12
فرزندان آدم (ع)

هابیل و قابیل

  • کد خبر : 1308
  • ۱۹ فروردین ۱۴۰۰ - ۶:۴۵
هابیل و قابیل

حضرت آدم و حوا (ع) به فرمان خداى سبحان با هم ازدواج كـرده و داراى فـرزند شدند. در تواريخ و احاديث، تعداد فرزندانى كه آدم از حوّا پـيـدا كـرد مـخـتـلف نـقـل شـده اسـت . بـرخـى آن هـا را چـهـل فـرزند در پاره اى از روايات صدنفر و برخى بيش از صدها فرزند ذكر كرده اند.

به نام خدا

چـنـان كه گفته شد، خداى تعالى پس از خلقت آدم، حوّا را نيز آفريد تا ضمن اين كه آدم را از تنهايى مى رهاند، وسيله اى طـبـيـعـى بـراى ازديـاد نـسـل او در زمـين فراهم سازد. آن دو به فرمان خداى سبحان با هم ازدواج كـرده و داراى فـرزند شدند. در تواريخ واحاديث، تعداد فرزندانى كه آدم از حوّا پـيـدا كـرد مـخـتـلف نـقـل شـده اسـت. بـرخـى آن هـا را چـهـل فـرزند در پاره اى از روايات صدنفر و برخى بيش از صدها فرزند ذكر كرده اند كـه از آن جـمـله در پـسران نام هاى: هابيل، قابيل و شيث (ياهبة اللّه) و در دختران نام هاى: عناق، اقليما، لوزا و… ذكر شده است.

اخـتـلاف ديـگـرى كـه در ايـن جـا بـه چـشـم مـى خـورد، درباره كيفيت ازدواج فرزندان آدم و چگونگى ازدياد نسل او در زمين است.
بـيـشـتـر تاريخ نويسان و راويان اهل سنت گفته اند: حوّا در دو نوبت چهار فرزند زاييد. نخست قابيل و خواهرش اقليما و سپس هابيل و خواهرش لوزا به دنيا آمدند – يا بالعكس – و پـس از آن كـه بـه حـد رشد و بلوغ رسيدند، خداوند سبحان امر فرمود (ياخود آدم به اين فـكر افتاد) كه هر يك از دختران را به عقد برادر ديگرى درآورد؛ يعنى اقليما را به عقد هـابـل درآورد و لوزا را بـه ازدواج قـابـيـل. بـه دنـبـال ايـن مـطـلب گـفـتـه انـد: چـون دخـتـرى كـه سـهـم هـابـيـل شـده بـود زيـبـاتـر از هـمـسـر قـابـيـل بـود، قابيل به اين تقسيم و ازدواج راضى نشد و زبان به اعتراض گشود. سرانجام قرار شد هـر كـدام جـداگـانـه قـربـانـى اى بـه درگـاه خـدا بـبـرنـد و قـربـانـى هـر كـدام كـه قبول شد، آن دختر زيبا سهم او شود.

ولى روايـات شـيـعـه عـمـوما اين مطلب را نادرست خوانده و گفته اند: خداوند براى همسرى هـابـيـل حـوريـه اى فـرسـتـاد و بـراى قـابـيـل هـمـسـرى از جـنـيـان انـتـخـاب كـرد و نسل آدم از ان دو پديد آمد، علاوه بر اين در چند حديث همسر شيث را نيز حوريه اى از حوريه هـاى بـهـشـت ذكـر كـرده انـد. در بـرخـى از روايـات نـيـز آمـده كـه هـمـسـر هـابـيـل يـا شـيـث از هـمـان زيـادى گـل آدم و حـوّا خـلق شـد، و مـوضـوع اخـتـلاف قابيل و هابيل را – كه منجر به قتل هابيل گرديد- موضوع وصيت و جانشينى آدم دانسته اند كه بعدا خواهد آمد.
و اجـمال آن چه از ائمه بزرگوارِ ما در اين باره رسيده اين است كه ازدواج برادر و خواهر در هـمـه اديـان حرام بوده و آدم ابوالبشر نيز چنين كارى نكرد و همان خدايى كه خود آدم و حوّا را از گِل آفريد، اين قدرت را داشت كه افراد ديگرى را نيز براى همسرى پسران آدم خلق كند يا از عالم ديگرى بفرستد.

از جـمـله حـديـث هاى كاملى كه در اين باره داريم، حديثى است كه عياشى در تفسير خود از سـليـمـان بـن خـالد روايـت كـرده كـه گويد:به امام صادق (ع) عرض كردم: قربانت گـردم مـردم مـى گـويـنـد كـه حـضـرت آدم دخـتر خود را به پسرش تزويج كرد؟ حضرت صـادق (ع) فـرمـود: مـردم چـنـيـن مـى گـويند، امّا اى سليمان! آيا ندانسته اى كه پيغمبر فـرمـود: اگـر من مى دانستم آدم دختر خود را به پسرش ‍ تزويج كرده بود، من هم (دخترم) زينب را به پسرم (قاسم) مى دادم و از آيين آدم پيروى مى كرد.

سـليـمـان گـويـد: گـفـتـم قـربـانـت گـردم! مـردم مـى گـويـنـد سـبـب ايـن كـه قابيل هابيل را كشت، آن بود كه به خواهرش رشك برد. امام فرمود:اى سليمان چگونه اين حرف را مى زنى. آيا شرم ندارى كه چنين سخنى را درباره پيغمبر خدا آدم مى گويى؟
عـرض كـردم: پـس عـلت قـتـل هـابـيـل بـه دسـت قابيل چه بود؟ حضرت فرمود:درباره وصـيـّت بود. آن گاه ادامه داده فرمود:اى سليمان! خداى تبارك و تعالى به آدم وحـى فـرمـود كـه وصـيـّت و اسـم اعـظـم را بـه هـابـيـل بـسـپـارد بـا ايـن كـه قـابـيـل از او بـزرگ تـر بـود. قابيل كه از موضوع مطّلع شد، غضبناك گشت و گفت: من سـزاوارتـر بـه وصـيت بودم و از اين رو آدم بر طبق فرمان الهى به آن دو دستور داد تا قـربـانـى كـنـنـد، و چـون بـه درگـاه خـداونـد قـربـانـى بـردنـد، قـربـانـى هـابـيـل قـبـول شـد، ولى از قـابـيـل پـذيـرفـتـه نـگـشـت. هـمـيـن مـاجـرا سـبـب شـد كـه قابيل بر وى رشك برد و او را به قتل برساند.

عـرض كـردم: قـربانت گردم! نسل فرزندان آدم از كجا پيدا شد؟ آيا به جز حوّا زنى و بـه جـز آدم مـردى بـود؟ حـضـرت فـرمـود:اى سـليـمـان! خداى تبارك و تعالى از حوّا قـابـيـل را بـه آدم داد و پـس از وى هـابـيـل بـه دنـيـا آمـد. هـنـگـامـى كـه قـابيل به حدّ بلوغ و رشد رسيد، زنى از جنّيان براى او فرستاد و به حضرت آدم وحى كـرد تـا او را بـه ازدواج قـابـيـل در آورد. آدم نـيـز ايـن كـار را كـرد و قـابـيـل هـم راضـى و قـانـع بـود تـا ايـن كـه نـوبـت ازدواج هـابـيـل شـد و خـدا بـراى او حوريه اى فرستاد و به آدم وحى فرمود كه او را به ازدواج هـابـيـل در آورد. حـضـرت آدم ايـن كـار را كـرد و هـنـگـامـى كـه قـابـيـل بـرادرش هـابـيـل را كـشـت، آن حـوريـه حـامـله بـود و پـس از گـذشـتـن دوران حمل، پسرى زاييد و آدن نامش را هبة اللّه و به حضرت آدم وحى شد كه وصيت و اسم اعظم را به او بسپارد.
حـوّا نـيـز فـرزنـد ديگرى زاييد و حضرت آدم نامش را شيث گذارد. وقتى او به حدّ رشد و بـلوغ رسـيد، خداوند حوريّه ديگرى فرستاد و به آدم وحى كرد او را همسرى شيث درآورد. آدم نـيـز ايـن كـار را كـرد و شيث درآورد. آدم نيز اين كار را كرد و شيث از آن حوريه دخترى پـيـدا كـرد و نـامش را حورة گذارد. وقتى آن دختر بزرگ شد، او را به ازدواج هبة اللّه در آورد و نـسل آدم از آن دو به وجود آمد. در اين وقت هبة اللّه از دنيا رفت و خداوند به آدم وحى كـرد كـه وصـيـت و اسـم اعـظـم را بـه شـيـث بـسـپـارد و حـضـرت آدم نـيـز ايـن كـار را كرد.
ولى مـطـابـق روايـات ديـگـرى كـه شايد پس از اين ذكر شود، هبة اللّه لقب شيث يا معناى عربى شيث است، واللّه اعلم.

سبب قتل هابيل

از حـديـث بـالا ايـن مـطـلب هـم مـعـلوم شـد كـه مـطـابـق روايـات اهـل بـيـت، عـلّت قـتـل هـابـيـل هـمـان مـسـئله جـانـشـيـنـى حـضـرت آدم بـود، زيـرا وقـتـى قـابـيل ديد كه حضرت آدم برادرش هابيل را به اين مقام برگزيده، به وى حسادت برد تـا آن جـا كـه درصـدد قـتـل او بـرآمـد؛ كـه (طـبـق نـظـر اهـل سـنـت) بـه خـاطـر هـمـسـر هـابـيـل، بـه وى رشـك بـرد و او را بـه قتل رسانيد.
در حـديـثـى كه مجلسى (ره) در بحار از معاوية بن عمّار از امام صادق (ع) روايت كرده،آن حـضـرت داسـتـان را ايـن گـونـه بـيان فرمود:خداوند به آدم وحى كرد: اسم اعظم من و مـيـراث نـبـوت و اسمايى را كه به تو تعليم كرده ام و هر آن چه مردم بدان احتياج دارند هـمـه را بـه هـابـيـل بـسـپـار. آدم نـيـز چـنـيـن كـرد. و چـون قـابـيـل مـطلّع شد خشمناك گشته، نزد آدم آمد و گفت: پدر جان مگر من از وى بزرگ تر و بـديـن مـنـصب شايسته تر نيستم؟ آدم فرمود: اى فرزند! اين كار به دست خداست و او هر كه را بخواهد به اين منصب مى رساند و خداوند او را مخصوص اين منصب قرار داد اگر چه تو از وى بزرگ تر هستى. اگر مى خواهيد صدق گفتار مرا بدانيد هر كدام يك قربانى به درگاه خداوند ببريد و قربانى هر يك قبول شد، او شايسته تر از آن ديگرى است.
نشانه پذيرفته شدن (قبول قربانى) در آن وقت،آن بود كه آتشى مى آمد و قربانى را مى خورد.
قابيل و هابيل – چنان كه خداوند در قرآن بيان فرموده – به درگاه خداى قربانى آوردند، بـه ايـن تـرتـيـب كـه – بـرطـبـق بـرخـى از روايـات – چـون قابيل داراى زراعت بود، براى قربانى خويش مقدارى از گندم هاى بى ارزش و نامرغوب خـود را جـدا و بـه درگـاه خـداونـد برد، ولى هابيل كه گوسفنددار بود، يكى از بهترين قـوچ هـا و گـوسـفـندان چاق و فربه خود را جدا كرد و براى قربانى برد. در اين هنگام آتـش ‍ بـيـامـد و قـربـانـى هـابـيـل را خـورد و قـربـانـى قابيل را فرانگرفت.
شـيـطـان نـزد قـابـيـل آمـد و بـه وى گـفـت: ايـن پـيـش آمـد در حـال حـاضـر بـراى تـو اهـمـيـّت نـدارد، چـون تـو و هابيل برادر هستيد، امّا بعدها كه از شما دو نفر فرزندان و نسلى به وجود آيد، فرزندان هـابـيل به فرزندان تو فخرفروشى كرده و به آن ها خواهند گفت كه ما فرزندان كسى هـسـتـيـم كـه قـربـانـيـش قـبـول شـد، ولى قـربـانـى پـدر شـمـا قـبـول نـشـد. اگـر تـو هـابـيـل را بـكـشى، پدرت ناچار خواهد شد تا منصب او را به تو واگـذار كـنـد. بـديـن تـرتـيـب قـابـيـل را وادار كـرد تـا بـرادرش هابيل را به قتل برساند.
خـداى سـبـحـان در قـرآن كـريم ماجرا را چنين بيان فرموده است:و خبر دو فرزند آدم را بـرايـشـان بـخـوان، آن دم كـه قـربـانـى بـردنـد و از يكى از آن دو پذيرفته شد و از ديـگـرى پـذيـرفـتـه نـشـد. او (بـه آن ديـگـرى كـه قـربـانـيـش قـبـول شـده بـود) گـفت كه تو را خواهم كشت! و آن ديگرى در جواب گفت: اين مربوط بـه مـن نـبـود، بـلكـه قـبـولى قـربـانـى بـه دسـت خـداسـت و او هـم از پـرهـيزگاران مى پذيرد.
و بـه دنـبـال آن ادامـه داد:اگـر تـو هـم دسـت بـه سـوى مـن دراز كـنـى كـه مـرا بـه قـتـل بـرسـانـى، مـن بـراى كـشـتـن دسـت بـه سوى تو دراز نمى كنم كه من از پرودگار جهانيان مى ترسم.
مـن مـى خـواهـم تـا خـود دچار گناه نگردم و گناه كشتن من و مخالفت تو هر دو به خودت بازگردد و از دوزخيان گردى و البته كيفر ستم كاران همين است.
قـابـيـل تـصـمـيـم بـر كـشـتـن بـرادر گـرفـت و نـيـروى عـقـل و خرد، عواطف برادرى، ترس از خدا و رعايت حقوق پدرومادر، هيچ كدام نتوانست جلوى تـوفـان خـشـمـى را كـه كـانـونـش هـمـان صفت نكوهيده و زشت حسد بود، بگيرد. سرانجام درصـدد بـرآمـد تـا هـرچـه زودتـر تـصـمـيـم خـود را عـمـلى سازد. به همين منظور در پى فـرصـتـى مـى گـشـت تـا ايـن كه وقتى هابيل سرگرم كار – يا به گفته طبرى – براى چـراى گـوسـفـندان خود در كوهى به خواب رفته بود، سنگى را بر سراو كوفت وبدين ترتيب او را كشت.
آرى ايـن صـفـت نـفـرت انـگـيـز چه جنايت ها كه در دنيا نكرده و چه خون هاى به ناحقى كه نـريـخـته و چه خانمان ها را كه بر باد نداده است. حسد نه فقط موجب به هم ريختن نظام اجتماع و به خاك و خون كشيدن محسودان مى گردد، بلكه خود شخص حسود را نيز دقيقه اى راحـت و آسـوده نـمـى گـذارد و لذت زنـدگى را از كام او مى برد و پيوسته او را در آتش حـسـادت مـى سـوزانـد و گـوشـت و اسـتـخـوانـش را آب مـى كـنـد و اگـر او را بـه حـال خـود واگـذارد هم چنان زبانه مى كشد تا بالاخره حسود را وادار كند عملى را در خارج انجام داده و دچار كيفر آن گردد يا در همان آتش خانمان برانداز حسد بسوزد و تاروپودش بر باد رود.
خداى بزرگ به دنبال اين موضوع مى گويد:
نـفـس (سـركـش) قابيل درباره كشتن برادرش مطيع و رام او گرديد و (سرانجام) او را كشت و از زيان كاران گرديد.
بدين ترتيب قابيل اوّلين خون به ناحق را در روى زمين ريخت و چندان طولى هم نكشيد كه پشيمان گرديد. و با اين كار خشمش فرو نشست و انتقام خود را از برادر گرفت، اما نمى دانـسـت چـگـونـه جـسد بى جان برادر را بپوشاند و از انظار ناپديد كند. چندى آن را به دوش كـشـيـد و بـه ايـن طـرف و آن طرف برد، ولى فكرى به خاطرش نرسيد وسرانجام خـسته و كوفته شد. به تدريج كه نداى وجدان او را به جُرم جنايتى كه كرده بود، به باد ملامت گرفت و شروع به سرزنش او كرد.
خـسـتـگـى جسمى از يك طرف و شكنجه هاى وجدانى – كه معمولا گريبان گير افراد جنايت كـار را مـى گـيـرد – از سـوى ديگر او را تحت فشار قرار داد و به سختى از كرده خويش پشيمان شد، چنانچه خداى تعاى در دنبال اين ماجرا فرمود: فاصبح من النّادمين.
امـا خـداى تـعـالى بـه خـاطـر رعـايـت احـتـرام آن بـدن پـاك، و تـعـليـم نـسـل آدمـيـان، كـلاغـى را مـعلّمش ساخت، زيرا به گفته بعضى: بر اثر آن سبك سرى، قـابـليـّت وحـى و الهـام را هم نداشت و به همين دليل بايست براى دفن جسد برادر از زاغ تـعـليـم مـى گـرفـت. بـه هـرصـورت خـداى تـعـالى دو زاغ را فـرستاد و آن ها در پيش قـابـيـل بـه نـزاع بـرخـاسـتـه ويـكـى، ديـگـرى را كـشـت و سـپـس بـا چـنـگـال و پـاهـاى خـود گـودالى حـفـر كـرد و لاشـه آن را در آن گـودال انـداخـتـه و روى آن خـاك ريـخـت و پـنـهـانـش كـرد. در ايـن جـا بـود كـه قـابـيـل فـريـاد زد:واى بـرمـن كـه از ايـن زاغ نـاتـوان تـر هـسـتم! و به دنـبـال آن كـشـتـه بـرادر را دفـن كـرد و بـه سـوى پـدر بـازگـشـت. حـضرت آدم كه ديد هابيل با وى نيست، پرسيد: هابيل چه شد؟ وى در پاسخ پدر گفت: مگر مرا به نگهبانى او گماشته بودى كه اكنون سراغش را از من مى گيرى؟ آدم (ع) روى سابقه عداوتى كه قابيل به هابيل داشت، احساس كرد كه اتفاقى افتاده و پس از جست و جو واطلاع از قبولى قربانى هابيل، به يقين دانست كه قابيل او را كشته است.
طـبـق بـرخـى از نـقـل هـا، آدم ابـوالبـشـر از قـتـل هابيل به شدت متاءثر شد و چهل شبانه روز در مرگ او گريست تا خداوند براو او وحى كرد من به جاى هابيل، پسر ديگرى به تو خواهم داد. پس از آن حوّا حامله شد و پسر پاك و زيـبـايى زاييد كه نامش راشيث يا هبة اللّه يعنى بخشش خدا، ناميد چون او را بـدو بـخـشـيـده بود و چنان كه برخى گفته اند: شيث لفظى عبرى و هبة اللّه معناى عربى آن است.
شـيـث بـزرگ شد و طبق دستور خداوند، آدم او را وصى خود گردانيد واسرار نبوت را به وى سـپـرده، مختصات انبيا را نزد او گذارد و درباره دفن و كفن خود به او سفارش كرد و گـفـت: چـون مـن از دنـيـا رفـتـم مـرا غـسـل بـده و كفن كن و بر من نماز بگذار و بدنم را در تـابـوتـى بنه و تو نيز هنگام مرگ آن چه به تو آموختم و نزدت گذاشتم به بهترينِ فرزندانت بسپار.
عـمـر حـضـرت آدم را بـه اخـتـلاف روايـات ۹۳۰،۹۳۶،۱۰۰۰،۱۰۲۰ و ۱۰۴۰ سال گفته اند. وهنگامى كه از دنيا رفت، بدن او را در تابوتى گذارده و در غار كـوه ابـوقبيس دفن كردند تا وقتى كه نوح پس از توفان بيامد و آن تابوت را با خود بـرداشـت و در كـشـتى نهاده به كوفه برد و در غرى (شهر نجف كنونى) به خاك سپرد. چنان كه در زيارت نامه اميرمؤ منان (ع) مى خوانيم:
السلام عليل و على ضجيعيك آدم و نوح ؛ سلام برتو و برآدم و نوح كه در كنار تو خفته و قبرشان در كنار قبر تواست.

مرگ حوّا

گـفـتـه انـد كـه پـس از وفـات آدم، حـوّا يـك سـال بيشتر زنده نبود و پس از پانزده روز بيمارى از دنيا رفت و او را در كنار جاى گاه آدم به خاك سپردند. ظاهرا آن چه در بين مردم مـعـروف شده كه حوّا در جدّه مدفون است و به همين سبب نيز به جدّه موسوم گرديده، بى اساس است، زيرا جدهّ در لغت به معناى كنار دريا و نهر است و ناميدن شهر جدّه به اين نام، بـه هـمـيـن مـنـاسـبـت بـوده كـه در كـنـار دريـا قـرار دارد؛ نـه بـه دليـل آن كـه مـدفـن حوّاست، و شايد اين سخن از آن جا پيدا شد كه در برخى از روايات – كـه طـبـرى و ديگران نقل كرده اند – اين مطلب آمده كه حوّا هنگام هبوط از بهشت، در سرزمين جـدّه فـرود آمـد، چـنـان كـه آدم ابـوالبـشـر در سـرزمـيـن هـنـد و كـوه سـرانـديـب نازل شد، چنان چه پيش از اين نيز ذكر شد واللّه اءعلم.

آن چه بر آدم (ع) نازل شد

بـراسـاس تـعـدادى از روايـات كـه شـيـعـه و سـنـى از رسـول خـدا نـقـل كـرده انـد، خـداونـد در مـجـمـوع ۱۰۴ كـتـاب بـر پـيـمـبـران خـويـش نـازل فـرمـوده كـه ده كـتـاب از آن هـا، تـنـهـا بـر آدم (ع) نـازل شـده اسـت.در روايـتـى كـه از سـيـدبـن طـاووس در سـعـد السـعـود نـقـل شـده، خـداى تـعـالى كـتـابـى بـه لغـت سـريـانـى بـر حـضـرت آدم نـازل كـرد كـه در ۲۱ ورق بـود و آن نـخـسـتـيـن كـتـاب نازل شده از سوى خداوند بر كرده زمين بود.
طـبرى، ابن اثير و مسعودى در كتاب هاى خود ذكر كرده اند كه خداوند ۲۱ صحيفه بر آدم نـازل فـرمـوده و از ابوذر روايت كرده اند كه رسول خدا فرمود:آدم از كسانى بود كه خـداونـد حـكـم حـرمـت مـردار، خـون و گـوشـت خـوك را بـا حـروف مـعجم در ۲۱ ورق بر وى نازل فرموده.
درحـديـثـى كـه كـلينى، صدوق، برقى و ديگران از امام باقر و صادق (ع) روايت كرده اند، آن دو بزرگوار فرمودند كه خداى تعالى به حضرت آدم وحى كرد كه من همه خير را – و در حديثى همه سخن را- در چهار جمله براى تو گرد آورده ام. يكى از آن ها مخصوص من اسـت و ديـگرى خاصّ توست و سومى ما بين من و توست و چهارمى ميان تو و مردم است. آدم از خـدا خواست تا آن ها را براى او شرح دهد و خداوند فرمود:اما آن چه مخصوص من است، آن كه مرا بپرستى و چيزى را شريك من نسازى ؛ آ نچه خاصّ توست، آن است كه پاداش تـو را در بـرابـر عمل و كردارت به بهترين صورتى كه بدان نيازمند هستى بدهم ؛ آن چـه ميان من و توست، آن است كه تو دعا كنى و من اجابت كنم، و امّا آن چه مان من و توست، آن اسـت كه تو دعا كنى و من اجابت كنم، وامّا آن چه ميان تو و مردم است، آن است كه هر چه براى خود مى پسندى براى مردم نيز بپسندى.
در حـديـث ديـگـرى كـليـنـى (ره) ازامـام بـاقـر يـا حـضـرت صـادق (ع) روايـت كـرده كـه فـرمـود:آدم بـه درگـاه خـدا شـكـوه كـرد و گفت:پروردگارا شيطان را بر من مسلّط كـردى هـم چون خونى كه در بدنم جريان دارد! خداوند فرمود:اى آدم در عوض ‍ آن مـقـرر نـشـود و چـون انجام داد، آن را بنويسند واگر كسى قصد كار نيكى كرد، ولى آن را انـجـام نـداد، يـك حـسـنه برايش بنويسند واگر انجام داد، ده حسنه براى او ثبت كنند. حضرت آدم عرض كرد:پروردگارا بيفزا! خطاب شد:هر يك از آن ها كه گناهى انجام داد و استغفار كرد او را مى آمرزم حضرت آدم عرض كرد: پروردگارا باز هم بيفزا! خطاب شد: توبه را بر ايشان مقدر داشتم كه وقتى كه نفَس به گلويشان بـرسد. يعنى تا آن هنگام هم توبه شان را مى پذيرم. در اين جا بود كه آدم خشنود شد و عرض كرد:مرا بس است.

مجله تاریخ

پیچ اینستاگرام مجله تاریخ

منبع: تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)

لینک کوتاه : https://tarikh.site/?p=1308
  • نویسنده : مجله تاریخ
  • ارسال توسط :
  • منبع : تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)
  • 1646 بازدید
  • بدون دیدگاه

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0