهـايـى از ريش بلند و انبوه فرعون را بر كند يا به گفته بعضى چوبى در دست داشت و با آن بازى مى كرد كه ناگاه آن چوب را بلند كرد و بر سر فرعون زد. فرعون خشمناك شد و گفت كه اين كودك دشمن من اسـت و مـى خـواهـد مـرا بـكـشـد. بـه هـمـيـن مـنـظـور بـه دنـبال ماءمورانى كه سر فرزندان را مى بريدند فرستاد تا كودك را به آن ها بسپارد. زن فرعون پيش آمده گفت: از كودكى است كه نمى فهمد و براى اين كه صدق گفتار مرا بدانى، طبقى خرما و يا ـ به گفته بعضى ياقوت ـ و ظرف ديگرى از آتش گداخته پيش روى از مـى گـذاريـم. اگـر خـرمـا را بـرداشـت، مـى فـهـمـد و او را بـه قتل برسان و اگر آتش گداخته را برداشت بدان كه وى كودكى است كه نمى فهمد.
فـرعـون قـبـول كـرد و دسـتـور داد ظـرفى خرما و طبقى از آتش گداخته آورده و پيش روى مـوسـى گـذاشـتـنـد. مـوسـى خـواسـت خـرمـا ـ يـا يـاقـوت ـ را بـردارد، ولى جـبـرئيـل بـيـامـد و دسـت او دا به طرف آتش برد و موسى قطعه اى آتش را برداشت و بر زبـان نـهـاد و چـون زبـانـش ‍ بـسـوخـت، آن را بـيـنـداخـت. فـرعـون كـه چـنـان ديـد از قـتـل از صـرف نـظـر كـرد. ايـنان گفته اند كه همين موضوع سبب شد كه در زبان موسى لكنتى پديد آيد و به همين علت نيز هنگامى كه ماءمور ارشاد و هدايت فرعون شد، به خدا عـرض مـى كـنـد وَ احـْلُلْ عـُقـْدَةً مِنْ لِس انِي  پروردگارا!گره از زبانم بگشا.
ولى ايـن داسـتـان بـه افـسـانـه نزديك تر است تا به حقيقت و روايات معتبرى درباره آن نرسيده كه ما ناچار به قبول آن باشيم و برخى آن را از ساخته هاى يهود دانسته اند. هم چـنـيـن مـعـناى آيه نيز معلوم نيست كه اين باشد كه آن ها گفته اند، زيرا تفسير آن در آيه بـعـدى اسـت كه خود موسى به دنبال آن مى گويد: يَفقَهُوا قَولى يعنى زبانم را بگشا كه سخنم را فهم كنند، نه اين كه لكنت زبانم را بر طرف كن، واللّه اءعلم.
به هر صورت موسى دوران كودكى را در خانه فرعون پشت سر گذاشت و اندك اندك پا در سنين جوانى گذاشت و به حدّ رشد و كمال رسيد و خداى تعالى به او علم و حكمت آموخت و پـاداش نـيـكـوكـارى خـود را از خداى تعالى اين چنين دريافت كرد. خداوند اين موهبت را در سـوره قـصـص يـادآور شـده و مـى فـرمـايـد: و چـون موسى به قوت (و رشد) رسيد و كامل شد، حكمت و دانش به او داديم و نيكوكاران را اين چنين پاداش مى دهيم.

بنى اسرائيل چشم به راه آمدن نجات دهنده خود بودند

در صـفـحـات قـبـل گـفـتـه شـد كـه فـرعـون و قـبـطـيـان كـار را بـر بـنـى اسـرائيـل بـسـيـار سـخـت كـرده بـودنـد و انواع ظلم ها و ستم ها را بر آنان روا مى داشتند. پـسـرانـشـان را سـر مـى بـريـدنـد و دخـتـران را زنـده مـى گـذاشتند و كارهاى پر مشقت و شـغـل هـاى پـسـت را به آنان ميد دادند و براى انجام آن نيز ماءموران تندخو و دژخيمانى را بـر سـرشـان مـسلط كرده بودند تا اگر خواستند شانه از زير بار خالى كنند، در زير ضـربـات شـلاق، آنـان را از پـاى در آورنـد. اسـاسـاً فـرزنـدان اسـرائيـل در نـظـر آن هـا ارزش و احترامى نداشتند و هيچ حقى، حقوق ابتدايى يك انسان در مصر براى آنان منظور نشده بود.
بـنـى اسـرائيل همه اين زجرها و سختى ها را تحمل مى كردند و از همه سخت تر آن كه هيچ دادرس و پـنـاهـگـاهـى هـم نـداشـتـنـد كـه بـدو شـكـايـت كـنـنـد. تـنـهـا دل خوشى و روزنه اميد آن ها، وعده اى بود كه پيغمبران گذشته و بزرگانشان به آن ها داده بـودنـد كـه چـون كـار بـر شـمـا سـخـت شود و مرد ظلم و اهانت فرعونيان واقع شده و دادرسـى نـداشـتـه بـاشند، در آن زمان خداوند شما را به دست مردى از فرزندان لاوى كه نامش موسى بن عمران است نجات خواهد داد.
صـدوق از امـام صـادق (ع) روايـت كـرده كـه فـرمـود: هـنـگامى كه مرگ يوسف فرا رسيد، فـرزنـدان يـعـقـوب را كـه ۸۰ نـفر مرد بودند جمع كرد و به ايشان گفت: به زودى اين قـبـطـيـان بـر شـمـا پيروز شده و حكومت خواهند كرد و شما را به شكنجه و عذاب دچار مى كـنـنـد. در آن وقـت خـداونـد شـمـا را بـه وسيله مردى از فرزندان لاوى بن يعقوب كه نامش موسى بن عمران است، نجات خواهد داد. او پسرى بلند بالا و گندم گون و پيچيده موست. بـه خـاطر همين آرزو، مرد بنى اسرائيلى نام پسرش را عمران مى گذارد و او هم پسرش را موسى نام گذارى مى كرد.
امام پنجم (ع) فرمود: موسى هنگامى ظاهر شد كه پنجاه دروغ گو پيش از او آمده و هر كدام مدعى بودند كه همان موسى بن عمران موعود هستند.
در حـديـث ديـگرى است كه امام چهارم از رسول خدا(ص) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: چون مرگ يوسف در رسيد، پيروان و خاندان خود را جمع كرد و پس از حمد و سپاس الهى، آن هـا را از سـخـتى هايى كه در پيش داشتند، خبر داد و گفت: چنان كار بر شما سخت شود كـه مـردان را بـكـشـنـد و زنان آبستن را شكم پاره كنند و كودكان را سر ببرند تا آن كه خداوند حق را به وسيله قيام كننده اى از فرزندان لاوى بن يعقوب ظاهر سازد. او مردى است گندم گون و بلند قامت و اوصاف او را بر شمرد و بدان ها سفارش كرد كه اين وصيت را به ياد بسپارند.
دوران سـخـتـى بـنـى اسـرائيـل فـرا رسـيـد و چـهـار صـد سال تمام آن ها در انتظار قيام قائم (و آمدن موسى) بودند تا هنگامى كه مژده ولادت او را دريافتند و نشانه هاى ظهورش را به چشم ديدند.
در حـديثى امام باقر(ع) فرموده اند: بنى اسرائيل در شبى مهتابى از خانه بيرون آمده و نزد پيرمردى كه از علوم
گذشته اطلاع داشت رفتند و بدو گفتند: ما از شنيدن اخبار (آينده) آرامش خاطر مى يابيم. چـقـدر بـايد چشم به راه باشيم و چه اداره بايد در اين گرفتارى به سر بريم؟ پير گفت: به خدا سوگند در اين سختى و رنج خواهيد بود تا زمانى كه خداى تعالى پسرى از فـرزنـدان لاوى بـن يـعـقوب را بياورد كه نامش موسى بن عمران و پسرى بلند قامت و پيچيده موى است.
در هـمـيـن گـفت وگو بودند كه موسى سوار بر استرى پيش آمد و به آن ها رسيد.آن پير سر بلند كرده و از روى نشانه هايى كه از موسى مى دانست او را شناخت و بدو گفت: نامت چيست؟ گفت: موسى نيز آن ها را شناخته و پيروانى پيدا كرد.
مدتى از اين موضوع گذشت و موسى هم چنان بود تا داستان درگيرى آن مرد اسرائيلى ـ كـه از پـيـروان بـود ـ با آن مرد قطبى پيش آمد كه خداوند قصه آن دو را در سوره قصص نقل كرده است. و ذيلاً آن را مى خوانيد:

داستانى كه منجر به خروج موسى از مصر شد

قرآن كريم به طور اختصار داستان دعواى مرد اسرائيلى و قطبى را كه منجر به مهاجرت مـوسـى شـد، ايـن گـونه بيان فرموده است: موسى در هنگام بى خبرى مردم به شهر درآمد. در آن جا دو مرد را ديد كه با هم مى جنگند. يكى از پيروان او و آن ديگرى از دشمنان او بـود. آن كـه از پـيـروانش بود بر ضدّ آن كه از دشمنانش بود از موسى كمك خواست و مـوسـى مـشبى بدان مرد زد و رد دم بى جانش كرد. (موسى) گفت: اين كار شيطان است كه بـه راسـتـى او دشـمـنـى گـمـراه كـنـنـده و آشكار است. سپس گفت كه پروردگارا! من به خويشتن ستم كردم. مرا بيامرز و خدا او را آمرزيد كه او آمرزنده و رحيم است. موسى گفت: پـروردگـار! بـه پـاس ايـن نـعمت كه مرا دادى، من پشتيبان بدكاران نخواهم بود و در آن شـهـر با حال ترس و نگرانى شب را به روز آورد كه ناگاه آن كه روز پيش از او يارى خـواسـتـه بـود، بـاز از وى فـريـادرسـى خواستاء موسى بدو گفت: به راستى كه تو گـمـراهـى آشـكـار هـسـتـى و هـمـيـن كـه خـواسـت به سوى آن كه دشمن هر دوشان بود دست بـگـشايد، آن مرد گفت: آيا مى خواهى مرا بكشى؟ چنان كه دشمن را كشتى. تو مى خواهى در ايـن سـرزمـيـن، سـتـم كـارى بـيـش نـبـاشـى و نـمـى خـواهـى كـه اصـلاحـگـر بـاشـى.
اين بود اجمال داستان كه قرآن كريم آن را نقل كرده است. البته چون برخى از قسمت هاى آن به نظر در ظاهر با مقام عصمت و نبوت سازگار نيست و موجب ايراد انتقاد كنندگان شده اسـت، مـفـسـّران تـوضـيـحـاتـى بـراى آن داده و در روايـات و تواريخ به نحوى كه به اشـكـالات مـزبـور نـيـز پـاسـخ داده شـود، بـراى شـمـا نقل مى كنيم و اگر لازم بود، در پايان نيز توضيحاتى خواهيم داد.
چـنـان كـه از گـفـتـار تـاريـخ نـويـسـان بـرمـى آيـد، بـنـى اسرائيل طبق بشارت هايى كه گذشتگان براى ظهور موسى به آن ها داده بودن و نشانه هايى كه در او ديدند، كم كم متوجه شدند كه دوران بدبختى و ذلّت آن ها به سر رسيده و خداى تعالى اراده فرموده تا به دست موسى ـ همان جوان نيرومند و رشيدى كه در خانه فـرعـون تربيت شده است ـ آنان را از زير بار ستم و شكنجه قبطيان و فرعونيان نجات بـخـشـد. از ايـن رو هـرگـاه او را مـى ديـدنـد، مـقـدمـش را گـرامـى داشـتـه و بـه او از حـال خـود شـكـايت مى كردند. آن حضرت نيز در فرصت هاى مختلف به ديدارشان رفته و آنان را به آينده اميدبخشى اميدوار مى كرد و گاهى هم اگر شرايط اجازه مى داد، به نفع آن ها وارد عمل مى شد و به هر اندازه كه مقدور بود، ظلم و ستم را از آن ها دفع مى نمود.
در ايـن احـوال، روزى بـى خـبر از مردم و دور از چشم ماءموران فرعون به شهر مصر ـ يا بـه گـفـتـع ء بـرخـى بـه شهر منف كه مركز حكومت فرعون بود ـ وارد شد. وقتى كه در شـهـر مى گشت تا به وضع بنى اسرائيل ستمديده و پيروان خود سركشى كند، يكى از افـراد بـنـى اسـرائيـل را ديـد كـه بـا مـردى از قـبـطـيـان بـه جـنـگ و نـزاع مـشـغـول اسـت. آن مـرد قـبـطـى، كـارى را بـر آن مـرد اسـرائيـلى تـحـمـيل كرده و به زور مى خواه او را بر آن كار وادارد، و آن مرد اسرائيلى هم حاضر به انـجـام آن نـيـست و در نتيجه كار آن دو به كتك كارى و نزاع كشيده است. مرد اسرائيلى كه چشمش به موسى افتاد او را به كمك طلبيده و از او يارى خواست. موسى كه براى ايجاد زمـيـنـه قـيـام خود با فرعون، درگير شدن يك مرد اسرائيلى را با يك مرد قبطى به اين گـونـه صـلاح نـمى دانست و از جنگ و نزاع بى ثمر ناراحت شده بود، فرمود: ه ذ ا مِنْ عَمَلِ الشَّيْط انِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ ؛
اين كار شما عملى شيطانى است و او دشمن گمراه كننده و آشكارى (براى پيش رفت آيين حق در جهان) مى باشد.
يـا مـنظورش اين بود كه عمل اين مرد قطبى كه مى خواهد به ناحق و زور، كارى را بر مرد اسـرائيـلى تـتـحـمـيـل نـمـوده و زورگـويـى بـكـنـد، كـارى شـيـطـانـى اسـت. بـه دنبال اين سخن، به يارى مرد اسرائليى آمد و مشتى بر سر مرد قبطى زد.
بـه دنـبـال آن وقـتـى مـتوجه شد كه مرد قبطى بر اصر مشت او از پا درآمد و نقش بر زمين شد، رو به درگاه خداى خود كرد و گفت:
رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ ؛
پروردگارا! من به خود ستم كردم. تو مرا بيامرز خدا نيز او را آمرزيد.
و مـنـظـورش ايـن سـتـم به نفس خود اين بود كه من در دفاع از ستم ديدگان بنى اسرائيل و اظهار حق شتاب كردم و موجبات گرفتارى خود را به دست قبطيان به اين زودى فراهم كردم و بدين وسيله، مشكلاتى در راه پيش برد هدف خويش ايجاد نمودم. اكنون تو در اين راه كمكم كن و داستان مرا از فرعون و قبطيان پوشيده دار.
يـا چـنـان كـه د رروايـتـى از امـام هـشـتـم نـقـل شـده اسـت، مـنـظـورش ايـن بـود كه پـروردگـار! مـن با ورود به اين شهر و اين پيش آمد، خود را در معرض تعيب قبطيان قرار دادم و به جان خود ستم كردم. اكنون تو مرا از دشمنان خود پوشيده و پنهان دار كه به من دسـت رسـى پـيـدا نكنند و مرا به جرم قتل آن مرد قبطى نكشند. خلاصه منظور آن حضرت، طلب كمك از خداى تعالى بود و منظور اين نبود كه خدايا! گناهى از من سرزده و تو آن را بـيـامـرز. شـاهـد بـر ايـن مـطـلب مـطـلب، جـمـله اى اسـت كـه خـداى تـعـالى بـه دنبال آن از زبان موسى نقل فرموده است:
ق الَ رَبِّ بِم ا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ ؛
كه موسى عرض كرد:پروردگارا! به پاس آن نعمتى كه به من دادى، من پشتنبان مجرمان نخواهم بود.
و اگر اين عمل موسى گناه بود، اين جمله را نمى گفت.
بـه هـر صـورت موسى آن شب را ترسان و نگران و شايد دور از انظار د رخفاگاهى به سر برد. وقتى داستان كشته شدن مرد قبطى ـ كه برخى گفته اند وى نانواى مخصوص فـرعـون بـود ـ در شـهـر شايع شد، مردم مى دانستند كه وى به دست يكى از افراد بنى اسـرائيـل كـشـتـه شـده است. كسى هم جز همان مرد اسرائيلى كه موسى به كمكش شتافته بـود، نـمـى دانـسـت كـه قـاتـل آن مـرد مـوسـى اسـت. وقـتـى خـبـر قـتـل مرد قبطى به گوش فرعون رسيد، ماءمورانى براى شناختن و دستگيرى او در شهر گماشت و جاسوسانى را براى پيدا كردن وى به گوشه و كنار شهر فرستاد.
موسى كه نگران اتفاق روز گذشته بود كه مبادا او را بشناسند و دستگيرش سازند، در شهر گردش مى كرد كه ناگهان همان مرد اسرائيلى را كه با قبطى ديگرى درگير شده و به زد و خورد مشغول است. وقتى آن شخص چشمش به موسى افتاد دوباره از موسى كمك طـلبـيـد و او را بـه يـارى خـواسـت. مـوسـى كـه از اتـفـاق و پـيـش آمـد روز گـذشـتـه دل خـوشـى نـداشـت و هم چنان نگران بود، رو بدان مرد كرد و فرمود: به راستى كه تو مرد گمراه آشكارى هستى. منظورش اين بود كه تو هر روز با يكى از قبطيان درگير مى شوى و به كارى كه تاب و توان آن را ندارى دست مى زنى، به اين ترتيب تو شخص گمراهى هستى.
ايـن سخن را فرمود و به دنبال آن براى يارى او پيش آمد و مى خواست به مرد قبطى حمله كـند. مرد اسرائيلى كه آن سخن را از موسى شنيد و ديد كه آن حضرت به قصد حمله پيش مى آيد، خيال كرد موسى مى خواهد خود او را مورد حمله قرار دهد، ازاين رو با فرياد گفت: مـى خـواهـى هـمـان طـور كـه ديـروز شـخـصـى را بـه قتل رساندى، مرا هم به قتل رسانى؟
بـا اظـهار اين جمله مرد قبطى دانست كه قاتل مرد قبطى در دز گذشته موسى بوده و كسى كـه جـاسـوسـان فـرعون و ماءموران در جست وجوى وى هستند، ازاين رو خود را به ماءموران رساند و ماجرا را به آن ها اطلاع داد. آن ها نيز براى دستگيرى و كشتن موسى بسيج شده و بـه تـعـقـيـب آن حـضـرت پـرداخـتـنـد. در ايـن جـا بـود كـه هـمـان حـزبـيـل (يـا حـزقـيـل) كـه بـه مـؤمـن آل فـرعون مشهور بود، خود را به موسى رسانيد و از روى خيرخواهى، پيشنهاد فرار از شهر را به آن حضرت داد.
خـداى تـعـالى در سـوره قـصـص داستان آمدن او به نزد موسى و پيشنهادش را اين گونه بـيـان مـى فـرمـايـد: و مـردى از انـتـهـاى شـهـر شـتـابـان بـيـامد و گفت كه اى موسى سـركـردگـان قـوم دربـاره تـو راءى مـى زنـنـد (و نـقـشـه كـشـيـده انـد) كـه تـو را بـه قـتـل بـرسـانـنـد، پـس از شهر خارج شو كه من خيرخواه تو هستم. و او همان كسى است كه رسول خدا طبق روايتى كه در ايمان به خدا از همگان سبقت جستند و چشم برهم زدنى به خدا كافر نشدند:
۱ـ حـزقـيـل، مـؤ من آل فرعون ؛ ۲ـ حبيب نجّار، صاحب ياسين ؛ ۳ـ على بن ابى طالب، و او برتر از ديگران است.

خروج موسى از مصر

در اين هنگام بود كه موسى با از شهر خارج شد و از خداى تعالى درخواست كرد تا او را از شرّمردمان ستمگر نجات بخشد. ناگفته پيداست كه شخصى مانند موسى كه تا به آن روز از مـصر خارج نشده و مسافرتى نكرده بود۷ تا چه حدّ اين سفر براى او دشوار به نظر مى رسيد. نه زاد و توشه اى داشت كه بتواند با آ از گرسنگى برهد و نه مركبى كـه بـر آن سـوار شـود و طـى راه كـند و اساساً نميدانست به كدام جهت برود از اين رو در بـرخـى از روايـات و تواريخ آمده كه چون از شهر خارح شد، سرگردان ماند كه به چه سـمـتـى برود؟ ناگهان فرشته اى بيامد و او را به سوى مدين راهنمايى كرد. برخى هم گـفـتـه اند كه هم چنان با تحير و بى اطلاعى پيش رفت تا به طور تصادفى به مدين رسـيـد. بـه هـر صـورت بـراى ايـن كـه در بـيـابـان ها سرگردان نشو، باز هم از خداى تعالى كمك طلبيده و راهنمايى خواست و خدا هم او را به مدين هدايت فرمود.
بـيـشـتر تاريخ ‌نويسان گفته اند كه مسير آن حضرت از مصر تا مدين هشت روز راه و به مقدار فاصلهئ كوفه تا بصره بوده است. البته در حديثى هم آمده كه فاصله، سه روز راه بـوده و در اين مدت خوراك آن بزرگوار علف سبز صحرا و برگ درختان بود و پياده طى طريق مى كرد.
آن قـدر عـلف و بـرگ سبز خورده بود كه سبزى آن از پوست شكم لاغرش نمودار بود. و آن قدر با پاى برهنه راه رفته بود كه پاهايش ‍ زخم شده و خون از كف پايش مى ريخت، امـا در هـر حـال بـه يـاد خـدا بـود و در هر پيش آمد سخت و ناگوارى از او كمك مى طلبيد و رفع مشكل خود را از خداى خود درخواست مى كرد.
پس از گذشت، شب ها و روزها و تحمل همه مشكلات و سختى ها، به دروازه شهر مدين رسيد و براى رفع خستگى در زير درختى آرميد كه چاهى در نزديكى آن قرار داشت. موسى ديد كـه جـمـعـى از مـردم شـهـر بـراى آب دادن گـوسفندانشان در سر آن چاه جمع شده اند و در گوشه اى نيز دو زن را ديد كه گوسفندانى در پيش دارند، ولى براى آب دادن آن ها به جـلو نـمـى آيـنـد و تنها از كوسفندان خود نگهدارى مى كنند تا با گوسفندان ديگر مخلوط نشوند.
حـسّ انـسـان دوستى و غيرت موسى اجازه نداد كه هم چنان تنشيند و آن منظره را تماشا كند. با كمال خستگى كه داشت برخاست و پيش آن دو زن رفت و به آن ها گفت: كار شما چيست و بـاى چـه ايـسـتـاده ايـد؟ و بـا ايـن جـمـلات در صـدد تـحـقـيـق حـال آن دو بـرآمـد. آنـان در پـاسـخ مـوسـى گـفـتـنـد: پـدر مـا پـيـرمـردى كـهـنـسـال اسـت كـه نـمى توند براى آب دادن گوسفندان به سر چاه بيايد و ما نيز نمى تـوانـيـم بـراى آب دادن آن هـا بـا مـردان بـيگانه همراه شويم و از اختلاط با آنان پرهيز داريـم. اكنون ايستاده ايم تا آن ها گوسفندانشان را آب دهند و سپس ما بر سر چاه رويم و از باقى مانده آب ها گوسفندانمان را سيراب كنيم.
وقـتـى حـضـرت مـوسـى ايـن سـخـن را شـنـيـد، دلش بـه حال آن ها سوخت. پيش رفت و مقدارى آب كشيده و گوسفندان آن ها را آب داد و سپس به جاى خود بازگشت و آن دو نيز گوسفندان را به خانه بردند.
برخى گفته اند: چاهى كه موسى از آن آب كشيد، غير از چاهى بود كه شبانا از آن آب مى كشيدند، زيرا وقتى موسى آن وضع را ديد، بر سر چاه ديگرى كه در آن نزديكى بود و سنگ بزرگى بر روى آن قرار داشت رفت و آن سنگ را كه ده نفر نمى توانستند از سر آن بردارند، به تنهايى برداشت و دلوى آب كشيد و گوسفندان آن دو زن را آب داد.
در روايـت ديـگـرى آمـده اسـت كه به نزد شبانان آمد و گفت: بگذاريد تا من يك دلو براى شـمـا و يـك دلو نـيـز بـراى خـود بردارم. آن ها كه براى كشيدن يك دلو آب مى بايست ده نـفـرى با هم كمك كنند تا آن را از چاه بكشند، آن را به دست موسى دادند و خود به كنارى رفـتـنـد. آن حـضرت براى آن ها يك دلو آب كشيد و دلو ديگرى هم براى گوسفندان آن دو زن كشيد و گوسفندان را آب داد.
بـه هر صورت زنان را خيلى زود به خانه فرستاد و دوباره به جاى خود بازگشت و از شـدت گـرسـنـگـى به خداى تعالى شكايت حال خود كرد و گفت: پروردگارا! من به چيزى كه برايم بفرستى نيازمندم.
از امـيـرمـؤ مـنـان روايـت شده كه فرمود: موسى در آن وقت از خداوند جز نانى كه بخورد و رفـع گـرسـنـگـى كـنـد درخـواسـتـى نـداشـت. در خـديـث ديـگـرى نـقـل شـده كه امام باقر فرمود: موسى در آن وقت به يك تكه خدما نيازمند بود (كه با آن خود را از گرسنگى برهاند).
بـارى آن دو زن برخلاف عادت هر روز، خيلى زود به خانه برگشتند و گوسفندان را با خـود آوردنـد. پـدرشـان كـه از آمدنشان به آن زودى تعجب كرده بود، پرسيد: چه شد كه امروز به اين زودى بازگشتند؟ دختران گفتن: مرد صالحى بر سر چاه بود كه با ديدن وضـع مـا بـر مـا رحم آورد و گوسفندانمان را آب داد و ما زودتر به خانه آمديم. پيرمرد روشـن ضمير به يگى از آن دو گفت: نزد آن مرد برو و او را پيش من آر تا پاداش كارش را بـه وى بـپـردازم.آن دخـتـر بـراى آوردن مـوسـى حـركـت كـرد و بـا كـمال حيا و آزرم به راه افتاد و خود را به وى رسانيد و اظهار كرد: همانا پدرم تو را فرا خوانده است تا پاداش آب دادن گوسفندانمان را به تو بدهد.
مـوسـى كـه در آن وقـت خـور را در سرزمين غربت و تنهايى مى ديد كه نه مسكنى داشت تا خـود را از سـرمـا و گـرمـا و جـانـوران حـفـظ كند و نه لقمه نانى كه بدان از گرسنگى بـرهـد، چـاره اى نـديـد جـز آن كـه پـيـشـنـهـاد آن دخـتـر را بـپـذيـرد. پـس بـى درنـگ بـه دنبال او به راه افتاد و به خانه پير كهنسال رسيد.
آيا پير كهنسال شهر مدين همان شعيب بود؟
تا اين جا ما نامى از اين پيرمرد روشن ضمير مدين كه بر اثر پيرى نمى توانست خورش گـوسـفـنـدان را بـه چـرا گـاه و سـر چـاه آب بـبـرد و دخترانش اين كار را انجام مى دادند، نبرديم. به سبب آن كه ميان تاريخ ‌نگاران و مفسران در نام وى اختلاف است: بيشتر آن ها عـقـيـده دارنـد كـه وى هـمـان شـعيب پيغمبر بود كه پيش از اين شرح حالش مذكور شد و از بـرخـى هم مثل سعيدبن جبير نقل شده است كه نام او يثرون يا يترون يا يثرى برادر شعيب بـوده و شـعـيب پيش از وى از دنيا رفته و مابين زمزم و مقام ـ در كنار خانه كعبه ـ دفن شده بود.
از ابـن عـباس نيز نقل شده است كه وى برادر شعيب و نامش يثرون بود برخى هم در مـقـابـل ايـنـان عـقـيـده دادنـد كـه شـعـيـب سـال هـا يا قرن ها پس از موسى به دنيا آمده و مـعـاصـر او نـبـوده اسـت. بـا تـوجـّه بـه روايـاتـى كـه از اهل بيت نقل شده، قول اوّل صحيح تد به نظر مى رسد، از اين رو ما همان را اختيار كرده و از اين پس نام آن را ذكر مى كنيم.
طـبـرسـى و ديـگـران از سـلمـة بـن ديـنـار نـقـل كـرده انـد: وقـتـى مـوسـى بـه دنـبـال دخـتـد شـعـيـب بـه راه افـتـاد و نـگران بود تا و از چه راهى مى رود كه او نيز به دنـبالش حركت كند، متوجه شد كه گاهى بر اثر وزش باد، پست و بلندى هاى بدن دختر از پـشـت نـمـودار مى گردد و ديدن آن منظره براى موسى كه از دودمان نبوت و مردى غيور بـود نـاگـوار آمـد. ازاين رو ناچار شد ديدگان خود را به زير اندازد و به بدن آن دختر نگاه نكند. ولى طاقت نياورد و به آن دختر فرمود، من از جلو مى روم و تو پشت سر من بيا. هر جا كه ديدى من به خطا مى دوم، سنگ ريزه اى جلوى پاى من بينداز تا من راه را تشخيص دهم، زيرا ما فرزندان يعقوب به پشت زنان نگاه نمى كنيم.
وقـتـى كه به خانه شعيب درآمد، آن حضرت دستور داد براى وى شام آورند و بدو فرمود: بنشين و بخور.
مومسى گفت: به خدا پناه مى برم.
شعيب پرسيد: مگر گرسنه نيستى؟
مـوسـى گـفـت: آرى، ولى مـى تـرسـم ايـن غذا مزد كار من باشد و ما خانواده اى هستيم كه كـارهاى اخروى (و اعمالى) را كه براى خدا انجام مى دهيم، به چيزى نمى فروشيم اگر چه زمين را پر از طلا كنند (و بخواهند مزد آن را بدهند.
شـعـيـب گفت: اى جوان! به خدا اين غذا مزد عمل تو نيست، بلكه عادت و شيوه من و پدرانم اين است كه از ميهمان پذيرايى كنيم و به مردمان غذا بدهيم. در اين وقت موسى نشست و غذا خورد.
عبدالوهاب نجّار پس از نقل اين داستان مى گويد: داستان خوبى است، اما بايدتوجه داشت كـه مـوسـى در آن وقـت يـقـيـن داشـت شـعـيـب جـز بـراى آن او را نـخـواسـته كه مزد آب دادن گـوسـفـنـدان را به او بپردازد. پس با اين ترتيب نمى شود گفت كه چون به نزد شعيب رسـيـد، خـود را بـه نـادانى و بى اطلاعى زد و اين سخن را گفت. ازاين رو معلوم نيست قسمت آخر اين داستان صحيح باشد.
بـه هـر خـورت، بـعـد از چند ساعت دعاى موسى برآورده شد و چنان كه مفسران گفته اند، نياز او به غذا مرتفع گرديد.
پـس از صـرف غـذا، شـعـيـب حـال او را پـرسـيـد و مـوسـى سـرگـذشـت خـودرا نـقـل كـرد. در ايـن هـمـگام شعيب او را دل دارى داد و فرمود: اكنون ديگر ترسى نداشته باش كه از گروه ستم كاران نجات يافته اى.

ازدواج موسى با دختر شعيب

گـويـا شـعـيـب بـا شـنـيـدن سـرگـذشـت مـوسـى و مـشـاهـده اخـلاق و كـمـالات آن حـضرت، مـايـل شـد تـا او را به طريقى نزد خود نگاه دارد و براى نگهدارى و چرانيدن گوسفندان خـود، چـنـد سالى از وجود او استفاده كند و شايد در فكر اين بود كه با چه شرايطى اين مطلب را به موسى پيشنهاد دهد.
در اين جا يكى از دختران ـ كه به گفته جمعى دختر بزرگ شعيب بود ـ به سخن آمد و گفت: پـدر جـان! او را اجـيـر كـن كـه بـهـتـرين اجيرى كه مى شود گرفت آن كسى است كه نـيـرومـند و امين باشد (و اين مرد چنين است). شعيب رو به دختد كرد و فرمود: نـيـرويش را از آب دادن گوسفندان و كشيدن آب به تنهايى از چاه دانستى، ولى امانتش را از كجا فهميدى؟
دخـتـر در پاسخ، جريانى را كه در راه آمدن به خانه اتفاق افتاد و اين كه موسى براى نـديـدن پـسـت و بـلنـدى هـاى بـدن او، تـكـليـف كـرد تـا پشت سرش بيايد را براى پدر بـازگفت. سخن دختد زمينه را از هر جهت براى پيشنهاد شعيب فراهم كرد و او فرمود: من مـى خـواهـم يـكى از دو دختر خود را به ازدواج (و همسرى) تو درآورم به شرط آن كه هشت سـال اجـيـر مـن شـوى و اگـر ده سـال را تـمـام كـنـى (و دو سـال ديگر بر آن بيفزايى) به اختيار خود كرده اى (و تفضّلى است كه درباره من نموده اى، ولى من تو را ملزم به ده سال نمى كنم) و نمى خواهم با تو سختى (يا سخت گيرى) كـنم و مرا ان شاءاللّه از مردمان صالح خواهى يافت. و خواهى ديد كه به عهد خود وفادارم و در برخورد با مردم سخت گير نيستم.
موسى پيشنهاد شعيب را پذيرفت و در پاسخ وى گفت: همين قرار ميان من و تو باشد و هر يك از دو مدت را به پايان بردم، به من ظلمى نشود و خدا بر آن چه مى گوييم شاهد و گواه است.
بـديـن تـرتـيـب مـوسـى بـه دامـادى شعيب درآمد و با دخترش ـ كه بيشتر نام او را صفورا نـوشـتـه انـد ـ ازدواج كـرد و در كـنـار شـعـيـب زنـدگـى جـديـدى را آغـاز نـمـود و بـا كمال صداقت و درست كارى به خدمت مشغول شد.

عصاى موسى

مى گويند هنگامى كه موسى خواست گوسفندان شعيب را به چراگاه ببرد، از وى عصايى درخـواسـت كـرد كـه درنـدگـان را به وسيله آن از از گوسفندان دور كند و آن ها را در وقت چرانيدن، رام خويش گرداند. شعيب نيز همان عصاى تاريخى و معجزه آسا را به موسى داد كـه پـيوسته همراه موسى بود تا وقتى كهبه مصر آمد و آن را در دربار فرعون بيفكند و به صورت اژدهايى عظيم درآمد.
در نقل ديگرى است كه آن عصا را فرشتهاى به شعيب داده بود. وقبن موسى عصايى از وى خـواسـت، شـعـيـب بـه دخـترش دستور داد كه به هانه رفت و همان عصا را آورد. وقتى چشم شـعـيـب به آن عصا افتاد گفت: اين را ببر و عصاى ديگرى بياور. دختر برفت و آن را در حاى خود گذاشت و خواست عصاى ديگر بياورد؛ ولى ديد همان عصا در دست او قرار گرفت. اين جريان چند بار تكرار شد تا سرانجام شعيب همان عصا را به موسى داد.
طبرسى از عبداللّه بن سنان روايت كرده كه گفت: از امام صادق (ع) شنيدم كه مى فرمود: عـصـاى مـوسـى از چـوب آس بـخـشـت بـود كـه جبرئيل آن را براى موسى آورد.
كـليـنـى در كـتاب شريف كافى از امام باقر(ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: عصاى مـوسـى از آدم بـه شـعـيـب و از شعيب به موسى بن عمران رسيد و همان عصا اكنون در نزد ماست و به دست قائم ما (عجل اللّه فرجه) خواهد رسيد.
در حـديـثى در كتاب عرائس الفنون داستان هاى عجيت و كارهاى خارق العاده بسيارى براى عـصـاى مـزبور نقل كرده است ؛ مانند اين كه موسى در بيابان به جاى چراع از آن استفاده مى كرد و عصا براى او نور مى داد يا هرگاه سر چاهى مى رسيد و به آب نياز داشت، آن را داخـل چـاه مـى كرد و آن عصا به شكل طناب و دلوى مى شد و به وسيله آن آب مى كشيد و يا هرگاه محتاج به غذا مى شد، آن را به زمين مى زد و هر چه مى خواست از زمين بيرون آمده و مـى خـورد و چيزهاى ديگرى كه قسمت هايى از آن به افسانه شبيه تر است تات به حقيقت. و العلم عنداللّه.

بازگشت به وطن

بـارى مـوسـى چـنـان كـه وعـده كـرده بـود، ده سـال نـزد شـعـيـب مـانـد و در كـمـال درسـت كـارى بـه او خـدمـت كـرد. هـنـگـامـى كـه ده سـال سـپـرى شـد، نـزد شعيب آمد و گفت: من بايد به وطن خود بازگردم و مادر، برادر و خـانـدانـم را ديـدار كـنـم. شـعـيـب با مراجعت او به وطن موافقت كرده و طبق قرارداد قبلى يا بدون آن، گوسفندانى به موسى داد و موساى كليم به همراه همسر خود ـ كه حامله بود و روزهـاى آخـر بـاردارى را مى گذرانيد ـ بار سفر بست و با گوسفندانى كه شعيب به او داده بود، راه مصر را در پيش گرفت.
مـوسـى از تـرس آن كه گرفتار فرمان روايان شام شود، از بى راهه مى رفت و همه جا سعى مى كرد كه به شهر و آبادى هاى سر راه برخورد نكند، به همين سبب در يكى از شب هـاى بـسـيار سرد و تاريك، راه را گم كرد و باران شديد نيز سبب شد تا گوسفندانش ‍ پـراكـنـده شـونـد و در كـار خـود سـرگـردان شـود. در ايـن مـيـان مشكل ديگرى هم براى وى پيش آمد كه بر حيرت و نگرانى او در آن بيابان تاريك افزود و آن اين بود كه همسرش را درد زايمان گرفت.

در وارى طور

مـكانى كه موسى در آن قرار داشت، بيابان طور و قسمت جنوبى بيت المقدس بود. موسى بـه ايـن سو و آن سو مى نگريست و در فك رچاره اى بود كه ناگهان از جانب طور آتشى ديد. در اين وقت به همراهان و خانواده اش گفت: در اين جا توقف كنيد كه من آتشى ديدم. اكنون مى ردم شايد خبرى يا پاره اى از آن را براى شما آورم كه شما گرم شويد و به وسيله اتش راه را بيابيم.
خـانـدان موسى همان جا ايستادند و او به طرف آتش روان شد. هنگامى كه نزديك آن رسيد، درخـت سـبـزى را ديـد كـه از آن آتـش ‍ شـعـله ور اسـت. وقـتـى نـزديـك رفـت تـا از آن آتش برگيرد، ناگهان ديد آن آتش به سوى او حمله ور شد و يا به گفته برخى آتش را ديد كـه به عقب دفت. همين سبب وحشت و ترس موسى گرديد و خواست برگردد، ولى به ياد آورد كـه آتـش مورد حاجت و نياز اوست. به ناچار براى بار دوم به سمت آتش رفت، ولى اين بار نداى جان تخشى از سمت راست آن درخت به گوشش خورد كه مى گفت: همانا من خـداى يـكـتـا، پـروردگار جهانيانم. اى موسى! من پروردگار تو هستم. نعلين خويش را بـه در كـن كـه در وادى مـقـدس ‍ (طور) هستى و بدان كه من تو را (به پيامبرى) برگزيده ام، پس به اين وحى كه مى رسد گوش فرادار. من خداى يكتا هستم كه معبودى جـز مـن نيست. مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپادار. قيامت آمدنى است. مى خواهم آن را نـهـان كـنـم تـا هر كس برابر كوششى كه مى كند، سزا بيند. آن كه به رستاخيز ايمان نـدارد و از هـواى نـفـس هـمـد پـيـروى كـنـد، تـو را از آن بـاز نـدارد كـه هـلاك مـى شـوى.
ايـن ندا را در حالت بهت فرو برد و انديشناك گرديد، ولى نوازش حق او را فرا گرفت و بـا قـدمـى اسـتـوار بـه سـوى صـدا پـيـش رفـت و بـه دنـبـال جـمـلات بـالا، نـدايـى را شـنـيـد كـه فـرمـود: اين چيست كه به دست راست دارى؟
مـوسـى كه تازه متوجه بود به مقام پيامبرى رسيده و خداى جهان او را تا اين اندازه مقرب درگـاه خـويـش قـرار داده كه بدون واسطه با او سخن مى گويد، فرصتى به دست آورد تـا هـر چـه بـيـشـتر با محبوب حقيقى و هستى بخش جهان هستى به گفت وگو و راز و نياز پـردازد و لذت بيشترى از راز دل با خالق هستى برگيرد. ازاين رو با آرامش به پاسخ حق تعالى لب گشود و گفت: اين عصاى من است كه بر آن تكيه مى زنم و با آن براى گـوسـفـنـدانـم بـرگ مـى تـكـانـم و مـرا در آن (بـهـره هـا و) حـاجـت هـاى ديـگـر (نـيز) هست.
ايـن سـؤ ال و پـاسـخ بـديـن جـا پـايـان نـيـافـت، زيـرا سـؤ ال حـق تـعـالى مقدمه وحى رسالت بود و شايد مى خواست تا موسى را براى ديدن معجزه شـگـفـت انـگـيز خويش آماده سازد، ازاين رو در ادامه گفت وگو، او را ماءمور كرد تا عصا را بيفكند و در ضمن قدرت حق تعالى را در زنده كردن مردگان از نزديك ببيند.
مـوسـى بـه دنـبـال دسـتور حق تعالى عصا را بيفكند و ناگهان ديد كه عصا به صورت مـارى درآمـد كـه از نـظـر بـزرگـى و هـيـبـت چـون اژدهـا و از نـظـر سـرعـت عـمـل و چـابـكـى چـون افعى تيزرو بود و با قرار گرفتن در روى زمين شروع به حركت كرد.
كليم اللّه از ديدن آن منظره وحشت كرد و بگريخت، ولى دنباله وحى الهى كه بدو فرمود: بـگـيـرش و تنرس كه ما آن را به حالت اولش بازمى گردانيم. وى را از رفتن بازداشت و براى گرفتن آن عصا شگفت انگيز بازگشت.
بـرخـى از مـفسران گفته اند: موسى جبّه اى پشمين در برداشت و براى گرفتن عصا، دست خـود در آستين جبّه برد و جلو رفت. اما در اين جا نداى ديگرى آمد كه اى موسى دست خود را از آستين بيرون آر و بدون واهمه و ترس عصا را برگير.
بـدين ترتيب موسى دانست كه به رسالت حق تعالى مبعوث گشته و اين عصا نيز معجزه اوست كه بايد در جاى خود از آن استفاده كند و گواه رسالت خويش سازد.
مـعـجـزه ديـگـرى كه خداند به موسى داد، اين بود كه بدو وحى شد: دست در گريبان فـرو بـر تـا دسـتـى بـى عـيب و درخشان بيرون آيد و اين هم معجزه ديگر، تا نشانه هاى بزرگ خويش را به تو بنمايانيم. موسى دست در گريبان خود فرو برد و چـون بيرون آورد، نورى خيره كننده ـ كه فضا را روشن كرد ـ از آن برتافت و با وحى الهى دانست كه اين هم معجزه ديگرى است كه براى تبليغ رسالت بدو عطا گرديد. كليم خـدا هـم چنان گوش فرا داد و با جمله زير دنباله ماءموريت بزرگ خويش را از طرف خداى تـعـالى دريـافـت كـه بـدو فـرمـود: بـه سـوى فـرعون (و فرعونيان) برو كه به راستى او طغيان كرده است.
در اين جا موسى به يادآورى ماجراى قتل آن مرد قبطى و نيز شوكت و نيروى عظنم فرعون و قـبـطـيـان و انحطاط فكرى و نادانى پيروان او و مشكلات ديگرى كه انجام اين ماءموريت به دنبال داشت، خود را به يارى برادرش هارون نيازمند ديد. پس از روى تضرع عرض ‍ كـرد: پـروردگـارا! مـن شـخـصـى از آن ها را كشته ام و مى ترسم مرا بكشند و برادرم هـارون زبـانش از من فصيح تر است. او را به كمك من بفرست كه تصديقم كند زيرا بيم آن دارم تكذيبم كنند.
در سـوره طـه آمـده اسـت كـه درخـواسـت هـاى خـود را بـه ايـن صـورت عـرضـه داشـت: پـروردگـارا! سـيـنه ام بگشاى و كار را برايم آسان كن و گره از زبانم باز كن تا گـفـتـارم را بـفهمند و براى من از خاندانم پستيبانى قرار ده، هارون برادرم را و پـشـتـم را بـدو مـحـكـم كـن، و در رسالتم او را شريك من گردان تا تو را تسبيح بسيار گوييم و بسيار يادت كنيم كه تو از حال ما آگاهى.
مـاءمـوريـت سـنـگـيـنـى بـود و موسى مى خواست تا از خداى تعالى نيروى بيشترى براى پـيـشـرفـت كـار و انـجـام آن ماءموريت دشوار دريافت دارد. خداى تعالى نيز وعده پيروزى كامل به او داد و دل او را نيرومند ساخته، در پاسخ او فرمود: خواسته ات به تو داده شـد بـازوى تـو را به وسيله برادرت محكم مى كنيم و شما را با آيه هاى خويش تـسـلى مـى دهـيـم تـا بـه شـمـا دسـت نـيـابـنـد، شـمـا و هـر كـه پـيـرويـتـان كـنـد، پيروزيد.

در راه انجام فرمان الهى

طـبـق نـقـلى مـوسى پس از اين كه ماءموريت الهى را دريافت و به مقام پيامبرى برگزيده شـد، نـزد همسرش بازگشت پس از چند روز او را با نوزادى كه تازه به دنيا آورده بود، بـه مـديـن فـرسـتـاد و خـود بـه طـرف مـصر روان شد. برخى گفته اند، آن ها را در همان صـحـرا رهـا كـرد و رفـت. تا پس از چند روز يكى از چوپانان مدين بدان جا آمد و آن ها را شـنـاخـت بـا خـود بـه مـدين و نزد شعيب برد و آن ها هم چنان نزد شعيب بودن تا وقتى كه قرعون غرق شد و موسى بنى اسرائيل را از دريا عبور داد. وقتى خبر به شعبى رسيد، آن هـا را نـزد موسى فرستاد. هم چنين نقل ديگر آن است كه موسى آن ها را همراه خود به مصر برد.
خداى تعالى چنان كه به موسى وعده داده بود، هارون را به كمك وى فرستاد و بدو الهام كـرد تـا بـه مـوسـى بپيوندند و در انجام ماءموريت خطير او شركت داشته باشد. بعضى گـفـتـه انـد كـه هـارون بـه دنـبـال وحـى الهـى از شـهـر مـصـر خـارج شـد و بـه اسـتـقـبـال مـوسـى شـتـافـت تـا وقـتـى كـه در كـنـار رود نـيـل او را ديـدار كـرد. طـبـرى در تـاريـخ خـود از سـدّى نـقـل مـى كـنـد كـه وى گـفـته است: موسى خاندان خود را به مصر آورد و شبانه به خانه مـادرش بـرد. مـادر موسى او را نشناخت و جاى گاههى به آن ها داد تا وقتى كه هارون وارد خانه شد و حال ميهمان تازه وارد را پرسيد. او گفت: ميهمانى است كه به خانه ما آمده است. وقـتـى هـارون پـيـش وى آمـد و حـالش را پـرسـيـد، متوجه شد كه برادرش ‍ موسى است. بـرخـاسـت و دسـت بـه گـردن هـم انـداخـتـنـد و يـك ديـگـر را در آغـوش كـشـيـدنـد و پس از احـوال پـرسى، موسى به هارون گفت: بيا تا نزد فرعون برويم كه خداوند ما را به سوى او به رسالت فرستاده است. هارون نيز پذيرفت، اما مادرشان فرياد زد كه اگر بـه نـزد وى بـرويـد، شـمـا را به قتل خواهد رسانيد. ولى آن دو برخاستند و به دربار فرعون رفتند.

در قصر فرعون

متن فرمانى را كه خداى تعالى به موسى و هارون داد چنين است: تو و برادرت (هارون) بـا آيـات (و نـشـانـه هـاى)مـن برويد و در ياد كردن من سستى نكنيد. به سوى فرعون برويد كه به راستى او طغيان كرده است، اما با وى به نرمى سخن گوييد شايد متذكر گردد يا (از من بترسد.
وقـتى موسى و هارون عرض كردند: پروردگارا! ما ترس داريم كه او بر ما ستم كند يا سركشى اش زيادتر گردد. خداى تعالى در پاسخشان فرمود: نترسيد كه من با شما هستم، مى شنوم و مى بينم.
ايـن وعـده روشـن الهـى بـود كه آن دو را دل گرم ساخت و با اراده هاى آهين به سوى قصر فرعون به راه افتادند و گرنه فرعون چنان قدرتى در مصر پيدا كرده و به مردم مصر اءنا ربكم الاعلى مى گفت و همه را به پرستش خود واداشته بود و مخالفان خود را با سخت ترين شكنجه ها نابود مى كرد.
جـمـعـى از مـفسران در ذيل آيه وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْت ادِ ؛فرعون صاحب ميخ ‌ها طـبـق روايـاتـى گـفـتـه انـد كه فرعون ميخ ‌هاى سختى داشت كه وقتى مى خواست كسى را شـكـنـجه كند، دستور مى داد او را بر زمين بخوابانند و دست ها و پاهاى او را با آن ميخ ‌ها به زمين بكوبند.
در داسـتـان سـاحـرانـى كه به موسى ايمان آوردند، آن ها را به همين شكنجه سخت تهديد كرد و به گفته برخى اين كار را نيز كرد و دستور داد آن ها را به همين ترتيب به درخت ها بياويزند و دست ها و پاهاى آن ها را با ميخ به درخت بكوبند.
درباره آسيه همسر خود نيز ـ كه پس از ساحران به موسى ايمان آورد ـ همين شكنجه را در نظر گرفت و فرمان داد او را در آفتاب بخوابانند و دست و پايش را به زمين بكوبند و سـنـگ بـسـيار سنگين و سختى را روى سينه اش بگذارند و به همان وضع رهايش كنند تا جان دهد.
سـتـم فـرعـون به جايى رسيد كه گفته اند ـ و پيش از اين نيز گذشت ـ كه وقتى ستاره شـنـاسان به او خبر دادند نطفه موسى در فلان شب بسته خواهد شد، دستور داد هيچ مردى از بـنـى اسرائيل در آن شب پيش همسرش نرود. بيدادگرى او به حدّى بود كه شكم زنان حـامـله را مـى دريـد تـا بـه مـوسـى دسـت يـابـد و كـودكـان بـى گـنـاه بـنـى اسـرائيـل را سـر مـى بـريـد و كـسى نبود كه بتواند در برابر اين همه جنايت زبان به اعتراض بگشايد يا از كسى دفع ستم بنمايد.
تاريخ ‌نويسان نوشته اند: قصرى كه موسى و هارون براى راهنمايى فرعون بر در آن آمـدنـد، مـيـان هفت قلعه محصور و مرتفع قرار داشت كه قلعه هاى مزبور تو در تو ساخته شده و حلقه وار قصر اصلى را در بر گرفته بودند و براى ساختن اين قصر بزرگ و قلعه هاى مزبور، هزاران نفر به خاك و خون كشيده شده بودند.
ميان هر قلعه تا قلعه ديگر صدها سرباز مسلح شب و روز پاس مى دادند و در بعضى از قسمت ها نيز شيرانى درنده و تربيت شده وجود داشتند كه اگر دشمن بدان جا راه مى يافت، طـعـمه آن ها مى شد. هنگامى كه موسى و هارون بر در قصر آمدند، آن دو را به درون راه ندادند و به گفته برخى روزها و بلكه ماه ها گذشت تا به درون قصر راه يافتند.
از مـحـمـدبـن اسـحـاق بـن يـسـار نـقـل شـده اسـت: دو سـال تـمـام مـوسـى و هـارون هـر روز صـبح بر در قصر فرعون مى آمدند و شام باز مى گـشـتـنـد و كـسـى جـرئت نـداشـت سـخـن آن دو را بـه گـوش فـرعـون بـرسـانـد و حـال آن دو را گـزارش دهد تا سرانجام روزى دلقك مخصوص ‍ فرعون، سخنشان را اظهار كـرد و پـيـغـامـشـان را رسـانـيـد. هـمـيـن سبب شد كه فرعون آن دو را نزد خويش بخواند و گـفـتـارشـان را بـشـنـود. البـتـه بـعـضـى هـم مـعـتـقـدنـد كـه هـمـان روز اوّل كـه مـوسـى بـر در قـصـر آمـد، بـراى او اجـازه گـرفـتند و به درون قصر راه يافت.
در چـنـد حـديـث نيز آمده است كه موسى عصاى هود را بر در قصر زد و درهاى تودرتو همه باز شد تا جايى كه قرعون موسى را بديد و دستور داد وارد قصرش كنند.
بـه هـر صـورت دسـتـرسـى بـه فـرعون و رساندن پيام آسمانى حق به گوش او، كار آسانى نبود و مشكلات و خطرهاى زيادى در پيش ‍ داشت كه موسى به كمك برادرش هارون و بـا پـشـت گـرمـى بـه وعـده صـريـح خـداى تـعـالى كـه فـرمـود: مـن بـا شـما هستم. ايـن مـشـكلات را از پيش راه برداشت و خود را به حضور فرعون رسانده و پيام حق را به وى ابلاغ كرد.
به گفته بعضى، فرعون دستور داد شيران تربيت شده را به سوى موسى و هارون رها كنند، ولى با كمال تعجب ديد كه آن ها چون مقابل آن دو رسيدند، صورت را بر خاك نهاده و رام شدند.
ايـن منظره ابهتى از موسى در دل فرعون انداخت كه ناچار شد او و برادرش را به حضور بخواند و به سخنانشان گوش دهد.

احتجاج با فرعون

موسى و هارون سخن را از اين جا آغاز كردند و گفتند: ما فرستاده پروردگار جهانيانيم بنى اسرائيل را با ما بفرست و از قيد اسارت و ستم رها ساز.
فـرعـون بـراى تحقير موسى و تكذيب سخن او نخست در جواب آن حضرت گفت: مگر ما نـبـوديـم كـه تـو را در كـودكـى نـزد خـود تـربـيـت كـرديـم و سـال هـا از عـمـر خـويـش را در مـيـان مـا بـه سـر بـردى؟ سـپـس بـه داسـتـان قتل آن مرد قبطى اشاره كرد و ادامه داد: و آن كارى را كه نبايد بكنى كردى و (سپاس مـا را نـداشـتـى) كـفـران نـعـمـت مـا كـردى! بدين ترتيب هواست بگويد كه سابقه تو نزد ما به خوبى روشن است و ما تو را از كودكى بزرگ كرديم و وضع تو را مى انيم. پس از كجا به رسالت رسيدى و فرستاده پروردگار جهانيان گشتى؟
موسى در جواب او فرمود: آن روز كه من آن كار را كردم (و آن مرد را كشتم) از سرانجام آن آگـاه نـبـودم (و نـمـى دانـسـتم منجر به قتل آن مرد مى شود و من ناچار به ترك وطن مى شوم) و چون از شما ترسيدم فرار كردم و پروردگارم به من حكم (و فرزانگى) بخشيد و از پيغمبرانم قرار داد.
بـه دنـبـال آن در پـاسـخ آن قسمت كه گفته بود: ما تو را در كودكى نزد خود تربيت كـرديـم و مـى خـواسـت ضـمـن تـحـقـيـر موسى منّتى هم بر سر آن حضرت بگذارد فـرمـود: مـگـر ايـن نـعـمـتـى اسـت كـه مـنـّت آن را بـر مـن مـى نـهـى در حـالى كـه بنى اسرائيل را به بردگى گرفته اى؟.
يـعـنـى مـنـشـاءآن مـاجـرا نـيـز ظـلم و سـتـم تـو بـود كـه بـنـى اسرائيل را بردگان خود دانسته و هر گونه ستمى را درباره آنان روا داشته اى تا آن جا كه دستور سر بريدن پسران آن ها را صادر كردى و آن دستور ظالمانه تو سبب شد كه مرا به دريا اندازند و دست تقدير به قصر تو و تحت كفالت تو درآورد اين چه منّتى اسـت كـه تـو بـر مـا دارى و چـه نعمتى است كه انتظار سپاس آن را از من دارى؟ مگر ظلم و بـيـدادگـرى نـعـمت است يا زورگويى چون تو، حق سپاس بر كسى دارد و ولى نعمت مردم ستمديده مى گردد؟ اين تو هستى كه نعمت هاى خد را ناسپاسى كرده و به جاى دادگسترى و رسيدگى به كار خلق خدا، آن ها را به بردگى گرفته و هر گونه ستمى را در مورد آن ها روا مى دارى!
فرعون كه تا آن روز خود را در برابر چنين ميطق نيرومند و زبان گويايى نديده بود و هر چه مى گفت، اطرافيان چاپلوس بدون چون و چرا تصريق مى كردند و بلكه جنايات و بـيـدادگـرى هـاى او را پـرده پـوشـى كـرده و بـراى هـر كـدام بـهانه اى تراشيده و به صـورت حـق جـلوه مـى دادنـد و بـه صـورت مـعـبـودى او را مـى پـرستيدند، يكّه اى خورد و قبل از آن كه راه خشونت و تهديد پيش گيرد، خواست تا از همان راه تحقير و احياناً استهزا و تهمت موسى را از ميدان بيرون برد و اگر اين حرته ها كارگر نيفتاد، آن كاه با اسلحه تـهـديـد و خـشونت به ميدان موسى بيايد. به همين منظور از موسى گه گفته بود: ما فرستاده پروردگار جهانيانيم توضيح خواسته و پرسيد: پروردگار جهانيان چيست؟
مـوسـى در جـواب گـفـت: پـروردگـار آسـمـان هـا و زمـيـن و آن چـه مـيان آن هاست، اگر اهل يقين هستيد.
فـرعـون كـه خـود را پـروردگـار مـردم مـعرفى كرده بود شايد خود او و بندگانش عقيده داشتند كه هر جهانى پروردگاى دارد، آسمان ها هر كدام پروردگارى دارد و زمين هم داراى پـروردگـار جدايى است و همه پروردگاره نيز در فرمان خداى جهان هستند، نمى تـوانـسـتـنـد مـعـنـاى سـخـن مـوسـى را درك كـنـنـد و چـنـيـن پـروردگـارى بـه طـور مـسـتـقـل و جـدا بـراى آن ها مصداق و مفهومى نداشت. همين انحطاط فكرى و جهالت اطرافيان فرعون بهانه اى به او داد تا منظور هود را كه همان تحقير موسى بود عملى سازد و رو بـه اطـرافـيـان خود كرده بگويد: آيا نمى شنويد؟ يعنى نمى بينيد كه پـايـه معلومات و درك اين مرد تا چه اندازه است كه وقتى از او مى پرسم پروردگار جهانيان چيست؟ جواب را وارونه كرده و همان سخن را تكرار مى كند!
مـوسـى كـه مـى خـواسـت تـا در هـمـان نـخـسـتين برخورد با فرعون خداى يكتا را به او و اطـرافـيـانـش مـعـرفـى كـند و به اشتباهى كه از نظر پرستش داشتند واقفشان سازد، به تحقير فرعون اهميتى نداد و گفت: پروردگار پدران گذشته تان.
يعنى اين اشتباه است كه شما خيال كرده ايد هرد عالمى را پروردگارى بوده و پروردگار شـمـا نـيز فرعون است و بايد او را پرستش ‍ كنيد، بلكه تمام اين جهان هستى و موجودات بى شمار و همه شما و پدران گذشته و فرزندان آينده تان را يك پروردگار بيش نيست و او همان پروردگار جهانيان است كه مرا به رسالت به سوى شما فرستاده است.
فرعون كه حربه اى به دستش افتاده بود و مى خواست بيشترين استفاده را از آن بر ضدّ مـوسـى بـنـمـايـد، بـه دنـبـال گـفـتـار قـبـلى خـود گـفت: اين شخص كه به اصطلاح رسول شماست و به سوى شما فرستاده شده، ديوانه است.
مـوسـى از سـخـن بـاز نـايـستاد و باز هم دنباله سخن را ادامه داد و فرمود: پروردگار مشرق و مغرب و هر چه ميان آن هاست، اگر مى فهميد.
فـرعـون كـه ديـد بـا ايـن هـوچى گرى ها نمى تواند موسى را از سخن بازدارد و حربه تهمت هم كارگر نيفتاد، به زورو تهديد متوسل شد و به موسى گفت: اگر معبودى جز من بگيرى (و غير مرا پرستش كنى) تو را در زمره زندانيان قرار خواهيم داد.
و ايـن كـه نگفت تو را به زندان مى افكنم و گفت تو را در زمره زندانيان قرار مى دهم، شايد براى آن بود كه وضع سخت زندانيان و شكنجه هاى عجيب ماءموران فرعون، براى همه روشن بود و مردم مى دانستند اگر كسى زندانى شود و نامش در ليست زندانيان درآيد، چه سرنوشت شومى در پيش دارد و چگونه در زير دست و پاى دژخيمان فرعون به بدترين وضع جان مى دهد.
مـوسـى كـه گويا انتظار همين گفتار را مى كشيد و مى خواست تا دشمن را با منطق نيرومند هميش از غرور و نخوت به زير آورد و عجز و زبونى اش را بر وى آشكار سازد،در اين جا دنـبـاله سـخـن را رهـا كرد و فرمود: اگر چه براى تو حجتى آشكار (و معجزه و دليلى روشن بر صدق مدّعاى خويش) بياورم؟.
فرعون گفت: آن را بياور اگر راست مى گويى.
ناتوانى فرعون در برابر معجزه موسى (عصا و يد بيضا)
مـوسـى بى درنگ عصاى هميش را به زمين انداخت و ناگاه به صورت اژدهايى عظيم درآمد. به دنبال آن دست به گريبان برد و چون بيرون آورد، نورى از آن برتافت كه شعاعش چشم بينندگان را خيره كرد.
داسـتـان سرايان درباره هيبت اژدها و وحشتى كه از ديدن آن به فرعون دست داد، داستان ها نـوشـتـه انـد. از آن جـمـله ثـعـلبـى در عرائس الفنون نوشته: هنگامى كه موسى عصا را انـداخـت و بـه آن صـورت وحـشـتناك درآمد، فرعون و اطرافيانش ديدند اژدهاى مزبور دهان بـاز كـرد و مـيـان دو فـك پـايـيـن و بـالاى او بـه قـدرى بـاز بـود كـه تـمـامى قصر را فراگرفت. يك لب را بر پايين و لب ديگر را بر بالاى قصر گذاشت و پس از آن به سـوى فـرعون حمله كرد و خواست تا او را در كام خود گيرد. تماشاچيان و حاضران مجلس همگى از ترس گريختند و خود فرعون نيز وحشت كرد و فرياد زد: اى موسى! تو را به خـدا و حـق تربيتى كه به گردن تو دارم سوگند مى دهم كه او را برگيرى و شرّش را از مـن دور سـازى. مـن تـعـهـد مـى كـنـم كـه بـه تـو ايـمـان آورم و بـنـى اسـرائيـل را بـا تـو بفرستم. در اين وقت بود كه موسى عصا را برگرفت و به حالت نخست بازگشت.
به دنبال آن معجزه يد بيضا را نيز نشان داد. فرعون با ديدن آن دو معجزه بزرگ و وعده اى كـه بـه موسى داده بود، خواست به وى ايمان آورد. اما هامان! وزير مشاور و مخصوص فرعون مانع اين كار شد و بدو گفت: تو اكنون خدايى هستى كه تو را پرستش مى كنند، چگونه مى خواهى با داشتن اين مقام پيرو بنده اى گردى؟
در پـاره اى از روايـات نـيـز نـظـيـر ايـن داسـتـان بـا مـخـتـصـر اخـتـلافـى نقل شده است، و اللّه اءعلم.
به هر صورت، فرعون كه انتظار نداشت با اين دو منظره هولناك و خيره كننده روبه رو شـود و فـكـر نمى كرد موسى داراى چنين معجزاتى باشد، در كار خويش فرو ماند و چاره اى نديد جز آن كه از راه عوام فريبى و تهمت، حق را پنهان و براى حفظ مقام خود، حسّ وطن پـرسـتـى مـردم را تـحريك كند و با خود هم دست سازد، باشد كه بدين وسيله چند صباح ديـگـر پـايـه هـاى لرزان كـاخ استبداد و ستمگرى خود را استوار سازد و به جنايات خود ادامـه دهد. به همين منظور رو به اطرافيان كرد و گفت: اين مرد جادوگر ماهرى است كه مـى خـواهـد شـمـا را بـه وسـيله جادوى خنويش از سرزمينتان بيرون كند و خود و خويشان و قـومـش، مـالك و فـرمـان رواى ايـن سـرزمـيـن گـردنـد. اكـنـون شـمـا دربـاره او چه نظرى داريد؟
برخى گفته اند: نيروى اعجاز چنان او را سرگشته و نگران خويش ساخت كه به طر كلى بـزرگـى مـقـام خـود را فراموش كرد و به اندازه اى عجز و زبونى بر وى چيره شد كه ندانست چه مى گويد و خود را باخته و گم كرد.
اطـرافـيـان فرعون كه پروردگار خود را آن چنان برسان ديدند، به وى گفتند: او و بـرادرش را مـهـلت ده و مـاءمـوران خود را به شهرها بفرست تا همه جادوگران ماهر را به نـزد تو آورند و در روز معينى به نبرد موسى برخيزند و جادو را به جادو پاسخ دهند.
شـايـد بـراى بـاز دوم فـرعـون از سـراسـيمگى و پريشانى كه پيدا كرده بود، رو به مـوسـى كـرد و گـفـت: اى موسى! آيا نزد ما آمده اى تا به وسيله جادوى خويش ما را از سـرزمـيـنمان بيرون كنى؟ اما بدان كه ما نيز جادويى همانند آن براى تو بياوريم. پس مـيـان مـا و خـودت وعـده گـاهـى بـگـذار و مـوعدى را مقرر كن كه ما و تو از آن تخلّف نكنيم.
مـوسـى پـذيـرفـت و روز عـيـد را كه روز اجتماع و جشن مردم بود براى اين كار معيّن كرد. فـرعـون هـم مـاءمـورانـى بـه سـراسر مصر گسيل داشت تا هر ساحر زبردست و جادوگر ماهرى را در هر جا كه هست براى روز موعود و نبرد با موسى به پايتخت بياورند.

اجتماع ساحران براى معارضه با موسى

عـل سحر و جادو در سرزمين مصر اهميت فراوانى داشت و فراعنه مصر نيز براى حفظ مقام و حكومت خود، از وجود آن ها بهره هاى زيادى برده و جويندگان آن علم را تشويق مى كردند و چـنـان كـه در حـديـث آمـده، يـكـى از اسـرار ايـن كـه خـداونـد مـتـعـال مـعـجـزه موسى را نيز عصا و يد بيضاء قرار داد، همين بود كه معجزه آن حضرت از سـنـخ كـار سـاحران باشد و بر اثر مهارتى كه در اين علم داشتند، به معجزه بودن كار مـوسـى ايـمان بياورند، چنان كه بزرگ ترين معجزه پيغمبر اسلام نيز قرآن بود، زيرا عـلم فـصـاحـت و بلاغت در زمان آن حضرت (ميان عرب) رواج بسيارى داشت و چون فصحاى بـزرگ عرب قرآن را ديدند، دانستند كه اين گفتار بشر نيست به معجزه بودن آن اعتراف كردند.
مـتـن حـديث را كه صدوق در كتاب عيون و علل الشرائع از امام هشتم حضرت على بن موسى الرضـا روايـت كـرده، ايـن اسـت كـه ابن سكيّت گويد: به امام عرض كردم: چرا خداى عزوجل موسى بن عمران را به عصا و يد بيضاء و آلت سحر مبعوث فرمود و عيسى را به طـب و محمد را به كلام و خطب؟ حضرت در پاسخ من فرمودند: خداى تعالى چون موسى را فـرسـتـاد، عـلم سـحـر بـر مـردم زمان وى چيره شده بود. موسى نيز از جانب خداى تعالى مـعـجـزه اى آورد كـه مـردم نـتـوانـنـد مـانـنـدش را بـيـاورنـد و سـحـر و جـادويـشـان را باطل سازد و برهان و حجت را بر ايشان ثابت و پا بر جا كند و عيسى را در زمانى مبعوث قـرمـود كه بيمارى ها در آن زمان بسيار بود و مردم به طبابت احتياج داشتند. عيسى نيز از هـمـان نـمـونه معجزه اى آورد كه سنخش در نزد آنان نبود، معجزه اى كه به اذن خدا مرده را زنـده مـى كـرد و كـور مـادرزاد و بـرص دار را شـفـا مى داد و بدين ترتيب حجت خود را بر ايشان ثابت مى گرد. خداى تبارك و تعالى محمد(ص) را در وقتى مبعوث فرمود كه خطب و كـلام (و شـعـر و فـصـاحـت و بـلاغـت در گـفـتـار) بـر اهـل زمـان غـلبـه كـرده بـود. آن حـضـرت نـيـز از كـتـاب خـداى عـزوجـل و مـوعـظـه هـا و احـكـام آن مـعـجـزه اى آورد كـه گـفـتـار آنـان را بـدان باطل كرد و حجت را بدان وسيله بر آن ها اثبات كرد.
بـارى در زمـان موسى علم سحر و جادو رونق قراوانى داشت و هر كه را در اين علم مهارتى بـود، اهـميت بيشترى در نظر مردم آن زمان پيدا مى كرد. فرعون نيز خواست تا از وجود آن هـا بـاى تحكيم موقعيّت متزلزل خويش استفاده كند، ازاين رو جادوگران ماهر را از سراسر مملكت دعوت كرد و آن ها را براى عيد (روز موعود) آماده مبارزه با موسى نمود.
دربـاره تعداد ساحرانى كه براى مبارزه با موسى جمع شدند، اختلاف است و اكثراً تعداد آن ها را هفتاد تفر ذكر كرده اند. البته برخى هم آن ها را چندين برابر، يعنى چندين هزار ذكر كرده و گفته اند: اين هفتاد نفر را از ميان آن ها انتخاب كردند كه سرآمدشان بودند.
سرانجام روز موعود فرا رسيد ساحران آماده پيكار شدند.
قـرآن كـريـم نـقـل مـى كـنـد كـه قبل از اين كه ساحران دست به كار سحر خود شوند، به فـرعـون گـفـتند: اگر ما پيروز شويم مزدى هم داريم؟ در ضمن اين كه وعده بهترين مزدها را به آن ها داد، گفت: آرى شما در آن وقت از مقرّبان (درگاه من نيز) خواهيد بود
عبدالوهاب نجّار از اين سوال و جواب استفاده كرده كه معلوم مى شود انجام فرمان فراعنه مـصـر، بـراى هـمـه واجـب بوده و ناچار بوده اند تا دستورهاى آن ها را بدون چون و چرا و بدون درخواست مزد اجرا كنند.
مـوضـوع ديـگـرى كـه در قـرآن در ايـن قـسمت از داستان ذكر شده و گواه بر اين است كه فرعون بيشترين تشويق را در حق ساحران كرد تا بلكه به دست يارى آن ها تاج و تخت خـود را از خـطر برهاند، اين بود كه از طرف فرعون به مردم گفتند: شما نيز براى تـمـاشا در مركز موعود حاضر شويد تا اگر ساحران پيروز شدند از آن ها پيروى كنيم.
در صورتى كه اگر ساحران پيروز مى شدند، مردم از آن ها پيروى نمى كردند بلكه از هـمـان آيـيـن آن هـا كـه پـرستش فرعون بود پيروى مى كردند؛ سعنى در حقيقت از فرعون اطاعت مى كردند، اما مطلب را به اين صورت گفتند تا رشوه بيشترى از نظر مقام اجتماعى بـه آن هـا بـدهـنـد و آن هـا را بـه كار خود دل گرم تر سازند، گذشته از اين كه حضور تماشاچيان و شعارهايى كه به نفع ساحران مى دادند، در پيروزى احتمالى آنان و شكست رقيب بسيار مؤ ثر بود.

اندرز موسى و نيرنگ فرعون

كوشش فراوانى كه فرعون و دار و دسته اش با جمع آورى ساحران براى درهم كوبيدن مـوسـى و هـارون و مـعجزه حيرت انگيزش كرده بودند و تبليغات زيادى كه در مملكت مصر بـه داه انـداخـتـه و پـول هـاى گـزافى كه در اين راه خرج كرده بودند، براى توده مردم نادان جاى ترديد باقى نگذاشته بود كه دشمن دستگاه جبّار فرعون شكست خواهد خورد و مانند گذشته باز هم پايه هاى حكومت ظالمانه او محكم خواهد شد.
ظـواهـر امـر نـيـز نـشـان مـى داد كه پيروزى با ساحران است، تا جايى كه خود آن ها نيز هـنـگـامـى كـه بـه مـيـدان آمـده و چشمشان به انبوه جمعيت طرف دار خود و بى كسى و غربت مـوسـى افتاد و جادوهاى خود را حاضر كردند، ترديدى در پيروزى خود نديدند و گفتند: سوگند به عزت فرعون كه ما پيروزيم.
امـا كليم خدا كه به وعده پروردگار خويش دل گرم بود و اين طواهر فريبنده تزلزلى در وى ايـجـاد نمى كرد، وقتى جمع ساحران و مردم مصر و شوكت خيره كننده فرعون را كه بـا اطـرافـيان خود براى تماشاى آن منظره آمده بود و در جاى گاه مخصوص قرار داشتند مـشـاهده فرمود، ابتدا براى اتمام حجت و پند و اندرز آنان، حاضران را ـ كه جادوگران و فرعون نيز جزء آن ها بودند ـ مخاطب ساخت و فرمود: واى بر شما! (متوجه باشيد) به خـدا دروغ نـبـنـديـد كـه خداوند شما را به عذاب (سخت) نابود كند و هر كه افترا و دروغ بندد نوميد گردد و به مطلوب و هدف خود نرسد.
ايـن گـفـتار كه از قلبى پاك سرچشمه گرفته بود و بلكه حقيقتى بود كه موسى به صـورت انـدرز بـه آن هـا قـرمـوده بود، تزلزلى در اراده ساحران ايجاد كرد و به فكر فرو رفتند و شايد شيوه همه افرادى كه به خدا و روز جزا اينان ندارند، همين باشد كه چـون از نـظـر روحـى تـكـيـه گـاهـى نـدارنـد، هـمـيـشـه در حـال اضـطـراب و نـگرانى هستند و با يك تذكر كوتاه كه از جانب معتقدان به مبداء و معاد بـه آن هـا داده مـى شـود، تـعـادل هـود را از دسـت مـى دهـنـد و در كـار خـود متزلزل مى گردند.
به هر صورت روحيه ساحران با اين تذكر كوتاه و گفتار حق تضعيف شد و اختلاف و دو دسـتـگـى ميان آن ها ايجاد گرديد و گروهى از آن ها در كار خود مردّد شدند و آثار نخستين شكست در طرف داران فرعون آشكار گرديد.
ايـن خـبـر بـه گوش فرعون و دار و دسته اش رسيد و براى جبران آن، دستور دار فوراً جـلسـه اى سـرى تـشكيل دهند و ساحران را در آن مجلس گرد آورند تا فرعون براى آن ها سـخـنـرانـى كـنـد. وقـتـى سـاحران حاضر شدند، فرعون و طرف دارانش به آن ها گفتند: ايـنـان دو جـادوگـرند كه مى خواهند با جادو خويش شما را از سرزمينتان بيرون كنند و آيين نيك شما را از بين ببدند. تصميمتان را قطعى كنيد و با هم دلى در يك صف به مبارزه بـا آنـان بـرخـيـزيـد و بـدانـيـد كـه هـر كـس بـرتـر شـود رسـتـگـار (و پـيـروز) اسـت.
فـرعـونيان در اين جا باز هم از بى خبرى و نداشتن رشد و آگاهى ساحران ـ كه توده اى از هـمـان مـردم نـادان بـودنـد ـ اسـتـفـاده نـمـوده و آنـان را در پـيـمـودن راه بـاطـل خـويـش مـحـكـم و پـا بـرجـا كـردنـد و بـراى تـحـريـك سـاحـران از غـريـزه مـال دوسـتـى و وطـن پـرسـتـى و عـلاقـه بـه مليّت و آيين نياكانشان به نفع خويش بهره بردارى كردند.
نخست آن كه گفتند: موسى و هارون مى خواهند با جادوى خويش شما را از سرزمينتان بيرون كـنـنـد، و ديـگـر آن كـه ايـنـان مـى خـواهند آيين مقدس و مليّت شما را از بين ببرند و بدين تـربـيـب شـمـا بـايـد بـيـشـتـديـن كـوشـش خـود را كـرده و كـامـلاً هـم دل شويد و در يك صف به مقابله با آن دو قيام كنيد.

سحر ساحران و معجزه موسى

سـاحـران در بـرابـر چـشـم هـزاران نـفـر كـه شـايـد بـر اثـر جـهـل و نـداشـتـن رشد اجتماعى، از اعماق دل پيروزى خود را آرزو مى كردند، پيش ‍ آمدند و بـه مـوسـى گـفـتـنـد: تـو ابـزار سـحـرت را بـه كـار مـى انـدازى يـا مـا بـيـنـدازيـم.
مـوسـى فـرمـود: شـمـا بـيندازيد و با اين جمله ساحران همه ريسمان ها و عصاهايى را كه قبلاً آماده كرده بودند، بر زمين انداختند و در نظر موسى (و ديگران) به صورت مارهايى درآمد كه راه مى رفتند.
مـنـظره عجيبى بود، در صحرايى وسيع، ده ها و شايد صدها و هزارها ريسمان و چوب به صورت مارهايى درآمده و شروع به جست وخيز كردند. قرآن كريم مى گويد: ديدگان مردم را مسحور و ترسى در آن ها ايجاد كردند و سحرى عظيم آوردند.
مـنـظره به حدّى وحشتناك بود كه حضرت موسى نيز احساس ترس كرد و مختصر رعبى در دلش ايجاد شد، اما در همان حال، وحى خداوند آن برس اندك را نيز از دلش بيرون برد و بـدو خـطاب شد: اى موسى! نترس كه تو برترى. آن چه در دست راستت دارى بيفكن كه هر چه را اينان ساخته اند ببلعد، زيرا اينان نيرنگ جادوگرى را ساخته اند و جادوگر هرجا باشد (يا هر چه بياورد) رستگار (و پيروز) نخواهد شد.
موسى بى درنگ عصاى خود را بيفكند و ناگهان به صورت اژدهايى عظيم درآمد و در چشم بـرهـم زدنـى هـمـه آلات سـحر و ابزار كار ساحران را بلعيد. تماشاگران كه آن اژدهاى عـظـيـم را با آن هيبت ديدند، از ترس پا به فرار نهادند و به گفته برخى از مورخان، صدها نفر زير دست و پا رفتند و غوغاى عظيمى بر پا شد.

ايمان ساحران

در ايـن وقـت حـق براى ساحران آشكار گرديد و چنان تاءثير معجزه موسى قرار گرفتند كه بدون تاءمل، پيش روى موسى به خاك افتاده و ايمان خود را به خداى موسى و هارون اظهار كردند و به عجز و زبونى خود در برابر قدرت الهى اعتراف نمودند.
فـرعـون كه در برابر شكستى ناگهانى و عملى انجام شده قرار گرفته بود و انتظار نـداشـت چـنـيـن شـكـست سختى آن هم از جانب افرادى كه اميدوار بود پايه هاى لرزان حكومت ظـالمانه اش را به وسيله آن ها پابرجا و مستحكم سازد نصيبش گردد، بى اندازه خشمناك شـد و بـراى اين كه سرپوشى بر ناتوانى خود بنهد و شرمندگى خود را مخفى سازد، بـر سـاحـران بـانـگ زد و گـفـت: آيـا پـيش از آن كه من به شما اجازه دهم به او ايمان آورديد (اكنون معلوم شد كه استاد شما در سحر او بوده) و او بزرگ شماست كه سحر ر ابه شما ياد داده است.
فـرعـون، مـوسـى را مـى شـنـاخـت و مـى دانـسـت كه هيچ تماس قبلى بين موسى و ساحران بـرقـرار نـشـده و شـايـد مـوسـى تا آن روز هيچ يك از ان ها را نديده است، اما چه كند كه بـراى حـفـظ مـقـام خـود نـاچـار اسـت در آن مـوقـع حـسـاس بـه هـر تـهـمـت و دروغـى مـتـوسـل شـود و بـه هر ترتيبى شده، بر ناتوانى خود سرپوش نهد و احياناً از ايمان مردم ديگر جلوگيرى كند.
در سوره اعراف آمده است كه رو به ايشان كرد و گفت: اين نقشه اى است كه شما كشيده بـوديـد تـا مـردم را از شهرشان بيرون كنيد  و بدين ترتيب آن ها را متهم بـه هـمـكـارى بـا مـوسـى و طـرح نـقـشـه و توطئه بر ضدّ دستگاه سلطنت خود كرد و به دنـبـال ايـن جـمـله باز هم خواست احساسات توده مردم را بر ضدّ آن ها تحريك كند و بدين وسـيـله حـق را بـر مـردم بـپـوشـانـد. ازايـن رو گـفت: نقشه كشيده بوديد تا مردم را از شـهـرشـان بـيـرون كنيد و با اين گفتار خواست براى چندمين بار به دروغ به مردم وانـمـود كـند كه موسى و يارانش مى خواهند شما را از شهر و دايارتان بيرون كنند و خود وارث اين سرزمين گردند.
سپس فرعون قيافه خشونت آميزى به خود گرفت و ساحران را به سخت ترين شكنجه ها تـهـديـد كـرده گـفـت: دسـت هـا و پـاهـايـتـان را بـرعكس يك ديگر قطع و بر تنه هاى نـخـل آويـزانـتـان مـى كـنـم تـا بـدانـيـد عـذاب كـدام يـك از مـا سـخـت تر و پايدارتر است.
فرعون كه تا آن روز جمعى چاپلوس را اطراف خود ديده بود كه باى گذراندن زندگى چـنـد روزه دنـيـا بـه هـر جـنـايتى تن داده بودند و دستورهاى او را بى چون و چرا اجرا مى كـردنـد، آن هـا را بـه كـشـتـن و بـسـتـن و گـرفـتـن جـان تـهـديـد كـرد، ولى غـافل از آن كه ساحران با ديدن آن معجزه هجيب و بلكه معجزات ديگرى كه ضمن آن معجزه مساهده كردند، دانستند كه ادعاى فرعون كه خود را پروردگار آنان مى داند، پوچ و واهى اسـت و پـروردگـار حـقـيـقـى هـمـان پـروردگـار مـوسى و هارون است و زندگى دنيا مقدمه زنـدگـى جـهـان ديگر است و چنان نيست كه انسان با از دست دادن زندگى اين جهان از بين بـرود، از ايـن رو بـا كـمال شهامت و بينش در پاسخ او گفتند: ما هرگز تو را بر اين مـعـجزه ها كه براى ما آمده و آن خدايى كه ما را آفريده است ترجيح نمى دهيم. پس تو هر چـه مـى كـنـى بكن كه فقط زندگى اين دنيا را از ما مى گيرى و در سراى ابـديـّت و جـهـان آخـرت فـرمـان تـو نـافـذ نـيـسـت سـعـادت آن جـهان را نمى توانى از ما بـرگـيـرى و مـا زيـانـى نـخـواهـيـم كـرد كـه بـه سـوى پـروردگـارمـان مـى رويـم. و بـه دنـبـال ايـن گـفتار ادامه دادند: ما به پروردگار خود ايمان آورده ايـم تـا گـنـاهـان مـا و آن جـادوگـرى كه ما را بدان مجبور كردى را بيامرزد و خدا بهتر و پايدارتر است.
شـايـد ايـن جـمـله اخـيـر پـاسـخ آن قـسـمت از گفتار فرعون بود كه به آن ها وعده داد ـ در صورت پيروزى ـ همه گونه احسانى درباره آن ها بنمايد و در وقت تهديد نيز به آن ها گفت: تا بدانيد عذاب كدام يك از ما سخت تر و پايدارتر است.
بـه هـر صـورت، ايـنـان كـه پـيـش از ديدن معجزه موسى هيبت و ابّهت فرعون دلهاشان را احـاطـه كـرده بـود و رد باطل خود چنان محكم بودند كه گفتند: به عزّت فرعون كه ما پـيروزيم با ديدن آيات حق چنان بصيرتى پيدا كردند كه براى فرعون عزتى نمى ديدند و دنيا و اموال بى حساب او نزد ايشان منزلتى نداشت و آن جملات زيبا و كـلمـات حـكـمـت آمـيـزى را كـه حـكـايـت از يـك جـهـان ايـمـان و اسـتـقـامـت مـى كـرد، بـا كمال شهامت در برابر فرعون اظهار كردند.
از آيـات قـرآنـى كـه بـه دسـت نـمـى آيد كه سرانجام فرعون با ساحران چه كرد و آيا تـهـديـد خـود را دربـاره آنـان عـمـلى كـرد يـا نه؟ ولى طبرى و ابن اثير در تاريخ خود نـقـل كـرده انـد كـه فـرعـون به تهديد خود عمل كرد و دست و پاى آن ها را ـ همان طور كه گـفـتـه بـود ـ قـطـع كرد و به درخت آويزان نمود و اين جمله را كه خداى تعالى در سوره اعراف از آن ها نقل كرده كه گفتند:
رَبَّن ا أَفْرِغْ عَلَيْن ا صَبْراً وَ تَوَفَّن ا مُسْلِمِينَ ؛
پروردگارا! صبرى به ما عطا كن و ما را مسلمان بميران.
در هـمـان حـال شـكـنـجـه و مـرگ به درگاه خدا عرض كردند و آن ها كه در آغاز روز كافر بودند، در پايان شب شهيد از دنيا رفتند؛ گوارايشان باد.

مؤمن آل فرعون

ابـن اثـير و ديگران نوشته اند هنگام ايمان ساحران و پيروزى موسى بر آنان، مردان و زنـان ديگرى هم به آن حضرت ايمان آوردند كه چند تن از آنان به دست فرعون با همان شـكـنـجـه هـاى سـخـت بـه قـتـل رسـيـدنـد. از جـمـله مـؤ مـن آل فرعون بود.
بـه طـورى كـه در قـرآن كـريـم آمـده، او كـسـى بـود كـه قـبـل از آن نيز به خداى جهان ايمان داشت، ولى ايمان خود را پنهان مى داشت و اظهار نمى كـرد تـا پـس از داسـتـان سـاحـران، وقـتـى فـرعـون در صـدد قـتل موسى برآمد ـ به شرحى كه پس از اين مى آيد ـ وى ايمان خود را اظهار كرد و گفت: آيـا مـى كـشـيـد مـردى را بـه جـرم ايـن كـه مـى گـويد: پروردگار من خداى يكتاست در صـورتـى كـه دليل هاى روشن از جانب پروردگارتان براى شما آورده. اگر دروغ گو بـاشـد دروغـش بـه گـردن خود اوست و اگر راست گو باشد (دست كم) برخى از آن چه شـمـا را بـدان بـيم مى دهد، به شما خواهد رسيد كه به راستى خداوند كسى را كه دروغ گو باشد هدايت نخواهد كرد.
و از جـمـله احـتـجـاج او بـا فـرعـون و دار و دسـتـه اش كـه در قـرآن نـقـل شـده، ايـن بـود كـه بـه آن هـا گـفـت: اى مـردم! مـن بـر شما از سرنوشتى چون روزگـار مـردمـان ديگر بيم دارم، مانند وضع قوم نوح و عاد و ثمود و كسانى كه پس از آن هـا بـودنـد اى مـردم! بـر شـمـا از روز ندا دادن (يعنى روز قيامت كه مردم هم ديگر را صـدا مى زنند) مى ترسم، روزى كه پشت كرده و عقب گرد (به سوى جهنم برويد) و در قبال خدا نگهدارى نداريد.
اى مـردم! چـه شـده كـه مـن پـيـروى كـنـيـد تـا شـمـا را بـه راه كمال و رشد هدايت كنم. اى مردم! اين زندگى دنيا بهره اندكى است و آخرت سراى بقا (و هميشگى) است.
اى مـردم! چـه شـده كـه مـن شـمـا را بـه سـوى نجات دعوت مى كنم و شما مرا به جهنم دعوت مى كنيد؟
به دنبال آن پس از چند آيه، خداى تعالى حكايت مى كند كه بدان ها گفت:
بـه زودى مـنـذكـّر خـواهـيـد شـد آن چه را من به شما مى گويم و من كار خود را به خدا واگذار مى كنم كه خداوند در مورد بندگنش ‍ بياست، پس خداوند او را از نيرنگ هاى برى كه درباره اش كرده بودند، نگاه داشت.
بـرخـى از مـفـسـّران ايـن آيـه را چـنـيـن تـفـسـيـر كـرده انـد كـه خـداونـد مـتـعـال او را از شـرّ فـرعـونـيـان مـحـافـظـت فـرمـود و نـتـوانـسـتـنـد او را بـه قتل برسانند، ولى ابن اثير و برخى ديگر چنان كه در بالا ذكر شد گفته اند: فرعون او را نيز به دنبال ساحران به قتل رسانيد.
در حـريـثـى هـم كـه بـرقـى در محاسن و علىّبن ابراهيم در تفسير خود روايت كرده اند امام صادق (ع) قرمود: منظور از نگهدارى خدا، نگهدارى از دين او بود، يعنى خداوند او را نگه داشـت از ايـن كـه مـفـتـون آن هـا گـردد و از نـظـر ديـن و آيـيـن بـه آن هـا مـتـمـايـل شـود، وگـرنـه از نـظـر ظـاهـر او را قـطـعـه قـطـعـه كـردنـد و بـه قتل رسانيدند.
بـرخـى از مـفـسـران گـفته اند: مرجع ضمير در اين آيه حضرت موسى است ؛ يعنى خداوند حضرت موسى را از نقشه هايى كه درباره اش ‍ كشيده بودند حفظ كرد كه نتوانستند او را به قتل برسانند.

نام و نسب مؤ من آل فرعون

دربـاره نـسـب مـؤ مـن ال فـرعـون و نـام وى اخـتـلاف اسـت. بـعـضـى نـام او را حـزبـيـل و بـرخـى خـربـيـل ذكـر كـرده انـد و در بـعـضـى از نـقـل هـا حـزقـيـل آمـده اسـت. مـرحـوم طـبـرسـى در مـجـمـع البـيـان قول ديگرى هم نقل كرده كه گفته اند نامش حبيب بوده است.
اكـثـر مفسّران او را پسر عموى فرعون و ولى عهد و جانشين او دانسته اند. از هشام نقل شده كه وى گفتع است: فرعون او را بر نيمى از مردم مصر حكومت داده بود و ثعلبى نيز نقل كرده است كه وى صد سال خزينه دار فرعون بود.
در حـديـثـى از امـام صـادق (ع) روايـت شـده كـه آن حـضـرت فـرمـوده انـد: مـؤ مـن آل فـرعـون مـردم را بـه يـگانگى خدا و نبوت موسى و برترى پيغمبر اسلام بر ساير انبيا و فضيلت اوصياى پس از وى بر ساير اوصيا دعوت مى كرد و به ايشان مى گفت: از خـدايـى فـرعـون بـيـزارى جـويـيـد. تـا ايـن كـه سـعـايـت كنندگان از وى نزد فرعون بـرگـويـى كـردنـد و گـفتند كه حزبيل مردم را به مخالفت با تو و همكارى با دشمنانت دعـوت مـى كند. وقتى فرعون اين سخن را شنيد به آن ها گفت: اگر به راستى عموزاده و ولى عـهـد و جـانـشين من چنين كارى كرده باشد، مستحق سخت ترين عذاب ها خواهد بود، ولى اگر شما بر او دروغ بسته باشيد چنين عذابى شايسته شماست.
وقـتـى حـزبـيـل را نـزد فـرعـون آوردنـد، بدو گفتند: آيا تو منكر خدايى فرعون هستى و كفران نعمت هاى او را كرده اى؟
در پـاسخ رو به فرعون كرد و گفت: پادشاها! تو تاكنون ديده اى كه من دروغ بگويم؟
فرعون گفت: نه.
حزبيل گفت: پس از اين ها بپرس پروردگارشان كيست؟
آن ها در جواب گفتند: فرعون.
حزبيل گفت: آفرندگار شما كيست؟
گفتند: فرعون.
حزبيل گفت: روزى رسان شما و آن كسى كه بدى ها را از شما دفع مى كند كيست؟
گفتند: همين فرعون.
حـزبـيـل گـفـت: پـادشـاهـا! تـو گـواه بـاش و هـمـه حـاضـران را نيز گواه مى گيرم كه پروردگار آن ها پروردگار من و روزى دهنده آن ها روزى دهنده من است و هر كه زندگى آن هـا را اصلاح مى كند هم او اصلاح كننده زندگى من است و مرا جز پروردگار و روزى دهنده و آفـريدگار آن ها، پروردگار و روزى دهنده و آفريدگارى نيست و من، حضران را گواه مـى گـيـرم كـه از هـر پـروردگـار و رازق و خـالقـى جـز پـروردگار و رازق خالق آن ها بيزارم.
اين كلمات را گقت و منظورش در دل خداى جهان بود، ولى فرعون و حاضران چنين پنداشتند كه منظور او همان فرعون است.
ازايـن رو فـرعـون، بـه آن افـرادى كـه بدگويى او را كرده بودند رو كرد و گفت: اى بدخواهان و اى فتنه جويانى كه مى خواستيد بدين وسيله در مملكت من افساد كنيد و ميان من و عـمـوزاده ام را بـه هـم بـزنيد و او را به هلاكت رسانده و بازوى مرا بشكنيد، شما مستحق عـذاب و شكنجه من هستيد. سپس دستور داد آن ها را به ميخ كشيدند و گوشت هاى بدنشان را قطعه قطعه كردند.
داستان همسر مؤ من آل فرعون
ابن اثير و ديگران نوشته اند كه مؤ من آل فرعون همسرى داشت كه ماشطه يعنى آرايشگر دختر فرعون بود و او نيز مانند شوهر خود پيش از داستان ساحران به خداى موسى ايمان آورده بـود، ولى ايـمـان خـود را پـنـهـان مـى داشـت تـا روزى پـس از قـتـل سـاحران و مؤ من آل فرعون، همان طور كه دختر فرعون را آرايش مى كرد و سرش را شانه مى زد، ناگهان شانه از دستش افتاد. بى اختيار گفت: بسم اللّه.
دختر فرعون گفت: پدرم را مى گويى؟
گفت: نه، بلكه پروردگار من و پروردگار تو و پروردگار پدرت.
دخـتـر فـرعـون مـوضـوع را بـه پـدرش گـزارش داد و فـرعـون آن زن را خواست و گفت: پروردگار تو كيست؟
زن پاسخ داد: پروردگار من و پروردگار تو خداى يكتاست.
فـرعـون بـا كـمـال بـى رحـمى دستور داد تنورى از آتش آماده كنند تا او و فرزندانش را بسوزاند. زن بدو گفت: مرا به تو حاجتى است؟
فرعون پرسيد: حاجتت چيست؟
زن گفت: حاجتم آن است كه چون من و فرزندانم را سوزاندى، استخوان هاى ما را جمع كنى و دفن نمايى.
فـرعـون قـبول كرد، آن گاه دستور داد فرزندان او را يك يك ميان تنور انداختند تا نوبت بـه آخـريـن فـرزندش كه كودك كوچكى بود رسيد. وقتى خواستند او را نيز به آتش افكنند، آن زن به وى رو كرد و گفت: مادر جان! صبر كن كه تو بر حق هستى.
سپس مادرشان را نيز در تنور انداخته و سوزاندند.

آسيه همسر فرعون

آسـيـه دخـتـر مـزاحـم و هـمـسـر فـرعـون ـ كـه بـرخـى گـفـتـه انـد از بـنـى اسـرائيل بود ـ از سال ها پيش در دل به خداى تعالى ايمان داشت، ولى ايمانش را پنهان مـى داشـت ؛ امـّا وقـتـى كـه آن زن را در تـنـور آتـش افـكـنـدنـد و در حال سوختن بود، آسيه بعد از ديندن آن منظره، ايمانش ‍ قوى گرديد و بر يقينش افزوده شـد. در هـمـيـن احـوال فـرعـون نـزد او آمـد و مـاجـراى قتل ماشطه را براى آسيه نقل كرد.
آسـيـه رو بـه او كـرد و گفت: واى بر تو، چه جرئتى بر خداى بزرگ كردى؟ فرعون كـه اتـنـظـار نـداشـت ايـن جـمله را از همسرش بشنود و باور نمى كرد كه او نيز به خداى يـگـانـه ايـمـان آورده بـاشـد و ايـمـان بـه خـداى تـعـالى در دل نـزديـك تـريـن و مـحـبـوب تـريـن افـراد او ظـهور كرده باشد، به سختى يكّه خورد و خشمگين گرديد. بعد بدو گفت: شايد ديوانه شده اى و همان حالت جنونى كه به سراغ ماشطه آمد، به سراغ تو نيز آمده باشد؟
آسيه گفت: من ديوانه نيستم، ولى به خداى تعالى كه پروردگار من و پروردگار تو و پروردگار جهانيان است ايمان آورده ام.
فـرعـون مـادر آسيه را خواست و بدو گفت: دخترت دچار همان جنونى شده كه ماشطه بدان دچار شده بود. اكنون سوگند ياد مى كنم كه اگر به خداى موسى كافر نشود او را به قتل خواهم رساند.
مادر آسيه در خلوت پيش دختر آمد و او را نصيحت كرد كه دست از خداى موسى بردارد، ولى آسـيـه نـپذيرفت و فرعون دستور داد او را به چهار ميخ كشيدند و سپس او را تحت شكنجه قرار دادند تا در زير آن جان سپرد.
وقـتـى هـنـگـام مـرگـش فـرا رسـيـد، روى نـيـاز بـه درگـاه پـروردگـار متعال كرده و عرض كرد: پروردگارا! بارى من در نزد خود خانه اى در بهشت بنا كن و مرا از فرعون و رفتار (و شكنجه) او و از مردم ستم كار نجاتم بده.
خـداى تـعـالى نـيـز دعايش را مستجاب كرد و بينشى به او داد كه (پرده از جلو چشمش به كـنـارى رفـت) و فرشتگان را ديد و جاى گاه خود را در بهشت مشاهده نمود و از خوشحالى خنديد.
فـرعـون رو بـه اطـرافـيـان خـود كرد و گفت: اين ديوانه را بنگريد كه چگونه در زير شـكـنـجـه مـى خـنـدد. بدين ترتيب روح آن زن باايمان و باتقوا از اين جهان زودگذر به بهشت جاودان شتافت.
مـرحـوم طـبـرسى نقل كرده كه آسيه پس از پيروزى موسى بر ساحران ايمان آورد. وقتى فـرعـون از ايـمـان او مـطلع شد، او را از اين كار نهى كرد، ولى آسيه در آيين خود استقامت ورزيـد و بـه سـخـن فـرعـون وقـعـى ننهاد پس او دستور داد دست ها و پاهاى او را در زير آفتاب به چهار ميخ كشيدند و سپس دستور داد سنگ بزرگى را بر وى افكندند و آسيه در همان حال دعا مى كرد تا خداى تعالى روحش را به بهشت برد.
شيخ صدوق از رسول خدا روايت كرده كه فرمود: بهترين زنان بهشت چهار زن هستند: مريم دخـتـر عـمـران و خـديـجـه دخـتر خويلد و فاطمه دختر محمد(ص) و آسيه دختر مزاحم، همسر فرعون.
اهل سنت نيز حديث فوق را به چند طريق از رسول خدا روايت كرده اند.
مـرحـوم طـبـرسى در مجمع البيان از رسول خدا روايت كرده است كه از مردان گروه زيادى بـه كـمـال رسـيـدنـد، ولى از زنـان فـقـط چـهـار زن بـه كـمـال رسـيـدنـد: آسـيـه دختر مزاحم زن فرعون، مريم دختر عمران، خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمد(ص).
چـنـان كـه قـبـلاً اشـاره شـد، آسـيـه از كـسـانـى بـود كـه قبل از داستان ساحران نيز به خداى جهان ايمان داشت، ولى تا آن روز ايمان خود را پنهان كـرده بـود تـا ايـن كه آشكار نمود و اين مطلب هم كه بعضى از مورخان گفته اند در همان روز ايمان آورد، صحيح به نظر نمى رسد.
مـرحـوم صـدوق روايت كرده كه رسول خدا فرمودند: سه نفر بودند كه چشم برهم زدنى كافر نشدند: مؤ من آل ياسين، على بن ابى طالب و آسيه همسر فرعون.
بـارى ايـن زن بـاايـمان، بر اثر رشد، كمال، بصيرت و ادراكى كه داشت، از بهترين مـقـام هـاى ظـاهـرى و شخصيت هاى مادّى ـ كه مى تواند به يك زن برسد ـ برخوردار بود، هـمـسـر فـرعـون و مـلكـه خـطـه تـاريـخـى و پـهـنـاور مـصـر و دره وسـيـع نـيـل بـود و لذيـذتـريـن خـوراك هـا و بـهـتـريـن زنـدگـى هـا و كـامـل تـريـن وسـايـل زنـدگى آن زمان را در اختيار داشت و اسباب خوشى و كامرانى از هر نـظر برايش فراهم بود و خلاصه زندگى ظاهريش از هر نظر مورد حسرت و آرزوى همه زنان مادّى و دنياپرست آن روز بود.
امـا آن زن باكمال، لقاى پروردگار متعال و زندگى در جوار حق را بر همه آن خوشى ها و لذت هـا مادّى ترجيح داد و مقام قرب حق تعالى و نجات از آن زندگى را از خداى بزرگ خـواسـتـار گـردنـد. خـداى مـتعال نيز دعايش را مستجاب كرد و مقام والايى در بهشت به وى كـرامـت فـرمـود و نـام او را بـراى مردمان باايمان به عنوان يك زن نمونه در قرآن كريم ضرب المثل قرار داد و فرمود:
وَ ضَرَبَ اللّ هُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ ق الَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ ؛
خـداونـد بـراى مـردمـان بـاايـمـان، زن فـرعـون را مـثـل مى زند هنگامى كه گفت: پروردگارا! براى من در نزد خود خانه اى در بهشت بساز و مرا از فرعون و رفتارش نجات ده.

سخت گيرى فرعون در مورد بنى اسرائيل

گـذشـتـه از نـزديـكان و بستگان فرعون كه به موسى ايمان آورده و به شرحى كه در بـالا ذكـر شـد و بـه سـخـت تـريـن شـكـنـجـه هـا بـه قـتـل رسيدند، جمع زيادى از بنى اسرائيل نيز ـ كه ظاهراً بيشترشان جوان بودندـ به آن حـضـرت ايـمـان آوردنـد و بـه ايـن عـلت پريشانى خاطر و اضطراب فرعون از موسى و پيروانش افزون شد.
آن چه از آيات قرآنى و روايات استفاده مى شود آن است كه فرعون پيوسته با نزديكان و مشاوران خود در كار موسى و پيروان آن حضرت سرگرم مشورت بود و گاهى نيز همان اطـرافـيـان فـرعـون و قـوم او تـحـريـكش مى كردند تا تصميمى قطعى درباره موسى و پـيروانش بگيرد، زيرا با از بين رفتن فرعون، پست ها، مقام ها، درآمدهاى سرشار و بى حساب و عياشى هاى مشروع و نامشرعشان از بين مى رفت و ديگر نمى توانستند آن گونه كـامـرانـى و فـرمـان روايـى كـنـنـد و هـر روز مـال و منال تازه اى براى خود اضافه كرده يا در زير سايه ارباب خود به اندوخته هاى موجود و بى حسات خود مبالغ هنگفت ديگرى بيفزايند.
به همين دليل به عنوان نصيحت و خيرخواهى به فرعون مى گفتند: آيا موسى و قوم او را ايـن گـونه آزاد مى گذارى كه در اين سرزمين فساد كنند، و تو و خدايانت را واگذارند؟.
بـديـن تـرتـيـب او را تـحـريـك كـرده، دتـور قـتـل بـنـى اسـرائيل را از وى گرفته و به مرحله اجرا مى گذاشتند، اما وقتى مى ديدند كه اين سخت گـيـرى هـا و ظـلم و جـنـايـت هـا نـمـى تـوانـد جـلوى پـيـشـرفت موسى و مرام خداپرستى و تـزلزل پـايـه هـاى حـكـومـت فـرعـون را بـگـيـرد، دوبـاره شـكـايـت بـنـى اسرائيل و موسى را پيش وى مى برندند تا جايى كه او رابه غضب و خشم درمى آوردند و بـرخـلاف صلاح ديد خودشان، فرعون مى گفت: بگذاريد تا من موسى را بكشم و او خـداى خـودش را بـخـوانـد (كـه از دست من نجاتش دهد)، زيرا من ترس آن را دارم كه او آيين شما را تغيير دهد يا در اين سرزمين فساد را آشكار سازد.
گـاهـى هـم خود او به فكر فرو مى رفت و از آينده خود و از دست دادن قدرت، سلطنت و آن هـمه مال و منال بيناك مى گشت و بر خود مى لرزيد و مانند وقتى كه موسى هنوز به دنيا نيامده بود، دستور كشتن نوزادان پسر و به جاى گذاشتن دختران را صادر مى كرد و بنى اسرائيل را به عذاب ديگرى دچار مى ساخت.
تـا آن جـا كه بنى اسرائيل به ستوه آمده و نزد موسى مى آمدند و بدو مى گفتند: پيش از آن كـه تـو بـيـايـى مـا در آزار و شـكـنـجـه بـوديـم، اكنون نيز كه تو آمده اى هم چنان گرفتاريم.
مـوسـاى كـليـم نـيـز طـبـق فـرمـان و وعـده الهـى بـه آن هـا مژده پيروزى و نجات از ظلم و بيدادگرى فرعون را داده و به استقامت و پايدارى دستورشان مى داد و مى فرمود: از خـدا مـدد بـخـواهـيـد و بـردبـارى پـيـشـه سـازيد كه همانا زمين ملك خداست، به هر كس از بندگانش ‍ كه بخواهد مى دهد و سرانجام نيك براى پرهيزكاران است.
امـيـد اسـت پروردگارتان دشمن شما را نابود و شما را در زمين جانشين آن ها سازد و بنگرد تا چگونه عمل مى كنيد.
در مـجـمـوع در هـر روز دسـتـور ظـلم تـازه اى از طـرف فـرعـون بـراى بـنـى اسـرائيل صادر مى شد و نيرنگ جديدى از طرف هيئت حاكمه مصر عليه دودمان يعقوب طرح مى گرديد.
شـايـد اگـر چـاپـلوسـان پـول پـرست و اطرافيانى كه به سبب منافع مادّى خود اطراف فرعون را گرفته بودند نبودند و آن تحريكات را نمى كردند و آن پيشنهادهاى ظالمانه را نمى دادند و فرعون را به حال خود مى گذاشتند، كار به اين جا نمى كشيد و منجر به آن همه جنايات بى سابقه و در نهايت نابودى خود و اربابشان نمى شد. حتى بعيد نبود كـه فـرعـون بـا ديـدن معجزات موسى به آن حضرت ايمان آورده و موجبات سعادت خود و قومش را فراهم مى كرد.
در روايـات بسيارى آمده و پيش از اين اشاره شد كه چون موسى و هارون براى اولين بار نـزد فـرعـون آمـدنـد و رسـالت خـود را تـبـليـغ كردند و حضرت موسى معجزه عصا و يد بـيـضـاء را بـه او نـماياند، فرعون تصميم گرفت كه به وى ايمان آورد و چنان كه در خطبه قاصعه نهج البلاغه و روايات ديگر نيز آمده، حضرت موسى از جانب خداى تعالى اين وعده را به فرعون داد كه اگر ايمان بياورد سلطنت و شوكتش هم چنان پايدار بماند، امـا هـامـان ـ كـه سـمـت نخست وزيرى او را داشت يا وزير مشاورش بود ـ مانع اين كار شد و گـفـت: چـگـونـه حـاضـر مـى شـوى پـس از اين كه معبود اين همه جمعيت هستى و به سر حدّ پـرسـتـش مردم رسيده اى، به خداى موسى ايمان بياورى و پيرو و بنده اى گردى؟ همين سخنان هامان مانع ايمان فرعون گرديد.
در ايـن مـيـان از هـمه بدبخت تر، افرادى بودن كه بر اثر نادانى و نداشتن رشد و درك اجتماعى، آلت دست اينان قرار گرفته و هر روز براى سر و صورت دادن به جنايات آن هـا در مـحـلى اجـتـمـاع و بـا سـخنانى فريبا و بى حقيقت سرشان ر گرم و به نفع خويش تبليغ مى كردند و موسى و پيروانش را تحقير مى نمودند.
قـرآن كـريـم يكى از اين برنامه هايى را كه فرعون و دار و دسته اش ترتيب دادند چنين نـقـل كـرده است: فرعون ميان قوم خود فرياد زد و گفت كه اى قوم! آيا فرمان روايى مصر خاص من و اين نهرها كه در قلمرو من جارى است در اختيار من نيست. مگر نمى بينى؟ ايا مـن بـهـتـرم يا اين (شخصى) كه خوار (و زبون) است و سخن روشن نتواند گفت؟ اگر او نـيـز فـرمان روا و لايق رهبرى است، پس چرا دست بندهاى طلا بر او نياويخته اند يا چرا فرشتگان به همراه او نيامده اند؟.
هـمـيـن مـخـنـرانـى مـسـخـره و مـبـتذل براى آن مردم دور از علم و درك و رشد، كافى بود كه گـول بـخـورنـد و فـريفته و مطيع او گردند، و از حق و حقيقت رو گردان شوند و موجبات بـدبـخـتـى و هـلاكـت خـود را فـراهـم سـازنـد. ازايـن رو هـداى تـعـالى بـه دنـبـال آيـات فـوق فـرمـود: پس قوم خود را (با اين سخنان) منحرف كرد تا مطيع وى شدند و به راستى كه آن ها مردم فاسقى بودند.
بـعـد در ادانـه بـراى تذكر ديگران فرمود: چون خشم ما را جلب كردند، از آن ها انتقام گـرفتيم و همگيشان را غرق كرديم و آن ها را براى ديگران سابقه و مثلى قرار داديم تا ملت هاى ديگر از آن ها و سرگذشتشان پند و عبرت گيرند.

دستور ساختمان صرح يا قصر مرتفع

فـرعـون بـا هـمـه اين سخت گيرى ها و آزار و اذيت هايى كه به پيروان موسى مى كرد و وسايل عظيم تبليغاتى كه فارهم كرده بود تا همه جا مردم از او طق دارى كنند، ولى باز هـم مـى ديـد كـه اوضـاع به نفع موسى پيش مى رود و روز به روز بر تعداد پيروان او افـزوده مـى شـود و صـحـنه سازى ها و تظاهرات ساختگى و سخن رانى ها هم نمى تواند جـلوى پـيـشـرفـت مـرام و هـدف مـوسـى را بـگـيـرد. بـه هـمـيـن دليل به فكر افتاد تا وسيله اى فراهم كند كه خود را به خداى موسى رسانده و او را از بين ببرد و به خيال خود اساس دعوت موسى را از بيخ ‌وبن بركند.
براى اين منظور به هامان دستور داد قصر مرتفع و برج بلندى بسازد تا وى به آسمان بـرد و از وضـع خـداى مـوسـى مـطـلع گـردد و چـنـان كه به او دسترسى يافت او را به قتل رسانده و خيال خود را آسوده سازد.
شـايـد خـود فـرعـون هـم بـه ايـن اندازه نادان و جاهل نبود كه نداند با هيچ وسيله اى نمى توان به آسمان بالا رفت و علاوه بر آن خداوند جاى معينى ندارد كه بتواند حساب خود را بـا او تـسـويـه كـند، اما براى فريب دادن مردم جاهلى كه او را خداى خود مى دانستند وسيله خـوبـى بـود با اين كار مى خواست به آن ها بفهماند كه قدرت و نيروى من به حدّى است كـه مى تونم هر خدايى، اگر جه در آسمان ها باشد، را از بين بببرد و گذشته از اين، موسى را در وجود چنين خدايى به دروغ متهم سازد و دروغ گو معرفى كند.
ايـن كـه مـكان خداى موسى را در آسمان تعيين كرد ـ با اين كه موسى در وقت معرفى خداى خـويـش گـفـته بود رَبِّ السَّم واتِ و الاءَرضِ  سفسطه ديگرى براى فريب دادن مـردم بـود و گـويـا بـا اين جمله مى خواست بگويد: اين خدايى كه موسى مدعى وجود اوسـت و مـردم را بـه سـوى او دعـوت مـى كند، در زمين وجود نيست، زيرا در روى زمين جز من خدايى نيست و من خداى زمين هستم. شايد اين خدا در آسمان باشد اگر چه گمان من اين است كه در آن جا هم چنين خدايى نيست و موسى در اين ادعاى خود دروغ گوست.
به هر صورت قرآن كريم متن دستور او را به هامان دراين باره اين گونه حكايت مى كند: و فرعون (به بزرگان مملكت خود) گفت: اى بزرگان! من براى شما خدايى جز خودم نمى شناسم (و به جز خودم خداى ديگرى سراغ ندارم) اى هامان! براى من آتشى بيفروز (و آجـر بـسـاز) و قصر (و بناى مرتفعى) بساز شايد بدان بالا رفته و از خداى موسى اطـلاعـى بـيـابـم و مـن او را از دروغ گـويـان مـى پندارم  در جاى ديگر مى فرمايد: فرعون گفت كه اى هامان! بناى مرتفع (و بلندى) براى من بساز شايد ته راه ها يعنى راه هاى آسمان ها برسم و به خداى موسى اطلاع يابم و البته او را از دروغ گويان مى پندارم.
برخى از مفسّران احتمال داده اند كه منظورش ساختن رصد خانه اى بود كه پس از اتمام آن بدان جا بالا رود و اوضاع و احوال آسمان ها را رصد كند، شايد بدين وسيله از وجود خداى موسى در آسمان ها نشانه اى به دست آورد.
گـروهـى از تـاريـخ ‌نـگـاران و مـفـسـران مـى نـويـسـنـد: بـه دنـبـال ايـن دسـتـور، ده هـا هـزار نـفـر از مـردم بـى چـاره را بـراى تـهـيـه وسايل ساختمان مزبور كه از چوب، آجر، گچ، سنگ و غيره بود به كار گماردند و شب و روز در زيـر شـلاق و شـكـنـجـه از آن هـا كـار كـشـيـدنـد تـا پـس از چـنـد سال توانستند با صرف مبالغى گزاف و به هدر دادن نيروى انسانى، بسيار، چنين جاى مـرتـفـعى كه نظيرش وجود نداشت بسازند و براى عروج فرعون آن را آماده سازند، ولى از آن جـا كـه خـداونـد بـه فـرعـونـيـان خشم كرده و مقدمات نابودى او و لشكريانش فاهم گشته بود، خداى تعالى بادى فرستاد تا آن قصر به پايان رسيد هداى تعالى زلزله فـرسـتـاد و قـصـر را بـر سـرشـان خـراب كـرد. بـرخـى گـفـتـه انـد: بـه دنبال آن، دستور داد صندوقچه اى ساختند و آن را بر چها كركس گرسته بستند و بالاى سـر كـركـس هـا گـوشـت هايى آويزان كردند كه براى خوردن آن گوشت ها بالا روند، آن گـه خـود فـرعـون بـا هـامان در آن صندوقچه نشيتند و كركس ها را رها كردند و ساعت هاى زيـادى آن دو را بـالا بـردنـد تا جايى كه از ديدگان ناپديد شدند و بر اثر امواج هوا دوباره به زمين بازگشتند.
ولى در قرآن عادى و روايات معتبر از اين داستان ها، سخنى به ميان نيامده و معلوم نيست آيا هـامـان به طور كلّى و اساساً دستور او را انجام داده يا نه و در صورت انجام نيز كيفيت آن ذكر نشده است.

طغيان فرعون و آمدن آيات الهى

در خـلال ايـن كـه فـرعـون بـراى سـرگـرم سـاخـتـن مـردم و فـريـب دادن آن هـا بـه وسـايـل گـونـاگـون و گـاهـى كـارهـاى عـجـيـب دسـت مـى زد، از آن سو نيز دستورد شدت عـمل د رمورد بنى اسرائيل و ايمان آورندگان به موسى و آزار و شكنجه آن ها بيشتر شده بـود و مـاءمـوران جاه طلب و پول پرست، انواع جنايت و ظلم تعدى را درباره آن ها روا مى داشتند.
چـنـان كـه پـيـش از ايـن اشـاره شـد، ايـمـان آورنـدگـا بـه مـوسـى و بـنـى اسـرائيـل بـى طـاقـت شـدنـد و نـزد آن حضرت آمدند و بدو گفتند: پيش ‍ از اين كه تو بيايى تحت شكنجه و آزار بوديم، اكنون نيز كه تو آمده اى باز هم گرفتار رنج و آزار اينان هستيم.
بـديـن وسـيـله شكايت حال خود را بدو كردند و از او كمك خواستند. موسى نيز آن ها را به صـبـر و بـردبـارى امـر فـرمـود و بـه وعـده هـاى الهـى دل گـرم و امـيدوار ساخت و مژده نابودى فرعون و قبطيان را به آن ها داده و دستور داد كه به خدا توكل كنند.
مـتـن گفتار موسى را خداى تعالى اين گونه نقل فرموده است:موسى بدان ها گفت: اى مـردم! اگـر بـه خـدا ايـمـان آورده ايـد و تـسـليـم فـرمـان او هـسـتـيـد بـدو تـوكـل كـنيد. آن ها گفتند: ما به خدا توكل مى كنيم. پروردگارا! ما را دست خوش فتنه (و بـلاى) مـردم سـتـم كـار قـرار مـده و مـا را بـا رحـمت خويش از گروه كافران رهايى بخش.
بـه دنـبـال آن خـداى تعالى نقل مى كند: ما به موسى و برادرش دستور داديم در شهر مـصر خانه هايى بسازند و آن ها را مقابل يك ديگر (يا معبدگاه) قرار دهند و نماز به پا دارنـد. مـوسـى پـس از انـجـام دسـتـور الهـى وقـتـى ديـد كـه مال و منال بسيارى در اختيار فرعون و قوم اوست و بدين وسيله مردم را گمراه مى كنند، آن هـا را نـفـريـن كـرده و بـه درگـاه الهـى عـرض كـرد: پـروردگارا! تو به فرعون و بـزرگـان قـوم او در زنـدگـى دنـيـا زيـور و مال ها داده اى تا اين كه (مردم را) از راه تو گـمـراه كـنـنـد. پـروردگـارا امـوالشـان را نـابـود و دل هاشان را سخت گردان كه ايمان نياورند تا وقتى عذاب دردناك را ببينند.
خـداى مـتـعال در جواب، موسى و هارون را مخاطب ساخت و فرمود: دعاى شما مستجاب شد، پس استقامت ورزيد و از كسانى كه نمى دانند پيروى نكنيد.
بدين ترتيب عذاب خدا بر فرعون و قبطيان حتمى گرديد و مورد خشم خدا قرار گرفتند، اگـر چـه مـطـابـق نـقـل بـرخـى از روايـات، فـاصـله مـيـان ايـن دعـا و نـابـودى كامل فرعونيان سال ها طول كشيد، ولى هر چه بود خدا دعاى پيغمبر خود را اجابت فرمود و عـذاب هاى گوناگونى كه خداوند از آن ها به عنوان آيات در قرآن كريم تعبير كـرده، يـكـى پـس از ديـگـرى بـر فـرعـونـيـان نـازل گـرديـد؛ مانند خشكسالى، تباهى مـحـصـول، توفان، ملخ و مطابق روايات در هر بار وقتى از عذلب الهى به ستوه مى آمدند، به ناچار نزد موسى آمده و از او مى خواستند از خدا بخواهد تا آن عذاب را برطرف كـنـد و پـيـمـان مـى بـيـتـنـد كـه اگـر عـذاب بـرطـرف شـود بـه او ايـمـان آورده و بـنـى اسـرائيـل و مـؤ مـنـان زنـدانـى را آزاد كـنـنـد، امـا چـون عـذاب برطرف مى شد به وعده خود عمل نمى كردند.
بـرخـى خـواسـتـه انـد نـشـانـه هاى نُه گانه اى را كه خداى تعالى در سوره اسراء ذكر فرموده و مى گويد: و ما به موسى نه آيه آشكار داديم  به همين عذاب تـطـبـيـق كـنـند و گفته اند: اين آيات نُه گانه، همان عذاب هايى بو كه بر قوم فرعون نـازل گـرديد تا متذكر شده و دست از طغيان خود بردارند و گرنه آياتى را كه خدا به مـوسـى داد بـيـش از نه عدد بوده است. اينان آيات نه گانه را اين گونه شمرده اند: ۱ـ قـحـطـى ؛ ۲ـ كـمـبـود امـوال ؛ ۳ـ مـرگ و مـيـر؛ ۴ـ كـمـبـود حاصل ؛ ۵ـ توفان ؛ ۶ـ ملخ ؛ ۷ـ شپش ؛ ۸ـ وزغ ؛ ۹ـ خون.
ولى مـطـابق روايات و گفتار مفسّران، عصا و يدبيضا هم جزء آيات بوده است  و حـتـى بـعـضـى، آيـات و مـعجزاتى را هم كه پس از غرق شدن فرعونيان به دست موسى ظـاهـر گـرديـد، مـانـنـد شـكـافته شدن سنگ و بيرون آمدن آب را نيز جزء آيات نه گانه شمرده اند.
شـيـخ صـدوق در حـديثى كه از امام صادق روايت كرده آيات نه گانه را اين گونه بيان فرموده است: ملخ، شپش، وزغ، خون، توفان، دريا، سنگ، عصا و يدبيضا.
در حـريـث ديـگـرى از امـام باقر(ع) روايت كرده آن حضرت فرمود: توفان، ملخ، شپش، وزغ، خون، سنگ، دريا، عصا و يدبيضا.
نـظـيـر هـمـيـن حـديث را نيز عياشى در تفسير خود از آن حضرت روايت كرده است و شايد در پـايـان ايـن بـخـش توضيح بيشترى براى آيات مزبور بيايد. آن چه در قرآن كريم در سـوره اعـراف ذكر شده، آن است كه خداى تعالى فرعونيان را براى تنبيه به قحطى و كمبود محصول دچار كرد و سپس توفان، ملخ، شپش، وزغ، و خون را بر آن ها مسلط ساخت. مـا نـيز به همين ترتيب درباره هر كدام مقدارى توضيح داده و به دنباله داستان باز مى گرديم.

قحطى و خشك سالى

وضـع جـغـرافـيـايـى كـشـور مـصـر طـورى اسـت كـه از زمـان قـديـم تـا بـه حـال بـيـشـتر درآمد و زندگى مردم ار راه كشاورزى تاءمين مى شده است و براى آماده كردن زمـيـن و تـاءمـيـن آب كـشـاورزان زحـمـت زيـادى را مـتـحـمـل نـمـى شـونـد، زيـرا رود نـيـل در هـر سـال چـنـد بـار در حـدّ معينى طغيان مى كند و همين طغيان محدود سبب مى شود كه گـل و لاى بـسـيـارى در زمـيـن هـا بـنـشـيـنـد و پـس از فـرو نـشـسـتـن آب،هـمـان گـل و لاى بـه صـورت كـود درآمـده و مـومـجب تقويت زمين و آمادگى آن براى كشاورزى مى گـردد و بـا نـهـرهـايى كه از رود نيل به قسمت هاى مختلف سرزمين مصر كشيده اند زمين ها آبيارى مى شود.
يـكـى از جـغـرافـى دانـان فـرانـسـوى مـى نـويـسـد: بـسـيـارى از قـسـمـت هـاى رود نـيـل از نـظـركـشـاورزى بـى نـظـيـر اسـت بـه طـورى كـه سـالى سـه بـار مـحـصول مى دهد و براى برداشت آن نيز نياز به زحمت زيادى نيست، زيرا تنها كشت دانه مـحـصـول در زمـين براى روييدن آن كافى بوده و نيازى به ريختن كود در آن ها نيست، هم چـنـيـن مـصـر بـيـش از سـايـر كـشـورهـا مـحـصـول دارد؛ مـثـلاً گـنـدم در حـاصـل خـيـزتـريـن زمـيـن هـاى فـرانـسـه از پـنـج تـخـم تـا ده تـخـم محصول مى دهد، در صورتى كه در زمين هاى مصر پانزده تخم بهره مى دهد.
روش كـشـاورزى از زمـان فـراعـنه پيش رفتى نكرده و البته تغيير آن وضع نيز سودمند بـه نـظـر نـمـى رسـد، زيـرا تا هنگامى كه رود نيل عهده دار رساندن كود زمين و خورشيد متكفل به ثمر رساندن زراعت است، علتى براى تغيير روش كشاورزى ديده نمى شود.
البته گاهى همين رود نيل كه منبع ثروت مصر است، موجب بدبختى و تباهى آن مى گردد و ايـن در وقـتـى اسـت كـه آب بـه حـدّ كافى بالا نيايد كه در اين هنگام قحطى سرتاسر مـصر را فرا مى گيرد و اگر اين وضع چند سالى ادامه يابد، بسيارى از كشاورزان بر اثـر گـرسـنـگـى جـز مـرگ چـيـزى پـيـش روى خـود نـمـى بـيـنـنـد. بـراى مـثـال در سـال ۴۶۲ ه‍.ق (۱۰۶۹ م) قـحـطـى عجيب و وحشتناكى در مصر روى داد كه مورخان عـرب مـى نـويـسـنـد: بـه دليـل ايـن كـه مـدت پـنـج سـال رود نـيـل بـه حـدّ كـافـى بـالا نـيـامـد و هـم چـنـيـن بـه واسـطـه جـنـگ هـاى زيادى كه در آن چند سـال روى داده بـود، تنوانستند گندم از خارج وارد كنند و كار قحطى به جايى رسيد كه قـيـمـت يـك تـخـم مـرع بـه پـانـزده فـرانـك و بـهـاى يـك گـربـه بـه چهل و پنج فرانك رسيد. مردم در اين قحطى، همه اسبان و شتران خليفه وقت را كه شماره اش بـه ده هـزار مى رسيد خوردند. روزى يكى از وزراى خليفه سوار بر استر خويش به مـسـجـد مـى رفـت كه مردم او را از پشت استر به زمين افكندند و در پيش روى او استرش را خـوردنـد، در نـتـيـجه زد و خوردى روى داد كه گروهى در آن زد و خورد كشته شدند و مردم لاشـه هـمـان كـشـتـگـان را نـيـز خـوردنـد. ايـن قـحـطـى آن قـدر طـول كـشـيد كه مردم شروع به خوردن يك ديگر كردند و زنان و كودكانى را كه از خانه خـود خـارج مـى شـدنـد مـحـاصـره كرده و بى اعتنا به داد و فرياد، آن ها را زنده زنده مى خوردند.
از ايـن قـسـمـت كـه بـراى شـمـا نـقـل كـرديـم، مـى تـوان فـهـمـيـد كـه رود نـيـل چـه اهـمـيـتـى بـراى مـردم مـصـر داشـتـه و دارد و بـه هـمـيـن دليـل، فـرعـون نـيز نهرهايى راكه از آن جدا مى شد و سرزمين مصر را سيراب مى كرد و به رخ مردم مى كشيد و آ را نشانه خدايى و قدرت خود مى دانست و به آن ها مى گفت: ي ا قـَوْمِ أَ لَيـْسَ لِي مـُلْكُ مـِصـْرَ وَ ه ذِهِ الْأَنـْه ارُ تـَجـْرِي مـِنْ تـَحـْتـِي أَ فـَلا تـُبـْصـِرُونـَ ؛
اى مـردم! آيـا حـكـومت مصر از آن من نيست و اين نهرها تحت فرمان من جريان ندارد؟ آيا نمى بينيد؟
بـه هـر صـورت خـداى تـعـالى چـنـد سـال قـحطى را بر آن ها مسلط كرده و قحطى شايد مـزبـور بـرا اثـر بـالا نـيـامـدن آب نـيـل بـوده كـه سـبـب شـد تـا زمـيـن هـاى حـاصـل خـيـز مـصـر از آب و گـل و لاى آن بـهـره مـنـد نـشـود و نـتـوانـنـد محصول كافى از زمين به دست آورند.
خـداونـد مـتـعـال در سـوره اعـراف مـى فرمايد: ما فرعونيان را به خشك سالى و كمبود حـاصـل دچـار كـرديـم شـايد اندرز گيرند و همين قحطى سبب مرگ و مير و كـمـبـود امـوال و مـحـصـول آن هـا گـرديـد. البـتـه شـايـد مـرگ و مـيـر بـه وسـيـله سـيـل، تـوفـان، طـاعـون و بـلاهـاى ديـگـر و كـمـبـود حـاصل به واسطه آفات زراعت و ميوه ها يا همان طغيان آب بوده است، چنان كه در پاره اى از روايات نقل شده است، و اللّه اعلم.

توفان

هـمـان طـور كه پايين رفتن آب نيل سبب قحطى و خشك سالى مى گرديد، طغيان بيش از حد آن نـيـز مـوجـب توفان و بى چارگى آن ها بود و شايد توفان مزبور نيز از طغيان رود نـيـل بـوده كـه خـانه هاى فرعونيان و زمين هاى كشاورزى آن ها را فراگرفت و سكونت در خانه و زراعت زمين ها براى ايشان مقدور نبود.
مـفـسـران نـوشـتـه انـد: بـوفـان مـزبـور خـانـه هـاى فـرعـونـيـان را ويـران كـرد و مـحل سكونتى در شهر براى آن ها باقى نگذاشت، به حدّى كه مجبود شدند از شهر خارج شـده و در بـيـابـان چـادر بـزنند و در آن سكونت كنند، هم چنين زمين هاى زراعتى آن ها را آب فـرا گـرفـت كه تنوانستند در آن سال زراعت كنند، اما توفان مزبور به خانه هاى بنى اسـرائيـل و زمـين هاى آن ها هيچ صدمه اى وارد نكرد و قطره اى از آن آب به زمين هاى ايشان وارد نشد.
احـتـمـال دارد كـه تـوفـان مـزبـور بـر اثـر آمـدن بـاران هـاى زيـاد و سيل ها نيز پديد آمده باشد.
به هر حال فرعونيان به تنگ آمده و نزد موسى آمدند و از او خواستند از خداى خود بخواهد تـا آن تـوفـان را بـرطـرف سـازد تـا آن هـا بـنـى اسـرائيـل و زنـدانـيـان را آزاد كـرده و بـه وى ايـمـان آورنـد. هـنگامى كه موسى دعا كرد و تـوفـان بـرطـرف شـد، فـرعـونـيـان بـه وعـده خـود عمل نكرده و به ظلم بر آنان ادامه دادند.

ملخ

بـه دنـبـال تـوفـان، خـداى تـعـالى در سـال ديـگـر مـلخ را بـر زراعـت و درخـت و امـوال فـرعـونـيـان مسلط كرد كه ديگر برگ سبزى به جاى نگذاشتند. و وقتى درخت ها و كـشـاورزى را از بـيـن بـردنـد، بـه خـانـه و اثـاث آن هـا هجوم آوردند و به خوردن درها و لباسهايشان رو كردند. به طورى كه فرعونيان را به ستوه آوردند و فرعون نيز سخت درمـانـده گـرديـد و به موسى گفت: از پروردگارت بخواه به آن پيمان كه با تو نـهـاده رفـتـار كـنـد. اگـر عـذاب را از مـا بـرطـرف كـنـى بـه تـو ايـمـان آورده و بـنـى اسـرائيـل را به همراه تو مى فرستيم. مموسى نيز از خدا خواست تا ملخ خا رفـتند، ولى باز هم فرعونيان به عهد خود وفا نكردند و ايمان نياوردند و از ظلم و آزار بنى اسرائيل دست نكشيدند.
طبق گفتار مفسران يك هفته تمام يعنى از روز شنبه تا شنبه ديگر ملخ بر آن ها مسلط شده بود. و در نقلى است كه موسى به صحرا رفت و با عصاى هود به سوى مشرق و مـغـرب اشـاره كـرد و مـلخ ‌هـا پـراكـنـده شـدنـد و فـرعـون خـواسـت تـا بـه وعـده خـود عمل كند، اما هامان مانع شده و نگذاشت.

شپش

ايـن بـار خـداى تـعـالى شـپش را بر فرعونيان مسلط كرد كه جامه ها و بسترهاى خواب و ظـرف هـاى خـوراك و خـلاصـه هـمـه زندگى آن ها را گرفت و از سر و روى آن ها بالا مى رفت و خواب و خوراك و آسايش را از آن ها سلب كرد و از توفان و ملخ بر آن ها سخت تر بود.
سـعـيـدبـن جـبـير گفته است: حشرات ريزى بودند كه در برنج و گندم و آرد توليد مى شـدنـد و ايـن هـا بـه قدرى زياد شده بود كه اگر مردى ده خورجين گندم براى آرد كردن به آسيا مى برد، سه خورجين آن را سالم باز نمى گرداند و كم كم از آرد و گندم، به خـانـه و اثـاث و جـامـه و سـر و صـورتـشـان بالا رفتند و به هر چه نگاه مى كردند، از زيادى حشرات مزبور به سياهى درآمده بود و سر و صورتشان هم چون اشخاص آبله رو شـده بـود و قـرار و آرام را از آن هـا گـرفـتـند، به حدّى كه كارشان به شيون و فرياد رسيد.
فرعون ناچار شد براى چندمين بار به موسى پناه ببرد و مانند دفعات گذشته دفع آن را از وى بـخـواهـد و وعده ايمان و آزادى بنى اسرائيل را آشكارا به او بدهد، ولى باز هم پـس از دعـاى مـوسـى و بـرطـرف شـدن عـذاب، تـغـيـيـرى در روش ظـالمـانـه او پـديدار نشد.

وزغ

بـار ديـگـر خـداى تـعالى براى تنبيه فرعونيان، وزغ را بر آن ها مسلط ساخت و هر چه خـوراكـى و آشـامـيـدنـى داشتند، مملوّ از وزغ شد و خانه ها و ظرف هايشان را فراگرفت. دست به هر جامه و خوراكى يا ظرفى كه مى زدند، وزغ هايى در آن مى ديدند و هر غذايى ك مـى پـخـتـند، وزغ ها در آن مى ريختند و آن را تباه مى ساختند. چون در جايى مى نشستند، وزغ ها از لباس سرو صورتشان بالا مى رفتند. كژاگر براى سخن گفتن يا غذا خوردن دهـان بـاز مـى كـردنـد، پـيـش از آن كه سخنى از دهانشان خارج گردد يا لقمه اى در دهان بگذارند، وزغى به دهانشان مى رفت.
خلاصه آن قدر از وزغ ها سختى كشيدند تا به ناچار اين بار نزد موسى آمده و از پيمان شـكـنـى هـاى گـذشـتـه عذرخواهى كردند و پيمان محكمى بستند كه ديگر خلف وعده نكنند، ولى بـا تـمـام ايـن احـوال وقتى به دعاى موسى وزغ ها برطرف شدند، باز هم به وعده خود عمل نكردند.

خون

داستان خون را به دو صورت نقل كرده اند: گروهى از مفسران و تاريخ ‌نگاران گفته اند كـه آب نـيـل بـراى فـرعـونيان و قبطيان تبديل به خون شد. در نقلى است كه موسى به كـنـار رود نـيـل آمـد و عـصـاى خـود را بـه آب زد و هـمـان دم آب نـيـل بـراى قـبـطـيـان تـبـديـل بـه خـون شـد، ولى بـراى بـنـى اسـرائيل آب گوارا و زلال بود. هرگاه يكى از قبطيان از آن برمى داشت يا دست بدان مى زد خـون بـود، ولى براى بنى اسرائيل آب بود تا جايى كه زنان قبطى نزد زنان بنى اسـرائيـل آمده و از آن ها مى خواستند تا به دست خود ظرف ها را از آب پر كرده و در ظرف آن هـا بـريـزند. زنان بنى اسرائيلى هم ظرف ها را به دست مى گرفتند و از آب پر مى كـردنـد، ولى بـه مـحـض آن كـه آب را در ظـرف زنـان قـبـطـى مـى ريـخـتـنـد، تـبـديـل بـه خـون مـى شد و در تاريخ طبرى و ديگر كتاب ها آمده است ك كار به جـايـى رسـيـد زن قـبـطـى نـزد زن اسرائيلى مى آمد و بدو مى گفت تو آب را در دهان خود بـگـيـر و آن گـاه به دهان من بريز. زن اسرائيلى آب را به دهان مى گرفت و تا وفتى كـه در دهـان او بود، آب بود، ولى هنگامى كه به دهان زن قبطى مى ريخت در دهان او خون مى شد.
هشت روز تمام دچار اين وضع شدند كه خوردنى و آشاميدنى آن ها همه خون بود و از شدت تـشـنـگـى در شـرف هـلاكت بودند. خود فرعون براى رفع تشنگى ناچار شد از ميوه هاى تازه استفاده كند، اما چون ميوه ها را در دهان مى جويد آب آن خون بود.
در مـقابل اين قول، زيدبن اسلم و برخى گفته اند: به رعاف (يعنى خون دماغ) مبتلا شدند كه پيويته از بينى آن ها خون مى آمد و چاره اى نديدند، جز آن كه باز هم به موسى پناه ببرند و دفع آ بلاى سهت را از او بخواهند و وعده ايمان بدو و رفع ظلم بنى اسـرائيـل را بـدهـنـد، ولى مـتـاءسفانه براى چندمين بار پيمان شكنى كردند و به موسى ايمان نياوردند و بنى اسرائيل را هم آزاد نكردند.
بـرخـى چـون سـعيدبن جبير گفته اند: آخرين بلايى كه فرعونيان دچار آن شدند، مرض طاعون بود كه در آن بيمارى هفتاد هزار نفرشان مردند و سرانجام هم اين بلا مانند بلاهاى گذشته به دعاى موسى برطرف گرديد، ولى سبب تنبيه آن ها نشد و دست از كفر و آزار بنى اسرائيل برنداشتند.
بـيـشـتـر مـفـسـران گـفـته اند: يكى از عذاب هاى خدا بر فرعونيان اين بود كه اموالشان تبديل به سنگ گرديد. اين به دنبال همان نفرينى بود كه موسى درباره آن ها كرد و به درگاه الهى عرض كرد: خدايا اموالشان را نابود گردان و گـروهـى هـمـيـن سـنـگ شدن اموال و به اصطلاح طَمْس را يكى از آيات نه گانه شـمـرده انـد. طبرى از محمدبن كعب نقل كرده كه وى گفت: عمربن عبرالعزيز از من پرسيد كه آيات نه گانه كه خداوند به فرعون نشان داد چه بود؟ گفتم: توفان، ملخ، شپش، وزغ، عصا، يدبيضا، طمس و دريا.
عمر گفت: آرى من مى دانستم كه طمس يكى از آن آيات بوده است. من گفتم: موسى بـر آن هـا نـفـريـن كـرد و هـارون آمـيـن گـفـت و خـداى تـعـالى اموال آن ها را به سنگ تبديل كرد.
مـحـمـدبن كعب گويد: سپس عمربن عبدالعزيز دستمالى ر آورد كه در آن چيزهايى بود كه عـبـدالعـزيـز بـن مـروان از مـصـر آورده بـود و در آن دسـتـمـال آثـارى از قـبطيان و فرعونيان مصر نيز وجود داشت. آن گاه تخم مرغى بيرون آورد كـه دو نـيم شده و سنگ شده بود و هم چنين گردو و نخود و عدس هايى كه خرد شده و سنگ شده بود.
بـارى آيـات الهـى به صورت عذاب هاى گوناگون بر فرعونيان فرود آمد، ولى سبب بيدارى آن ها نشد و به جاى اين كه با مشاهده آن به موسى ايمان بياورند و او را تصديق كنند، به تكذيب او پرداختند و زبان به تمسخر و استهزاى آن حضرت گشودند، چنان كه قـرآن كـريـم نـقـل فـرمـوده تـا پـايـان كـار او را جـادوگـر خـوانـدنـد و خيال مى كردند آن چه او مى آورد، سحر و جادو است. نتيجه اين تمسخرها و تكذيب ها آن شد كه در سوره مباركه قمر مى گويد: همانا فرعونيان را آيات بيم دهنده آمد ولى همه را تكذيب كردند و ما نيز هم چون برگرفتن نيرومند مقتدرى گرفتيمشان.
در سوره نمل نيز درباره آن ها فرموده است: چون آيات ما هويدا (و آشكار) به سويشان آمـد، گـفـتـنـد: ايـن سـحـرى آشـكـار اسـت. ايـنـان بـا ايـن كـه دل هـايـشـان بـدان هـا يـقـين داشت، از روى ظلم و سركشى آن را منكر شدند، پس بنگر كه عاقبت تباه كاران چگونه بود؟

خروج از مصر

زمـان نـجـات بـنـى اسـرائيـل از ظـلم فـرعـونـيـان فـرا رسـيـد و مـوسـى مـاءمور شد بنى اسـرائيـل را بـا خـود بـه سـوى فـلسـطـيـن بـبـرد. در تـورات نـقـل شـده كـه فـرعـون پـس از ديـدن آن آيـات بـراى آن كـه از دست موسى نجات يابد و دوبـاره بـه عذاب ديگرى دچار نشود، دستور آزادى و خروج آن ها را صادر كرد، اما پس از خـروج آن هـا پـشـيمان شد و به تعقيب آنان پرداخت، ولى از قرآن كريم چنين به دست مى آيد كه اين خروج به دستور الهى و وحى صورت گرفت.
در پـاره اى از روايـات و تواريخ نقل است كه پيش از خروج از مصر، زنان اسرائيلى به دسـتـور موسى، (يا به تصميم خود) نزد زنان قبطى رفتند و از آن ها خواستند تا طلا و زيورآلات خود را به آن ها عاريه دهند و زنان قبطى نيز روى سابقه اى كه از آيات الهى و عـذاب هـاى قـبـلى داشـتـنـد، تـرسـيـدنـد اگر با اين تقاضا موافقت نكنند، دوباره عذاب ديـگـرى بـر آن هـا فـرود آيـد. ازايـن رو هـر چـه طلا و جواهر داشتند، به زنان اسرائيلى عاريه دادند و خود فرعون نيز آن چه از اين اموال در خزينه داشت، به عنوان عاريت به آن هـا داد. وقتى كه روز ديگر شد، موسى با قومش از مصر خارج شدند و زنان اسرائيلى هم زيور آلات عاريه را با خود بردند.
وقـتـى ايـن خـبـر بـه گـوش فـرعون رسيد، به سختى ناراحت شد و در صدد تعقيب آن ها بـرآمـد و فـرمـان داد سـربـازان را از شـهـرهـا فـراخـوانـنـد و هـمه را براى جنگ با بنى اسـرائيـل بـسـيـج كـنـنـد و پـس از تـهـيـه لشـكـر فـراوان بـه ايـن بـهـانـه كـه بـنـى اسرائيل بندگان ما بودند كه از بندگى ما گريخته اند و بايد آن ها را دستگير كرده و دوبـاره بـه بـندگى خود درآوريم، با لشكريان خود به تعقيب آن ها از شهر خارج شد، ولى نمى دانست كه اين سفر مقدمه نابودى آن هاست.
عموماً تعداد قوم بنى اسرائيل را كه با موسى از مصر خارج شدند، ۶۰۰، ۶۲۰ يا ۶۷۰، هـزار نـقـل كـرده انـد، امـا شماره لشكريان فرعون خيلى بيش از اين ها ثبت كرده اند. فقط جـلوداران لشـكـر او را كـه به همراه هامان فرستاد ۶۰۰ و در نقلى ۷۰۰ هزار نفر نوشته انـد و بـقـيـه لشـكـريـانـش را كـه فـرعون با خود از مصر خارج كرد يك ميليون سرباز نقل كرده اند. ثعلبى گفته است: هامان را با جلوداران لشكر كه يك ميليون و هفتصد خزار سـربـاز مـسـلح بـود بـه تـعـقـيب موسى و بنى اسرائيل فرستاد و خود نيز با صد هزار سوار به دنبال آن ها حركت كرد.
قـرآن كـريـم نـقـل مـى كـنـد كـه فرعون به لشكريانش مى گفت: اينان گروهى اندك هـسـتـنـد. و هـمـيـن جـمـله مـشـخـص مـى كـنـد كـه لشـكريان او چند برابر بنى اسرائيل بوده است.
فـاصـله زمانى مابين خروج موسى و فرعون از شهر مصر معلوم نيست و آن چه نوشته اند آن اسـت كـه موسى با بنى اسرائيل تا كنار درياى سرخ آدند و در آن جا اردو زدند. هنگام طلوع آفتاب بو كه بنى اسرائيل به پشت سر خود نگريستند و از دور لشكر بى حساب فرعون را كه براى جنگ با آن ها مى آمدند، مشاهده كردند.
بنى اسرائيل كه از قدرت فرعون و زيادى لشكريان او مطلع بودند و مى دانستند نيروى مـقـاومـت با فرعونيان را ندارند و از آ سو پيش ‍ روى خود دريايى ژرف را مى ديدند، به سـخـتـى هـراسـان شـده و بـا وحـشـت نـزد مـوسى آمدند و گفتند: هم اكنون اسير لشكريان فرعون مى شويم و به دست آن ها گرفتار و كشته خواهيم شد!
مـوسـى بـا دلى آرام و روحـى نيرومند به آن ها فرمود: هرگز، كه پروردگارم با من است و مرا هدايت خواهد كرد.
ايـن جـمـلات امـيـدوار كـنـنـده كـه از قـلبـى امـيـدوار و مـطـمـئن بـرمـى خاست، نور اميدى در دل بـاايـمـانـان دمـيـد، امـا افـراد سست عقيده نمى توانستند ترس خود را با سخنان موسى بـرطـرف كـنـنـد و انـتـظـار سـاعات بعد را بكشند، ازاين رو ولوله و هيجان عجيبى به راه انـداخـتـه و اطـراف مـوسى را گرفته هر كدام با عجله راه فرارى مى جستند. تا جايى كه سـخـن از سـرزنـش و ايراد موسى به ميان آورده و گفتند: اى موسى! آن وعده پيروزى كه بـه ما مى دادى چه شد؟ اكنون دريا پيش روى ما و دشمن پشت سر ماست. اگر جلو برويم در دريا غرق مى شويم و لگر بمانيم به دست فرعونيان كشته خواهيم شد.
در اين ميان بادى سهمگين دريا را توفانى كرد و موج هايى هم چون كوه برخاست. يوشع بـن نـون پـيش آمد و گفت: اى موسى! دستو چيست؟ فرعون و سپاهيانش رسيدند و دريا هم در پيش است. موسى گفت: دستور اين است كه از همين نقطه دريا عبور كنيم.
يـوشـع جـلو رفت و اسب خود را نيز به دريا زد، ولى نتوانست عبور كند و به نزد موسى برگشت. به دنبال او ديگران نيز خواستند پيش ‍ روند، ولى امواج دريا را پيش روى خود مـشـاهـده كرده و جرئت پيش روى نكردند. در اين وقت بود كه وحى الهى راه عبود از دريا را نـشـان داد و هـدايت حق بنى اسرائيل را فراگرفت و به موسى وحى شد: عصاى خود را به دريا بزن.
مـوسـى عصاى خود را به دريا زد و ناگهان دريا شكافت و طولى نكشيد كه كف آن نمودار شـد. بـه فـرمـان الهـى بـاد و آفـتاب هم كمك كردند و زمين دريا را خشك و آماده عبور بنى اسرائيل نمودند. و چون بنى اسرائيل دوازده تيره بودند، دوازده شكاف در آب پديدار شد تـا هر تيره اى از داه جداگانه عبور كند. در هر سوى راه ها، آب دريا به صورت كوههاى مـرتـقـع روى هـم بـال رفـت و هـم چـون شـيـشـه اى شـفـاف مـشـبـك گـردنـد كـه بـنـى اسـرائيـل يـك ديـگـر را از آن سـوى آب مـى ديـدنـد. بـديـن تـرتـيـب آسوده و سلامت از آب گذشتند.
در بـرخـى از تـفـاسـيـر آمده كه انشعاب آب و شكاف خوردن آن به دوازده شكاف و هم چنين مـشبك شدن فواصل، همه به درخواست بنى اسرائيل و روى طبع خرده گير و بهانه جوى آن هـا صـورت گـرفـت، زيـرا بـه مـوسـى گـفتند: ما دوازده تيره هستيم و همه با هم نمى توانيم به دريا وارد شويم. وقتى وارد دريا شدند، به موسى گفتند: ما از همراهان خود خبر نداريم. موسى به خدا عرض كرد: پروردگارا! در اين اخلاق نكوهيده و خوى ناپسند ايـنـان مـرا يـارى مـن. خـداى تعالى نيز او را ماءمور كرد عصاى خود را به اين طرف و آن طـرف مـتمايل سازد و به دنبال اين كار ديوارهاى آب به صورت شبكه هايى درآمد تا يك ديگر را ببينند.
بـارى مـوسى و بنى اسرائيل از دريا گذشتند و وقتى به پشت سر خود و آن سوى دريا نگاه كردند، فرعون و سپاهيانش را ديدند كه براى عبور از دريا آماده مى شوند. همين سبب شـد كـه بار ديگر مضطرب و از گرفتارى به دست فرعونيان بر خود بيناك گردند و دست تضرع به درگاه الهى بردارند و به گفته برخى: از موسى خواستند تا دعا كند و خـداونـد دريا را به حال اول برگرداند و راه عبور فرعونيان را ببندد. اما باز هم وحى الهى به مدد موسى آمد و پرده از روى كار برداشت تا موسى چنين تقاضايى از خدا نكند و دريا را به حال خود بگذارند.
ايـن قـسـمت از فرمان الهى ـ كه بعيد نيست ادامه همان فرمان قبلى باشد ـ به اين صورت به موسى وحى شد كه: دريا را به حال خود – گشوده ـ واگذار كه آن ها سپاهى غرق شـدنـى هـسـتـند. يعنى چنين تقاضايى نكن يا در انتظار باز گشتن دريا به حال سابقش ‍ نباش كه اين شكاف هاى دريا وسيله نجات شما و نابودى فرعونيان و غرق شدن آن هاست.
آن ها كه اكنون دريا را شكافته و راه هاى عبور از آن را آماده مى بينند و شما را نيز ديدند كـه صـحـيـح و سـالم از آن گـذشـتـه و بـه ايـن سـو آمـده ايد، به طمع مى افتند كه به دنبال شما وارد دريا شوند و چون به دريا آمدند، ما آن ها را غرق مى كنيم.

باز هم غرور و طغيان

در تـواريـخ آمـده كـه چون فرعون به دريا رسيد و آن را شكافته ديد و حركتى به خود داده و از روى غـرور و لاف رو بـه هـمراهان خود كرد و گفت: بنگريد كه چگونه دريا به خاطر من شكافته شده و راه مى دهد تا دشمنان و بندگان فرارى خود را تعقيب نمايم. اين سخن را گفته و اسب خود را به سمت دريا پيش راند.
اسـب كـه نـاگـهان درياى خروشان را در پيش روى خود مشاهده كرد، پيش يرفت و از حركت ايـسـتاد. در اين وقت جبرئيل كه سوار بر ماديانى بود پيش روى فرعون ظاهر شده و وارد دريـا گـردنـد. اسـب فـرعـون كـه بـوى مـاديـان را احـسـاس كـرده بـود، بـه دنبال آن وارد دريا شد و لشكريان فرعون نيز از او پيروى كرده به دريا ريختند.
خـروج آخـرين فرد بنى اسرائيلى از دريا مصادف شد با ورود آخرين سپاهى فرعون به آن و در هـمـيـن وقـت بـود كـه فـرمـان الهـى بـر عـذاب فـرعـونـيـان نازل و به دريا دستور داده شد تا آن ها را به كام خود فرو بَرَد و غرق كند.
نـاگـهـان آب هـاى مـتـراكـم سـر بـه هـم گـذاشـتـه و طـولى نـكـشـيـد كـه در دريـا غـرق شـدنـد. فـرعـون كه بر اثر ستم هاى بسيارى كه كرده و مهلتى كه در آن مدت طـولانـى خـداى تـعـالى بـه وى داده بـود، بـه سـخـت دلى مـبـتـلا شـده بـود و خيال مى كرد اين وضع پيوسته ادامه دارد و چرخ زمان هميشه به كام او مى چرخد، ناگهان خود را در برابر توفان و هلاكت قطعى ديد و عذابى را كه بارها موسى از آن بيمش ‍ مى داد، بـرابـر خـود ديـد وايـن هـنـگـامى بود كه راه هاى چاره از هر سو بر وى مسدود شده و قـدرت سـپـاهيان بى كرانش هم پشيزى ارزش ‍ نداشت. لاف و گزاف و دروغ و تزوير هم نـمـى تـوانـسـت او را از مـهـلكـه نـجـات بـخـشـد و حـقـيـقـتـى را كـه سـال هـا از زبـان حـق گـوى موسى و پيروان باايمانش مى شنيد كه بدو مى گفتند: جهان هـسـتـى و ايـن هـمـه موجودات بى شمار خدايى دارند و تو و ديگران همه مخلوق ناتوان او هـسـتيد، ولى پرده هاى مقام و سلطنت دلش را مهر كرده بود و كاضر به پذيرفت آن نبود، آشكارا مشاهده كرد و سروش وجدانش را كه پيوسته بدو مى خواند: دست از اين ظلم و طغيان بـردار و ايـن انـدازه بـنـدگـان بى گناه خدا را زير شكنجه و آزار قرار مده كه سرانجام روزى به كيفر اين همه بيدادگرى دچار خواهى شد، در آن لحظه خطرناك درك كرد و راهى نداشت جز آن كه به خداى موسى ايمان آورد، تا بلكه بدين وسيله نجات يابد. ازاين رو فـريـاد زد: ايـمـان آوردم كـه بـه جـز آن خـدايـى كـه بـنـى اسرائيل بدو ايما آورده اند، معبود ديگرى نيست و من از مسلمانان هستم.
امـا خداى سبحان در پاسخ او فرمود: اكنون ايمان آوردى؟ در صورتى كه پيش از اين عمرى به كفر و نافرمانى زيستى (و جزء مردم ظالم و بدكار بودى)؟
بـعـيد نيست كه اين سخن او نيز نقشه ديگرى بود تا بدين وسيله بتواند خود را از مهلكه نجات بخشد و دوباره به ظلم و بيدادگرى هاى خود ادامه دهد، زيرا ايما او به خدا قلبى نبوده است و گرنه خدا او را نجات مى داد و شاهد بر اين مطلب همان گفتار اوست كه گفت: بـه آن خـدايـى كـه بـنـى اسـرائيـل ايـمـان آورده انـد، ايـمان آوردم به تعبير ديگر ايمان تقليدى بود نه ايمان واقعى!
فرعون و سپاهيانش در دريا غرق شدند
بـديـن تـرتـيـب خداى جهان، فرعون و سپاهيانش را غرق كرد و موجت پند و عبرت ديگران سـاخـت. بـرخـورد آب هـا صـداى مـهـيـبـى در فـضـا ايـجـاد كـرد كـه مـوجـت وحـشـت بـنـى اسـرائيـل گـرديـد و از حـضـرت مـوسـى پـرسـيـدنـد: ايـن صـراى هـول آور از چـيـسـت؟ مـوسـى در پاسخشان فرمود: خداى سبحان فرعون و همه همراهانش را غرق و نابود كرد.
بـزرگـى فـرعـون چـنـان در دل افـراد سـسـت عقيده جاى گرفته بود كه نتوانستند سخن موسى را باور كنند و گفتند: چگونه فرعون غرق مى شود و مى ميرد؟
خـداى تـعـلى امـواج دريـا را مـاءمور ساخت تا بدن بى جان فرعون را به جاى بلندى در ساحل افكندند و بنى اسرائيل به چشم خود پيكرش را مشاهده كردند و خداى سبحان در اين بـاره فـرمـود: پـس اكنون پيكر بى جانت را مشاهده كردند وبه راستى كه بسيارى از مردم از آيات ما بى خبرند

پس از نابودى فرعون

مـيـان تـاريـخ ‌نـگـاران و مـفـسـران اخـتـلاف اسـت كه آيا موسى پس از غرق شدن فرعونيان به مصر بازگشت يا هم چنان به راه خود به سوى بيت المقدى ادامه داد.
از حـسـن بـصـرى نـقـل كـرده انـد كـه مـوسـى بـنـى اسرائيل ر به مصر بازگرداند و در خانه هاى فرعونيان جاى داد.
ثـعـلبـى در عـرائس گـفـتـه: دو لشـكر بزرگ را كه هر كدام دوازده هزار نفر بودند به سـركـردگـى يـوشـع بـن نـون و كـالب بـن يوفنا ماءمور كرد تا به شهرهاى فـرعونيان ـ كه به جز زنان، كودكان، سال مندان، از پا افتادگان و بيماران كسى در آن هـا نـبـود ـ بـاز گـردنـد و امـوال و گـنـج هـاشـان را بـا خـود حـمـل كـنـنـد و بـه نـزد او آورنـد. آن هـا نـيـز بـه دسـتـور آن حـضـرت عمل كردند و چون خواستند از مصر بيرون آيند، يوشع بن نون مردى زا از خود آنها ـ يعنى بـازمـانـدگـان قـوم فرعون ـ برايشان گماشت و به سوى موسى بازگشتند و همين است مـعـنـاى گـفتار خداى تعالى كه فرمود: چه باغ ها و چشمه سارها كه واگذاشتند و چه كـشـت زارها و جاهاى خوب و نعمتى كه در آن متنعّم بودند و همه را به جاى نهادند و ما آن ها را به گروهى ديگر داديم.
در داسـتـان خـروج مـوسـى از مـصـر ايـن داسـتـان هـم در تـواريـخ و در روايات با مختصر اختلافى نقل شده كه خداى تعالى به موسى وحى كرد تا استخوان هاى يوسف را از مصر بـه فـلسـطـيـن حـمـل كـنـد. مـوسـى بـراى انـجـام ايـن دسـتـور از جاى گاه قبر يوسف سؤ ال كرد. سرانجام پيرزنى سالخورده را آوردند كه او جاى قبر را مى دانست و تقاضاهايى براى نشان دادن آن از موسى كرد و موسى طبق وحى الهى پذيرفت و او قبر را نشان داد و مـوسـى استخوان هاى يوسف را با خود به فلسطين برد ك شرحش در پايان قصه يوسف گذشت.
قـدر مـسـلم آن اسـت كـه اگـر موسى به مصر هم بازگشته باشد، در آن جا چندان توقفى نـكـرد و طـبـق دسـتـور و فـرمـان الهى، بنى اسرائيل را با خود برداشته و به عزم سفر فلسطين، قدم به صحراى سينا گذاشتند.
نافرمانى هاى بنى اسرائيل و آزارهايى كه به موسى كردند
پيش از اين اشاره كرديم كه بنى اسرائيل سـال هـاى بـسـيـارى تـحـت بـنـدگـى و اسـارت فـرعـون و قـبـطيان به سر مى بردند و فـرعـونـيـان انـواع آزار، شـكـنـجـه، اهـانـت و خـوارى را در مـورد آنـان روا مـى داشـتـنـد. شغل هاى پست و كارهاى پرزحمت ر به آنان واگذار مى كردند. در جنگ ها آن ها را پيش روى خـود قـرار داده و سـپـر خـويـش مـى سـاخـتـنـد. فـرعـون مـصـر سـال هـا پسران آن ها را كشت و دختران را زنده مى گذاشت و كسى نبود كه بتواند به اين رفـتـار وحـشيانه و عمل جنايت كارانه و به تعبير قرآن كريم به اين بلاى عظيمى كه از ناحيه فرعون به آن ها مى رسيد، اعتراضى كند.
خـدا مـى دانـد كـه در ايـن مدت طولانى چه زارى ها كه براى نجات از اين وضع رقّت بار كردند و چه شكوه هايى كه به درگاه بارى تعالى بردند و چه دعاهايى كه در تنهايى يا به صورت دست جمعى براى رفع آن بلاى بزرگ به درگاه خدا كردند.
تـا هـنـگـامـى كـه خـداى سـبـحـان اراده فـرمـود و بـر آن ناتوان شمردگان درمانده و بى چـارگـان سـتـم ديـده مـنـّت گـذاشـتـه و از اين ذلّت و خوارى نجاتشان داده و به آقايى و عظمتشان برساند. شخصيت بزرگورى مانند حضرت موسى را از ميان خودشان به نبوت مبعوث فرمود. معجزات و آيات بسيارى به او داد تا يزد فرعون برود و با گفتارى نرم او را بـه خـداى يـگـانـه دعـوت نـمـوده و از عـذاب الهـى بـترساند و رهايى و نجات بنى اسرائيل را از وى بخواهد.
كـليـم خدا آن ماءموريت خطير را پذيرفت و تبليغ بار سنگين رسالت به فرعون را به همهئ دشوارى كه داشت تحمل كرد و بيش از چهل سـال شـب و روز خـور را در راه مـبـارزه بـا فـرعـون و هـواخواهانش سپرى كرد و در اين راه هـرگـونـه تـمـسـخـر، اسـتـهـزا، اهـانـت و زخـم زبـانـى را بـر خـود هـموار كرد. او را به قـتـل تـهدند كردند و جادوگرش خواندند، اما استقامت كرد تا اين كه با توفيقات الهى و مددهاى غيبى موفق شد بنى اسرائيل را از زير ظلم و بيدادگرى فرعونيان نجات بخشد و عاقبت خداى تعالى فرعون و سپاهيان نيرومند او را در برابر چشمان آنان در درياى سرخ نابود كرد.
جـاى آن داشت كه بنى اسرائيل به شكرانه اين نعمت هاى بى شمار تا پايان عمر لحظه اى از بـنـدگـى خـدا غـافـل نـشـونـد و در هـمـه جـا از دل و جان فرمان موساى كليم را كه همه گونه حقى به گردن آن ها داشت، اجرا كنند.
امـا از آن جـا كـه فـطـرت آن هـا ـ البـته به جز افراد اندكى ـ با پستى و چاپلوسى خو گـرفـتـه بود و اكثرشان مردمى مادّى و ظاهرپرست بودند و همه چيز را از مجراى ظاهر و محسوس نگريسته و اعتنايى به عالم غيب نداشتند و با اين كه پدرانشا ابراهيم و اسحاق و يعقوب پايه گزاران مكتب توحيد و ايمان به غيب بودند، اما خودشان نمى توانستند در دل به خداى ناديده ايمان بياوردند و با ان كه از روى تعصب خود را مقيّد به حفظ آثار و مـرام نـيـاكـانـشـان مـى دانستند و چند سالى بارى هم صدا شدن و هم كارى با موسى دم از تـوحيد و خداپرستى مى زدند، اما بيشترشان خداى يگانه را نشناخته و او را به صورت جسمى يا انسانى مى پنداشتند كه داراى اعضا و محدود به حدود مادى و طبيعى است. هم چنين آن هـا سـال هـا بـا مـردم بـت پـرسـت مـصـر مـعاشرت داشته و با مرام ضدّ توحيد آن ها خو گرفته بودند و شايد همين پندارهاى غلط سبب شد كه آن هفتاد نفر برگزيدگانشان در كـوه طـور از موسى بخواهند تا خدا را اشكارا به آن ها يشان دهد تو به راستى كه اگر ايـن هـا خـداى تـعـالى را آن طـور كـه بـايـد شـنـاخته بودند، هرگز چنين درخواستى نمى كردند.
در طول اين مدت، حضرت موسى تا آن جا كه توانسته بود با بيان هاى مختلف، اوصاف خـدا را بـراى آ نـهـا بـيان كرده و به اندازه گنجايش ‍ درك و فهمشان خدا را از تصورات بـاطلى كه در ذهنشان داشتند، منزه و مبرا ساخته بود. اما باز هم نادانى و طبع پست و مادى آن هـا پـرده بـاطـنـشـان را بـه يـك سـو انـداخـت و آن چـه در دل دااشـتـنـد بـه زبـان آورده و هـنـوز چـند روز و شايد جند ساعتى از غرق شدن فرعون و آسـودگـى و اطـمـيـنان خاطرشان نگذشته بود كه از موسى نقاضا كردند تا براى آن ها بتى بسازد كه او را پرستش كنند.
خـداى سـبـحـان ايـن تـقـاضـاى نـاهـنـجـار آنـان را ضـمـن داسـتـاى ايـن گـونـه نقل مى كند: بنى اسرائيل را از دريا عبور دادينم و آن ها بر قومى گذشتند كه بت هاى خـود را پـرسـتش مى كردند. پس به موسى گفتند: اى موسى! براى ما نيز معبودى بساز چنان كه اينان معبودهايى دارند (تا ما پرستش كنيم) موسى بدان ها گفت: به راستى كه شما مردمى جهالت پيشه هستيد!
اين روش و وضعى كه اين گروه در آن هستند، نابود شدنى است و آن چه انجام مى دهند، باطل و تباه است.
چـگـونـه بـراى شـمـا معبودى جز خداى يكتا بجويم با اين كه وى شما را بر جهانيان برترى بخشيده است!.
بـا مـخـتـصـر تـاءمـلى مـى تـوان فـهـمـيـد كـه ايـن گـفـتـار نـاهـنـجـار بـنـى اسـرائيـل در آن مـوقـع حـسـّاس چـه اثـر نـاگـوارى در روح پـاك مـوسـى گـذاشـت و دل بـاصـفـاى آن بـزرگـوار را تـا چـه حد آزرده و ناراحت كرد كه در پاسخ آنان فرمود: شما مردمى جهالت پيشه و نادان هستيد.

يك حديث جالب از اميرمؤ منان

ابـن شـهـر آشـوب در مـنـاقـب روايت كرده كه راءس الجالوت ـ از روى اعتراض و ايراد به رفـتـار مـسـلمـانـان و اخـتـلاف و نـزاعـشـان ـ بـه عـلى گـفـت: هـنـوز سـى سـال از مـرگ پـيـغـمـبـرتـان نگذشته كه با يك ديگر اختلاف كرده و شمشير به روى هم كـشـيديد. على (ع) در پاسخش ‍ فرمود: شما (يهوديان) هنوز كف پاهابان از آب دريا خشك نـشـده بـود كـه به موسى گفتيد: براى ما معبودى مانند معبود اينان بساز (و تقاضاى بت پرستى كرديد).
اتـفـاق هـاى بـعـدى نـشـان داد آن بـتـى را كـه بـنـى اسـرائيـل از مـوسى خواستند كه برايشان بسازد و پرستش كنند، گاو يا گوساله بود. ابـن جـريـح ـ كـه از مـفـسـران اسـت ـ گـفـتـه: آن بـت هـايـى كـه بـنـى اسـرائيـل پـس از عـبـور از دريـا ديـدنـد و بـه پـرسـتـش آن هـا مـايـل گـرديـدنـد، صـورت هـايـى از گـاو و گوساله بود. از اين جا معلوم مى شود بنى اسـرائيـل در مـصـر بيشتر با گاوپرستان ماءنوس بوده اند و چون مصريان جنبه فرمان روايـى بـر آن هـا داشـتـه انـد، از بـاب النـّاسُ عـَلى ديـنِ مـُلُوكـِهـِمْ ايـنان نيز به گوساله پرستى متمايل شده و گاو و گوساله در نظر آنان احترام خاصى داشت. مورخان نـيـز در تـاريـخ اديـان مـصـر قـديـم و مـردم زمـان فـراعنه نوشته اند: گاوپرستى ميان بسيارى از آن ها معمول شده بود و مانند همديان گاو را محترم و مقدّس مى دانستند.
خـداى تـعـالى نيز در اوصاف بنى اسرائيل در سوره بقره فرموده است: وَ اُشرِبوا فـِى قـُلُوبـِهـِمُ العـِجـلَ؛ گـوسـاله در دل هاى آن ها آبيارى شده بود. و اين جمله كنايه از شدت علاقه و محبّت آن ها به گوساله است.
در داسـتـان ذبـح گـاو ـ كه شرحش پس از اين خواهد آمد ـ بيشتر مفسران گفته اند: علت آن كـه خـداى تـعـالى بـراى پـيـدا كـردن قـاتـل دسـتـور كـشـتـن گـاو را بـه بـنى اسـرائيـل داد، هـمـيـن بـود كـه مـى خـواسـت بـديـن وسـيـله اهـمـيـت و احـتـرام گـاو را از دل آن هـا بـيـرون بـبـرد. هـمـين سابقه بد سبب شد كه وقبى سامرى خواست بنى اسرائيل را به بت پرستى بازگرداند و از راه حق منحرفشان سازد، گوساله اى ساخت و آن هـا را بـه پـرسـتـش گـوساله وادار كرد و آن همه ناراحتى براى موسى و ديگران به بار آمد.

رفتن موسى به طور و داستان سامرى

بـه طـورى كـه مـفسران و تاريخ ‌نگاران نوشته اند هنگامى كه موسى در مصر بود، طبق وحى الهى به بنى اسرائيل وعده داد هر زمان خداى تعالى فرعون را نابود كرد، كتابى بـراى آن هـا بـيـاورد كـه دربـر دارنـده حـلال، حـرام، شرايع و احكام باشد. وقتى خداى تـعـالى فـرعـون را نـابـود كـرد، بنى اسرائيل از موسى كتاب خواستند و موسى نيز از پـروردگـار خـود خـواسـت تـا بـه وعـده اى كـه بـه او داده بـود عمل كند و به او كتاب عطا فرمايد.
خـداى تـعـالى بـه مـوسـى دسـتـور داد سى روز روزه بگيرد و بدن و جامه خود را پاك و پاكيزه كند و براى دريافا كتاب به طور سينا بود. موسى برادر خود هارون را به جاى خـويـش گـمـاشـت تـا در غـيـبـت او سـرپـرسـتـى بـنـى اسـرائيـل را بـه عـهـده بـگـيـرد و سـپـس هـفـتـاد نـفـر از نـيـكـان و بـزرگـان قـوم را بـرگـزيـد كـه هـمـراه خـود بـه كـوه طـور بـبرد تا هنگام دريافت كتاب از خداى تعالى و مكالمه اش با پروردگار متعال شاهد و ناظر او باشند و در بازگشت، موضوع را به بنى اسرائيل گزارش دهند و در نتيجه، آن ها كتاب الهى را تكذيب نكنند.
مـوسـى طـبـق دسـتور الهى سى روز روزه گرفت و چون براى گرفتن الواح تورات به كـوه طـور رفـت، خـداى تـعـالى ده شـب ديـگـر بـر آن افـزود كـه در مـجـمـوع غـيبت موسى چهل شب طول كشيد.
بـيـشـتـر مفسران اهل سنت نوشته اند: علت افزوده شدن آن ده شب اين بود كه موسى پس از سى روز روزه، شب آخر كه خواست به كوه طور برود متوجه بوى بد دهانش شد و براى رفع آن با چوب درختى ـ كه برخى گفته اند درخت خرنوب بود ـ دندان هاى خود را مسواك كـرد و يا به گفته بعضى گياه خوشبويى خورد كه بوى دهانش را برطرف سازد. پس خداى ممتعال فرمود: اى موسى! مگر ندانسته اى كه بوى دهان روزه دار نزد من خوشبوتر از بـوى مـشـك اسـت. اكـنـون بـازگرد و ده روز ديگر روزه بگير، آن گاه به نزد ما بيا. موسى نيز چنان كرد.
هـمـيـن افـزوه شـدن ده شـب سـبـب آزمـايـش و فـتـنـه بـنـى سـرائيـل گـرديـد ـ و چـنـان كـه پـيـش از اين اشاره شد ـ سامرى را واداشت تا براى آن ها گوساله اى بسازد و آن ها را به گوساله پرستى وادار كند.

سامرى كيست؟

دربـاره اصـل و نـسـب سـامـرى اخـتلاف است. جمعى او را فرزند زنا دانسته و گويند: نام اصـلى او مـوسـى بـوده اسـت و انـتـسـاب او بـه سـامـرى نـيـز بـه ايـن دليـل بـوده كه او منسوب به شامره يا شامرون بوده كه چون در ترجمه زبان عبرى به عـربـى شـيـن تـبـديـل بـه سـين مى شود، به سامرى معروف شده است. چنان كه يشوع و شموئيل و موشى در عربى يسوع و سموئيل و موسى خوانده مى شود. شامره يا شامرون را نـيـز نـام شـهـر يـا يـكـى از فـرزنـدان يـعـقـوب يـا قـبـيـله اى از بـنـى اسـرائيـل دانـسـتـه انـد كـه سـامـرى بـدان منسوب بوده است. البته در اين كه او از بنى اسـرائيـل بـوده يـا از مـردم مـصر و قبطيان، يا اهل ساير شهرها نيز اختلاف است. مسعودى گـفـته است كه وى زرگر بود و از علم كهانت نيز اطلاع داشت و از روى اوضاع ستارگان به دست آورد ك بنى اسرائيل از دريا عبور خواهد كرد و از فرعونيان نجات خواهند يافت. ازايـن رو در گـروه آن هـا داخـل شـد، در صـورتـى كـه از آن هـا نـبـوده و اصـل او از روسـتـايـى از روسـتـاهـاى شـهـر مـوصـل بـود كـه مـردم آن گـوسـاله پـرسـت بودند.
ابن اثير و برخى ديگر گفته اند كه وى اهل شهرى به نام باجرمى بوده و نامش ميخاست، ولى سعيدبن جبير گفته است كه وى اهل كرمان بود
دربـاره ايـمـان او نـيـز ـ كـه آيـا حقيقتاً به موسى ايمان آورده بود و يا ايمان او ظاهرى و هـمـراه نفاق بود ـ بحث شده و بيشتر او را مردى منافق دانسته اند كه تظاهر به ايمان مى كـرد وگـرنـه در دل جـزء هـمـان گـوسـاله پـرسـتـان بـوده اسـت. البـتـه د رمقابل گفتار اينان، در برخى از كتاب ها مانند تفسير على بن ابراهيم آمده است كه وى از نيكان اصحاب موسى بود، ولى هنگام رفتن حضرت موسى به كوه طور، فريت شـيـطـان را هـورد و بـا وسـوسـه او، آن گـوسـاله را سـاخـت و بـنـى اسـرائيـل را به گوساله پرستى واداشت و در قسمت بعدى كه در مورد اين گوساله است تـوضـيـحـى نـيز براى اين قسمت خواهد آمد و شايد با دقّت در آيات قرآنى صحّت و عدم صحّت اين اقول هم معلوم گردد.

گوساله چه بود؟

دربـاره گـوسـاله كـه سـبـب انـحـراف و فـتـنـه بـنـى اسـرائيـل گـرديد، سخنان بسيارى گفته اند و عقايد مختلفى اظهار شده كه براى تحقيق مـطـلب نـاچـاريـم در آغـاز نـظـرى بـه آن چـه خداى متعال در اين باره در قرآن كريم بيان فـرمـوده، بـيـنـدازيـم و سـپـس نـظـرات گـونـاگـونـى را كـه ذكـر كـرده انـد، بـه طور اجمال بررسى كنيم.
نـام سـامـرى و فـتنه او و گوساله اى كه آورد در سوره طه ضمن آيات ۸۳ ـ ۹۷ آمده و در موارد ديگر داستان گوساله پرستى بنى اسرائيل پس از رفتن موسى به كوه طور به نحو اجمال ذكر شده و نامى از سامرى ذكر نشده است.
اكـنـون آيات مزبور را ذيلاً آورده و پس از ترجمه آن، به ذكر تفسيرهاى مختلفى كه از آن شده مى پردازيم:
وَ م ا أَعـْجـَلَكَ عـَنْ قـَوْمـِكَ ي ا مـُوسـى ق الَ هـُمْ أُولا ءِ عـَلى أَثـَرِي وَ عـَجـِلْتُ إِلَيـْكَ رَبِّ لِتـَرْضـى ق الَ فَإِنّ ا قَدْ فَتَنّ ا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أَضَلَّهُمُ السّ امِرِيُّ فَرَجَعَ مُوسى إِلى قَوْمِهِ غَضْب انَ أَسِفاً ق الَ ي ا قَوْمِ أَ لَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَ فَط الَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ أَمْ أَرَدْتـُمْ أَنْ يـَحـِلَّ عـَلَيـْكـُمْ غـَضـَبٌ مـِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِي ق الُوا م ا أَخْلَفْن ا مَوْعِدَكَ بـِمـَلْكـِن ا وَ ل كـِنّ ا حُمِّلْن ا أَوْز اراً مِنْ زِينَةِ الْقَوْمِ فَقَذَفْن اه ا فَكَذ لِكَ أَلْقَى السّ امِرِيُّ فـَأَخـْرَجَ لَهـُمْ عـِجـْلاً جـَسـَداً لَهُ خـُو ارٌ فـَق الُوا ه ذ ا إِل هـُكـُمْ وَ إِل هُ مـُوسـى فـَنَسِيَ أَ فَلا يَرَوْنَ أَلاّ يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلاً وَ لا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نـَفـْعـاً وَ لَقـَدْ ق الَ لَهـُمْ ه ارُونُ مـِنْ قـَبـْلُ ي ا قَوْمِ إِنَّم ا فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْم نُ فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي ق الُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ ع اكِفِينَ حَتّ ى يَرْجِعَ إِلَيْن ا مُوسى ق الَ ي ا ه ارُونُ م ا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا أَلاّ تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَيْتَ أَمْرِي ق الَ يَا بْنَ أُمَّ لا تـَأْخـُذْ بـِلِحـْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْر ائِيلَ وَ لَمْ تـَرْقـُبْ قـَوْلِي ق الَ فـَم ا خـَطـْبـُكَ ي ا س امـِرِيُّ ق الَ بـَصـُرْتُ بـِم ا لَمْ يـَبـْصُرُوا بِهِ فـَقـَبـَضـْتُ قـَبـْضـَةً مـِنْ أَثـَرِ الرَّسـُولِ فَنَبَذْتُه ا وَ كَذ لِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي ق الَ فـَاذْهـَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَي اةِ أَنْ تَقُولَ لا مِس اسَ وَ إِنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَ انْظُرْ إِلى إِل هِكَ الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ ع اكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً.
در ايـن آيـات، پـس از ايـن كـه به داستان رفتن موسى به كوه طور و گوساله پرستى بـنـى اسـرائيـل اشـاره شـده، جـريـان بـازگـشـت مـوسـى و خـشـمـگـيـن شـدنـش را از بنى اسـرائيـل و سـؤ ال و جـوابـى كـه بـيـن آن حـضـرت و قـوم او و هـارون و سـامـرى ردّ و بدل شده ذكر مى فرمايد.
قـسـمـت اوّل، مـكـالمه موسى با بنى اسرائيل است كه وقتى حضرت موسى علت گوساله پرستى و پيمان شكنى شان را پرسيد، در پاسخ اظهار داشتند:
مـا بـه اخـتـيـار خود از وعده با تو تخلف نكرديم، اما تعدادى از زيور قوم را ـ كه ظاهراً منظور قوم فرعون است ـ با خود برداشته بوديم كه آن ها را افكنديم، و سامرى اين چنين القـا كـرد و بـراى آنـان پيكر گوساله اى بيرون آورد كه صدا داشت و گفتند: اين خداى شما و خداى موسى است و فراموش كرد (پيمانى را كه با خدا داشت).
قـسـمـت دوم گـفـت وگـوى آن حـضـرت بـا سـامـرى اسـت كـه وقـتى به صورت سرزنش و بازخواست از وى پرسيد:
اى سـامرى چه شد كه به چنين كار بزرگى دست زدى؟ در پاسخ گفت: من چيزى را ديدم كـه آن هـا نـديـدنـد و مـشـتـى از اثـر (و بـازمـانـده) آن رسول (و فرستاده) را گرفتم و آن ها را انداختم و نفس من اين چنين برايم جلوه گر ساخت (كه اين كار را بكنم).
قـمـت سـوم، دنـبـاله همين جريان، يعنى داستان كيفر سامرى است كه موسى براى او مقرّر فرمود و آ اين است كه بدو فرمود:
بـرو كـه نصيب تو در اين زندگى آن است كه بگويى مساس (و تماسى با من) نيست، و (در عـالم ديـگـر هـم تو را) وعده گاهى است كه تخلّف نشود و معبودت را كه پيوسته به خـدمـتـش كـمـر بـسـتـه بـودى بـنـگـر كـه مـا آن را بـسـوزانـيـم و در دريـا بـه طـور كامل پراكنده اش كنيم.
چـنـان كـه مـلاحـظـه مـى شـود، در هـر سـه قـسـمـت، داسـتـان بـه طـور اجـمـال و ايـجـاز نـقـل شـده و حـقـيـقـت آن گـوسـاله و چـگـونـگـى آن در قـسـمـت اول به طور كامل روشن نيست و در قسمت دوم هم معلوم نيست منظور از گفتار سامرى كه گفت: چـيـزى را ديـدم كـه آن هـا نـديـدنـد و مـشـتـى ار اثـر آن رسول را گرفتم و آن ها را افكندم چيست؟ در قسمت سوم نيزط كيفر دنيايى سامرى را به طـور اجمال بيان فرمموده و روشن نيست كه منظور از جمله اءن تَقولَ لامس اسَ طرد سـامـرى و مـمـنـوعيت وى از حقوق اجتماعى و جلوگيرى مردم از تماس با او بوده يا اين كه موسى آن را به صورت نفرين القا كرده و همين نفرين موسى سبب وحشت سامرى از مردم و جتماع گرديد و آواره بيابان و صحراها شده يا شايد به مرضى دچار شد كه كسى نمى توانست به او نزديك گردد.
هـمـيـن اجـمـال و ايـجـاز كـلام خـداى تـعـالى، سـبـب اخـتـلاف در اقـوال مـفـسران گرديده و هر دسته داستان را به شكلى ذكر كرده و احتمالاتى داده اند. در روايات معتبر هم چيزى كه رفع اجمال و ابهام آيات را بكند، نرسيده است.
بـيـشـتـر مـفسران گفته اند: هنگمى كه جبرئيل آمد و سوار بر ماديانى در جلوى لشكريان فـرعـون ظـاهـر گـرديـد و وارد دريـا شـد ـ بـه شـرحـى كـه قـبـل از ايـن گـفـتـيـم – سـامـرى ديـد كـه اسـب جبرئيل قدم در هرجا مى گذارد، آثار حيات و زندگى در آن نقطه پديدار مى شود، همين سبب شد كه سامرى مشتى از خاك جاى پاى اسب يا جاى پاى خود جبرئيل را بردارد و آن را با خود نگاه دارد تا در جاى ديگر از آن استفاده كـنـد. هـنـگـامـى كـه بـازگـشـت مـوسـى از كـوه طـور بـه تـاءخـيـر افـتـاد و بـنـى اسـرائيـل بـه دسـتـور هـارون – يـا بـه دسـتـور خـود سـامـرى ـ جـواهـرات خـود را ـ كـه از فرعونيان به عاريت گرفته بودندـ در كوره آتش ريختند، سامرى نيز آن مشت خاك را در آتش ريخت و همان سبب شد كه جواهرات مزبور به صورت گوساله اى درآيد و زنده شود و صـداى گـوسـاله درآورد و سـامرى هم به دنبال اين كار آن ها را به گوساله پرستى واداشت و به ايشان گفت: آن خدايى كه موسى شما را بدو دعوت مى كرد و آن همه آيات را بـدو مى داد، همين گوساله است و اين است خداى شما و خداى موسى كه فراموش كرد آن را با خود ببرد و اين جا گذاشت. اكنون بياييد تا او را پرستش ‍ كنيم.
بـديـن تـرتـيـب گـفـتـه انـد: مـنـظـورش از ايـن كـه گـفـت: مـن چـيـزى را ديدم كه آن ها نديدند يعنى من جاى پاى جبرئيل ى جاى پاى اسب او را ديدم كه مردم آن را نديدند و مـنـظـورش از ايـن جـمـله نـيـز كـه گـفـت: پـس مـشـتـى از اثـر آن رسـول (و فـرسـتـاده) ر گـرفـتم و آن را افكندم همين بود كه من مشتى از آن خاك را بـرداشـتـم و رد آتش انداختم و جواهرات آب شده در آتش زنده شد و به صورت گوساله زنده اى درآمد كه صدا مى كرد.
اشـكال عمده اى ك بر اين تفسير شده، اين است كه قرآن مى گويد پيكر گوساله اى را بيرون آورد كه به جسد تعبير شده است و روشن است كه جسد به پيكرى اطلاق مـى شـود كـه روح و حـيـات در آن نـيـست، امّا مطابق گفتار اينان، گوساله مزبور زنده و داراى گوشت و پوست و جان شد و خلاصه اين تفسير با ظاهر آيه مخالفت دارد. گذشته از ايـن، سـامـرى در آن وقـت كـه جـبـرئيـل پـيشاپيش لشكريان فرعون ظاهر شد، در زمره همراهان موسى بود كه از آن درياى پهناور خارج شده بود و فاصله زيادى با فرعونيان داشـت و او در آن وقـت جـبـرئيـل را چگونه مشاهده كرد و توانست از جاى پاى او يا اسبش مشت خاكى بردارد و سپس آن عمل را انجام دهد.
بـه هـمـيـن دليـل بـرخـى از مـفـسـران چون ابومسلم اصفهانى و فخر رازى قسمت دوم را اين گـونـه مـعـنـا كـرده انـد كه سامرى به موسى گفت: من پيش از اين، مقدارى از آيين تو را گـرفـتـه و پـذيـرفته بودم، ولى چون تو به كوه طور رفتى، دريافتم كه آيين تو بـاطـل اسـت و هـمـان آيـيـن گـوسـاله پـرسـتى حق است، ازاين رو آيين تو را بيفكندم و به پيروى از خواهش دل اين كار را كردم. طبق اين معنا، گرچه بعضى از اشكالات برطرف مى شود، اما اشكالات ديگرى بر آن وارد است كه از مجموع اشكالات تفسير نخست كمتر نيست، زيرا گذشته از اين كه اشكال عمده اى كه ذكر كرديم برطرف نمى شود، اين معنايى كه اينان كرده اند با قسمت سوم نيز سازگار نيست، چون از اين جمله كه موسى فرمود: و معبودت را كه پيوسته به خدمتش كمر بسته بودى (و پرستش مى كردى) بنگر كه ما آن را بـسوزانيم و در دريا پراكنده اش سازيم برمى آيد كه سامرى هيچ گاه به موسى ايمان نياورد و پيوسته گوساله پرست بود، در حالى كه لازمه تفسيرى كه ايـن هـا كـرده انـد، آن اسـت كـه وى بـه طـور مـوقّت ايمان آورده باشد و ديگر آن كه از تـعـبـيـر مـوسـى ـ كـه طـرف خـطـاب اوسـت ـ بـه لفـظ رسـول بعيد به نظر مى رسد و ممكن است بگويند: داستان از اين قرار بوده كه سـامـرى هـنـگـامـى كـه در مـصـر بـود، گـوسـاله مـى پـرسـتـيـد و چـون از قـوم بـنـى اسـرائيـل بـود يـا از روى كـهـانـت و عـلم سـتـاره شـنـاسـى مـى دانـسـت كـه بـنـى اسرائيل نجات مى بابند و قرعونيان غرق مى شوند، خود را در زمره اسرائيليان درآورد و هـنـگـام خـروج بنى اسرائيل از مصر همراه آنان خارج شد و در راه يا پيش از خروج از مصر مـجـسـمـه گـوسـاله اى را ديـد ـ كـه شـايـد جـواهـر نشان هم بوده ـ و دور از چشم اسـرائيـليـان آن را خـريدارى كرده و با خود برداشت و چون آمدنه موسى از كوه طور به تـاءخـيـر افـتـاد، تـصـميم گرفت كه نفاق خود را آشكار سازد و آن چه در ظاهر از موسى تـعـليـم گـرفـتـه بـود، بـه يـك سـو افـكـنـد و بـنـى اسرائيل را نيز گمراه سازد. ازاين رو نزد ايشان آمد و اظهار كرد كه موسى وعده كرد پس از گذشتن سى شب به نزد شما بازگردد و اكنون كه وعده او تمام شد، ديگر نخواهد آمد. بـيـاييد همگى خداى او را ـ كه فراموش ‍ كرده بود همراه ببرد ـ پرستش كنيم و چون بنى اسـرائيـل را آمـاده ايـن كـار ديـد، جواهرات و طلاهايى را كه همراه داشتند و شايد ـ چنان كه گـفته اند ـ از قبطيان به عاريت گرفته بودند، هنه را با نيرنگ از ايشان گرفت و به آن هـا چنين وانمود كرد كه آن ها را در آتش ريخته است، ولى در حقيقت براى خود برداشت و بـه جـاى آن، هـمان مجسمه گوساله اى را كه با خود آورده بود براى ايشان آورد و آن را طورى در زمين قرار داد كه چون باد در درون آن مى رفت، صدايى از آن خارج مى شد و اين عـمـل را يا از روى شغل زرگرى كه داشت ياد گرفته بود، يا از روى سحر و كهانت. در نـتيجه به پرستش آن كمر بستند و هر چه هارون خواست جلوى آن ها را بگيرد، تنوانست و يرانجام بيش ترشان فريت سامرى را خوردند.
آن چـه در بـالا گـفـتـه شـد، خلاصه يا مجموعه اى است از گفتار جمعى از علماى تفسير و تاريخ ‌نگارانى چون ابومسلم اصفهانى، فخر رازى، عبدالوهاب نجّار و ديگران و اگر بـتـوانـنـد آن را بـا آيـات كـريـمـه قـرآنـى مـنـطـبـق سـازنـد، تـا انـدازه اى از اشـكـال و ايـراد خـالى اسـت، ولى تـطـبـيـق آن بـا آيـات، خـود مـشـكل جداگانه اى است كه باى توضيح بيشتر بايد به تفاسير و كتاب قصص الانبياء نجّار مراجعه شود.
در قسمت سوم هم در معناى گفتار حضرت موسى كه به سامرى فرمود: فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فـِي الْحـَي اةِ أَنْ تـَقـُولَ لا مـِس اسَ چـند قول است كه خلاصه اش را در فرهنگ قصص قرآن بلاغى اين گونه ذكر كرده است: گروهى از مفسران در تفسير اين بيان الهى گفته انـد كـه موسى مامرى را از نزد خود براند و او را محكوم كرد كه با هيچ كس تماى نگيرد، ازاين رو اگر با كسى تماس مى گرفت، تب مى كرد و بدنش ملتهب مى شد. ولى گروه ديـگـر از مـفـسران گفته اند: معناى لامساس، يك نوع محروميت اجتماعى است كه موسى آن را بـر سـامـرى مقرر ساخت و او را از منافع اجتماعى، گفت و شنيد، داد و ستد و رفت و آمد با ببنى اسرائيل ممنوع كرد. مقاتل ـ كه از قدماى مفسران است ـ در اين باره مى گويد: موسى سـامـرى و خـانـواده اش را فـرمـان داد تـا از مـحـله بـنـى اسرائيل بيرون روند، پس او به ناچار در بيابان ها متوارى شد.
اسـتـاد عـعـبـدالرحـيـم مصرى در كتاب معجم القرآن مى نويسد: قانون لامساس به قـانـون تابو معروف است و اين قانون دسته اى از اشخاص يا حيوانات ى اشياء ديگر را در هـاله اى از قـداست و جلال يا در صورتى از پليدى و ناپاكى قرار مى دهد و در هر دو صـورت تـمـاس گـرفـتن يا نزديك شدن با آن ها ممنوع است تا اگر شخص يا حيوان يا چـيـزى كـه حـكـم لامـسـاس دربـاره اش صـادر شـده داراى قـداسـت و جـلال بـاشـد، از بـى احـتـرامـى مـصـون بماند و اگر از اشخاص و اشياء شرير و پليد بـاشـد، مـردم از آلودگـى و پـليـدى اش مـحـفـوظ بـاشـنـد. وقـتـى كـسـى بـه دليـل پـليـدى و نـاپـاكى محكوم به حكم لامساس شو، جز با اداى كفاره بسيار سخت از آن تبرئه نخواهد شد و كفاره لامساس به نسبت گناه و حالات مختلف است، چنان كه در بعضى موارد كفاره آن شكنجه هاى سخت وتبعيد با قطع پاره اى از اعضاست و گاهى شخص براى تبرئه خود محكوم به خودكشى مى شود.
قـانـون لامـسـاس در عـقـيـده ايـرانـيـان قـديـم نـظـام و آيـيـن خـاصـى دارد و مـمـوارد و امثال آن در كتب مذهبى ايشان بيان شده است.
سامرى چون كه به علت گمراه ساختن بنى اسرائيل گناه بزرگى مرتكب شده بود، به حكم لامساس محكوم و مقرر شد كه هر كس با او تماس بگيرد نجس و پليد به شمار آيد.
در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه فرزندان و اعقاب سامرى نيز محكوم به اين قانون شـدنـد و اكـنـون نيز در شام و مصر از اعقاب سامرى افرادى هستند كه به لامساس معروف انـد. نـظـيـر اين روايت از ابن عباس نيز نقل شده و در خبر است كه موسى خواست سامرى را به جرم اين عمل به قتل برساند، ولى خداى تعالى بدو وحى فرمود كه او را نكش زيرا مرد سخاوت مندى است.

سؤ ال رؤيت حق تعالى

اكـنـون بـازگرديم به داستان موسى و رفتن آن حضرت به كوه طور پس دريافت الواح تـورات. پـيـش از ايـن گـفـته شد كه موسى براى گرفتن الواح تورات سى روز روزه گـرفـت و بـه كـوه طـور رفـت و هـفـتـاد نـفـر از بـزرگـان بـنـى اسرائيل را نيز انتخاب كرد و با خود به آن جا برد تا شاهد مكالمه او با خداى تعالى و دريـافـت الواح تـورات بـاشـنـد. پـروردگـار مـتـعـال ده شـب بـر آن مـدت افـزود و جـمعاً چهل شب شد و موسى پس از گذشت چهل شب پس دريافت الواح به نزد قوم خود بازگشت.
از جـمـله اتـفـاقـات كـوه طـور كـه در قـرآن كـريـم نقل شده، داستان درخواست ديدار خداى تعالى بود كه از جانب همراهان موسى درخداست شد و پـاسـخ مـنـفـى دريـافـت داشـتند و منجر به بى هوشى موسى و مرگ همراهان آن حضرت گـرديـد و سـرانـجـام بـه دعـاى مـوسـى دوبـاره زنـده شـده و بـه نـزد بـنـى اسرائيل بازگشتند.
چـنان كه پيش از اين اشاره شد، مفسران و تاريخ ‌نگاران در اين باره اختلاف كرده اند كه آيـا مـوسـى اى هـفـتـاد نفر را در همان سفب اوّل همراه خود به طور برد يا در سفرهاى بعد. عقيده برخى آن است كه چون بنى اسرائيل گوساله پرست شدند، موسى آن ها را انتخاب كـرده و در سـفـر دوم بـا خـود بـه طـور بـرد تـا بـه درگـاه خـداونـد تـوبـه كـنـند و از عـمـل بـنى اسرائيل آمرزش بخواهند. ولى قول اول صحيح تر به نظر مى رسد، لذا همان يـك بـار اتـفـاق افـتـاد كـه آن هـم روى تـقـاضـاى انـتـخـاب شـدگـان بـنـى اسرائيل از موسى بود كه بدو گفتند: ما به تو ايمان نمى آوريم تا خدا را آشكارا به ما نـشـان دهى. موسى نيز با اين كه خود مى دانست كه خدا را با چشم نمى توان ديد، ناچار شـد از خـدا چنين تقاضايى كند، يا اين كه اين تقاضا دوبار صورت گرفت: يك بار از طرف خود موسى و براى خود او، و بار ديگر از طرف همراهان موسى. البته خود موسى نـيـز مـنـظـورش از ايـن تـقاضا ديدن با چشم سر و بينايى ظاهرى نبود، بلكه منظور علم ضرورى بود به شرحى كه استاد علامه طباطبائى در الميزان ذكر كرده اند.
در ايـن جـا نـيز ـ چنان كه اكثر مفسران گفته اند و رواياتى هم در اين باره از ائمه رسيده اسـت ـ هـمـان قـول اول صـحـيـح تـر بـه نـظـر مـى رسـد، اگـر چـه قول دوم نيز خالى از وجه نيست.
امـا آيـات قـرآنـى كـه داسـتـان مـزبور در آن ذكرشده، يكى در سوره بقره است كه خداى تـعـالى ضـمـن بـرشـمـردن نـعـمـت هـايـى كـه بـه بـنـى اسـرائيـل عطا كرده است، فرموده: هنگامى كه شما گفتيد: اى موسى! ما به تو ايمان نـمـى آوريـم تـا ايـن كـه خـدا را آشـكـارا بـبـيـنـيـم. پـس صـاعـقه شما را گرفت و در آن حـال شـمـا نگاه مى كرديد. سپس شما را پس از مرگتان برانگيختيم شايد سپاس گزارى كنيد.
در سـوره مـبـاركـه نـسـاء خـداى تـعـالى بـه پـيـغـمـبـر اسـلام مـى فـرمـايـد: اهـل كـتـاب از تـو مـى خـواهـنـد كـتـابـى از آسـمـان بـر آن هـا نـازل كـنـى. هـمـانـا از موسى بزرگ تر از اين را خواستند و گفتند: خدا را آشكارا به ما بـنـمـا و بـه كـيـفر ستمشان به صاعقه دچار شدند و سپس با وجود آن معجزه ها كه براى ايشان آمد، گوساله پرستيدند.
و نـيز در سوره اعراف آمده است كه موسى از خد درخواست كرد كه خود را به او بنماياند: و چون موسى به وعده گاه ما آمد با پروردگارش گفت: پروردگارا! خودت را به من بـنما تا تو را ببينم. گفت: هرگز مرا نخواهى ديد، ولى به اين كوه بنگر كه اگر در جـاى خـود مـسـتقر ماند مرا توانى ديد. همين كه پروردگارش بر آن كوه تجلى كرد، آن را خرد و هموار ساخت و موسى بى هوش بيفتاد و چون به خود آمد گفت: منزّهى تو كه من به سويت توبه مى كنم و نخستين مؤ منم.
به هر صورت چنان كه در سوره بقره و نساء خوانديم، داستان به اين جا منتهى شد كه درخـواسـت كـنـندگان رؤ يت حق تعالى يعنى همان هفتاد نفر انتخاب شدگان بنى اسـرائيل دچار صاعقه شده و مردند. موسى كه آن منظره را ديد پريشان شد و عرض كرد: پـروردگـارا! من جواب بنى اسرائيل را با اين وضع چه بگويم اگر به من بگويند كه تو اين هفتاد نفر را با خود بردى و به قتل رساندى؟
خـداى تـعـالى بـه سـبـب دعـاى مـوسـى آن ها را زنده كرد و به همراه موسى به نزد بنى اسرائيل بازگشتند. بدين ترتيب معلوم شد كه حضرت موسى هم نتوانسته بود از ضمير آنـان آگـاهـى يـابـد و پـايـه مـعـرفـتـشان را بشناسد و كسانى را كه تصور مى كرد از خـداپـرسـتـان و مـؤ مـنـان هـسـتـنـد از مـيـان هـفـت صـد هـزار نـفـر انـتـخـاب كـرد، حـال آن كـه آن ها ضعف عقيده داشتند و پايه ايمانشان به خداى تعالى و پيغمبرشان سست بـود، زيـرا بـه حـضـرت مـوسى گفتند: ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم تا خدا را آشكارا به ما بنمايانى؟
استفاده از اين داستان در باب امامت
مـرحـوم طـبـرسـى در كـتـاب احـتـجـاج حـديـثـى از احـمـدبـن اسـحـاق نقل مى كند كه وى از حضرت بقية اللّه (عجل اللّه فرجه الشريف) مسائلى پرسيد. براى مـثـال سؤ ال كرد: علت اين كه مردم نمى توانند خودشان براى خود امام انتخاب كنند و امام بايد از طرف خدا تعيين شود چيست؟
حضرت در پاسخش فرمود۶ امام مصلح يا مفسد؟
عرض كرد: البته مصلح!
حـضـرت فـرمـود: د رصـورتـى كـه جـز خـدا كسى از درون اشخاص و صلاح و فسادشان اطـلاعـى نـداد، آيـا اين احتمال در كار نيست كه مردم بر اثر بى اطلاعى مفسدى را به جاى مصلح انتخاب كننئ؟
احمدبن اسحاق كفت: آرى.
حـضـرت فـرمـود: عـلتـش هـمـيـن اسـت. اكـنـون بـراى تـو شـاهـد و دليـل مـى آورم كه عقل تو آ را به خوبى بپذيرد و سپس همين داستان را براى نمونه ذكر فـرمـود و خـلاصـه فـرمـايش آن حضرت اين است كه اين حضرت موسى است كه با وفور عـقـل و كمال دانشى كه داشت و با اين كه بر او وحى مى شد (و با عالم غيب ارتباط داشت) هفتاد نفر از بزرگان قوم خود را براى ميقات پروردگارش انتخاب فرمود و آن ها افرادى بـودنـد كـه مـوسـى در ايـمـان و اخـلاصـشـان شـك و تـرديـد نـداشـت و بـا ايـن حـال در انـتـخـاب او مـنـافـقـان هـم قـرار گـرفـتـنـد و آن مـوضـوع كـه خـدا در قـرآن نـقـل فـرمـوده پـيـش آمـد. يـعـنـى وقـتـى بـنـا شد منتخب شخصى كه خداوند او را به نبوت بـرگـزيـده، فاسد باشد با اين كه آن حضرت تصور مى كرد آن ها شايستگى دارند و اصـلح هـسـتـنـد، مـى فـهـمـيـم كـه جـز خـدايـى كـه از درون سـيـنـه هـا و دل هـا آگـاه اسـت و ضـمـيـر اشـخاص را مى داند، ديگرى نمى تواند امام مردم را انتخاب و تعيين نمايد و مصلح را از مفسد تشخيص دهد.

ادامه داستان

بارى خداى تعالى در طور به موسى فرمود: اى موسى! چه سبب شد كه شتاب كردى و از قـوم خـود (در آمـدن بـه كـوه طـور) جـلو افتادى؟ موسى عرض كرد: آنان به دنـبـال مـن هـسـتـنـد و مـن (براى تحصيل رضايت تو) به سويت شتاب كردم تا از من خشنود شـوى! خـدا بـدو گـفـت: هـمـانـا ما از پى تو قومت را آزمايش كرديم و سامرى گمراهشان كـرد. موسى خشمگين و متاءسف به سوى قوم خود بازگشت و توجه شد كه بيشتد ان هـا فـريـب سـامرى را خورده و گوساله پرست شده اند، از اين رو به ايشان گفت: اى قوم! مگر پروردگارتان به شما وعده نيكو نداده بود؟
بـرخـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد: يـعـنـى مـگـر وعـده فـرسـتـادن كـتـاب تـورات را كـه شـامل احكام و دستورهاى او و متضمن سعادت و نجات شما بود نداده بود و مگر من جز براى دريافت آن رفته بودم؟ سپس به دنبال آن ادامه داد: مگر اين مدت به نظرتان طولانى آمد يا خواستيد غضب خدا بر شما فرود آيد كه از وعده من تخلف كرديد.
در سـوره اعـراف نـيـز فرموده است: چون موسى خشمناك و اندوهگين به سوى قوم خود بـازگشت، بدان ها گفت پس از من چه بد نيابت كرديد. آيا در كار پروردگارتان شتاب كرديد و بر اثر شتاب، كار را از مجراى خود منحرف ساختيد؟ آن گاه الواح (تورات) را بـيـنـداخـت و سـر بـرادرش را گـرفـت (و از روى خـشـم) او را بـه سـوى خـود مـى كشيد.
در سـوره طـه آمده است كه به هارون فرمود: اى هارون! هنگامى كه ديدى اين ها گمراه شدند، چه چيز مانع و جلوگير تو شد كه از من متابعت كنى (و روش ما را در پيش گيرى) و چرا فرمان مرا عصيان كردى؟
هارون براى اين كه ترحم موسى را به خود جلب كند، گفت: اى فرزند مادرم!ريش و سـر مـرا مـگـيـر. مـن بـيـم آن را داشـتـم كـه بـگـويـى مـيـان بـنـى اسرائيل تفرقه انداختى و رعايت گفتار مرا نكردى.
در سوره اعراف آمده است كه هارون عرض كرد:اى فرزند مادرم! اين گروه مرا ناتوان و ضـعـيـف پنداشتند و نزديك بود مرا بكشند، پس (با اين رفتار خود) دشمن شادم مكن و در زمره ستم كاران قرارم مده.
مـوسـى خـشـم خـود را فرو برد و الواح تورات را كه از شدت خشم بر زمين افكنده بود، بـرگـرفـت و درصـدد اصـلاح حـال قـوم خويش ‍ برآمد. نخست به سراغ سامرى آمد و به شـرحـى كـه پـيـش از ايـن گـذشـت، انگيزه او را در ساختن يا آوردن گوساله براى بنى اسـرائيـل پـرسـيـد و سـپـس او را از خود دور كرد و از تماس با اجتماع نيز محروم ساخت و گوساله را هم برگرفته سوزاند و به دريا افكند.
بـنـى اسـرائيـل كـه نـاگـهان متوجه گمراهى بزرك خويش شدند، به خود آمده و در صدد جـبـران و تـوبـه خطاى خويش برآمدند و راه توبه و آمرزش خداى تعالى را از وى جويا شدند.

توبه بنى اسرائيل

مـوسـى پس از كسب اجاره از درگاه خداى تعالى بدان ها فرمود: اى قوم! شما (با اين عـمـل) بـه خـود سـتـم كـرديـد، پـس به پيش گاه پروردگار توبه كنيد و به سوى او بـازگـرديـد و خـود را بـه قـتل رسانيد. اين كار براى شما در پيش گاه پروردگارتان بهتر است.
ايـن اجـمـال دسـتـورى بـود كـه خـداى تـعـالى در سـوره بـقـره حـكـايـت مـى كـنـد و بـه دنـبـال آن مـى فـرمـايـد كـه خـداونـد پـس از ايـن كـار تـوبـه آن هـا را قـبـول كرد، اما تفصيل و چگونگى آن به طور مختلف در تفاسير و روايات ذكر شده است. بـراى مـثـال در روايـتـى آمـده اسـت كـه مـوسـى دسـتـور داد در درو صـف بـايـسـتـنـد و غـسـل كـرده و كـفـن پـوشـنـد. آن گـاه هـارون دوازده هـزار نفر از كسانى را كه گوساله را نـپرستيده بودن بياورد و شمشيرهاى بران به دستشان داد و فرمان كشتن آن ها را به اين دوازده هـزار نـفـر داد و آن هـا شـروع بـه كشتن كردند تا پس از آن كه هفتاد هزار نفرشا را كشتند، خدا توبه شان را پذيرفت و دست از كشتار ديگران كشيدند.
نـقـل ديـگـر آن اسـت كـه آن هـفـتـاد نـفـرى كـه هـمـراه مـوسـى بـودنـد، مـاءمـور قتل ديگران شدند و هفتاد هزار نفر از گوساله پرستان را كشتند.
بـرخـى گـفـته اند: آن ها در دو صف روبه روى هم ايستادند و شروع به كشتار بك ديگر كردند تا اين كه هفتاد هزار نفر از خود را كشتند.
نـقـل ديـگـرى اسـت كـه تـاريـكى شديدى آن ها را فراگرفت، آن گاه ماءمور شدند در آن تـاريـكـى هـم ديگر را بكشند. هنگامى كه تاريكى برطرف شد، هفتاد هزار نفرشان كشته شده بودند.
در حـديـث اسـت كـه مـوسـى و هـارون در كـنـارى ايـسـتـاده بـودنـد و بـراى آمـرزش و قـبول توبه آن ها به درگاه خداى تعالى دعا و تضرع مى كردند تا اين كه خداوند به مـوسـى وحى كرد كه از آن ها درگذشته و توبه شان را پذيرفته است. حضرت موسى به آن ها اين مژده را داده و دستور داد كه دست از كشتار بردارند.
در نـقـل ديـگـرى سـيـوطـى از امـيـرمـؤ مـنـان روايـت كـرده اسـت كـه آن حضرت فرمود: بنى اسرائيل به موسى گفتند: توبه ما چيست؟ حضرت موسى فرمود: آن است كه هم ديگر را بـكـشـيد. آن ها كاردها را دست گرفته و شروع به كشتن يك ديگر كردند در اين ميان مردى بـود كـه بـرادر و پدر و فرزند خود را مى كشت تا اين كه هفتاد هزار نفر از ايشان كشته شـد. آن گـاه خـداى تـعـالى بـه مـوسـى وحـى فـرمـود كـه بـه آن ها بگو دست از كشتار بـردارنـد و خـدا كـشـتـگـان را آمـرزيـد و تـوبـه بـاقـى مـانـدگـان را نـيـز قبول كرد.
امـا ايـن كـه چـرا چـنـيـن دسـتـور سـخـتـى آمـد و تـوبـه آن هـا ايـن قـدر مـشـكـل بـود؟ پـاسـخ ايـن سـؤ ال را بـرخـى ايـن گـونـه گـفـتـه انـد كه چون انحراف از اصـل تـوحـيـد و گـرايـش بـه بـت پـرسـتـى،مـسـئله سـاده اى نـبـود كـه بـه ايـن آسانى قـابـل گـذشـت بـاشـد، آن هـم بـعـد از مـشـاهـده آن هـمـه دلايـل حـسـى و مـعـجـزات روشن، و در حقيقت همه چيز دين را مى توان در همان كلمه توحيد و خـداشـنـاسـى خـلاصـه كـرد و از بـيـن رفـتـن تـوحـيـد، مـعـادل از بـيـن رفـتـن تـمام مبانى دينى است. اگر مسئله بت پرستى ساده تلقى مى شد، سـنـتـى بـراى آيـنـدگـان مـى گـرديـد، بـه ويـژه ايـن كـه بـنـى اسـرائيـل بـه شهادت تاريخ، مردمى لجوج، مادّى نگر و بهانه جو بودند و اين سابقه خطرناك يعنى گوساله پرستى آن هم در زمان زندگى موسى بن عمران، سرمشق شومى بـراى آيـنـدگـان مـحـسـوب مـى شـد، ازايـن رو لازم بـود شـدّت عـمـل بـه خـرج داده شود به طورى كه آثار آن در طى قرون و اعصار در خود آن ها و اقوام آينده باقى بماند.
اين موضوع منحصر به مسائل دينى و مذهبى نيست. در قوانين دنياى امروز نيز اگر كسانى دسـت به كارى بزنند كه موجوديت ملتى را به خطر افكنند و مقدّمات نابودى يا استعمار آن هـا را فـراهـم كـنـنـد، مـسـلمـاً در بـرابـر آن هـا شـدت عـمـل بـه خـرج مـى دهـنـد و تـنـهـا بـه اظهار پشيمانى قناعت نمى كنند. منظور از اين شدت عمل نيز آن است كه هم خود آن ها و هم آيندگانشان چنين فكرى را براى هميشه از سر به در كنند.

پيمان بنى اسرائيل

چـنـان كـه گـفـتـه شـد مـوسـى الواح و تـورات را در كوه طور دريافت كرد و براى بنى اسرائيل آورد و به آن ها اعلام فرمود كه كتابى آسمانى آورده ام و حاوى دستورهاى مذهبى و حـلال و حـرام خـداسـت و شـمـا مـوظـف هـسـتـيـد بـدان عـمـل كـنـيـد و آن را بـرنـامـه كـار خـود قـرار دهـيـد. بـنـى اسـرائيـل فـك رمـى كـردنـد كـه دسـتـورهـاى آن دشـوار و عـمـل بـه آن سـخـت و مـشـكـل اسـت، ازايـن رو زيـر بـار عمل به آن نرفته و بناى سركشى و نافرمانى را گذاشتند.
خـداى سـبحان جبرئيل ـ يا فرشتگان ديگرى ـ را ماءمور كرد تا قطعه بزرگى از كوه را جـدا كـردنـد و بـالاى سـر آن هـا گـرفـتند، به طورى كه هم چون سايبانى بود. آن گاه مـوسـى بـه آن هـا فـرمـود: اگـر پـيـمـان بـبـنـديـد كـه بـه دسـتـورهـاى تـورات عمل كنيد و آن را محكم بگيريد، اين عذاب از شما برطرف خواهد شد وگرنه همگى هلاك مى شويد. آن ها كه وضع را چنان ديدند، قبول كردند و تورات را گرفتند و عذاب برطرف شد.
ابـن اثـيـر و ديـگـران نـقـل كـرده انـد كـه بـنـى اسـرائيـل در آن حـال به سجده افتادند، ولى يك طرف صورت هاشان را به خاك گذاشتند و با چشم كوه را مى نگريستند كه بر سرشان نيفتد واين عمل، سنتى ميان يهود شد كه اكنون هم بر يك طرف سجده مى كنند.
امـا از آن جا كه بنى اسرائيل طبعاً مردانى لجوج و سركش بودند، طولى نكشيد كه پيمان خود را شكستند و به دستورهاى تورات عمل نكردند.
قـرآن كـريـم اجـمال داستا را در سه سوره نقل كرده است. يكى در سوره بقره كه آن ها را مـخـاطـب سـاخـته و مى گويد: و هنگامى كه از شما پيمان گرفتنم و كوه طور را بالاى سر شما قرار داديم و (گفتيم) آن چه را به شما داده ايم محكم بگيريد و آن چه در آن هست بـه خـاطـر داشـتـه باشيد (و بدان عمل كنيد) شايد پرهيزكار شويد، پس از آن شما پشت كـرديـد (و پـيـمـان شـكـستيد) و اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود از زيان كاران مى شديد.
ديـگـرى در سـوره نـسـاء اسـت كـه مـى فرمايد: كوه طور را به سبب پيمانشان بالاى سرشان قرار داديم.
در سـوره اعـراف هـم فرموده است: و هنگامى كه كوه را بكنديم و بالا سرشان برديم كه گويى سايبانى بود و گمان كردند كه كوه بر آن ها خواهد افتاد و (بدان ها گفتيم) آن چـه را بـه شـمـا داديـم مـحـكـم بگيريد و آن چه را در آن است به خاطر بسپاريد شايد پرهيزكارشويد.
سؤ الى كه در اين جا پيش مى آيد و صاحب تفسير المنار و ديگران ذكر كرده اند، اين است كـه ايـمان آن ها به تورات با اين وضع ايمانى بود كه از روى اجبار صورت گرفت و مى دانيم كه در پذيرش دين اجبار نيست؟
در پـاسخ اين سؤ ال گفته اند كه اينان اصل پيمان را از روى اكراه بستند و پذيرفتند، امـا پـس از بـرطـرف شـدن اكـراه، اعـمالى را كه انجام مى دادند، از روى اختيار بود و رد كارهاى بعدى آنها اجبارى نبوده و گذشته از اين، چه مانعى دارد كه از روى اجبار از كسى پـيـمـان بـگـيـرنـد كـه بـه بـرنـامـه اى كـه ضـامـن سـعـادتـش مـى بـاشـد عـمـل كـنـد و وظايف فردى و اجتماعى خود را انجام دهد، زيرا اجبار در جايى ناپسند است كه بـخـواهـنـد او را بـه كـار زشتى وادار كنند و حق او را بدين وسيله از وى بگيرند تا عملى بـرخـلاف مـصـلحت خويش انجام دهد، اما اين نوع اجبار همانند اجبار و اكراهى است كه در وقت بروز بيمارى همه را وادار به مايه كوبى بر ضدّ آن بيمارى مى كند.
برخى هم در پاسخ اين سؤ ال گفته اند كه اين نوع اكراه در امت هاى گذشته جايز بوده و مـسـئله نـفى اجبار در پذيرش دين مخصوص به اسلام است كه مى گويد: لا اِكْراهَ فِى الدِّينِ وگرنه در اديان گذشته سابقه داشته و جايز بوده است.

در وادى تيه

پـس از اين كه بنى اسرائيل از اسارت فرعونيان نجات يافتند، موسى ماءمور شد تا آن هـا را بـه سـرزمـيـن مـقدس و موعود، يعنى سرزمين شام و بيت المقدس كوچ دهد. درست معلوم نـيـسـت مـوسـى و بـنـى اسـرائيل چند شبانه روز در صحراى سينا بودند تا به نزديكى شهرهاى شام رسيدند.
بـيـشـتـر مـفـسـران گـفـتـه انـد: نـخـسـتـيـن شـهـرى كـه سـر راه بـنـى اسـرائيـل قـرار داشـت، اريـحـا بـود و بـنـى اسـرائيـل مـجـبـود بـودنـد كـه بـا اهـل آن شـهـر بـجـنـگـنـد تـا آن جـا را فـتـح نـمـايـنـد و در آن شـهـر مـردمـانـى قـوى هيكل و نيرومند زندگى مى كردند كه عموماً گفته اند:۰عمالقه) يعنى فرزندان عملاق بن لاوذ بن سام بن نوح بوده اند و در نقلى است كه آن ها باقى ماندگان قوم عاد بودند كه عوج بن عناق در آن ها بود.
مـوسـى دوازده نـفـر ـ يـعـنـى از هـر تـيـره اى از اسـبـاط بـنـى اسـرائيـل يـك نـفـر ـ را انـتـخـاب كـرد و آن هـا را پـيـشـاپـيـش بـنـى اسـرائيـل فـرسـتـاد تا به شهر رفته و از اوضاع مردم شهر اطلاعاتى كسب نموده و به مـوسـى گـزارش دهـنـد. ايـن دوازده نـفـر بـه نـزديـك شـهـر اريـحـا آمـده و مـردمـان قـوى هـيـكـل و نـيـرومندى را ديدند و چيزهاى عجيبى مشاهده كردند. اينان به نزد حضرت موسى بازگشتند و آن چه را ديده بودند، به اطلاع آن حضرت رساندند. موسى به آن ها فـرمـود: آن چـه را ديـده ايد به ديگران نگوييد و به جز دو نفر از آن ها كه يكى يوشع بـن نـون و ديگرى كالب بن يوفنا بود، آن ده نفر ديگر آن چه را ديده بودند، به بنى اسـرائيـل گـفـتـنـد و اين خبر ميان آن ها شايع شد و ترس و وحشت آنها را گرفت و با خود گـفـتـنـد: اگـر مـا بـه جنگ اين ها برويم، زنانمان را اسير و اموالمان را به غنيمت خواهند برد، ازاين رو خويشان خور را از رفتن به اريحا و جنگ با عمالقه ترساندند و تصميم گـرفـتـنـد بـه سـوى مـصر بازگردند و به گفته ثعلبى صداها را به گريه بلند كردند و گفتند: اى كاش در سرزمين مصر بوديم يا در اين سرزمين بميريم و به اين شهر نرويم.
يـوشع بن نون ـ كه از سبط بنيامين بود – با كالب بن يوفنا ـ كه از سبط يهودا بود ـ و از دل به موسى ايمان آورده و فرمان بردار حق بودند، هر چه خواستند آن ها را آرام كنند و وحـشـت را از دلشـان بـيـرون بـبـدنـد، مـوثـر واقـع نـشـد. خـداى تـعـالى از قول آن دو نفر حكايت مى كند كه به آن ها گفتند: اى مردم! نترسيد و به سوى دروازده شهر حركت كنيد كه چون داخل شويد پيروز خواهيد شد.
چـون خـدا وعـده پـيـروزى شـما را داده است، به وعده خويش وفا خواهد كرد و ما اين مردم را ديده ايم. اينان اگرچه از نظر جسم نيرومند هستند، اما از نظر روحيه ضعيف ناتوان اند.
امـا بـنـى اسـرائيـل بـه سـخـن آن دو گـوش نـداده و حـتـى خـواسـتـنـد بـه دليـل پـافـشـارى آن دو را سنگ سار كنند و از آن سو به نزد موسى آمدند و گفتند: در اين شهر مردمانى جبار (و نيرومند) هستند و تا وقتى آن ها در اين شهر وجود دارند، ما هرگز داخـل آن نخواهيم شد و به دنبال آن جمله اى گفتند كه حكايت از بى شرمى و بـى ايـمـانـى گـويـنـدگـان آن مـى كـرد و آن جـمـله ايـن بـود كـه گـفـتـنـد: تـو با پروردگارت برويد و با آن ها بجنگيد و ما اين جا نشيته ايم!
مـنظرشان اين بود كه تو با كمك خداى خودت برويد و جنگ كنيد و چون جباران را كشتيد و شـهـر را فـتـح كـرديـد و ديـگـر هـيـچ مـانـعـى نـبـود، بـه مـا اطـلاع دهـيـد تـا مـا بـا خيال راحت وارد شهر شويم و از نعمت هاى آن بهره مند گرديم.
نـاگـفـته پيداست كه اين گفتار نابه جا و اظهار ضعف تا چه حد روح باصفاى موسى را آزرده و چـه انـدازه قـلب پـاك آن بـزرگـوار را افـسرده و ناراحت كرد. مردمى كه هيچ چيز نـداشـتند و فرعون ستم كار آن چنان آن ها را به اسارت خود درآورده بود كه رمقى براى آنـان بـه جـاى نـگذاشته بود و حق هيچ گونه اظهار وجودى در برابرش نداشتند، اكنون ايـن پـيغمبر بزرگوار با آن همه تلاش و با آوردن آن همه معجزات و آيات الهى، قدرت فـرعـون را درهـم شكسته و خداى تعالى آن جبار ستمگر را نابود كرده و اين ها را از زير بـار آن هـمـه ذلت و خـوارى نـجـات داده، اكـنـون بـا كـمـال وقاحت مانند افراد بيگانه اى كه هيچ گونه سابقه اى با موسى و پروردگار او نـدارنـد، بـدو مـى گـويند: تو با پروردگارت برويد و جنگ كنيد و ما اين جا نشسته ايم!
شايد همان خورى ها و تحمل ستم ها سبب اين سخن ناهنجار شد، زبرا ملتى كه قرن ها زير بـار ظـلم و بـيدادگرى زندگى كرده و روح شهامت و شجاعت در آن ها كشته شده باشد، از شنيدن اسم جنگ هم وحشت مى كند و به قول بعضى چنان به ذلّت و پستى خو گرفته كه از تحمل ذلّت لذت مى برند.
موسى در چنين وضعى چه مى توانست انجام دهد جز آن كه به درگاه خداى تعالى و تكيه گـاه هـمـيـشـگـى خود پناه برد و رفع اين مشكل را از او بخواهد و جز آن كه در برابر اين جسارت و اظهار ضعف مردم، حكم آن ها را از خداى خود درخواست كند. موسى به درگاه الهى رو كـرد و گفت: پروردگارا! تو خود مى دانى كه من جز خود و برادرم اختياردار كسى نيستم و كسى را ندارم. پس ميان من و اين قوم تبه كار حكم كن.
خـداى تـعـال نـيـز دعـاى مـوسى را مستجاب كرد و به كيفر آن بى ادبى كه كرده بودند، ديـدار آن شـه ررا بـر آن مـردم حـرام كـرد و بـه مـوسـى فـرمـود: ايـن شـهـر تـا چـهـل سال بر اين ها حرام است كه در اين سرزمين سرگردان شوند و غم اين مردم تبه كار را مخور و آن ها را به حال خود واگذار.
از آن روز بـه بـعـد، چـنـان كـه خـراى تـعـالى فـرمـوده بـود، چهل سال تمام در آن قسمت از بيابان سرگردان شدند و هر روز صبح كه از خواب برمى خاستند تا شب راه مى رفتند، ولى روز ديگر خو را در همان جاى ديروز مشاهد مى كردند.
در طول اين مدت همه آن ها مردند و نسل جديدى پيدا شد و طبق گفته مشهور، موسى و هارون نيز از دنيا رفتند و پس از گذشتن چهل سال، يوشع بن نون كه پس از موسى به نبوت رسيد، فرزندان آن ها را با خود به شهر اريحا برد.
سـر ايـن داسـتـان چـنـان كـه ابـن خـلدون و بـرخـى از مفسران گفته اند آن بود كه آن مردم بـزدل و كـم دركـى كـه بـه پـسـتـى و ذلت خـو گـرفـتـه بـودنـد، شـايـسـتـه اسـتـقـلال و عـزت نـبـودنـد و خـداى تـعـالى خـواسـت تـا ايـن نـسـل زبـون در آن مـدت چـهـل سـال از بـيـن بـرود و نـسـل جـديـدى كه روح آزادى داشتند و ذلت اسارت و بندگى را نديده بودند و از جنگ با مـردم اريـحـا بـاكـى نـداشـتـنـد از آن هـا بـه وجـود آيـد و زيـر سـايـه شـمـشـيـر و جـنـگ، استقلال خود را بازيابند.

منّ و سَلوى و نعمت هاى ديگر

بـنـى اسـرائيـل بـا زنـدگـى بـيـابـان و صحراى سينا ماءنوس نبودند، هم چنين بر اثر نافرمانى موسى به سرگردانى هم مبتلا شدند، اما قهراً براى ادامه زندگى احتياج به آب و خـوراك و پـوشـش و سـايـه و داشـتـنـد و از نـداشـتـن وسـايـل زندگى رنج مى برند. اگر چه خود سبب اين بدبختى و رنج شده بودند و بر اثـر نـافـرمانى خدا به عذاب سرگردانى مبتلا گرديدند، اما خداى تعالى در آن جا نيز نيازمندى هاشان را برطرف كرد و نعمت هاى خو را بر آن ها فرود آورد.
در سـوره بـقـره ضـمـن بـرشـمـردن نـعـمـت هـايـى كـه خـداونـد بـه بـنـى اسـرائيـل عـطـا فـرمـوده، يهود را مخاطب ساخته و مى گويد: و ابر را سايه بان شما كـرديم و منّ و سلوى براى شما فرستاديم و به شما گفتيم از نعمت هاى پاكيزه اى كه روزى شما كرده ايم بخوريد. و اينان در اين جسارت و نافرمانى مـوسـى بـه مـا سـتـم نـكـردنـد، بـلكـه بـه خـودشـان سـتم كردند. كه سبب چهل سال سرگردانى و رنج و زحمت زندگى بيابان گرديدند.
در دو آيـه بـهـد از آن مـى گـويـد: و هنگامى كه موسى براى قوم خود آب مى خواست ما بدو گفتيم عصاى خود را به اين سنگ بزن كه ناگاه دوازده چشمه از آن سنگ بشكافت كه هـر گـروه (از اسـبـاط دوازده گـانه بنى اسرائيل) آبشخور (چشمه) مخصوص خود را مى دانست.
بـديـن تـرتـيب خداى تعالى ابر را به صورت سايه بانى براى آن ها فرستاد تا از سـوزش گـرمـاى خـورشـيـد آسـوده بـاشـنـد و دوازده چـشـمـه آب از دل سـنـگ براى آن ها بيرون آورد تا از تشنگى هلاك نشوند،. منّ و سلوى به آن ها عطا فرمود تا از گرسنگى نميرند.
منّ و سلوى چه بود؟
درباره معناى منّ و سلوى سخنان گوناگونى گفته اند. بعضى آن دو را بـه مـعـنـاى لغـوى آن گـرفـته و از ماده منت به نعمت و تسلى به معناى تـسـليـت و دل دارى دادن دانـسـتـه و گـفـته اند: هر دوى آن ها اشاره به نعمت هايى است كه خـداونـد در صحراى تيه به بنى اسرائيل عطا فرموده و آن دو در حقيقت يك چيز است و اين كـه نـامـش را مـن گذاشته به سبب امتنان و نعمت بخشى بر آن هاست. و سلوى موجب دل دارى و تسليت آن ها بوده است.
برخى هم آن دو را اسم عَلَم دانسته و براى آن ها معانى مختلفى ذكر كرده اند:
مـجـاهـد درباره منّ گفته: چيزى بوده مانند صمغ كه بر روى درختان مى ريخته و مزه آن شيرين بوده است.
ضحاك گفته: ترنجبين بوده است.
وهب گفته: نان هاى نازك بوده است.
سدّى گويد: عسل بوده كه شب ها بر بروى درختان مى ريخته است.
عكرمه گويد: چيزى مانند ربّ غليظ بوده است.
از تـورات نـقل شده كه چيزى مانند تخم گشنيز بوده كه شب ها در آن صحرا مى ريخته و بـنـى اسـرائيل آن را جمع مى كردند و مى كوبنده اند و از آن گردهايى مى ساخته اند كه طـعـم نـان روغـنـى داشـتـه اسـت. بـرخـى هـم احـتـمـال داده انـد مـنـظـور عسل هاى طبيعى بوده كه در كوه ها و سنگلاخ ‌ها آن سرزمين وجود داشته است.
دربـاره سـلوى نـيـز بـرخـى گـفـتـه انـد: مـعـنـاى آن عسل است، ولى بيشتر آن را نوعى پرنده شبيه به سمانى و كبك دانسته اند.
بعضى گفته اند: پرنده هايى شبيه به كبوتر بودند كه باد آن ها را براى ايشان مى آورد و قـول ديـگـرى كه ثعلبى نقل كرده آن است كه آن ها نوعى پرنده بودند كه در آن صحرا به زمين نزديك مى شدند و بنى اسرائيل با دست آن ها را مى گرفتند.
تـاءيـيـد ايـن قـول، گـفـتـارى اسـت كـه از تـفـسـيـر عـهـديـن نقل شده كه در آن جا نوشته است: بدان كه سلوى از افريقا به طور زياد حركت كـرده بـه شـمـال مـى رونـد كـه در جـزيـره كـاپـرى ۱۶۰۰۰ در يـك فصل از آن ها صيد نمودند اين مرغ از راه درياى قلزم آمده، خليج عقبه و سوئز را قطع نموده و در شبه جزيره سينا داخل مى شود و چون پرواز نمايد، غالباً نزديك زمين است.
بـديـن ترتيب مى توان گفت كه اين دو نعمت را كه خداوند تعالى در سوره بقره در ضمن نعمت هاى ديگر بنى اسرائيل ذكر فرموده، صورت طبيعى داشته است، چنان كه مى توان گفت: نعمت هاى ديگر بنى اسرائيل ذكر فرموده، صورت طبيعى داشته است، چنان كه مى توان گفت: مانند چشمه هاى دوازده گانه اى كه از سنگ بيرون مى آمد، جنبه اعجاز داشته و چـيـزهـايى بوده كه از اسمان بر آن ها فرود مى آمده و آنان نيز به جاى غذا از آن استفاده مى كرده اند.
مـدتـى بـر ايـن مـنـوال گذشت و بنى اسرائيل از نعمت من و سلوى براى غـذاى خود استفاده مى كردند، ولى به علت اين كه غذاى يك نواخت آن ها را خسته كرد يا از روى نـاسـپـاسـى و بـهـانـه جـويـى ـ كـه شـيـوه آن ها بود ـ خوراك هاى ديگرى از موسى خـواسـتـنـد و بـدو گـفـتـنـد: مـا هـرگـز حـاضـر نـيـستيم به يك نوع غذا اكتفا كنيم. از پـروردگـار خـود بـخـواه كـه از گـيـاهان زمين مانند خيار و گندم (يا سير) و عدس و پياز براى ما بروياند.
مـوسـى در پـاسـخـشـان فـرمـود: آيـا غـذاى پـسـت تـر را بـا بـهـتـر عـوض مـى كنيد. ظاهراً منظور آن حضرت اين بود كه مى خواهيد چيزى را كه از نظر مواد غـذايـى و خـوراك بهتر، كامل تر و لذيذتر است با آن چه پست تر است عوض كنيد! سپس فـرمـود بـراى تـهـيـه ايـن چـيـزهـايـى كـه خـواسـتـيـد بـايـد داخـل شـهـر شـويـد كـه در آن جـا خـواسـته هاى شما موجود است. ديگر بايد تنبلى را كنار گذارده و هر چيز را از راه دعا از خدا نخواهيد.

موسى و قارون

دربـاده داستان قارون و انتساب او با حضرت موسى و موضوعات ديگر مربوط به او در تـواريـخ و اخـبـار اخـتـلافـاتـى وجـود دارد كـه مـا اگـر بـخـواهـيـم تـمـامـى آن هـا را نقل كنيم، از شيوه نگارش اين كتاب خارج خواهيم شد، ازاين رو نخست ترجمه آياتى را كه خداى متعال در قرآن كريم درباره داستان او بيان فرموده ذكر مى كنيم و سپس خلاصه اى از گـفـتـار مـفـسـران، روايـات و تـواريخ را ـ به طورى كه دربردارنده تمامى آن چه در كتاب هاى معروف نقل شده باشد ـ براى شما ذكر خواهيم كرد.
اما آن چه در قرآن كريم بيان شده چنين است: همانا قارون از قوم موسى بود كه بر آن هـا طـغـيـان و سـركـشـى كـرد و آن قـدر گـنـج هـا بـدو داديـم كـه حمل كليدهاى آن مردهاى نيرومند را خسته مى كرد. قومش بدو گفتند: آن قدر مغرور و شادمان مـبـاش كـه خـدا مـردم مـغـرور را دوسـت ندارد و بدان چه خداوند به تو داده سراى آخرت را بجوى و نصيب و بهره خود را از دنيا (نيز) فراموش نكن و چنان كه خدا به تو نيكى كرده، تـو هم نيكى كن و فسادجويى مكن (و در صدد فساد) در روى زمين (مباش) كه به راستى خـداونـد مـفـسـدان را دوسـت نـمى دارد. قارون گفت: اين مالى را كه پيدا كرده ام روى علم و تـدبـيـر خودم بوده (ولى سخن او سخن نابجايى بود) مگر ندانست كه خدا از مردمان پيش از وى كـسـانـى را هـلاك كـرد كـه از او نـيـرومـنـدتـر و ثـروتـمـنـدتـر بـودنـد و (هـنـگام نـزول عـذاب) از گـنـاه مـجـرمـان پـرسـش ‍ نـمـى شـود. قـارون (روزى) بـا زيـور و تـجـمـل بـر قـوم خـويـش درآمـد. مردمى كه زندگى دنيا مى خواستند (و دنياپرست بودند) گـفـتـنـد: اى كـاش مـا هم مانند آن چه به قارون داده اند داشتيم، به راستى كه او نصيبى بـزرگ دارد، ولى آن كـسـانى كه دانشمند بودند بدان ها گفتند: واى بر شما پاداش نيك هـدا بـراى كـسـى كـه ايـمـان دارد و كـار شـايـسـتـه (و عـمـل صـالح) كـرده بـهـتـر اسـت و جـز مردمان صابر (كه در برابر سختى ها و در انجم دستورهاى الهى صبر پيشه مى كنند) بدان پاداش نخواهند رسيد. ما قارون را با خانه (و گـنـج و داراى) اش بـه زمـيـن فـرو بـرديـم و در آن وقـت گـروهـى نـداشـت كـه در قـبـال خدا (و عذاب الهى) يارى اش كنند و يارى نشد. كسانى كه روز گذشته آرزوى مقام او را داشتند، گفتند: اى واى! گويى خداوند هر يك از بندگان خود را كه خواهد روزى اش را فراخ يا تنگ سازد. به راستى اگر خدا بر ما منت نگذاشته بود، ما نيز به زمين فرو رفته بوديم. اى واى كه گويى كافران هيچ گاه رستگار نمى شوند.
در ايـن جـا داسـتـان قـارون پـايـان مـى يـابـد. بـه دنـبـال ان خـداى تـعـالى بـه صـورت نـتـيجه گيرى از سرگذشت او مى فرمايد: اين سـراى آخـرت را مـا براى كسانى (مخصوص) مقرّر مى داريم كه اراده سركشى و فساد در زمـيـن نـداشـتـه بـاشند و عاقبت (و سرانجام نيك) مخصوص ‍ پرهيزكاران است. هر كس كه عمل نيك آرد (و كار نيك انجام دهد) جز آن چه كرده است سزا نبيند.
اما خلاصه آن چه درباره قارون در تواريخ، روايات و سخنان مفسران آمده، اين است:
قـارون پـسـر عـمـوى مـوسـى  و از بـنـى اسـرائيـل بود و پس از موسى و هارون كسى در دانش و زيبايى همانند او نبود و تورات را از همه بهتر مى خواند و صداى گرم و گيرايى داشت. ابن عباس گفته است: پيش از آمدن مـوسـى، هـنـگـامـى كـه بـنـى اسـرائيـل در مـصـر بودند، فرعون او را فرمان رواى بنى اسـرائيـل كـرده بـود. هـم چـنـيـن نـقـل كـرده انـد كـه او در هـمـان زمـان نـسـبـت بـه بـنـى اسرائيل سركشى و تكبر داشت.
از نـظـر مـال و ثـروت هـم در زمـان خـود بـى نـظير بود و كسى پايه ثروتش بدو نمى رسـيـد. انـبـارهـاى طـلا و نقره و اندوخته اش به قدرى زياد بود كه براى آن ها كليدهاى چـرمـى ساخته بود، زيرا حمل و نقل كليدهاى آهنى براى انبارداران كار دشوارى بود و با ايـن حـال مـى بـايـسـتـى هـنـگـام نـقـل و انـتـقـال چـنـديـن نـفـر آن كـليـدهاى چرمى را با خود حمل كنند.
بـرخـى از مفسران گفته اند: وى به علم كيميا دست يافته بود و بدين وسيله هر روز به ثـروت سرشار و اندوخته طلا و نقره خويش ‍ مى افزود و همين زيادى ثروت، موجب طغيان بيشتر او گرديد تا جايى كه در برابر تذكرات دوستانه و نصايح خيرخواهانه مومنان قـوم بـر طـغـيـان خـود افزود و همه آن مال و ثروت را مرهون علم و تدبير خود دانست و در حقيقت خود را يك سره بى نياز از حق تعالى پنداشت.
روزى براى آن كه قدرت خود را به مردم نشان دهد و دارايى بى كران خود را به رخشان بـكـشـد، خود را به بهترين لباس و نفيس ترين جواهرات بياراست و در ميان جمع زياد از نـزديـكـان و طـرف داران خـود بـا كـبـكبه و جلال به راه افتاد و چشم مردم را خيره كرد تا جـايـى كه مردم ظاهربين و دنياپرست آرزوى چنان مقام و شوكتى راكرده، اظهار داشتند كه اى كـاش مـا هـم چـنـيـن مـال و شـوكـتـى داشـتـيـم، ولى افـراد حـقـيقت بين و دانشمندان روشن دل مـرعـوب آن ظواهر فريتنده نشده و چنان كه خداى تعالى در قرآن بيان فرموده، با آن ها به بحث و گفت وگو پرداختند.
قـدرت و ثـروت روز افـزون قـارون قـارون سـبـب شـد تـا اندك اندك به فكر مقابله با مـوسـى بـرآيـد و سـران بـنى اسرائيل را عليه او تحريك كند و بر ضدّ آن حضرت به دسـتـه بـنـدى پـرداخـت و بـه همين منظور خانه وسيعى بنا كرد كه خوراكى و طعام براى پـذيـرايـى افـراد در آن خـانـه وجـود داشـت و بـزرگـان بـنـى اسرائيل صبح و شام به خانه او مى رفتند و غذا مى خوردند و به گفت وگو و مذاكره با او مى پرداختند و به طور خلاصه فرعون جديدى در برابر موسى پديدار گشته بود.
موسى نيز به دليل خـويـشى كه با قارون داشت، بااو مدارا مى كرد و آزارهاى او را بر خود هموار مى ساخت، تـا ايـن كـه دستور زكات بر موسى نازل گرديد و موسى كسى را براى گرفتن زكات نـزد قـارون فـرسـتاد. قارون هر چه حساب كرد نتوانست خود را به پرداخت زكات راضى سـازد، از ايـن رو در صـدد بـر آمـد تـا مخالفت خود را با موسى آشكار نموده و مردم را از اطراف آن حضرت پراكنده سازد.
قـارون گـروه زيادى از بنى اسرائيل را در خانه خود جمع كرد و به ايشان گفت: موسى بـه هـر چـيـز شـمـا را فـرمـان داد و شـمـا هـم پـيـروى اش ‍ كـرديـد، اكـنـون مـى خـواهـد اموال شما را بگيرد.
حـاضران گفتند: هرچه بگويى انجام دهيم. قارون گفت: فلان زن بدكار را پيش من آريد تـا مـن تـرتيب كار را بدهم. وقتى آن زن را ـ كه صورت زيبايى داشت ـ نزد وى آوردند، قرارى براى او گذاشت و پولى به او داد ـ و برخى گفته اند طشتى از طلا به او هديه كرد ـ تا در اجتماع بنى اسرائيل بر خيزد و موسى را به زناى با خود متّهم سازد.
روز ديـگـز بـنـى اسرائيل را جمع كرد و سپس به نزد موسى آمد و گفت: مردم جمع شده و انتظار آمدن تو را مى كشند تا در ميان آنان حاضر شوى و دستورهاى الهى و احكام دينشان را بـراى آن هـا بيان كنى. موسى نزد آنان آمد و ميانشان ايستاد و آن ها را موعظه كرد و از آن جمله فرمود: اى بنى اسرائيل هر كس دزدى كند دستش را قطع مى كنيم. كسى كه به ديـگرى افترا بزند، هشتاد تازيانه اش ‍ مى زنيم. هر كس زنا كند و داراى همسرى نباشد صد تازيانه اش مى زنيم و هر كس زناى محصنه كند سنگسارش مى كنيم.
در اين وقت قارون برخاست و گفت: اگر چه خودت باشى؟
ـ آرى اگر چه من باشم.
ـ پس بنى اسرائيل مى گويند كه تو با فلان زن زنا كرده اى؟
ـ من؟
ـ آرى.
ـ آن زن را بياوريد. وقتى او را آوردند، موسى از وى پرسيد: اى زن! آيا من چنين عملى با تو انجام داده ام؟ و سپس او را سوگند داد كه حقيقت را بگويد.
آن زن تـاءمـلى كرد و گفت: نه! اينان دروغ مى گويند، ولى حقيقت اين است كه قارون پولى و وعده اى به من داده است تا چنين تهمتى به تو بزنم.
قـارون كـه ايـن سـخـن را شـنـيـد، به سختى شرمنده شد و در برابر مردم رسوا گرديد. مـوسـى نـيـز سـر بـه سجده گذارد و گريست و به درگاه خدا عرض كرد: پروردگارا! دشمن تو مرا آزرد و رسوايى مرا مى خواست. اگر من پيامبر تو هستم انتقام مرا از او بگير و مرا بر او مسلط گردان.
خـداى سـبـحـان بـه مـوسـى وحـى فـرمـود كه زمين را در فرمان تو قرار دادم هر فرمانى خـواسـتـى بـده كـه زمـيـن فـرمـان بـردار تـو خـواهـد بـود. مـوسـى رو بـه بـنـى اسرائيل كرد و فرمود: هم چنان كه خداى تعالى مرا به سوى فرعون فرستاد، اكنون به سوى قارون مبعوث فرموده، پس ‍ هر كه با اوست در جاى خود بايستد و هر كه با من است از وى كـنـاره جـويـد. بنى اسرائيل كه آن سخن را شنيدند، از نزد قارون دور شدند جز دو نـفـر كـه ايـستادند. در اين وقت موسى به زمين فرمان داد و گفت: اى زمين! آن ها را در كام خود گير.
زمين از هم باز شد و آن ها را تا زانو در خود فرو برد.
بـراى بـار دوم و سـوم مـوسـى بـه زمـين گفت: آن ها را بر گير. بار دوم تا كمر و بار سـوم تـا گـردن در زمـيـن رفتند و براى بار چهارم قارون با خانه و هر چه داشت در زمين فرو رفت. در هر بار قارون از موسى مى خواست تا او را ببخشد و او را به خويشاوندى سـوگـنـد مـى داد، ولى مـوسـى تـوجـهى نكرده و زمين را فرمان داد تا آن ها را در كام خود ببرد.
در تـفـسـيـر عـلى بن ابراهيم آمده است كه سبب خشم موسى بر قارون آن شد كه چون بنى اسـرائيـل در وادى تـيـه گـرفـتـار شـدنـد و دانـسـتـنـد كـه چـهـل سـال بـايـد در آن بـيـابـان سـرگـردان باشند، به تضرع و زارى به درگاه خدا مشغول شده و شب ها را به دعا و گريه و خواندن تورات مى گذراندند. قارون تورات را از همه بهتر مى خواند، ولى حاضر نشد با آن ها در توبه شركت كند. موسى او را دوست مـى داشـت و هـنـگـامـى كـه بـه نـزد وى آمـد فـرمـود: اى قـارون! قـوم تـو مـشـغول توبه هستند و تو اين جا نشسته اى. برخيز و در توبه آن ها شركت كن وگرنه عـذاب بـر تو فرود آيد. قارون به سخن موسى اعتنايى ننمود و او را مسخره كرد. موسى غمگين از نزد او خارج شد و پشت قصر او بنشست. قارون دستور داد مقدارى خاكستر كه با خـاك مخلوط بود از بالاى بام بر سر آن حضرت بريزند. هنگامى كه اين كار را كردند، مـوسـى بـه سـخـتـى خـشـمـگـيـن شـد و نـابـودى او را از خـدا خـواسـت و چـنـان كـه در نـقـل ديگران بود، خداى تعالى زمين را در فرمان او قرار داد و موسى نيز به زمين فرمان داد تا او را در كام خود فرو برد.
از ايـن نـقـل مـشـخـص مـى شود كه جريان مزبور و داستان هلاكت قارون در وادى تيه اتفاق افـتـاده ولى مـعـلوم نـيست آن گنج هاى بى حساب و اندوخته ها نيز همراهش بوده يا در جاى ديـگـر بـوده و بـه زمـيـن فـرو رفـتـه اسـت و البـتـه احتمال اوّل بعيد است، و اللّه اعلم.

داستان ذبح بقره

در اين فصل نيز نخست آيات قرآنى را كه در سوره بقره ذكر شده براى شما آورده، سپس به نقل روايات و گفتار اهل تفسير مى پردازيم.
خداى سبحان داستان را اين گونه بيان فرموده است: و هنگامى كه موسى به قوم خود گـفـت كـه خداوند به شما دستور مى دهد گاوى را سر ببريد، گفتند كه آ يا ما را مسخره مـى كـنـى؟ مـوسـى گـفت: پناه مى برم به خدا كه از نادانان باشم. قومش گفتند از خدا بخواه براى ما روشن كند كه چگونه گاوى؟ موسى گفت: خداوند مى فرمايد كه گاوى بـاشـد نـه پـير و از كار افتاده و نه جوان، بلكه ميان آن دو. پس ‍ آن چه را ماءمور بدان شده ايد انجام دهيد و دستور خدا را به تاءخير نيندازيد.
قـوم گـفـتـنـد: پروردگارت را بخوان تا باى ما روشن سازد كه رنگش چگونه بايد باشد؟
مـوسـى گـفـت: خـداونـد مى فرمايد كه گاوى باشد زرد يك دست كه رنگ آن بيننده را شـادمـان سـازد. گـفـتـند: از خداى خود بخواه تا براى ما روشن سازد كه چگونه گاوى باشد، زيرا چنين گاوى بر ما مشتبه شده و اگر خدا بخواهد ما هدايت خواهيم شد!
مـوسـى گـفـت: خدا مى فرمايد گاوى باشد كه براى شخم زدن رام نشده باشد و نه زراعـت را آب دهـد (و آب كـشـى كـنـد) و از هـر عـيـبـى سـالم و هيچ گونه رنگ ديگرى در آن نـباشد! آن ها گفتند: اكنون حق مطلب را آوردى. پس از پيدا كردن آن گاو با آن ويژگى آن را سر بريدند و نمى خواستند آن كار را بكنند.
هـنـگـامـى كـه كـسـى را كـشـتـه بـوديـد، سـپـس دربـاره (قـاتـل) آن شـخص به نزاع پرداختيد و خداوند آن چه را پنهان مى كرديد، آشكار ساخت. پـس گـفـتـيـم قـسـمـتـى از آن را بـه مـقـتـول بـزنـيـد (تـا زنـده شـود و قـاتـل خـود را مـعـرفى كند) خداوند اين گونه مردگان را زنده مى كند و آيات خود را به شما نشان مى دهد، شايد درك كنيد.
امـا اصـل داسـتـان مـطـابـق آن چـه در زوايات و تفاسير آمده، اين بود كه شخصى از بنى اسرائيل را كشتند و جنازه اش را بر سر راه انداختند و كسى نمى دانست چه كسى او را كشته و انـگـيـزه قـتـل او چـه بـوده اسـت؟ ايـن مـومـضـوع سبب شد تا هر دسته از تيره هاى بنى اسـرائيـل ديگرى را متّهم به قتل آن شخص كنند و در نتيجه اختلاف سختى ميان اسباط پيش آمـد. بـسـتـگـان مـقـتـول بـراى شـنـاخـتـن قـاتـل پـيـش مـوسـى آمـدنـد و حـلّ مـشـكـل را از او خـواسـتـنـد و مـوسـى نـيـز بـا يـارى وحـى الهـى و دسـتـور پـروردگـار مـتـعـال بـه آن هـا دسـتـور داد گـاوى را بـكـشـنـد و عـضـوى از اعضاى آن گاو را به بدن مـقـتـول بـزنـنـد تـا مـقـتـول زنـده شـود و قـاتـل خـود را مـعـرّفـى كـنـد. بـنـى اسـرائيل طبق عادت ديرينه خود بناى بهانه جويى گذاشته و ضمن اين كه اين دستور را بـه مـسـخـره گـرفتند و در گفتار و پرسش خود ادب و احترام را رعايت ننمودند، توضيح بـيـشـترى از موسى خواستند و چنان كه در آيات خوانديد، موسى به دستور خداى تعالى خـصـوصـيـاتـى بـراى آن گـاو ذكـر فرمود تا سرانجام قانع شده و در جست وجوى چنان گـاوى بـرآمـدنـد و پـس از جـسـت وجـوى زيـاد، آن را نـزد جـوانـى از بـنـى اسرائيل يافتند و از وى خريدارى كرده و ذبح نمودند.
پـس از كـشـتـن گاو چنان كه خداوند دستور داده بود، عضوى از آن را كه برخى گفته اند دمـش بـود، بـرگـرفـتـنـد و آن را بـه بـدن مـقـتـول زدنـد و او زنـده شـد و قاتل را معرفى كرد.
اين بود اجمال داستان كه مفسران نقل كرده اند و البته چند جاى آن به توضيح احتياج دارد كه در خود روايات و تفاسير توضيح برخى از قسمت هاى آن ذكر شده است:
اول. انگيزه اين قتل چه بود؟
دوم. اساساً علت اين كه ماءمور به كشتن گاو شدند چه بود؟
سوم. چه شد كه ماءمور به كشتن گاوى با اين خصوصيات شدند و چه سرّى در اين كار بود؟
امـا انـگـيـزه ايـن قـتـل را مـفـسـران بـه دو صـورت نـقـل كـرده انـد: بـعـضـى گـفـتـه انـد مـقـتـول شـخص ثروتمندى بود كه اموال زيادى داشت و عمرى طولانى كرده بود و وارثى جـز پـسـر عموى خود نداشت و وارث هر چه انتظار كشيد كه عمويش به مرگ طبيعى از دنيا برود، چنين نشد و او هم چنان به زندگى خود ادامه مى داد. عاقبت حوصله آن پسر عمو تنگ شد و در صدد برآمد پنهانى او را بكشد واموالش را تصاحب كند و همين كار را كرد و سپس بـدن كـشـتـه او را آورد و سـر راه مـردم انـداخت و خود به نزد موسى آمده تقاضاى معرفى قاتل را كرد.
بـرخـى گـفـتـه انـد كـه قـابـل جـوانـى بـود كـه دخـتـر مـقـتـول را ـ كـه زيـبـايـى فـوق العـاده اى داشـت ـ مـى خـواسـت، ولى مـقـتول حاضر به اين ازدواج نشد و دختر را به ديگرى شوهر داد. همين مساءله سبب شد كه قـاتـل كـيـنـه او را بـه دل گـيرد و پنهانى او را بكشد، آن گاه نزد موسى بيايد و از او بـخـواهـد كـه قـاتـل را مـعـرفـى كند. اين مطلب در برخى از روايات از ائمه نيز آمده است.
بـه هـر صـورت انـگـيـزه قـتـل، يـكى از دو موضوع مالى يا شهوت جنسى بوده چنان كه امروزه نيز اساس بيشتر جنايات و خون ريزى ها همين دو چيز است.
امـا ايـن كه چرا ماءمور به كشتن گاو شدند؟ شايد علت آن همان طور كه پيش از اين اشاره كـرديـم، ايـن بـود كـه گاو در نزد بنى اسرائيل مقدّس بود و برخى از آن ها كه گاو و گـوسـاله را تـا سـرحـدّ پرستش احترام مى كردند. سامرى هم براى گمراه كردن آنان از همين نقوه ضعفى كه داشتند استفاده كرد. پس خداى تعالى مى خواست به وسيله اين دستور، اهميت گاو را از نظر آن ها ببرد و اين فكر غلط را از مغز آن ها دور سازد.
و امـا ايـن كـه چرا ماءمور به كشتن آن گاو با آن اوصاف و خصوصيات شدند، روايتى از امـام هـشـتـم نـقـل شـده كـه آن حـضـرت فـرمـود هـنـگـامـى كـه بـنـى اسـرائيـل آن گـاو را پيدا كرده و ذبح كردند، بعضى از آن ها به موسى گفتند: اين گاو داسـتـانى دارد. موسى پرسيد كه داستانش چه بوده، آن ها گفتند: كه صاحب گاو جوانى اسـت كه نسبت به پدر خود مهربان و نيكوكار بود. زمانى اين جوان معامله پرسودى انجام داد و كالايى رافروخت و سپس براى تحويل دادن آن به خانه آمد تا كليد انبار را بردارد و جـنـس را تـحـويـل خـريدار دهد، اما متوجه شد كه كليدها زير سر پدرش است و او هم به خـواب رفته. جوان حاضر نشد پدر را از خواب بيدار كند و از آن معامله صرف نظر كرد. هـنـگـامـى كـه پـدر بـيدار گرديد و از ماجرا خبردار شد، آن گاو را به جاى سودى كه از دستش رفته بود به پسر بخشيد.
مـوسـى ايـن داسـتـان را شـنـيـد فـرمـود: بـنـگـريـد كـه نـيكى و احسان با نيكوكار چه مى كند.
هم چنين از اين داستان چند مطلب ديگر هم استفاده مى شود:
۱٫ ضـعـف ايـمـان و سـسـتـى عـقـيـده بـنـى اسـرائيـل دربـاره مـوسـى و پـروردگـار مـتـعـال؛ زيرا اوّلاً هنگامى كه موسى طبق درخواست خودشان و دستور الهى بدان ها فرمود: خدا به شما دستور مى دهد گاوى بكشيد، اين دستور الهى را به مسخره رفته و گفتند: ما را بـه مـسـخـره گـرفـته اى؟ در صورتى كه موسى از پيش خود چنين دستورى را ايشان نـداده بـود و آشكارا به آن ها گفت كه خدابه شما دستور داد چنين كارى بكنيد، تازه اگر هم از پيش خود گفته بود، باز هم بايد آن ها اطاعت مى كردند، چون وى پيغمبر خدا بود و اطـاعـت آن حـضـرت بـر آن ها فرض و لازم بود. پاسخى هم كه موسى به آن ها داد جالب است، زيرا فرمود:
أَعُوذُ بِاللّ هِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْج اهِلِينَ ؛
پناه مى برم به خدا كه از مردمان جاهل و نادان باشم.
يـعـنـى مـسـخـره كـردن مـردم، كـار مـردم نـادان اسـت و مـا پـيـامـبـران الهـى از ايـن گـونـه اعـمـال جـاهـلانه مبرّا هستيم. ثانياً وقتى مى خواستند به موسى بگويند از خدا بپرس اين چگونه گاوى بايد باشد، مى گفتند: اُدْعُ لَنَا رَبَّكَ يعنى از خداى خودت بخواه كه ايـن هـم نـشـانه ديگرى از بى ايمانى آن ها به خداى تعالى است، گويا خداى خود را از خداى موسى جدا مى دانستند و اين جمله را چند بار تكرار كردند. ثالثاً وقتى موسى تمام خصوصيات گاو را بيان فرمود بدو گفتند: اَلآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ يعنى اكنون حقيقت را بـيـان كـردى، مثل آن كه تا آن وقت موسى حق نگفته بود و گفته هاى قبلى موسى از روى حقيقت نبود و واقعيت نداشت كه اين هم نشانه ديگرى از ضعف عقيده آن ها به موسى بود.
۲٫ لجـاجـت و بـهـانـه جـويـى و ايـرادتـراشـى بـنـى اسـرائيـل ؛ زيـر مـوسى در آغاز به آن ها دستور داد گاوى را بكشند، اما اينان شروع به بهانه جويى كرده و خصوصيات آن گاو را پرسيدند، در صورتى كه اگر به دستور نـخـسـتـيـن عـمـل مـى كـردنـد، گذشته از اين كه پرسش ‍ آن ها صورت لجاجت به خود نمى گـرفـت و دسـتـور الهـى را زودتـر انـجـام مـى دادنـد، بـكـليـف را نـيـز بـر خـود مشكل و دشوار نكرده بودند.
امام هشتم در حديثى فرموده اند كه اينان سخت گيرى كردند و خداوند نيز كار را بر آن ها سـخـت كـرد، چـنـان كـه در تفسير على بن ابراهيم روايت شده كه تمام خصوصيات گاو را پـرسـيـدنـد و مـوسـى بـه آن ها فرمود، به سراغ گاو مزبور آمدند تا آن را از صاحبش خـريـدارى كنند. صاحب گاو گفت: من آن را به شما نمى فروشم جز آن كه پوستش را از طـلا پـر كنيد و به من بدهيد. اين حرف بر آن ها گران آمد و نتوانستند خود را به پرداخت چـنـيـن بهاى گزافى براى خريد آن گاو حاضر كنند. ازاين رو نزد موسى آمدند راه چاره اى خـواستند. موسى در جوابشان فرمود: اكنون ديگر چاره اى نيست جز آن كه همان گاو را بـا هـمـان خـصـوصـيـات بـكشيد، لذا ناچار شدند تا آن بهاى گزاف را بپردازند و گاو مزبور را خريدارى كنند و بكشند.
۳٫ خداوند در دنبال داستان فرموده است:
فَذَبَحُوه ا وَ م ا ك ادُوا يَفْعَلُونَ پس آن را كشتند، ولى مايل نبودند كه اين كار را انجام دهند.
كـه مـى توان از اين استفاده كرد علت اين همه سؤ الات و بهانه جويى ها آن بود كه حقيقت را لوث كـنـنـد و تـا جـايـى كـه مـى تـوانـنـد كـارى كـنـنـد كـه قـاتـل شناخته نشود و موضوع مجهول بماند، ول از آن جا كه خدا مى خواست پرده از جنايت آن هـا بـردارد و مـسـئله را آشكار سازد، سرانجام نتوانستند حقيقت را از بين ببرند و بهانه جويى هاى آنان كارى صورت نداد، جز آن كه تكليف را بر خود سخت و دشوار كردند.
و اين مطلب را از آيه بعد نيز مى توان استفاده كرد كه مى فرمايد:
وَ اللّ هُ مُخْرِجٌ م ا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ ؛
و خداوند آن چه را كه شما مى خواستيد پنهان داريد، آشكار خواهد ساخت.
كـه از ايـن جـمـله بـه دسـت مـى آيـد عـده اى از آن هـا از مـاجـراى قتل اطلاع داشته و قاتل را مى شناخته اند، لكن آ را پنهان مى داشتند.
۴٫ آخـريـن مـطـلبـى را كـه خداى تعالى در دنبال اين داستان بدان اشاره فرموده موضوع رنده شدن مردگان و مسئله معاد جسمانى است:
كَذ لِكَ يُحْيِ اللّ هُ الْمَوْتى وَ يُرِيكُمْ آي اتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ؛
ايـن چـنـيـن خـداونـد مـردگـان را زنـده مـى كـنـد و آيات خود را به شما نشان مى دهد، شايد تعقل كنيد.
از ايـن آيـه نـيـز اسـتـفـاده مـى شـود كـه دسـتـور مـزبـور فـقـط بـراى شـنـاسـانـدن يـك قاتل نبوده است، بلكه خداى تعالى بدين وسيله مى خواست يك حقيقت بزرگ را به ايشان نشان دهد و آن مسئله زنده شدن مردگان و زندگى پس از مرگ است.

موسى و خضر

خـوانـنـده مـحـتـرم! قـبـل از ايـن كه وارد داستان موسى و خضر شويم، بايد بدانيد كه ما داسـتـان مـزبـور را طـبـق نـقـل مـشـهـور مـيـان مـفـسـران و تـاريـخ ‌نـگـاران نـقـل مى كنيم وگرنه درباره داستان مزبور اختلافاتى در تواريخ و گفتار مفسران ديده مى شود؛ از آن جمله گفته اند:
۱٫ مـوسـى (كـه نـام او در ايـن داسـتان ذكر شده است) موسى بن عمران نبوده است، بلكه مـوسـى بـن مـيـشـا بـن يـوسـف بـوده كـه يـكـى از پـيـامـبـران بـنـى اسرائيل و قبل از موسى بن عمران بوده است وت دليلى هم كه براى گفتار خود ذكر كرده انـد، آن اسـت كـه گـفـتـه انـد: مـوسـى بـن عـمـران پـيـغـمـبـر اوالوالعـزم بوده و بايستى دانـشـمندترين افراد زمان خود باشد و با اين وصف چگونه ماءمور شد تا از فرد ديگرى دانش ‍ فرا گيرد و براى تعليم دانش نزد او برود؟
پاسخى كه به اين گفتار داده شده آن است كه در قرآن كريم نام موسى در آيات بسيارى ذكر شده است كه بيش از يك صد و سى مورد است و در همه جا مقصود از موسى همان موسى بـن عـمـران اسـت و اگـر در ايـن داسـتـان مـنـظـور شخص ديگرى بود، لازم بود قرينه اى دنـبـال آن ذكـر شـود كـه مـوجب اشتباه نگردد و وقتى قرينه اى ركلام ذكر نشده، معلوم مى شـود كـه مـقصود همان كليم خدا موسى بن عمران است. اما اين كه چگونه ماءمور شد با آن مـقـامـى مـه داشـت، از شخص ديگرى دانش فراگيرد، پاسخش را سيد مرتضى ـ اعلى الله مـقـامـه – ايـن گـونـه فـرمـوده كـه آن عـالمى كه موسى ماءمور شد از او علم فراگيرد، از پيغمبران دانشمند بوده است و مانعى ندارد كه خداوند تعالى به پيغمبر چيزهايى ياد داده بـاشـد كـه بـه مـوسـى يـاد نـداده و مـوسـى را مـاءمـور كـند تا نزد او برود و از او دانش بـياموزد، اشكال فوق صحيح است و كه پيغمبرى از پيغمبران الهى براى به دست آوردن علمى نيازمند به يكى از رعيت هاى خود باشد، اما اگر به غير رعيت خود نيازمند بود جايز اسـت و يـاد گـرفـتـن وى از آن عـالم، مانند تعليم وى از فرشته اى است كه وحى بر او نـازل مـى نمود و اين دليل نمى شود كه آن عالم در همه علوم برتر از موسى بوده است، زيرا احتمال دارد كه موسى در ساير علوم از او برتر بوده باشد.
در روايات آمده است، علت آن كه مومسى ماءمور شد تا از آن عالم، دانش ياد بگيرد آن بود كـه روزى مـيـان بـنـى ايـراديـل خـطـبه مى خواند. كسى از آن حضرت پرسيد: آيا كسى را دانـشـمـنـدتـر از خـود سـراغ دارى؟ موسى پاسخ داد: نه. در اين وقت به او وحى شد كه بنده ما خضر از تو دانشمندتر است. در برخى از روايات شيعه است كه موسى پـيش خود اين فكر را كرد و با خود گفت: خداوند كسى را دانشمندتر از من خلق نكرده، در آن وقـت خـداى تـعـالى بـه جبرئيل فرمود: موسى را درياب كه (با اين فكر) خود را هلاك كـرد و بـه او بـگـو: در مـجـمع البحرين مردى است كه دانشمندتر از توست، به نزد او برو و از او علم بياموز.
اهـل عـرفـان نـيـز مـوسـى را داراى علم ظاهر و خضر را داراى علم باطن و از اوليا دانسته و گـفـتـه انـد: آن حـضـرت مـاءمور شد تا ار وى علم باطن بياموزد و اينان براى خضر اهميت زيادى قائل اند و در اشعار خود نام آن حضرت را بسيار ذكر كرده و او را مظهر عشق و پير طريقت و داراى عمر جاويدان مى دانند.
۲٫ دربـاره آن شـخـصـى كـه موسى ماءمور شد از وى كسب دانش كند، اختلاف است كه او چه كـسـى بـوده اسـت و چون در قرآن كريم نام آن شخص ذكر نشده، سخن د راين باره بسيار گفته اند. البته مشهور همان است كه گفته اند: آن شخص خضر بوده است. هم چنين اختلاف ديـگـرى دراره خـضـر كـرده انـد كه آيا وى همان الياس پيغمبر يا يَسَع بوده كه نامش در قـرآن مذكور است يا شخص ديگرى بوده و اساساً پيغمبر بوده يا نه؟ سپس درباره نسب او نـيـز اقـول مـخـتـلفـى نـقـل شـده و طـبـق روايـتـى كـه صـدوق از امـام صـادق (ع) نـقـل كـرده، آن حـضـرت فـرمـود: خـضـر از پـيـغـمـبـران مرسل بود كه خداوند او را به سوى قوم خود مبعوث فرمود و او مردم را به توحيد خداوند و اقـرار بـه پـيـغـمـبـران و كـتـاب هـايـى كـه بـر آن هـا نـازل شـده بـود دعـوت كـرد و معجزه اش آن بود كه بر هيچ چوب خشك يا زمين بى علفى نـمـى نـشـست، جز آن كه چون برمى خاست سرسبز مى گرديد و به همين سبب او را خضر گـفـتـنـد و نامش تاليا بوده او فرزند ملكان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح بوده است.
در پـاره اى از روايـات آمده كه وى امير لشكر اسكندر بوده و در جلوى لشكر او بود و از آب حـيـات آشـامـيد، ازاين رو عمر طولانى يافت و هنوز هم زنده است. در حديثى از حضرت رضا(ع) نقل شده است كه خضر از آب حيات آشاميد و تا دميدن صور زنده است. در روايـات ديـگـرى كـه مـحـدثـان شـيـعـه (رضـوان اللّه عـليـهـم) نـقـل كـرده اند، پس از رحلت رسول خدا براى تسليت خاندان آن حضرت به طور ناشناس بـه خـانـه آن حـضـرت آمـد و بـارهـا نزد رسول خدا و اميرالومنان آمد و سؤ الاتى از آن دو بـزرگـوار كـرد و هنگام شهادت اميرمومنان نيز به كوفه آمد و كلماتى گفت و نزد ساير ائمه اطهار نيز مى رفته و در زمان غيبت حضرت بقية الله نيز نزد آن بزرگوار مى رود و بـا آن حـضـرت انـس گـرفـتـه، او را از وحـشـت تـنـهـايـى مـى رهـانـد و هـر سـال در حـج حـاضـر مـى شـود و مـنـاسـك حـج را انـجـام مـى دهـد. چـنـان كـه نـقـل شـده در جـاهـاى زيـادى هـم افـراد عـادى او را ديـده انـد و داسـتـان هـا از او نـقـل كـرده انـد كـه اگـر كسى در صدد جمع آورى همه احاديث و داستان هايى كه راجع به خـضـر نـقـل شـده است باشد مى تواند كتابى در اين باره بنويسد كه فهرستى از آن را محدث قمى در سفينة البحار نقل كرده و ما به همين اندازه اكتفا مى كنيم.
۳٫ دربـاره مـجـمع البحرين، جاى گاهى كه موسى و خضر هم ديگر راملاقات كردند نيز اخـتـلاف اسـت. هـم چـنـيـن اخـتـلافـات ديـگـرى دربـاره بـرخـى از مـوضـوعـات داسـتـان نقل شده كه ان شاءاللّه ضمن داستان بدان اشاره خواهيم كرد.

اصل داستان

بارى چنان كه در روايات مشهور نقل كرده اند، موسى فكر مى كرد كسى ميان بندگان خدا دانـشـمـنـدتر از او نيست يا چنان كه بعضى گفته اند، در محفلى اين مطلب را اظهار كرد، و ماءمور شد تا به دنبال خضر برود و از او دانش بياموزد.
بـيـضـاوى صـاحـب تـفـسـيـر مـعـروف نقل مى كند كه موسى به خدا عرض كرد: كدام يك از بـندگانت نزد تو محبوب تر است؟ وحى شد: آن كه مرا ياد كند و فراموشم نكند. موسى عـرض كـرد: كـدام يـك از بندگانت در قضاوت برتر از ديگران است؟ خداوند فرمود: آن كـس كـه بـه حـق قـضـاوت كـند و از هواى نفس پيروى نكند؟ موسى عرض كرد: كدام يك از بـنـدگـانت دانشمندتر است؟ فرمود: آن كس كه عم ديگران را به علم خود بيفزايد، شايد در اين ميان به سخنى برخورد كه او را به هدايت راهنما گردد يا از هلاكت بازدارد. موسى عـرض ‍ كـرد: چـگـونـه او را بـيـابـم؟ بـدو وحـى شـد: يـك مـاهـى در زنبيل بگذار و حركت كن و در هر جا كه ماهى را گم كردى، خضر آن جاست.
مـوسـى آمـاده سفر شد و زنبيلى با خود برداشت و ماهى نمك سود يا پخته اى در آن نهاد و يوشع بن نون وصى خود را نيز همراه برداشت تا در سفر ملازم وى باشد. به او سفارش كرد كه هر كجا ماهى مفقود شد او را باخبر كند. آن دو هم چنان آمدند تا به مجمع البحرين رسيدند. خستگى راه سبب شد كه موسى و يوشع ساعتى استراحت كنند و بـه هـمـيـن مـنـظـور بـه سـنـگـى كـه در آن جـا بـود تـكـيـه زدنـد و مـوسـى در آن حال به خواب رفت. به گفته برخى در اين وقت بارانى بباريد و به بدن ماهى خورد و آن مـاهى زنده شد و خود را به دريا انداخت، ولى بعضى گفته اند كه يوشع برخاست و از آبى كه در آجا وجود داشت و چشمه حيات و آب زندگانى بود، وضو گرفت و مقدارى از آب وضـوى او بـر بـدن مـاهـى ريـخـت و هـمـين سبب زنده شدن ماهى و رفتن او در دريا شد. قول ديگر آن است كه بدون هيچ يك از اين مقدمات از روى اعجاز ماهى زنده شد و خود را به دريـا انـداخـت، ولى يوشع فراموش كرد داستان را به موسى بگويد تا وقتى كه از آن جا گذشتند و مقدارى داه دفتند. در اين وقت موسى كه خسته و گرسنه شده بود به يوشع فـرمـود: غـذايـمـان را بـيـاور كـه از ايـن سـفـر خـسـتـه شـده و بـه تـعـب افـتـاده ايـم.
ايـن جـا بـود كـه يـوشـع بـه ياد ماهى و ماجرايى كه ديده بود افتاد و به موسى گفت: بـه يـاد دارى آن هـنگامى را كه به سنگ تكيه زده بوديم، در همان جا ماهى زنده شد و به دريا افتاد و من فراموش كردم ماجرا را به تو خبر دهم. سبب اين فراموشى هم شيطان بود.
مـوسـى كـه مـنـتظر شنيدن همين سخن بود، از آن راه طولانى بازگشت و در خود احساس كام يـابـى نـمـود و فـرمـود: مـا جـويـاى هـمـان نـقـطـه هـسـتـيـم و بـه دنـبـال ايـن گفتار به ان جا بازگشتند و خضر را ك مرد لاغر اندامى بود و آثار نبوت در چهره اش مشاهده مى شد ديدار كردند.
موسى پيش رفته بر وى سلام كرد و بدو گفت: آيا رخصت مى دهى تا از تو پيروى كنم و آن چـه را كـه خـدا بـه تـو تعليم كرده به من ياد دهى؟ در روايتى آمده كه موسى بدو گـفـت: مـن ماءمور شده ام كه به نزد تو بيايم و از تو دانش فراگيرم. خضر گفت: تو به كارى ماءمور شده اى كه من طاقت آن را ندارم و من به كارى گمارده شده ام كه تو تاب آن را ندارى و تو هرگز نمى توانى با من صبر كنى، زيرا كارهايى از من مشاهده خواهى كرد كه از باطن آن آگاهى ندارى و تحمل نتوانى كرد.
مـوسـى گفت: ان شاءاللّه مرا شكيبا خواهى يافت و در هيچ كارى نافرمانى تو را نخواهم كرد.
خـضـر گـفـت: پـس اگـر هـمـراه من آمدى بايد هر چه ديدى از من نپرسى تا خود براى تو بيان دارم. موسى پذيرفت و همراه خضر به راه افتاد تا به يك كشتى رسيدند و از آن افـرادى كه در كشتى بودند خواستند تا آن دو را نيز با خود سوار كنند. آنان كه آثار نبوت را در چهره شان مشاهده كردند، با تقاضايشان موافقت نموده و بدو اجرت آنان را بر كشتى سوار كردند. هنگامى كه كشتى در كنارى لنگر انداخت، موسى با تعجب ديد خـضـر بـرخـاسـت و كـشـتـى را سوراخ كرد و چنان كرد كه كشتى در خطر غرق شدن قرار گـرفـت. ايـن كـار به قدرى در نظر موسى بزرگ امد كه پيمان خود را فراموش كرد و سخت برآشفت و برخلاف وعده اى كه داده بود رو به خضر كرد و گفت: اين چه كارى بود كردى؟ مگر مى خواهى مردم كشتى را غرق كنى؟ راستى كه كار بزرگ و خطرناكى انجام دادى!
خضر با آرامى رو به او كرد و پيمانى را كه بسته بود به يادش انداخت و گفت: مگر من به تو نگفتم كه تو هرگز با من شكيبايى ندارى؟
مـوسـى به ياد پيمان خود افتاد و زبان به عذرخواهى گشود و گفت: مرا به فراموشيم مؤ اخذه نكن و كار را بر من سخت مگير و از مصاحبت خويش محرومم مدار.
خـضـر ديگر سخنى نگفت و از كشتى بيرون آمدند و به راه افتادند. هم چنان كه مى رفتند بـه پـسـرى خـوش سـيـمـا بـرخـوردنـد كـه بـا هـم سـالان خـود مـشـغـول بازى بود. موسى ناگهان دند خضر آن كودك را گرفت به كنارى برده و او را كـشـت. ايـن مـنـظـره بـراى موسى بسيار ناگوار آمد و بدون توجه به عهد و پيمانى كه بـسـته بود زبان به اعتراض گشود و گفت: چرا انسان بى گناهى را بدون جرم مى كشى، به راستى كه كار ناپسندى كردى؟ خـضـر بـا هـمـان آرامـى مـوسى را مخاطب ساخته و گفت: نگفتم كه تو طاقت همراهى مرا نـدارى؟ مـوسـى كـه بـا اين جمله متوجه شتاب خود گرديد و به ياد پيمان افتاد، به صورت عذرخواهى اظهار داشت: اگر از اين پس چيزى را از تو پرسيدم با مـن مصاحبت نكن و راه عذر را بر من خواهى بست. اين ماجرا هم گذشت و دوباره به راه افتادند و چندان راه رفتند كه گرسنه و خسته شدند.
در ايـن وقت به دهكده اى رسيدن و براى رفع گرسنگى از مردم آن دهكده غذايى خـواسـتـنـد، ولى مـردم آن جـا از پـذيـرايـى آن دو بـزرگـوار خـوددارى كـردنـد و بخل ورزيدند و موسى و خضر ناچار شدند با شكم گرسنه از آن دهكده بيرون روند.
در خـارج دهـكـده ديـوارى را ديـدند كه در حال ويرانى بود، موسى ناگهان ديد كه خضر ايـسـتـاد و دسـت به كار مرمت ديوار گرديد و آن را به پاداشت. در اين جا بود كه موسى بـى تـاب شـد و نـتـوانست خوددارى كند و براى سومين بار پيمان خود را فراموش كرد و زبـان بـه ايـراد گشود و گفت: تو كه مى خواستى چنين كارى بكنى خوب بود مزدى براى كار خود مى گرفتى كه بدان رفع گرسنگى كنيم.
خـضر كه ديد موسى ديگر تاب همراهى و مشاهده كارهاى او را ندارد، رو بدو كرد و گفت: اكنون وقت جدايى من و توست و اينك رمز و راز كارهايى را تاب ديدنش را نداشتى به تو خواهيم گفت.
آن گاه حكمت كارهاى خويش را اين گونه بيان كرد: اما آن كشتى را كه ديدى سوراخ كردم، بـه آن سـبـب بود كه كشتى مزبور متعلق به عده اى از مسكينان بود كه در دريا كار مى كردند و با درآمد آن زندگى خود را اداره مى كردند، ولى آن كشتى سر راه پادشاهى بود كـه كـشـتـى هـاى سـالم و بـى عـيب را به زور مى گرفت و تصاحب مى كرد. من خواستم آن كشتى را معيوب سازم تا چون پادشاه آن را ببيند، از تصاحب آن چشم بپوشد و وسيله درآمد يك عده مسكين به دست آن ستم كار نيفتد.
اما آن پسر خوش سيما را كه ديدى به قتل رساندم، بدان سبب بو كه وى اگر چه ظاهرى زيـبـا داشـت، ولى در بـاطـن كافر و بى ايمان بود، اما پدر و مادرش مردمانى باايمانى بـودند و بيم آن بود كه اين فرزند پدر و مادر خود را به كفر و طغيان وادارد و علاقه و مـحـبـت آن هـا بـه او منجر به كفر و انحرافشان گردد. من ماءمور شدم آن پسر را بكشم تا خداى تعالى به جاى او فرزند پاك و مهربانى به آن دو عنايت كند.
امـا آن ديـوار را كـه ديـدى بـرپـا داشتم، متعلق به دو كودك يتيم بود كه پدرى صالح داشته اند و در زير آن گنجى از آن دو نهفته بود. من از طريق وحى ماءمور شدم آن ديوار را برپا دارم تا آن دو كودك به سن رشد برسند و گنج خود را بيرون آورند و از آن بهره مـنـد گـردنـد. و ايـن رحـمـتـى بـود از جـانـب پـروردگـار مـتـعـال كـه بـه خـاطـر خـوبى پدرشان شامل حال آن دو كودك گرديد و من اين كارها را از خـواسـتـه دل و اراده خـود انـجـام نـدادم، بـلكـه فـرمـان الهـى و وحـى پـروردگـار مـتـعـال مـرا مـاءمـور بـه آن هـا كـرد و ايـن بـود حـكـمـت و تـاءويـل آن چـه تـحـمـل صـبـر و شـكـيـبـايـى آن را نـداشـتـى و سـپـس از يـك ديـگـر جـدا شدند.

سفارش خضر به موسى

صـدوق از امـام صـادق (ع) روايـت كـرده كه فرمود: هنگامى كه موسى خواست از خضر جدا شود رو به آن حضرت كرد و گفت: به من وصيّتى كن. از جمله وصيت هايى كه خضر به مـوسـى كـرد آن بـود كـه از لجـاجت و از اين كه بدون هدف به كارى دست زنى يا اين كه بـى عـلت بـخـنـدى بـپـرهـيـز و خـطـاى خـود را در نـظـر بـيـاور و از گـفـتـن خـطاهاى مردم بپرهيز.
در حديث ديگرى كه صدوق از امام سجاد(ع) روايت كرده آن حضرت فرمود: آخرين وصيتى كه خضر به موسى كرد آن بود كه بدو گفت: هيچ كس را به گناهش سرزنش نكن و بدان كـه مـحـبوب ترين چيزها در نزد خدا سه چيز است: ميانه روى در هنگام دارايى، گذشت در وقت قدرت، و مدارا كردن با بندگان خدا، و هيچ كس نيست كه در دنيا با ديگرى مدارا كند، جـز اين كه خداى عزوجل در قيامت با او مدارا كند. اساس فرزانگى ترس از خداى تبارك و تعالى است.

وفات موسى و هارون

درباره مدت عمر موسى و هارون و هم چنين كيفيت وفات آن دو اختلافى در روايات و تواريخ ديـده مـى شـود. مـشـهـور آن اسـت كـه عـمـر مـوسـى هـنـگـام رحـلت ۱۲۰ و عـمـر هارون ۱۲۳ سـال بـوده و در روايـتـى كـه صـدوق در اكـمـال الديـن از رسـول خـدا روايـت كـرده عـمـر مـوسـى ۱۲۶ و عـمـر هـارون ۱۲۳ سال ذكر شده است.
قـبـر مـوسـى را عـمـومـاً در كـوه نـبـا يـا نـبـو در كـنـار جـاده اصـلى، كـنـار تل قرمز رنگ ذكر كرده و قبر هارون را در كوه هور در طور سينا نوشته اند.
ضمناًدر ايت باره نيز اختلاف است كه آيا وفات موسى د روادى تيه و پيش از آن كه بنى اسرائيل از آن جا بيرون روند و به سرزمين اريحا درآيند اتفاق افتاديا پس از خروج از آن، در روايـات مـشهور آمده است كه وفات آن حضرت در وادى تيه اتفاق افتاد و پس از وى، وصـى آن حـضـرت يـوشع بن نون با بنى اسرائيل به اريحا رفت و آن جا را فتح كرد. بـرخـى نـيـز عـقـيـده دارنـد كـه مـوسـى زنـده مـانـد تـا خـداى متعال به دست او اريحا را فتح كرد آن گاه رحلت نمود.
مـطـابـق حديثى كه صدوق از امام صادق (ع) روايت كرده،داستان وفات هارون اين گونه بـود كه موسى با هارون به طور سينا رفتند و در آن جا به خانه اى برخوردند كه بر آن درخـتـى بـود و دو جـامـه بـر آن درخـت آويـزان بود. موسى به هارون گفت: جامه ات را بـيـرون آر و ايـن دو جـامه را بپوش و داخل اين خانه شو و روى تختى كه در آن قرار دارد بـخواب. هارون چنان كرد و چون روى تخت خوابيد خداى تعالى قبض روحش كرد و مرگش فرا رسيد.
مـوسـى بـه نـزد بـنـى اسـرائيل بازگشت و داستان قبض روح هارون را به آن ها خبر داد. بنى اسرائيل موسى را تكذيب كردند و گفتند: تو او را كشته اى و آن حضرت را متهم به قـتـل هـارون كـردند. موسى براى رفع اين اتهام به خداى تعالى پناه برد و خداوند به فـرشـتـگـان دسـتـور داد جـنـازه هـارون را روى تـخـتـى در هـوا حـاضـر كـردنـد و بـنـى اسرائيل او را ديدند و دانستند كه هارون از دنيا رفته است.
در حـديـث ديـگـر كـه در امـالى و اكمال الدين از آن حضرت روايت كرده اند، موضوع رحلت موسى را اين گونه فرموده كه چون عمر حضرت موسى به سر رسيد، خداى تعالى ملك المـوت را فـرستاد و او به نزد موسى آمد و بر آن حضرت سلام كرد. موسى جواب سلام او را داد و فرمود: تو كيستى؟
ـ ملك الموت هستن كه براى قبض روح تو آمده ام.
ـ از كجا قبض روح مى كنى؟
ـ از دهانت.
ـ چگونه! با اين كه به وسيله آن با پروردگارم تكلم كرده ام.
ـ از دست هايت.
ـ چگونه! با اين كه تورات را با آن ها گرفته ام.
ـ از پاهايت.
ـ چگونه! با اين كه با آن ها به طور سينا رفته ام.
ـ از ديدگانت.
ـ چگونه! با اين كه پيوسته با اميد نگران پروردگارم بوده ام.
ـ از گوشهايت.
ـ چگونه! با اين كه سخن پروردگارم را با آن شنيده ام.
خـداى سـبـحان به ملك الموت وحى فرمود كه او را واگذار تا خود درخواست مرگ كند. اين موضوع گذشت و موسى يوشع بن نون را خواست و وصيت هاى خود را بدو كرد و سپس از نزد بنى اسرائيل رفت و غايب شد. در همان دوران غيبت به مردى برخورد كرد كه قبرى مى كند. موسى بدان مرد گفت: ميل دارى در كندن اين قبر به تو كمك كنم؟ آن مرد گفت: آرى.
موسى به كمك آن مرد قبر را كند و لحدى بر آن ساخت، آن گاه ميان آن قبر رفت و خوابيد تـا بـبـيـنـد چگونه است. د رهمان حال پرده از جلوى چشم موسى برداشته شد و جاى گاه خـود را در بـهـشـت ديد و به خداى تعالى عرض كرد: پروردگارا! مرا به نزد خود ببر. همان مرد كه در واقع ملك الموت بود و به صورت آدميان درآمده بود و قبر را حفر مى كرد، موسى را قبض روح كرد و در همان قبر او را دفن نمود و بر روى او خاك ريخت.
در اين وقت كسى فرياد زذ: موسى كليم اللّه از دنيا رفت كيست كه نمى ميرد؟
شيخ طوسى (اعلى اللّه مقامه) در كتاب تهذيب روايت كرده كه رحلت موسى در شب بيست و يـكـم ماه رمضان اتفاق افتاد، چنان كه حضرت عيسى را نيز در همان شب به آسمان بردند. در روايـتـى كـه صدوق نقل كرده، مرگ يوشع بن نون وصى حضرت موسى نيز در همان شب اتفاق افتاد.

مجله تاریخ

پیچ اینستاگرام مجله تاریخ

منبع: تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)

لینک کوتاه : https://tarikh.site/?p=1452
  • نویسنده : مجله تاریخ
  • ارسال توسط :
  • منبع : تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)
  • 1231 بازدید
  • بدون دیدگاه

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0