5
زندگینامه حضرت لوط (ع)

حضرت لوط (ع)

  • کد خبر : 1412
  • ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۸:۰۱
حضرت لوط (ع)

حضرت لوط (ع) به ابراهيم ايمان آورد و همراه وى به فلسطين مهاجرت كرد. جمعى او را برادر زاده ابراهيم يعنى فرزند هارون بن تارخ مى دانند. نـام لوط در ۱۴ سوره از قرآن كريم ذكر شده كه در ۱۱ سوره از آن ها نام قوم او و بحث و گـفـت وگـوى آن حـضـرت بـا آن هـا نـيـز بـه اجـمـال و تـفـصـيـل آمـده اسـت.

به نام خدا

در داستان مهاجرت ابراهيم از زادگاه خود اءوركلده، اشاره شد كه لوط از كسانى بود كه به ابراهيم ايمان آورد و همراه وى به فلسطين مهاجرت كرد.
در نـسـب لوط و نـسـبـت وى بـا ابـراهـيم اختلاف است. جمعى او را برادر زاده ابراهيم يعنى فرزند هارون بن تارخ مى دانند. قول ديگر آن است كه گفته اند: لوط پسرخاله ابراهيم و بـرادر سـاره همسر آن حضرت بوده ودر چند حديث نيز – كه پيش از اين ذكر كرديم – اين قـول نـقـل شـده اسـت. بـرخـى هـم مـانـنـد مـسـعودى لوط را خواهر زاده ابراهيم دانسته و مى گويند: ابراهيم دايى لوط بوده است.
از وضـع زنـدگـى لوط قـبـل از مـقـام رسـالت و مـاءمـوريـت به تبليغ مردم شهر سدوم و شـهـرهـاى مـجـاور آن، در قـران و رويـات بـه طور مشروح، چيزى ذكر نشده جز آن كه در روايـت نـوادر راونـدى از امـام هـفـتـم از پـدرانـش از رسول خدا روايت شده كه آن حضرت فرمود: نخستين كسى كه در راه خدا جهاد كرد، ابراهيم خـليـل بـود كه چون لوط به دست روميان اسير شد، آن حضرت از شام بيرون رفت و لوط را از اسارت نجات بخشيد.
امـا در تـورات نـقل شده كه لوط پسر هارون و برادر زاده ابراهيم بود و با آن حضرت از اءوركـلده بـيـرون آمد و با وى به كنعان و مصر سفر كرد. پس از بازگشت از مصر وقتى مـيـان شـبـانان وى و شبانان ابراهيم زد و خورد در گرفت، لوط از ابراهيم جدا شدو كمى بعد به دست مهاجمان اسير گرديد و ابراهيم او را از اسارت نجات داد.

شهرهاى قوم لوط و اعمال آن ها

نـام لوط در ۱۴ سوره از قرآن كريم ذكر شده كه در ۱۱ سوره از آن ها نام قوم او و بحث و گـفـت وگـوى آن حـضـرت بـا آن هـا نـيـز بـه اجـمـال و تـفـصـيـل آمـده اسـت. آن ۱۴ سـوره عـبـادت اسـت از: اعـراف، هود، انعام، حج، شعرا، حجر، نمل، عنكبوت، ص، ق، قمر، تحريم، انبياء و صافات و به جز صافات، تحريم، و انعام، در سوره هاى ديگر نام قوم لوط نيز ذكر شده است.
بـراى فـهـم آيـات روايـاتـى كـه در ايـن زمـيـنـه رسـيـده و نـيـز طـريـقـه اسـتـدلال آن حـضـرت بـا قـوم خـود، احـتـيـاج بـه دانـسـتـن وضـع اجـمـالى آن مـردم و اعـمـال و رفـتـارشان داريم، از اين رو لازم است اشاره اى به زندگى قوم لوط و شهر و ديار آن ها و موقعيت لوطِ پيغمبر ميان آن ها بشود.
دربـاره شـهـر و مـسكن قوم لوط در تواريخ و هم چنين در روايات اختلاف است. معروف است كه آن ها در شهرى به نام سدوم در سرزمين فلسطين و مابين مدينه و شام سكونت داشتند و لوط پـيـغـمبر نيز در همان شهر سكونت داشت، اما در حديثى كه كلينى و صدوق (ره) روايت كرده اند، امام صادق (ع) فرمود: شهرهاى آن ها چهار شهر به نام هاى سدوم، صديم، لدنا و عميرا بود.
طـبـرسـى (ره) نـقـل كرده كه قوم لوط چهار شهر داشتند كه مؤ تفكات نيز ناميده شـده اسـت. و آن هـا عـبـارت بـودنـد از شـهرهاى سدوم، عامورا، دوما و صبواءيم كه سدوم بزرگ تر از همه آن ها بود و لوط هم در آن شهر زندگى مى كرد.
مـسـعـودى گـفـتـه اسـت كـه آن هـا پنج شهر به نام هاى: سدوم، عمورا، اءدوما، صاعورا و سابورا بود.
ابـن اثـيـر نـيـز هـمين را ذكر كرده، لكن نام شهرها را سدوم، صبعه، عمره، دوما، صعوه گفته است.
طـبـرى از قـتـاده نـقـل كـرده كـه شهرهاى مزبور سه شهر بود كه به همه آن ها سدوم مى گفتند. در جاى ديگر آمده كه آن ها پنج شهر بود به نام هاى صبعه، صعره، عمره، دوما و سدوم كه بزرگ ترين آن ها بود.
امـا اعـمـال زشـت و كـارهـاى بـد آن ها بسيار بود كه قرآن به بعضى از آن ها تصريح و بـرخـى را هـم بـه طـور اشـاره بـيـان فـرمـوده اسـت. از جـمـله كـارهـاى ايـشـان، عـمل زشت لواط بود كه طبق روايات، پيش از آن چنين عملى در دنيا سابقه نداشت و نخستين كـسـى هـم كـه ايـن عـمـل را بـدان هـا يـاد داد شـيـطـان بـود، كـه بـه تفصيل خواهد آمد.
هـم چـنـيـن آن ها راه زنى مى كردند و مسافران آن چند شهر را به انواع مختلف لخت نموده و امـوالشـان را بـه يـغـمـا مـى بردند و انواع آزارها و رسوايى ها را نسبت به آن ها روا مى داشتند.
طـبـرسـى (ره) در تفسير آيه و تقطعون السبيل در سوره عنكوبت ذكر كرده است كه قـوم لوط پـاى مـردم را بـا عـمل زشت لواط از شهرهاى خود بريدند، زيرا هركس را كه از شـهـرشـان عـبـور مـى كـرد، او را هدف قرار داده و هر كدام سنگى به طرف او پرتاب مى كـرد. هـر يـك از سـنـگ هـا كـه بـه او اصـابـت مـى كـرد، آن مـسـافـر مـال كـسـى بـود كـه آن سـنـگ را پـرتـاب كـرده بـود. صـاحـب سـنـگ مـال او را مـى گـرفت و با او لواط مى كرد و سه درهم نيز به عنوان غرامت از وى دريافت مى كردند و اين حكم قاضى آن ها بود كه چنين حكمى را صادر مى كرد!
از جمله كارهاى بسيار زشتى كه قرآن در همان سوره با ذكر جمله وتاتون فى ناديكم المنكر يعنى در مجلستان اعمال زشت انجام مى دهيد. كنايه وار بدان اشاره كرده اسـت، امـا اهـل تـفـسـيـر و مـورخـان تـصـريـح كـرده انـد، كـه مـنـظـور هـمـان عـمـل لواط و سـايـر اعـمال زشت بود كه آشكارا در حضور يك ديگر انجام مى دادند و از هم ديگر شرم نمى كردند.
خلاصه انواع كارهاى ناشايست را در نهان و آشكار انجامى مى دادند و هيچ شرمى و حيايى از هـم نـداشـتـنـد. طـبـرسـى (ره) در ذيـل هـمـيـن آيـه قـولى نـقل كرده كه مجالس آن ها مشتمل بر انواع كارهاى زشت و قبيح بود؛ مانند: دشنام و سخنان ركـيـك، پـس گـردنـى زدن، قـمـار، شلاق زدن، سنگ پرانى، نواختن تار و تنبور، كشف عورت و لواط.
هم چنين طبق نقل طبرى و مورخان ديگر و برخى از روايات، در حضور يك ديگر و در مجالس علنى ضرطه مى دادند.
صـدوق (ره) در كـتـاب خـصـال از امـيـرمـؤ مـنـان روايـت كـرده كـه شـش عمل ميان اين امت، از اخلاق قوم لوط است: مهر بازى، تلنگر(ياپرتاب سنگ هاى ريز با سرانگشت به سوى مردم)، جويدن سقز(يا آدامس)، بلند كردن جامه ها به خاطر بزرگى كردن و تكبر، بازگذاشتن تكمه قبا و پيراهن.
هـم چـنين از امام باقر(ع) از رسول خدا(ص) روايت كرده كه آن حضرت در روايتى فرمود: قوم لوط مردمى بودند كه از غائط و مدفوع و نيزاز جانبت خود را پاك نمى كردند (يعنى غسل جنابت و تطهير نمى كردند). مردمانى بخيل و خسيس به طعام و خوراك بودند.
عـبـدالوهـاب نـجـّار در كـتـاب قـصـص الانـبـيـاء خـود، داسـتـانـى از قـوم لوط نـقـل كـرده كـه ستم فراوان و بيدادگرى ميان طبقات مختلف آن ها از اين داستان به خوبى مـعـلوم مـى شـود. وى مـى گـويـد: در يكى از كتاب هاى عبرى در وصف قوم لوط خواندم كه نـوشـتـه بـود: زمـانـى سـاره – هـمسر ابراهيم خليل الرحمان – لعاذر را كه بزرگ غلامان ابراهيم بود به شهر سدوم فرستاد تا از سلامتى لوط براى او خبر بياورد. لعاذر به دنـبـال دسـتـور سـاره بـه سدوم رفت. وقتى وارد آن شهر شد، مردى جلوى او را گرفت و بدون مقدمه سنگى بر سرش زد و خون زيادى از جاى آن بريخت. سپس همان مرد گريبان لعـاذر را گـرفـتـه و مدّعى پاداش خود شد و گفت: اگر اين خون ها در بدن تو مى ماند، بـه تـو زيـان مـى زد و چـون مـن ايـن زيـان را از تـو دور كـرده ام، مـسـتـحق پاداش هستم. سـرانـجام پس از گفت وگو قرار شد نزد قاضى شهر سدوم بروند. هنگامى كه نزد وى رفـتـنـد، او نـيـز بـه نفع آن مرد حكم داد و به لعاذر گفت: بايد مزد اين مرد را بدهى كه سبب شده تا زيانى از تو دور شود و خون تو برزمين بريزد!
لعـاذر كـه ايـن جريان را مشاهده كرد و حكم ظالمانه قاضى و ستم آن مرد را ديد، عصبانى شد و بى درنگ سنگى برداشت و بر سرقاضى زد و سراو را شكست و خون او را بريخت. سـپس به قاضى گفت: اكنون آن مزدى را كه من براى ريختن خونت از تو طلبكارم، به جاى مزدى كه اين مرد سدومى از من طلبكار است به او بده!
نـجّار پس از نقل اين داستان مى گويد:من پيش از اين كه داستان فوق را بخوانم
خـوانـده بـودم ولى مـعـناى آن را نفهميده بودم و نمى دانستم منظورش از سدوم در اين شعر چيست و چون اين داستان را خواندم معناى آن را فهميدم.
بـارى داوران سـدوم بـه بـى دادگـرى مـشـهـور بـوده انـد و در امـثـال عرب نيز آمده است كه گفته اند: فلان اجور من قاضى سدوم. يعنى فلان بى دادگرتر از قاضى سدوم است. از جمله احكام ستم گرانه اى كه از آن ها نقل كرده اند، اين بود كه اگر به كسى ستم مى شـد قـاضـى دستور مى داد چهار درهم از آن شخص ستم ديده به عنوان جريمه بگيرند يا اگـر كـسى مثلا شكايت مى كرد كه فلان كس گوش خر مرا كنده است، قاضى مى گفت كه خـرت را بـه او بسپار تا آنقدر نگاه دارد كه گوشش برويد و نيز اگر مردى شكايت مى كرد كه فلانى زمن مرا آنقدر زده است كه بچه انداخته، قاضى مى گفت كه زنت را به او بـده تـا نـزد خـود نگه دارد و خرجش بدهد تا بچه ديگرى از آن مرد بياورد و آن بچه را بـه جـاى بـچـه خـودت نـزد تـو آورد. بـه هـرصـورت مـردم آن نـاحـيـه به انواع ظلم ها، انحرافات، اعمال زشت و كارهاى بيهود و قضاوت هاى ظالمانه آلوده و مبتلا بودند تا اين كـه لوط پـيـغـمـبـر بـه مـيان آن ها آمده و به تبليغ و ارشاد ايشان همت گماشت و رسالت دشوار خود را ابلاغ فرمود.

لوط ميان مردم شهر سدوم

در ايـن كه چگونه و به چه علت لوط پيغمبر به ميان آن مردم رفت و آيا رفتن آن حضرت بـدان شـهـر بـه درخواست مردم آن جا يا ساير نواحى بوده يا اين كه لوط از طرف خداى تـعـالى و ابـراهـيـم خـليـل مـاءمور شد تا براى ارشاد و اصلاح آن مردم به سدوم برود، اختلاف است.
على بن ابراهيم در تفسير خود روايت كرده است كه ابراهيم در سرزمين شام فرود آمد و مردم آن جـا را بـه پـرسـتـش خـدا و ديـن حـق دعـوت كـرد. در هـفـت فـرسـنـگـى او شـهـرهاى آباد وپُرخيروبركتى بود كه سر راه كاروانيان قرار داشت و هر كس از آن جا عبور مى كرد، از درخت ها و كشاورزى آن ها استفاده مى كرد. اين مسئله بر اهالى آن جا گران آمد و درصدد چاره بـرآمـدند تا اين كه شيطان به صورت پيرمردى نزدشان آمد و گفت: عملى به شما ياد مـى دهم كه اگر آن را انجام دهيد، ديگر كسى به شهرهاى شما نيايد! مردم پرسيدند: اين چه كارى است؟ شيطان گفت: هر كس از اين جا عبور كرد با او لواط كنيد و جامه هايشان را بـيـرون آوريـد. پـس از ايـن دسـتـور، خـودش به صورت پسرى زيباروى نزد آن ها آمده و ايشان با وى لواط كردند و از اين كار خوششان آمد. سپس بامردان و پسران ديگر نيز اين عـمل را انجام دادند تا به تدريج اين كار زشت در ميانشان رواج يافت و مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا مى كردند.
مـردمِ ديگر (يعنى نيكان از همان مردم) به ابراهيم شكايت بردند. ابراهيم نيز براى پند و انـدرز دادن، لوط را نـزد ايـشـان فـرسـتـاد. وقـتى لوط را ديدند از وى پرسيدند: تو كيستى؟ گفت: من پسرخاله ابراهيم هستم كه پادشاه او را در آتش انداخت، ولى آتش در وى كارگر نشد و خدا آن را بروى سرد نمود و او اكنون در نزديكى شما سكونت گزيده است، پس از خدا بترسيد و اين كارها را نكنيد كه خدا شما را هلاك و نابود مى كند.
وقـتـى كـه قـوم لوط سـخـنان آن حضرت را شنيدند، جرئت آزار او را پيدا نكردند و از وى ترسيدند و از آزارش دست برداشتند. لوط ميانشان سكونت گزيد و هرگاه شخص غريبى مـى ديـد، لوط او را از دست آن مردم نجات مى داد تا اين كه با آن ها ازدواج كرد و دخترانى پيدا نمود.
از مـتـن حـديـث مـعلوم مى شود كه رفتن لوط به آن ديار به درخواست يا شكايت مردم بوده است.
از حديث كلينى كه در روضه كافى روايت كرده (و پيش از اين بخش عمده آن را در احوالات حـضرت ابراهيم نقل كرديم)استفاده مى شود كه لوط هنگام ورود به شام در همان شهرهاى سـدوم و مـيـان قـوم لوط سـكـونـت اخـتـيـار كـرد و هـنـگـامـى كـه ديـد مـردم بـه آن اعمال زشت مبتلا هستند، به پندواندرز آن ها اقدام كرد و هم چنان بود تا منجرّ به هلاكت قوم لوط گرديد.
بـه هـر ترتيب مسلّم است كه حضرت لوط با آن مردم خويشاوندى نداشت و به جز همسرى كـه از آن هـا گـرفـت، ارتـبـاط و نـسبتى ميان آن ها نبود و لوط به درخواست مردم يا روى انـجـام مـاءمـوريـت الهـى بـه آن جـا آمـده بـود. از ايـن رو رسـول خـدا در حـديـثـى كه صدوق از آن حضرت روايت كرده فرمود: لوط از آن مردم نبود، بـلكـه مـيـان آن هـا آمـده بـود و عـشـيـره و فـامـيـلى در بين ايشان نداشت و (چون ديد به آن اعـمـال دسـت زده اند) آن ها را به خداى عزوجل دعوت كرد و از كارهاى زشت بازشان داشت، ولى مردم بدو ايمان نياورده و سخنش ‍ را نپذيرفتند.

علت شيوع لواط در قوم لوط

دربـاره ايـن كـه عـمـل زشـت لواط(و بـه اصـطـلاح امروز هم جنس بازى) چگونه ميان آن ها شيوع يافت – با اين كه مطابق روايات و تواريخ تا با آن روز سابقه نداشت – واين كه علت آن چه بود، اختلاف است كه در صفحات قبل نيز بدان اشاره شد. در حديثى كه كلينى و ديـگـران از امـام باقر(ع) روايت كرده اند، آن حضرت فرمود: قوم لوط بهترين خلق خدا بـودنـد و شـيـطـان بـراى گـمـراهـى آن هـا پـيـوسـتـه در تـلاش بـود و دنـبـال وسيله اى براى اين كار مى گشت. از كارهاى نيك آن ها آن بود كه براى انجام كار به طور دسته جمعى بيرون مى رفتند و زنان را در خانه ها به جاى مى گذارند. شيطان بـراى گـمـراهـى آن ها به سراغشان آمد و نخستين كارى كه كرد آن بود كه چون مردم به خانه ها بازمى گشتند، آن چه ساخته و تهيه كرده بودند همه را ويران و تباه مى ساخت.
مـردم كـه چـنان ديدند به يك ديگر گفتند: خوب است در كمين بنشينيم و بينيم اين كيست كه مـحـصـول زحـمـات و دست رنج ما را تباه مى سازد. وقتى كمين كردند، ديدند پسرى بسيار زيـبـا روسـت كـه بـدان كـار دسـت مـى زنـد و چـون از وى پـرسـيـدنـد: آيـا تـو هـستى كه محصول كارهاى ما را ويران و تباه مى كنى؟ گفت: آرى. مردم كه چنان ديدند تصميم به قـتـل او گـرفـتـنـد و قـرار شـد آن شـب او را در خـانـه مردى زندانى كنند و روز ديگر به قتل برسانند.
هـمـان شـب شـيطان عمل لواط را به آن مرد ياد داد و روز ديگر هم از ميان آن ها رفت. آن مرد نـيـز آن عـمـل را بـه ديـگـران يـاد داد و به اين ترتيب ميان مردم رسوخ كرد تا جايى كه مـردان بـه يـك ديـگر اكتفا مى كردند و اندك اندك با مسافرانى كه به شهر و ديارشان وارد مـى شدند اين عمل را انجام مى دادند. همين كار سبب شد كه پاى رهگذران از آن جا قطع شود و ديگر كسى بدان جا نرود.
عـاقـبـت كـارشـان بـه جـايـى رسـيـد كه يكسره از زنان روگردان شده و به پسران روى آوردنـد. شيطان كه ديد نقشه اش در مورد مردان عملى شده، سراغ زنانشان آمد و به آن ها گـفـت: اكـنـون كـه مـردانتان براى دفع شهود جنسى به يك ديگر اكتفا كرده اند، شما هم براى دفع شهوت به يك ديگر بپردازيد و بدين ترتيب مساحقه را هب آن ها ياد داد.
در حـديـث ديـگـرى كـه صـدوق از امـام بـاقـر(ع) روايـت كـرده آن حـضـرت علت شيوع اين عـمـل را مـيـان آن ها خصلت نكوهيده بخل ذكر فرموده است و به ابوبصير كه راوى حديث و يـكـى از اصـحـاب اوسـت چـنـيـن مـى گـويـد: اى ابـامـحـمـد، رسـول خـدا در هـر صـبـح و شام از بخل به خدا پناه مى برد و ما نيز از اين صفت به خدا پـنـاه مـى بـريـم. خـداى تـعـالى فـرمـود:و كـسـى كـه نـفـسـش از بـخـل نـگـه دارى شـود، آنـان رسـتـگـارنـد. و اكـنـون سـرانـجـام (شـوم) بـخـل را به تو خبر خواهم داد. سپس داستان قوم لوط را براى ابوبصير به عنوان شاهد نـقـل فـرمـود و گـفـت: قـوم لوط اهـل قـريـه اى بـودنـد كـه بـخـل داشـتـند و همين بخل باعث درد بى درمانى در مورد شهوت جنسى آن ها شد. ابوبصير گويد: پرسيدم كه چه دردى براى آن ها به بار آورد؟
فـرمـود: قـريـه قـوم لوط سـرراه مردمى بود كه به شام و مصر سفر مى كردند و وقتى كـاروانـى بـر آن هـا مـى گـذشت، از آن ها پذيرايى مى كردند. هنگامى كه اين ماجرا ادامه پيدا كرد، از روى بخل و خسّتى كه داشتند، ناراحت شده و در فكر چاره اى افتادند و همان بـخـل مـوجـب شـد كه چون ميهمانى بر آن ها وارد مى شد، با او لواط مى كردند بى آن كه شـهـوتـى بـه ايـن كـار داشـتـه بـاشـنـد و تـنـهـا ايـن عـمـل را بـا مـردم انـجام مى دادند تاكسى به ديار آن ها وارد نشود و همين سبب شد كه پاى مـسـافـران از سـرزمـيـن آن هـا قـطـع شـود و ديـگـر كـسـى بـدانـجـا نـيـايـد، امـا ايـن عمل ميان آن ها رسوخ پيدا كرد و سرانجام موجب هلاكت آن ها گرديد.
در حـديـثـى كـه پـيـش از ايـن از تـفـسـيـرعـلى بـن ابـراهـيـم نقل كرديم، چنين بود: وقتى از رفت و آمد كاروانيان ناراحت شدند، در صدد چاره برآمدند. شـيـطـان بـه صورت پيرمردى نزد آن ها آمده و بدان ها گفت: اگر مى خواهيد ديگر كسى بـه شـهـر و ديـار شـمـا نـيـايـد، از ايـن پـس بـا آن هـا ايـن عـمل را انجام دهيد. بعد خود به صورت جوانى زيبا روى نزد آن ها آمد و ايشان با او لواط كردند و از اين كار خوششان آمد. كم كم اين عمل ميانشان رسوخ كرد تا جايى كه مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا كردند.
در احـاديـث ديـگـرى هـم نـظـيـر اين علت ذكر شده است. به هر صورت اين خصلت نكوهيده وسـيله اى به دست شيطان داد تا آن ها را به كارى زشت و گناهى بزرگ وادار كند و سبب نابودى آن مردم تيره بخت گردد.

بحث و گفت وگوى لوط با قومش

پـس از آن كـه لوط بـه مـيـان آن مـردم آمد يا پس از آن كه مدتى ميان آن ها توقف كرد و آن اعـمـال نـكـوهـيـده را ديـد، طـبـق فـرمـان الهـى بـه موعظه و اندرز آن ها پرداخت زشتى هاى اعمالشان را به آن ها گوشزد فرمود و از عذاب الهى بيمشان داد.
از جـمـله تـذكـراتـى كـه لوط بـه آن مـردم مـى داد، هـمـان بود كه ساير انبيا نيز در آغاز دعـوتـشـان بـه مـردم خويش تذكر مى دادند و آن اين بود كه مى گفت:مردم چرا پرهيز نمى كنيد، من پيغمبر خيرخواهى براى شما هستم از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد. و بـراى اين كه خيال نكنند كه از دعوت خويش منظورى مادّى و دريافت مزدى دارد، اين نكته را نـيـز مـتذكر مى شد كه: من از شما مزدى براى اين كار درخواست نمى كنم كه مزد من تـنـها برعهده پروردگار جهانيان است. آن گاه زشتى عملشان را به آن ها گوشزد مـى كـرد و مـى گـفـت:چـرا بـه مردان زمانه رو مى كنيد و به وسيله آن ها دفـع شـهوت مى نماييد وهمسرانى را كه خدا براى شما آفريده و روى قانون فطرى خلقت و ناموس طبيعت براى اين كار خلق فرموده وامى گذاريد؟ براستى كـه شـمـا مردمى متجاوز و ستمگر هستيد كه از حدّ گذارنده و اسرافگرانيد و بلكه خود را به نادانى مى زنيد، يا از عقاب خدا و كيفر اعمالتان جهالت مى ورزيد!
شـمـا دسـت بـه كار زشتى زده ايد كه هيچ يك از جهانيان پيش از شما چنين كارى نكرده انـد، شـمـا پـيـش مردان مى رويد و راه ها را مى زنيد و در انجمن خود (و در حضور ديگران) كارهاى ناروا انجام مى دهيد اين چه رفتار زشتى است كه شما داريد، واين چه كارهاى ناهنجارى است كه مى كنيد؟
امـا آن مـردم خـود سـر بـه جـاى ايـن كـه سـخـنـان خـيـرخـواهـانـه لوط را بـه جـان و دل بـپـزيـرنـد و از غـفـلت و بـى خبرى درآيند و از آن كارهاى ناپسند دست بردارند، به گـمـراهـى خـوش ادامـه داده و بـه تـهديد آن پيغمبر بزرگوار پرداختند، تا بلكه زبان حـقـگـوى او را بـبـنـدنـد و آزادانـه كـارهـاى زشـت خـود را دنبال كنند.
آنـان در جواب لوط گفتند:اى لوط اگر دست از اين سخنان برندارى از اين ديار تبعيد خـواهـى شد، وتو را بيرون خواهيم كرد. و با يك ديگر گفتند كه خاندان لوط را از شـهـر خود بيرون كنيد كه اينان مردمانى پاكيزه جويند، و رفتار مـا را نـاپـسـنـد مـى دانـنـد. و حـتـى بـى شـرمـى را از ايـن حـد نـيـز گـذارنـده و بـه لوط گفتند:اگر راست مى گويى عذاب خود را بر ما بياور.
لوط كـه چـنـان ديـد از خـدا خـواسـت تا او را بر آن مردم زشت كار پيروز گرداند و خود و خـانـدانـش را از رفـتـار زشـت آن ها نجات بخشد و عذاب دردناك خود را برايشان بفرستد. خـداى سـبحان نيز دعوت پيغمبر خود را مستجاب فرمود و چند تن از فرشتگان بزرگ خود را مـاءمـور نـابـودى آن هـا كـرد و ايـشـان را بـه كـيـفـر اعمال ناشايست خود رسانيد و لوط و پيروانش را نجات بخشيد.

آمدن فرشتگان براى عذاب قوم لوط

از احـاديـثـى كـه در داسـتان عذاب قوم لوط نقل شده، به دست مى آيد كه خداى تعالى هر بـار كـه مـى خواست قوم لوط را عذاب فرمايد، شفاعت ابراهيم و محبت لوط جلوى اين را مى گـرفـت، يعنى به خاطر ابراهيم و لوط آن را به تاءخير مى انداخت تا هنگامى كه عذاب بـر آن هـا حـتـم و مـقـدّر گـرديـد. خـداونـد خـواسـت تـا قـبـل از هـلاكتشان ابراهيم را تسليت و دل دارى دهد و اندوه اورا در نابودى قومش به وسيله اى جـبـران كـند. از اين رو فرشتگان خود را ماءمور كرد تا پيش از رفتن به شهر سدوم، به خانه ابراهيم بروند و او را بشارت دهند كه صاحب فرزندى خواهد شد.
در تـعـداد فـرشتگان مزبور اختلاف است. در بيشتر روايات تعداد آنان چهار نفر به نام هاى: جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل وكروبيل ذكر شده است.
در بـعـضـى از روايـات نـيـز سـه نـفـر بـيـشـتـر ذكـر نـشـده و نـام كروبيل را نياورده اند. برخى از مفسران هم تعدادشان را تا نُه يا يازده نفر ذكر كرده اند كـه قـبـل ازاين اشاره كرديم. اين فرشتگان، همگى به صورت جوانانى زيبا صورت و خوش لباس وارد شدند.
در اوّليـن برخوردى كه ابراهيم با آنان كرد و به خصوص وقتى متوجه شد كه دست هاى بـه غـذاى او نـمى زنند(به شرحى كه در داستان ولادت اسحاق گفتيم) ترسى از ايشان در دل او جـاى گـيـر شـد، ولى طـولى نكشيد كه آن ها ابراهيم را از هراس و ترس بيرون آوردند و خود را معرفى كردند و بلافاصله او را به پسرى دانا بشارت دادند.
ابراهيم پرسيد: پس از اين بشارت چه ماءموريّتى داريد و براى چه كار آمده ايد؟ گفتند: مـا مـاءمـور عذاب قوم لوط هستيم كه مردمانى فاسق و تبه كار هستند و آمده ايم تا سنگ هاى عذاب را برايشان فرو ريزيم و آن سنگ هاى نشان دارى است كه نزد پروردگارت براى اسراف گران آماده و مهيا كرديده است.
در اين جا دل ابراهيم به حال آن مردم تيره بخت سوخت و از روى مهربانى به آن ها گفت: لوط ميان آن هاست؟ و با بودن لوط كه پيغمبر خداست چگونه آن ها را عذاب مى كنيد؟ و با اين پرسش خواست بداند آيا رهايى آن ها از عذاب وجود دارد يانه؟
در بعضى از احاديث آمده كه جبرئيل -كه سِمَت رياست آنان را داشت – پرسيد: اگر در شهر ايشان صدنف مرد با ايمان باشد، شما آنان را نيز هلاك مى كنيد؟
جبرئيل گفت: نه.
ابـراهـيـم پـرسـيـد: اگـر پـنـجـاه نـفـر بـاشـنـد چـطـور؟ جبرئيل پاسخ داد: نه
ابراهيم گفت: اگر سى نفر باشند؟ جبرئيل گفت: نه.
ابراهيم گفت: اگر بيست نفر باشند؟ جبرئيل گفت: نه.
ابراهيم پرسيد: اگر ده نفر باشند؟ جبرئيل گفت: نه.
ابراهيم پرسيد: اگر پنج نفر باشند؟ جبرئيل گفت: نه.
ابـراهـيـم پـرسـيـد: اگـر يـك نـفـر بـاشـنـد؟ و چـون جـبـرئيـل پـاسخ داد كه نه، ابراهيم گفت: لوط ميان آن هاست! يعنى وقتى لوط ميان آن ها باشد، به طور مسلم يك نفر مرد با ايمان ميان ايشان وجود دارد، پس چگونه آن ها را عذاب مى كنيد؟
امـا جبرئيل و همراهانش خيال او را از اين نظر آسوده كردند و در ضمن قطعى بودن عذاب را نيز به اطلاع او رساندند و بدو گفتند: ما خود داناتريم كه چه كسى ميان آن هاست. ما لوط را بـا خـانـدانـش – بـه جـز هـمـسـر بـدكـارش – نجات خواهيم داد. و به دنـبـال آن ادامـه دادنـد: اى ابراهيم از اين موضوع درگذر. و درباره عذاب قوم لوط با ما مجادله مكن و در صدد آمرزش و نجات آن ها نباش كه عذاب حتمى آن ها آمده و بازگشتى در آن نيست.
فـرشـتـگـان از خـانه ابراهيم بيرون آمدند و به سوى قوم لوط روان شدند و هنگامى كه لوط در بـيـرون شـهر به زراعت مشغول بود، نزد وى آمدند و براو سلام كردند. لوط كه نـگـاهـش بـه آن قـيـافـه هـاى زيـبـا افـتـاد و از طـرفـى مـردم بـد عـمـل شـهـر را مى شناخت، پيش خود فكر كرد كه اگر اينان به شهر درآيند، مردم بدكار دسـت ازايشان برنمى دارند. پس براى محافظت آنان از شرّ آن مردم به فكر افتاد كه آن هـا را بـه خـانـه خـود بـبـرد، از ايـن رو بـه مـنزل دعوتشان كرد آن ها نيز پذيرفتند. در روايـتـى اسـت كـه خـود آنـان بـه لوط پـيـشـنهاد كردند كه امشب از ما پذيرايى كن و لوط پذيرفت. به هر صورت لوط به جانب منزل به راه افتاد و ميهمانان نيز پشت سرش مى رفتند. هنوز چند قدمى نرفته بودند كه ناگهان پشيمان شد و به فكر افتاد و پيش خود گـفـت كـه ايـن چـه كارى بود كردم؟ اينان را نزد قومى مى برم كه من خود ره وضع آن ها آشـنـاتـرم! كم كم اين افكار او را احاطه كرد و از اين پيشنهادى كه كرده بود. به شدّت نـاراحـت شـد بـه حـدّى كـه خـداى تـعـالى مـى فـرمـايـد:از آمـدنـشـان نـاراحـت شـد و دل تـنـگ گـرديـد و بـا خـود گـفـت: امـروز بـراى مـن روز بـسـيـار سـخت و پر شرّى است.
به دنبال همين افكار بود كه برگشت و به آنان گفت: اين را بدانيد كه شما نزد مردمان پست و شرورى مى آييد.
جبرئيل گفت: اين يكى!
و عـلت ايـن گفتار جبرئيل آن بود كه خداى تعالى بدو دستور داده بود در عذاب قوم لوط شـتـاب نـكـنـيـد تـا وقـتـى كـه خـود لوط سه بار به بدى آن مردم گواهى دهد، از اين رو جبرئيل گفت كه اين يكى.
سـپس مقدارى راه رفتند و براى بار دوم لوط رو بدان ها كرد و گفت: به راستى كه شما نزد بدمردمى مى رويد!
جبرئيل گفت: اين دوبار.
سـپـس بـه راه افتادند. وقتى به دروازه شهر رسيدند، لوط براى سومين بار برگشت و به آنان گفت: به راستى كه شما نزد بد مردمى مى آييد!
جبرئيل كه اين سخن راشنيد گفت: اين سه بار.
سپس وارد شهر شد و ميهمانان نيز پشت سرش وارد شدند تا به خانه رسيدند. زن لوط، كـه بـا آن قوم هم عقيده و هماهنگ بود و در قرآن و روايات از وى به بدى ياد شده، وقتى آن ها را با آن قيافه هاى زيبا و جامه هاى نيكو مشاهده كرد، بالاى بام رفت و فرياد كشيد و در روايتى است كه سوت كشيد، ولى مردم نشنيدند، از اين رو آتشى روشن كرد. چون دود بلند شد، مردم فهميدند كه براى لوط ميهمان آمده و شتابان و شادان به طرف خانه لوط آمدند.
در حـديـثـى اسـت كـه ميان آن زن و قوم لوط نشانه و علامت آن بود كه اگر روزى ميهمانى بـراى لوط مـى آمـد، آن زن بالاى بام دود مى كرد و اگر شب ميهمان مى آمد، آتش روشن مى كـرد. بـه هـر صـورت چـون در آن شـب آتـش روشـن كرد مردم فهميدند و به سرعت اطراف خانه لوط جمع شدند.
لوط كه چنان ديد (وهمين پيش بينى را مى كرد)، سخت پريشان شد و با لحنى تضرّع آمير بدان ها گفت: از خدا بترسيد و در مورد ميهمانانم مرا رسوا نكنيد و موجب ننگ و رسوايى من نشويد، آيا يك مرد رشيد ميان شما نيست؟
آن مـردم بـه جـاى ايـن كـه از خـدا بـتـرسـنـد و از آن مـرد الهـى شـرم كنند، به طغيان خود افزودند و در پاسخ او گفتند: مگر ما تو را از حمايت مردمان منع نكرديم و نـگفتيم از مسافران اين شهر حمايت نكن و كسى را به خانه ات راه نده؟. در حديثى است كه با كمال وقاحت به لوط گفتند: اى لوط تو هم به كار ما دست زده اى!
لوط كـه آن هـا را مـسـت شـهـوت رانـى ديـد، براى دفع آن، آن ها را به پيروى از قانون مشروع طبيعى دعوت كرد و به كام جويى از همسران خودشان هدايت كرد و از شدت ناراحتى و پـريـشـانـى، ازدواج بـا دخـتران خود را پيش نهاد كرد و تذكر داد كه اين، براى آن ها پـاك تـر اسـت. امـا آن مـردم بـى شـرم باز هم زبان به پاسخ پيغمبر بزرگوار الهى گـشـوده و گـفـتـنـد:تو خود دانسته اى كه ما را به دختران تو نيازى نيست، و تو خود خواسته ما را بهتر مى دانى.
بـه گفته بعضى منظور آن حضرت شايد دختران صُلبى و نسبى وى نبود و نظرش به هـمـان زنان و همسران خودشان بود، چون زنان امت هر پيغمبر به منزله دختران اويند، چنان كه مردانشان هم چون پسران او هستند.
بـه هـرحـال آن مـردم بـاز هـم سخن لوط را نپذيرفتند و به خانه او حمله كردند. لوط كه چـنـان ديـد، دسـت هـاى خـود را به دوطرف در گذارد و دو طرف را محكم گرفت، ولى مردم فشار آورده و در خانه را شكستند و لوط را به كنارى انداخته وارد خانه شدند.
راسـتـى كـه شـهـوت چـگـونـه انـسـان را پـسـت مـى كـنـد و او را كـوروكر مى سازد! خداى مـتـعـال قـوم لوط را بـه مـردمـان مـسـتـى تـشـبـيـه كـرده كـه عـقـل از سـرشـان پـريـده و بـه حـال سـرگـردانـى بـه چـپ و راسـت مـتـمايل مى شوند و در سوره حجر مى فرمايد:به جان تو سوگند (اى محمد) كه آن ها، (در آن حال) در مستى خود سرگردان بودند.
لوط كـه در كـمال اندوه فرو رفته بود و فشار روحى سختى او را آزار مى داد و راه چاره اى هـم بـه نـظـرى نـمى رسيد، آه سردى از دل كشيد و گفت:اى كاش نيرو(يا فاميلى) داشتم (كه با آنان از ميهمانان خود دفاع مى كردم) يا به پناه گاهى سخت پناه مى بردم!
بـديـن تـرتـيب ناله غربت و بى كس لوط بلند شد. در حديث است كه پس از لوط خداوند هيچ پيغمبرى را نفرستاد جز آن كه او را ميان قوم و عشيره اى نيرومند مبعوث فرمود.
امـام صـادق (ع) فـرمـود: هـنـگـامـى كـه لوط ايـن سـخـن را بـرزبـان جـارى كـرد، جبرئيل گفت: اى كاش مى دانست اكنون چه نيرويى در خانه دارد!
بـارى مـردم هـجـوم آوردند و وارد خانه شدند و لوط نيز به هر وسيله مى توانست آن ها را دور مـى كـرد. فـرشـتـگـان كـه افسردگى حال و پريشانى خاطر آن بزرگوار را مشاهده كـردنـد و مـتـوجـه شـدنـد كـه بـراى دفـاع از مـيـهمانان عزيز خود چه ناگوارى هايى را مـتـحـمـل شـده و چـگـونـه رنـج مـى بـرد، بـه مـنـظـور دل دارى او خـود مـعـرفـى كـردنـد و بـدو گـفـتـنـد:اى لوط بـيـمـنـاك مـباش و خوفى در دل راه مده كه ما فرستادگان پروردگار تو هستيم. كه براى نابودى اين مردم آمده ايم و اين ها هرگز نمى توانند آسيبى به تو برسانند، و خاطرات از اين بابت آسـوده بـاشد. ما توو خاندانت را نجات خواهيم داد، به جز زنت كه او از ماندگان است و ما بـه مـردم ايـن دهـكـده عـذابـى آسمانى نازل مى كنيم به جرم تبه كارى و عصيانى كه مى كـردنـد، گـفـتـنـد: خود را اذيت نكن و راه مردم را براى ورود به خانه باز كن (تا كيفر اين وقاحتشان را به آن ها بدهيم)!
اين جملات، براى خاطر افسرده و پريشان لوط – كه از بى شرمى آن قوم رنج مى برد و از اين كه مى ديد وسيله اى براى دفاع از ميهمانان خود ندارد و هم اكنون آبروى او را مى برند و در آن حال كه تحت شكنجه و فشارروحى سختى قرار گرفته بود- دارويى جان بـخـش و درمـانـى مـؤ ثـر بـود كـه يك باره خيالش آسوده شد و به كنار رفت. مردم وارد خانه شدند، ولى با اشاره اى كه جبرئيل با انگشت خويش به سوى آن هاكرد، همه به عقب بـازگـشـتـند و قوه بينايى خود را از دست دادند و براى بازگشت به بيرون خانه ناچار شدند دست ها را به ديوار خانه بكشند و بدين ترتيب در خانه را پيدا كنند.
مـردم كـه آن وضـع را مشاهده كردند، هول ووحشتى در دلشان افتاد و برگشتند: اما لوط را تـهـديـد كردند و گفتند: چون صبح شد، سزاى اين كارت را به تو مى دهيم. بعد با يك ديگر پيمان بستند كه اگر صبح شود يك تن از خاندان لوط را باقى نگذارند.
در تـاريخ طبرى نقل شده كه به هم ديگر گفتند كه لوط ما را با مردمى ساحر وجادوگر مواجه ساخته و به صورت تهديد به لوط گفتند: تو براى ما افراد ساحر مى آورى تا مـا را سـحـر وجـادو كـنـنـد، بـاشـد تـا فـردا صـبـح شـود آن وقـت سـزاى كـارت خـواهـى ديد!
لوط كـه خـيـالش آسـوده و پـريـشـانـى اش برطرف شده بود، به سخن تهديدآميز آن ها وقعى ننهاد و خود را به ميهمانان رسانيد و از آن جايى كه حوصله اش از دست آن مردم تنگ گـرديـده و كاسه صبرش لبريز شده بود، مى خواست تا هر چه زودتر از دست آن مردم بـدكـار نـجـات يـابـد و عـذاب دردناك آن ها را به چشم ببيند. از اين رو صورت خواهش از جبرئيل درخواست كرد و گفت: اكنون كه براى عذاب اين قوم آمده ايد، پس شتاب كنيد و هر چه رودتر آن ها را نابود گردانيد!
جبرئيل در پاسخ وى گفت: موعد هلاكت و نابودى ايشان صبح است. و به دنـبـال آن بـراى دل دارى او ايـن جـمــله را افـزود و گـفـت: آيـا صـبـح نـزديـك نـيـسـت!
فـرشـتـگـان سـپس به لوط دستور دادند كه چون پاسى از شب گذشت، تو و خاندانت از شـهـر بـيـرون رويـد تا دچار عذاب الهى نشويد. ميان خاندان تو، زنت تنها كسى است كه به عذاب دچار خواهد شد و به سرنوشت شوم اين قوم مبتلا مى گردد.
لوط و خـانـدان و پيروانش اوايل شب از شهر خارج شدند و مردم گنه كار آن شهر نيز شب سـخـتـى را بـه سـربـردنـد. صـبـح، عـذاب خـداونـد رسـيد و فرشتگان الهى آن شهر را زيـرورو كـرده و سـپس بارانى از سنگ ريزه برآن ها باريدند و هنگام روز، شهر سدوم و سـرزمـيـن هاى آن ها به صورت تلّى خاك و بيابان درآمده بود و اثرى از آن مردم كه به قول بعضى چهار هزار نفر بودند، به جاى نمانده بود.
بـه دنـبـال ايـن داستان، خداى تعالى فرمود:واين عذابى است كه از ستم كاران ديگر نيز دور نيست.
در حـديـثى كه در تفسير اين آيه از امام صادق (ع) روايت شده، آن حضرت فرمود: هر كس عـمـل قـوم لوط را حـلال بـدانـد واز دنـيـا برود، دچار همان عذاب خواهد شد و به همان سنگ ريزه ها خواهد سوخت، ولى مردم نمى بينند.
آرى ايـن بـود سـرنـوشت ملتى كه خداى تعالى انواع نعمت ها را به آن ها ارزانى داشت و هـمـه گـونـه وسـايـل تحصيل سعادت مادى و معنوى را در اختيارشان گذاشت، اما قدردانى نـكـرده و آن را در راه گـنـاه و گـمراهى صرف كردند و به عذاب و نابودى دچار شدند و بـه چـنـان روز شوم و سرنوشت بدى گرفتار آمدند كه يكسره از رحمت حق دور شدند. در نـتـيـجـه مـايـه عـبـرت و پـند ديگران گرديدند، چنان كه خداى سبحان فرموده:از اين داستان نشانه روشنى به جاى گذاريم براى مردمى كه خردورزى مى كنند.

مجله تاریخ

پیچ اینستاگرام مجله تاریخ

منبع: تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)

لینک کوتاه : https://tarikh.site/?p=1412
  • نویسنده : مجله تاریخ
  • ارسال توسط :
  • منبع : تاريخ انبياء (سيد هاشم رسولى محلاتى)
  • 1143 بازدید
  • بدون دیدگاه

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0